Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 62 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 66 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 71 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/index.php on line 105 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 262 سایت اطلاع رسانی استاد جعفر فاضل » صفحه 3


حدیث روز: امام على(سلام الله علیه): مَنِ استَرشَدَ العِلمَ أرشَدَهُ. آنكه از دانش، راهنمايى خواست، او را ره نمود.       
prev next
Home Contact us Add to Favorites
  • Vote

    
    نظرشما در مورد سیستم؟
    عالی
    خوب
    متوسط
    بد
     
    */

    آمار سایت

    
    آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
    امروز: 0
    اين ماه: 0
    کل: 234
    کل نظرات: 16708
    آمار کاربران يک ساعت پيش: 79
    امروز: 853
    اين ماه: 17677
    کل: 198992
    بن شدگان: 0
    جديدترين عضو: nybwwffzjlh
    /*

    ورود اعضا







  • 
    تاریخ: 30 خرداد 1395
       

    جایگاه رفیع عقل



    جایگاه رفیع عقل





    عقل چراغ پرفروزي كه خداي رب العالمين به بشر عنايت نمود كه بوسيله آن، حق را از باطل تمییز داده و راه از چاه باز شناسد.
    خداوند پس از آن كه عقل را آفريد، به او چنین خطاب نمود:
    « اَما اِنّي اِيّاك آمُرُ وَ اِيّاكَ اَنهي و اِيّاكَ اُعاقِبُ و اِيّاكَ اُثيبُ »
    « ( اي عقل) تو را امر مي كنم و تو را نهي مي كنم و بر اساس تو عقاب مي كنم و پاداش مي دهم ».
    بر اين اساس، هركس به اندازه¬ی عقلش مورد محاسبه قرار مي¬گيرد. در اين مورد، امام باقر عليه السلام فرمود:
    « انَِّما يُداّقُ اللهُ العِبادَ فيِ الْحِسابِ يَومَ القِيامَة عَلي قَدرِ ما آتاهُمْ مِن العْْْقُوُلِ فيِ الدُنيا »
    « همانا خداوند، حساب بندگان را در روز قيامت، به اندازه عقلي كه در دنيا به آنها داده است، مورد محاسبه قرار مي¬دهد .»
    حضرت امير المؤمنين عليه السلام درباره¬ي عقل فرمود:
    «اَلعَقلُ رَسُولُ الحَقّ .»
    « عقل فرستاده ي حضرت حق ، به سوي بندگان است»
    اما عقل، با تمام شرافتش، محدود است. بديهي است رشد بشر با عقل محدود، محدود خواهد بود. لذا خداي تعالي بر اساس لطفش پيامبران را فرستاد تا علاوه بر اين كه عقل ها را فعّال كنند، آنچه لازمه¬ی هدايت بشر است و از حد عقل خارج است به بشر بياموزند؛ تا هدايت بشر، سير صعودي پيدا كند. حضرت امير(علیه السلام) فرمود:
    « العقل شرعٌ من داخل و الشرع عقلٌ من خارج »
    « عقل ، شريعتي است از درون و شريعت ، عقلي از بيرون است».

    چكيده¬ي مطلب:
    1 ـ عقل حجت خداست و بايد تبعيت شود.
    2 ـ عقل معصوم است ولي محدود است و در محدوده¬ي واقعي خود خطا پذير نيست.
    3 ـ عقل جداكننده ي انسان از حيوان است.
    4 ـ هر كس به اندازه عقلش مورد محاسبه قرار مي¬گيرد.
    5 ـ عقل و شرع مويّد يكديگرند.

    عقل بين افراط و تفريط
    مقوله¬ي عقل همواره بين افراط وتفريط شناور بوده است.
    ديدگاه¬هاي مختلفي در باره ي عقل وجود دارد. بعضي چون حنابله به عقل چندان بهايي نمي¬دهند و درباره¬ي عقل راه تفريط را طي كردند. و بعضي چون فلاسفه از عقل انتظار زيادي دارند و در مورد قدرت و محدوده¬ي عقل راه افراط را پيش گرفته¬اند.
    داوري درباره¬ي عقل هرگز به سامان نمي¬رسد مگر اين كه عقل و حوزه كاربرد آن را بشناسيم.
    مستفاد از ادله و نيز حكم خود عقل، اين است كه عقل محدوديت دارد. امام صادق عليه السلام فرمودند: همانطور كه بينايي و شنوايي ما محدود است، عقل ما نيز محدود است.
    البته محدوديت عقل، مورد قبول عموم فلاسفه است، تا حدي كه ملاصدرا مي¬گويد: معارف حق، مقيد به آنچه كه من ترسيم نموده¬ام، نمي¬باشد زيرا حق، وسيع¬تر از آن است كه عقلي به آن احاطه پيدا نمايد ولي در عمل مي¬بينيم وارد عرصه¬ي تفكر در ذات حق شده¬اند كه از حوزه عقل خارج است. آيا پرسش از اين كه حقيقت خدا وجود است یا غير آن، ورود در حوزه¬ي ذات نيست؟
    عَنِ السَجاد (عليه السلام) : سُبْحانَ مَنْ لَم يَجْعَلْ في أَحَدٍ مِنْ مَعْرفَةِ نِعَمِهِ الّا الْمعْرِفَة بِالتَقْصيرِ عَنْ مَعْرِفَتِها ، كَما لَم يَجْعَل في اَحَدٍ مِنْ مَعرِفَةِ ادراكِه أكثَر مِنَ الْعِلْمِ بِاَنَّهُ لا يُدرِكُه .
    منزه است خدايي كه شناخت كنه نعمت¬هايش را براي هيچ كس قرار نداده مگر به اين اندازه كه بفهمند قابل شناخت نيستند همانطور كه دركي بالاتر از اينكه خدا قابل درك نيست براي كسي درباره¬ي خودش قرار نداده است.
    عَن أمير المُؤمِنينَ (عليه السلام) الحَمْدُ للِهِ الذي أَعجَزَ الاَوهامَ أن تَنالَ الاّ وُجودُه وَ حَجَبَ الْعُقوُلْ أََن تَتَخَيَّلَ ذاتِهِ.
    سپاس خدايي را كه گمان¬ها را، جز در فهم بودنش، ناتوان ساخت و عقلها را از تخيّل ذاتش ممنوع و محجوب كرده.
    وَفِي المُناجـاةَ الْخَمْسِ عَشْرـَة المَنسُوبَة الِيَ السّجّادِ علیه السلام ( المناجاة الثانية عشرة، مُناجاةُ العْارِفينَ ): عَجَزتِ العْقُوُلِ عَنْ اِدراكِ كُنْهِ جَمالِكٌ ... وَلَم تَجعَل لِلْخَلْقِ ! طَريقاً الِي مَعْرِفَتِك اِلاّ بِاْلعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِك.
    عقل¬ها از فهم کنه ذات جمالت ناتوان هستند .... و براي آفريده¬هايت، راهي به معرفتت جز اظهار عجز از شناختت قرار ندادي .
    عَن اَبراهَيم قالَ قالَ اَبُو جَعَفر عليه السلام : تَكَلّمُوا في خَلقِ اللِه وَلا تَتَكلََّمُوا فِي اللِّه ، فَاِنَّ الكَلامَ فِي اللهِ لايَزيدُ اِلاََّ تَحيُّراً.
    درباره¬ي آفریده های خدا، صحبت کنید، ولی در ذات خدا سخن به زبان جاری نکنید که صحبت کردن درباره¬ي ( ذات) خدا چیزی جز تحیر و سرگرداني نياورد.
    عَنِ الباقرعلیه السلام ایّاکُم وَالتَفَکَُّرَ فِی اللهِ وَلکِن اِذا أرَدتُم اَن تَنظُروا اِلی عَظَمِتِه فَانظُرُُُوا الِی عَظیم خلقِه.
    از اندیشیدن در ذات خدا بپرهیزید و لکن هنگامی که اراده کردید به عظمت او بنگرید، پس به عظمت آفرینش نظر کنید (و بیندیشید).
    بعضي از فلاسفه مي¬گويند: اين مباحثي كه ما عنوان كرديم، ورود در حوزه تفكر در ذات، نيست. به اين دسته مي¬گوييم چه بحثي از مباحث در مورد خدا و ذات حق بوده كه شما وارد آن نشده باشيد؟ نشاني آن را به ما بدهيد. آيا طبق نظر شما، غايت فلسفه، ادراك حقايق موجودات نيست؟
    بعضي از فلاسفه چون صاحب الميزان، معتقدند كه تفكر در ذات حق، تنها براي كساني كه تبحّري در مسايل عقلي ندارند، غير مجاز است. بنابراین ايشان پذيرفته¬اند كه مباحث فلسفي موجود، وارد حوزه تفكر در ذات شده است.
    صاحب الميزان در مورد رواياتي كه از تفكر در ذات حق نهي مي¬كند، مي نويسد:
    اَقُولُ وَ فِي النَهيِ عَنِ التَفَكُّر فِي اللهِ سُبحانَهُ رِواياتٌ كَثيرَةٌ اُخَر، مُودَعَةٌ في جَوامِع الفَريقَين، وَ النَهيِ اِرشادِيٌّ مُتَعَلِّقٌ بِمَن لا يَحسُنُ الوُرُود فِي المَسائِل العَقلِيَّةِ العَميقَةِ فَيَكُونَ خَوضُهُ فيها تَعرّضاً لِلهَلاكِ الدائِم.
    « ... و در مورد نهي از تفكر در باره¬ی خداي سبحان مي¬گويم كه روايات زيادي كه در كتاب¬هاي جامع شيعه و سنّي آمده است و نهي در اين روايات ارشادي است و اين نهي در مورد كسي است كه در مسایل عقلي عميق، تبحری ندارد. چه، ورود او در اين مسايل باعث هلاكت دايمي او خواهد بود. »
    به حضرت استاد مي¬گوييم:
    اول: حمل اين روايات با صراحت ويژه¬اي كه در نهي از تفكر در ذات حق دارد، به نهي ارشادي خلاف ظاهر است و علاوه بر اين كه شاهد و قرينه بر آن وجود ندارد.
    دوم: از نقطه نظر عقلي، ذات حضرت حق دست نايافتني است. لذا نهي ارشادي مذكور، حتي محتمل هم نيست.
    سوم: در روايات تصريح شده¬است كه حتي قوي ترين افكار و دقيق ترين بينش به ذات حق تعالي، راهي ندارند، لذا استنباط استاد طباطبايي، از قبيل اجتهاد در مقابل نص است.

    چكيده¬ي مطلب:
    1ـ عقل معصوم است و حجت الهي است.
    2ـ عقل محدود است و در محدوده¬ی خود درست عمل مي¬كند.
    3ـ بي¬توجهي به عقل و نيز انتظار بيش از حد از عقل داشتن، هر دو باعث خروج از راه مستقيم مي¬شود.
    4ـ تفكر در ذات حضرت حق، از نظر عقل و شرع ممنوع است؛ زيرا ذات حضرت حق وراي درك هر مخلوقي است.

    تساوي فلسفه با عقل!
    با توجه به محدوديت عقل، نمي توان از عقل انتظار داشت، در همه¬ي حوزه ها وارد شود و به هدف برسد. ولي باز به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه عقل در محدوده¬ي خود ، به طور كامل معصوم است و درست عمل مي¬كند و اشتباه در نتيجه، مربوط به عاقل است نه عقل.
    در اهميت عقل و احكام آن، هيچ شك و شبهه¬اي نيست. با همين عقل به¬صحت ادعاي انبيا رسيديم و بوسيله همين عقل به امامت و حقانيت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام پي برديم. لذا عقل را زير بناي همه¬ي حقايق مي¬دانيم ولي سخن اينجاست وقتي كه به وسيله عقل به وحي رسيديم، آيا كار عقل تمام مي¬شود و بايد عقل را كنار گذاشت؟ و يا باز هم كار عقل ادامه دارد و هرگز عقل از حجيت نمي-افتد؟
    به¬نظر نمي¬رسد صاحب نظري، پيدا شود و بگويد كه عقل قبل از رسيدن به وحي حجت بود و بعد از رسيدن به وحي از حجيت افتاد، اين سخن به طور كامل، غير منطقي است و دليلي بر آن وجود ندارد. حال چنانچه پرسيده شود كه اگر حكم عقل با وحي سازگار نبود، تكليف چيست؟
    به طور اساسي، چنين امري تنها در حد تصوّر است، زيرا ممكن نيست كه حكم عقل با مفاد وحي، تنافي داشته باشد. در بعضي از امور است كه عقل در آن مورد، حكمي ندارد كه مشخص است حكم شريعت بايد اخذ شود. در بعضي موارد ظاهر متن وحي، با عقل سازگار نيست، بديهي است كه به وسيله عقل توجيه مي¬شود، مانند اين كه قرآن مي¬فرمايد: ﴿ يَدُ اللهِ فَوقَ اَيديهِم ﴾ « دست خدا فوق همه¬ی دست¬ها است.» كه مشخص است كه خدا جسم وجسماني نيست، در اين جا مطابق حكم عقل توجيه مي شود، كه مراد از « يد »، قدرت است كه قدرت خدا، ما فوق همه¬ي قدرت¬ها ست. البته در اين قسمت بايد با احتياط كامل، حركت نمود و نمي¬توان به¬سرعت و شتاب حكم كرد،كه اين آيه ظاهرش مخالف حكم عقل است چه، گاه موهومات جاي معقولات را مي¬گيرند. به عبارت ديگر اگر در موردي، عقل حكمي داشته باشد: حكم عقل با شرع، مخالفت ندارد.
    بايد توجه شود، وقتي مي¬گوييم عقل، منظور همين عقلي است كه به-وسيلـه آن، حق را از باطل تمييز مي¬دهيـم، با آن فكــر مي¬كنيم، مي-فهميم و نتيجه مي¬گيريم و صحيح نيست كه گفته شود عقل (تعقل) همان فلسفه است.
    ما در عين حالي كه به عقل و احكام آن بها مي¬دهيم، ولي فلسفه را مساوي تعقل نمي¬دانيم. زيرا در تك تك اهمّ مسايل فلسفه ، سخن و نقد داريم.
    جناب ملاصدرا در آخرين فصل «الهيات اسفار» كه در توفيق بين شريعت و حكمت در دوام فيض باري تعالي و حدوث عالم، عنوان شده است، مي¬نويسد:
    « فَصلٌ في طَريق التَوفيق بيَنَ الشَريَعۀَ وَ الحِكمَۀِ في دَوام فَيضِ الباري و حُدوُثِ العالَمِ، قَد اَشَرنا مِراراً اَنَّ الحِكمَۀَ غَيرُ مُخالِفَۀٍ لِلشَّرائِعِ الحَّقۀِ الالهيَّۀِ ...».
    در واقع ملاصدرا فلسفه را كه از آن تعبير به حكمت مي¬كند را مخالفت شريعت نمي¬داند. زيرا معتقد است كه قوانين فلسفه، همه، احكام عقلي يقيني و ضروري هستند، لذا در جاي ديگر مي¬گويد:
    « وَ حاشَي الشَريعَۀ الحَقّۀ الالهيِِّۀَ البَيضاء اَن تَكُونَ اَحكامُها مُصادِمَۀً لِلمعارِفِ اليَقينيِّۀِ الضَرُورِيَّۀِ »
    « و دور است که احکام دین روشن خداوند با معارف قطعیِ یقینی تعارض داشته¬ باشد. »
    چگونه فلسفه موجود، همان تعقل باشد در حالي كه بسياري از قواعد و قوانين فلسفه، مخالفت روشن با متن شريعت دارد، در حالي كه مشخص است كه حكم عقل بايد مبين شرع باشد و يا آن را توجيه كند، نه آن كه آن را رد كند.
    ابن رشد نيز بر اساس همين فكر، كه فلسفه همان حكم عقل است، رساله¬ي « فَصلُ المَقال في ما بَينَ الحِكمَۀِ وَ الشَريَعۀ مِن الاتّصال» را مي¬نويسد و تلاش فراوان مي¬كند كه اين مطلب را تثبيت كند كه ميان شريعت و حكمت، هيچ گونه جدايي نيست. در حالي كه سخن درست اين است، كه بين حكم عقل و شريعت، هيچ گونه جدايي نيست، نه اين كه بين فلسفه و شريعت جدايي است، زيرا موارد افتراق قطعي بین فلسفه و شریعت ، فراوان است كه نمي¬توان از آن گريزي داشت. به-خصوص كه در اهم مسايل، مثل اصالت وجود يا ماهيت و مثل حركت جوهري بين فلاسفه، اختلاف نظر است، حال كداميك موافق شرع وكدام مخالف است؟!
    و بر اساس همين فكر كه فلسفه همان تعقل است، استاد طباطبايي در ابتدای رساله¬ی «علي و الفلسفة الالهية» مي¬نويسد:
    «حَقّاً اَنّه لَظُلمٌ عَظيمٌ اَن يُفَرََّقَ بَين الدينِ الالهي وَ بَينَ الفَلسَفَۀِ الالهِيَّۀَ »
    « به حق که ظلم بزرگی است که اگر بین دین خدا و فلسفه الهی، فرق گذاشته شود. »
    به حضرت استاد چنين عرض مي¬كنيم كه هيچ كس در اهميت تعقل، بحث و گفتگو ندارد و نيز هيچ كس درصحت فلسفه الهي، كه بر اساس تعقل باشد، نيز شكي ندارد ولي اين فلسفه¬اي كه بر اساس مباني يوناني-ها بنا شده است، آيا همان فلسفه¬ي الهي است؟!
    كاري كه عموم فلاسفه انجام داده¬اند، تا بتوانند فلسفه را با تعقل مساوي كنند، دخل و تصرف در تعاريف كلمات است. فلسفه را طوري تعريف مي¬كنند، تا با عقل هماهنگ شود، و سپس ادعا كنند كه فلسفه همان تعقل است. و هر كس در باره¬ی عقل چيز ديگري بگويد چون مطابق اصطلاحات خود ساخته¬ي آنان، سخن نگفته است، متهم به بي سوادي مي¬شود.
    فلاسفه مي¬گويند: فلسفه علمي است كه در مورد امور كلي و عوارض « مَوجَودٌ بُما هُوَ مَوجُودٌ » بحث مي¬كند و عقل را مدرك همان اموري مي¬دانند كه موضوع مسایل فلسفي را ترتيب مي¬دهد و بدين ترتيب، زير بناي ادعای اتحاد فلسفه با تعقل را بوجود مي¬آورند.
    حال اگر ما همه اين تعاريف را بپذيريم لکن پرسش اينجاست که آيا آنچه، آن را فلاسفه به عنوان مدركات قطعي عقل ارائه داده¬اند، به واقع عقلي است؟
    آيا خدا، وجود است يا خالق وجود است؟
    آيا خدا، عقل است يا خالق عقل است؟
    آيا خدا، علت تامه اصطلاحي است يا خالق قانون عليت است؟
    آيا خدا، هم جنس و هم سنخ موجودات است يا غير از آن است؟
    آيا خدا، مجبور است خلق كند يا قادر مختار است؟
    اگر به سراغ فلسفه صدرايي برويد، به خدايي هم جنس موجودات، مجبور به خلقت و عاري از هر گونه اختيار، مي¬رسيد. ولي خداي قرآن، هم جنس مخلوق نيست و داراي اختيار تـامّ است؛ اگر بخواهد خلق مي-كند و اگر نخواهد خلق نمي¬كند.

    چكيده¬ي مطلب:
    1 ـ عقل حجت الهي است ولي محدود است و تنها در محدوده¬ي خود، معصوم است.
    2 ـ عقل اشتباه نمي¬كند ولي عاقل معصوم نيست و اشتباه مي¬كند.
    3 ـ فلسفه¬ي موجود مساوي، با عقل و تعقل نيست. چون سفسطه فراوان دارد.
    4 ـ مخالفت با فلسفه¬ي موجود مخالفت با عقل و تعقل نيست.
    5 ـ تخالف محصول فلسفه¬ي موجود، با معارف الهي، نشان از عدم تساوي فلسفه با عقل دارد. چه، هرگزعقل با وحي تنافي ندارد.

    در شماره¬ی بعدی درباره¬ی نسبت فلسفه با حکمت مطالبی خواهید خواند.




    
    تاریخ: 29 خرداد 1395
       

    بزرگترین فضیلت امیرالمؤمنین عليه السلام

    بزرگترین فضیلت امیرالمؤمنین عليه السلام

    بزرگترین فضیلت امیرالمؤمنین عليه السلام


    بسمه تعالی
    روزی مأمون به امام رضا عليه السلام گفت: بزرگترین فضیلت امیر مؤمنان علی عليه السلام در قرآن كدام است؟ امام فرمودند:
    فضیلته فی المباهلة و أنّ رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم باهل بعلیّ و فاطمة زوجته و الحسن و الحسین عليهم السلام و جعله منها کنفسه و جعل لعنة الله علی الکاذبین و قد ثبت أنّه لیس أحد من خلق الله یشبه رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم فوجب له من الفضل ما وجب له إلّا النبوّة، فأیَّ فضل و شرف و فضیلة أعلی من هذا؟
    برترین فضیلت آن حضرت، در جريان مباهله است. همانا رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم به وسیله علی، فاطمه همسرش، حسن و حسین عليهم السلام (با نصاری نجران) مباهله نمود، و آن حضرت را همانند خویش دانست، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار داد. و البته ثابت است کسی از آفریدگان خدا همانند رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم نبوده، بنابراین، همه فضایلی که رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم داشت، برای علی عليه السلام نیز می باشد جز پیامبری، پس کدامین فضل و برتری بالاتر از این فضل و شرف است؟
    مأمون گفت: شاید رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم با كلمه «انفسنا»، به جان خویش اشاره نموده است!
    امام رضا عليه السلام فرمودند:
    چنین اشاره¬ای جایز نیست، چرا که رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم با همه آنها به سوی نصاری نجران بیرون آمده و با همه آنها به مباهله پرداخته است. اگر جان خویش را اراده فرموده بود، می بایستی علی عليه السلام را از مباهله خارج می نمود، در صورتی که به اتفاق همه مسلمانان، علی عليه السلام جزء آنان بوده است.
    مأمون گفت: در آن هنگام که پاسخ آید، سخن ساقط می¬شود( ).
    و ابن¬حمّاد در شأن وجود مقدس امیرمؤمنان عليه السلام اینگونه سروده است:
    سمّاه ربّ العرش فی الذکر نفسه فحسبک هذا القول إن کنت ذا خبر
    و قـال لهم: هذا وصییّ و وارثـــی و مـن شدّ ربّ العالمیـــن بـه أزری
    عـــلیّ کزرّی من قمیصی إشـــاره بأن لیس یستغنی القمیص عــن الزرّ
    پروردگار عرش، علي را در قرآن، خود پیامبر خواند و این سخن برای تو اگر اهل خبری، بس است.
    پیامبر خدا صلی الله عليه و آله و سلم به آنان فرمودند: این جانشین و وارث من است، و او کسی است که پروردگار جهانیان بوسیله او پشت من را محکم نمود.
    علی عليه السلام نسبت به من، مانند پارچه¬ام نسبت به پیراهن من است اشاره به اینکه هرگز پیراهن از پارچه بی نیاز نیست.



    سردبیر ـ فاضل
    
    تاریخ: 29 خرداد 1395
       

    رؤیای تعقّل

    رؤیای تعقّل


    جعفر فاضل


    با توجه به مطالبی که در شماره¬های قبل تقدیم حضور شما گردید، مشخص شد که عقل، در اسلام جایگاهی بس والا دارد ولی نگاه بسیاری از افراد به آن متعادل نبوده است؛ برخی چون فلاسفه، در مورد عقل راه افراط و برخی چون حنابله راه تفریط را پيموده¬اند. فلاسفه مدعی¬اند که فلسفه همان عقل است این در حالی است که در بسیاری از مبانی، ميان خود آنان اختلاف نظر جدی وجود دارد و در بسیاري از موارد بین محصول فلسفه و وحی تخالف بنیادی وجود دارد. اینک ادامه بحث ...

    با توجه به آنچه گذشت، می¬توان گفت اصولی وجود دارد که قطعی است و حتی فلاسفه نیز به آن اذعان دارند:
    اصل اول: عصمت و حجیت عقل
    اصل دوم: محدودیّت عقل
    اصل سوم: امکان اشتباه از ناحیه¬ عاقل در نتیجه.
    دو اصل اول نشانگر این مطلب است كه نظريات فلاسفه، نمی¬تواند از قطعیت برخوردار باشد، به ويژه که آنان، در اهمّ مسائل زیر بنایی، با یکدیگر اختلاف دارند. البته ملاصدرا محدودیت عقل را پذیرفته است لذا خود اعتراف می¬کند كه تمام مسائل را بيان نكرده و ناگفته¬هاي بسياري مانده، اما با اين وجود به اصل سوم توجه ننموده است؛ زيرا تمام آنچه را كه در كتاب اسفار است، صحيح و بدون اشكال مي¬داند. يعنی ناگفته¬ها فراوان، ولی آنچه گفته شده بطور کامل صحیح است. وی اسفار را به مثابه قرآن می¬ستاید و مدعی است که نگارش آن به الهام الهی آغاز شده است . او تصریح می¬کند دراین کتاب هیچ گونه اعوجاج، کاستی و تزلزلی وجود ندارد، اثری است که در نـهایت رفعت و بلندی، مطالبش قریب الفهم بوده و به عبارت بهتر، سهل و ممتنع می¬باشد:
    فَصَنَّفتُ كِتاباً إلهِيّاً لِلسالِكينَ المُشتَغِلينَ بِتَحصيلِ الكَمالِ و أَبرَزتُ حِكمَةً رَبّانِيَةً لِلطالِبينَ لِأسرارِ حَضرَةِ ذِي الجَمالِ وَ الجَلالِ، كادَ أن يَتَجَلّى الحَقُّ فيهِ بِالنُورِالمُوجِبِ لِلظُهُورِ وَ قَرُبَ أَن يَنكَشِفَ بِها كُلّ مَرمُوزٍ وَ مَستُورٍ. و قَد أَطلَعِني اللهُ فيهِ عَلَى المَعاني المُتَساطِعَةِ أَنوارُها في مَعارِفِ ذاتِهِ وَ صِفاتِهِ، مَعَ تَجوالِ عُقُولِ العُقَلاءِ، حَولَ جَنابِهِ و تَرجاعِهِم حاسِرينَ وَ ألهَمَني بِنَصرِهِ المُؤَيِّدِ بِهِ مَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ، الحَقائِق المُتَعالِيَةِ أسرارُها في اِستِكشافِ مَبدِئِه وَ مَعادِهِ مع تَطوافِ فُهُومِ الفُضَلاءِ حَريم حَماه و تَردادِهِم خاسِرينَ، فَجاءَ بِحَمدِ اللهِ كَلاماً لاعِوَجَ فيهِ وَ لَا ارتِيابَ و لا لِجاجَةَ و لا اِضطِرابَ يَعتَريه، حافِظاً لِلأوضاعِ، رامِزاً مُشبِعاً في مَقامِ الرَمزِ وَ الإشباعِ، قَريباً مِنَ الأفهامِ، في نِهايَةِ عُلُوِّهِ، رَفيعاً عالِياً فِي المَقامِ مَعَ غايَةِ دُنُوِّهِ، إِذ قَدِ اندَمَجَت فيهِ العُلُومِ التَألهيَّةِ فِي الحِكمَةِِِ البَحثِيَّةِ و تَدَرَّعَت فيهِ الحَقائِقُ الكَشفِيَّةِ بِالبَياناتِ التَعليميَّةِ و تَسَربَلَتِ الأسرارُ الرَبّانيَّة، بِالعِباراتِ المَأنُوسَةِ لِلطِباعِ وَ استَعمَلَتِ المَعانِي الغامِضَةِ فِي الألفاظِ القَريبَةِ مِنَ الأسماعِ، فَالبَراهينُ تَتَبَختَراِتّضاحاً وَ شُبَه الجاهِلينَ لِلحَقِّ تَتَضاءَلَ اِفتِضاحاً، اُنظُر بِعَينِ عَقلِكَ إِلى مَعانيهِ هَل تَنظُرَ فيهِ مِن قُصُورٍ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ إلى ألفاظه هَلْ تَرى‏ فيه مِنْ فُطُور .
    از اين رو كتابي براي رهرواني كه در كار فراگيري كمال¬اند نوشتم و حكمت رباني را براي جويندگان اسرار الهي نمايان ساختم. نزديك است كه حق در اين كتاب به نور نمايانگر نمودار گردد و در پرتو آن، هر راز و نهاني آشكار گردد.
    خداوند مرا در اين كتاب بر حقايقي آگاه ساخت كه انوار آن در معارف ذات و صفات الهي ساطع است، با آنكه خردمندان در گرداگرد جنابش، بسيار گشته¬اند ولي با افسوس و حسرت باز آمده¬اند. خـداوند به هـمان مـددي كـه هر كس از بندگانش را خواهد، ياري مي¬رساند، به من حقائقي الهام نمود كه رازهايش در تحقيق مبدأ و معاد، بلند و ارجمند است، حال آنكه چه بسيار دانشوران هوشمندي كه در پيرامون حريم حرمش گرديده و زيانكار بازگشته¬اند.
    ستايش خدايي را كه آنچه حاصل آمد، سخني است كه كژي ندارد، آشفتگي و پريشاني در آن راه نمي¬يابد. مطالب در جاي خويش گفته شده است. آنجا كه جاي رمز و كنايه است به رمز، و هر جا كه مقام توضيح و تبيين است، به تفصيل سخن گفته شده است. با آنكه مطالبش در نهايت بلندي است ولي الفاظش به فهم نزديك است و با همه سادگي¬اش از مقامي بس بلند و عالي برخوردار است، زيرا در اين كتاب، علوم الهي و حكمت بحثي، سخت درآميخته و حقايق كشفي در لباس بيانات آموزشي درآمده و رازهاي الهي جامه عبارات مأنوس پوشيده است. معاني بسيار مشكل در الفاظ گوش آشنا بكار رفته، به گونه¬اي كه گويي براهين، از فرط وضوح به خود مي¬بالند و شبهات نا آگاهان به حـق، از رسوايي فـرو مي¬كاهند و به زوال مي¬گرايند.
    بـه چشم عـقل در مـعاني آن بنگر، آيا در آن هيچ كوتاهي مي¬بيني؟ پس دوباره به الفاظش، كوتاه نـظر كن، آيـا در آنـها هـيچ گـسيختگي مـي¬يابي ؟
    با توجه به امکان اشتباه عاقل، چگونه می¬توان به این صراحت و قاطعیت این کتاب را عاری از هر نقص و اشتباه دانست. آیا ملاصدرا سخن استاد خود، میرفندرسکی را که می¬گوید: فلاسفه در علم و عمل، گاه خطا کنند( )، باور ندارد.
    عـجيب آن است كـه خـود ملاصدرا به بعضی از متکلمین چنین خدشه مي¬كند:
    ثُمَّ العَجَب اِنَّ اَکثَر ما رَأینا مِنهُم یَخُوضُونَ فِی المَعقُولاتِ و هُم لا یَعرِفُونَ المَحسُوسات، و یَتَکَلَّمُونَ فِی الاِلهیّاتِ و هُم یَجهَلُونَ الطَبیعِیّات .
    جاي تعجب است، بيشتر كساني را كه از ایشان مي¬بينيم، در معقولات غور مي¬كنند حال آنكه با محسوسات آشنايي ندارند و درباره الهيات سخن مي¬گويند در حالي كه نسبت به طبيعيات جاهلند.

    آیا این سخن در مورد خود فلاسفه بيشتر صدق نمي¬كند؟ آیا نظراتی که فلاسفه قدیم و جدید در باب محسوسات ارائه داده¬اند ( )و بطلان آنها دهها سال است كه ثابت شده است، خود دلیل بر غیر قابل اعتماد بودن اقوال فلاسفه در مسائل مشکل عقلی نیست.
    به قسمتي از اطلاعات فيلسوف معاصر، استاد حسن¬زاده آملي در باب محسوسات و طبيعيات توجه كنيد:
    ... و يا تار مويي كه از دم اسب بطور مثال بر روي آب قرار گيرد و لاي و لجن بر آن نشيند، كم¬كم مزاجي پديد آمده و حياتي گرفته به شكل ماري در مي¬آيد و يا مقداري كاه با آب و گل آميخته گردد و چون گردكاني گرد شود و در چاله¬اي زير خشتي نهاده شود، كم¬كم به صورت كژدمي بدر مي¬آيد. و يا پارچه كهنه¬اي با آب و لجن آميخته شود بر روي خـاكي مـرطوب بـنهند، پس از مدت كمي كرمهاي خراطين از آن پديد مي¬آيد ... .
    با وجود چنين خطاهاي فاحشي چه باید کرد؟ چه ميزان و ملاكي براي تشخيص حق از باطل وجود دارد؟
    مي¬دانيم كه در انتخاب ميزان شناخت، اختلاف عظيمي بين مكاتب وجود دارد. بعضي چون ماديّون ميزان را حسّ، برخي همچون فلاسفه ميزان را عقل و گروهي مانند عرفا، ميزان را شهود دانسته¬اند. ولي خطا پذير بودن حسّ و شهود و محدود بودن عقل، اين موارد را از ميزان بودن خارج مي¬سازد. اساساً اطلاق ميزان به شيءاي كه امكان خطا در آن وجود داشته باشد صحيح نيست، زيرا خود آن نيز، نياز به ميزان ديگري دارد.
    بعضي نيز چون پروتاگوراس و ابن¬سينا، معيار همه چيز را انسان مي¬دانند؛ طرفداران اين نظريه، براي آن، توجيهات مختلف و در عين حال متناقضي ذكر كرده¬اند. بـايد گفت اگر مراد از انسان، فرد فرد انسانها باشد، كسي كه معصوم نيست هرگز نمي¬تواند معيار سنجش حق از باطل قرار گيرد، زيرا جمله «همه چيز»، شامل حق و باطل نيز خواهد شد.
    استاد حسن زاده نیز به این مطلب توجه نموده و در این مورد می¬نویسد:
    مراد از سخن پروتاگوراس و نيز ابن¬سينا كه انسان، مكيال همه اشياء است و همه بدو اندازه گيري مي¬شوند، امير¬المومنين عليه السلام است. كه حق و باطل بر اساس حقيقت وجودي او سنجيده مي¬شود و لذا علي مع الحق و الحق مع علي!!
    بر اين مبنا، بايد تمامي داده¬هاي فلسفي را با كلام وحي سنجيد و آنچه را كه با اين معيار سازگاري ندارد، طرد نمود. اكنون اين سوال مطرح مي¬شود كه آيا فلاسفه مسلمان، سخنان خود را با كلمات وجود مقدس اميرالمومنين عليه السلام به عنوان يك انسان كامل مطابقت داده و يا به عكس، عقايدشان را بر سخنان اهل¬بيت عليهم السلام تحميل كرده¬اند؟!
    كسي كه با انصاف و بدون سرسپردگي، در سخنان و آراي فلاسفه دقت كند به اين حقيقت رهنمون مي¬شود كه محصول فلسفه با مكتب وحي سازگاری ندارد، مگر با توجيهاتي كه آنها نيز منشأ وحياني ندارند. از آنجا كه حصول دو محصول متفاوت از بذر يكسان امكان پذير نيست، وحدت مباني مكتب وحي با مباني فلسفه، چنانكه فلاسفه مدعي¬اند، معقول نيست.
    برای روشن شدن اين مهم، تنها به صورت اجمال، به مواردي از اختلاف محصولات فلسفي با معارف وحياني اشاره مي¬شود:
    1- محصول فلسفه اين است كه خدا به دليل آنكه علت تامّه است، از حيث ذاتش مجبور به خلقت است، ولي مكتب وحي مي¬گويد خدا قادر است خلق كند و قادر است خلق نكند.
    2- فلسفه صدرايي معاد را روحاني مي¬داند. اما مكتب وحي سخن از معاد جسماني دارد. يعني روح با همين بدني خاكي در روز قيامت محشور مي¬شود.
    3- فلسفه از سنخيت خالق و مخلوق سخن مي¬گويد، ولي مكتب وحي مي¬گويد بين خدا و خلق هيچ سنخيتي وجود ندارد.
    4- فلسفه مي¬گويد، خدا عاقل است و آن را با عقل متحد مي¬داند، ولي محصول مكتب وحي اين است كه عقل، مخلوق خداست و لذا قهراً مقهور اوست.
    5- محصول فلسفه ايـن است كه خدا عـلت العلل است ولـي مكتب وحـي مي¬گويد، قانون عليت كه جاري در كائنات است، مخلوق حضرت حق است و لذا درباره خود خدا جاري نيست.
    6- بر پايه محصولات فلسفه، مخلوقات از خداوند صادر شده¬اند، حال آنكه بر اساس تعاليم مكتب وحي، آنچه مطرح است ايجاد و انشاي ابتدايي خلائق است نه صدور.
    7- از لوازم فكر فلسفي، يكي دانستن خدا با كائنات است، ولي مستفاد از مكتب وحي، جدايي خالق از خلق و بالعكس است.
    و موارد بي شمار ديگر ....
    حال آيا صحيح است كه با وجود تضاد¬ها و ناسازگاري¬هاي فلسفه با وحي، كه ما تنها به برخي از آنها اشاره كرديم، این دو را با یکدیگر مساوی دانست؟
    شگفت انگيز اينكه با وجود اين همه تخالف، استاد حسن¬زاده مدعي است:
    پس فلسفه در لسان فلاسفه¬ يونان و حكمت، در زبان حكماي ايراني با مقام محمود در كلام آيات و روايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، يكي است. و بر اين اساس، امام، فيلسوف كامل در ميان مخلوقات و خدا، فيلسوف كامل در مجموع كائنات خواهد شد.
    و تصریح می¬کنند که: فيلسوف كامل، امام است و فلسفه، علم به حقايق اشياء است و اشياء، اسماء عيني¬اند .
    و نيز مي¬نويسد: پس حكمت و فلسفه علاوه بر اين كه همان مقام محمود است و همان امامت و پيشوايي¬ای كه مطلوب و ممدوح هر بني بشر است در اعلي مراتب آن، حق متعال است که او را، هم به تصريح قرآن كريم مي¬توان حكيم دانست، چرا كه حكمت، علم به اعيان و ذوات موجودات است و خداوند، عالم به جميع مخلوقات و آفريده¬هاي خويش است .
    ايشان بدون ذكر هيچ دليلي مقام محمود را همان ادراك حقايق موجودات دانسته و چون مدعي¬اند غايت فلسفه نيز ادراك حقايق موجودات است فلسفه را همان مقام محمود معرفي كرده¬اند. روشن است كه بايد در ابتدا اثبات كنند «مقام محمود» كه قرآن از آن سخن گفته است: ﴿ وَ مِنَ اللَّيلِ فَتَهَجَّد بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي اَن يَبعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحمُوداً ﴾، و ما آن را از خداوند متعال مسئلت می¬نماييم، ﴿ وَ أَساَلُهُ اَن يُبَّلِغَنِي المَقامَ المَحمُودَ لَكُم عِندَ اللهِ ﴾، همان ادراك حقايق موجودات است. هر کس، تفسیر قرآن را مطابق نظر خود، جایز بداند، بدیهی است که جامعه دچار تشتت آراء خواهد شد و دیگر نمی¬توان به تفسیری اعتماد کرد. اگر كسي مقام محمود را بدون دليل، به ادراك حقايق عالم معنا كند، شخص ديگری، تفسیر مقام محمود را به ادراک خرافه بودن مبانی فلسفي، برای خود جایز خواهد دانست.
    البته اگر چنانچه ايشان از عهده اين مهم نيز خارج شوند بايد در مرحله دوم ثابت كنند كه غايت فلسفه ادراك حقايق موجودات است كه در اين سخن نيز تأمل بسيار است( ).
    آيا براستي مي¬توان رهاورد فلسفه را، شناختِ واقعيتِ اشياء دانست؟ آيا بشري كه ﴿ ما اوتيتم من العلم الا قليلا ﴾ در وصفش نازل شده، مي¬تواند مدعي چنين امري شود؟
    بوعلي¬سينا درباره ناتواني بشر در كشف حقائقِ اشياء مي¬نويسد:
    الوقوفُ علي حقائقِ الأشياء ليس في قدرهِ البشر، و نحنُ لا نَعرِفُ مِن الأشياء إلا الخواصَّ و اللَّوازمَ و الأعراض، و لا نَعرِفُ الفصولَ المُقَوَّمَهَ لِكلِّ واحدٍ منها، الدّالّهَ علي حقيقتِه، بل نَعرِفُ أنّها أشياءُ لها خواصُّ و أعراض : فإنّنا لا نَعرُِف حقيقتهَ الأوّل، و لا العقل، و لا النَّفس، و لا الفَلك، و النّارِ و الهواءِ و الماءِ و الأرض، و لا نَعرِف أيضاً حقائقَ الأعراض ... .
    در توان بشر نيست كه حقائق اشياء را دريابد. ما از چيزها تنها خواص و لوازم و اعراض آنها را مي¬شناسيم و فصل¬هاي مُقَوِّم هر يك را –كه نشان دهنده حقيقت آنها هستند– درك نمي¬كنيم، بلكه همين اندازه مي¬فهميم كه چيزهايي در عالم هست و خواص و اعراضي دارد، وگرنه ما حقيقت مبدأ اول، عقل، نفس، فلك، آتش، هوا، آب و زمين را درك نمي¬كنيم، حتي در مورد اعراض نيز به حقائق آنها نمي¬رسيم ...
    خواجه نصير¬الدين طوسي نيز، درباره ناتواني عقل از فهم همه حقائق و كائنات و نياز حتمي آن به امدادهاي ربّاني و الهامات وَحياني صراحتاً مي¬گويد: إنّ العقلَ لا يَتَطَّرقُ إلي ما يُرشِدُون إليه، عقل نمي¬تواند به آنچه پيامبران بدان ارشاد مي¬كنند (و مي آموزند)، راه ببرد.
    وي پيش از اين سخن نيز يادآوري مي¬كند كه پيامبران تنها براي آموختن آنچه «منقول» شمرده مي¬شود، نيامدند، بلكه آموختن اينگونه مدركات عقلي نيز، جزء وظايف و برنامه هاي آنان بوده است.
    شهاب الدين سهروردي نيز بدست آوردن تعريف حقيقي براي اشياء را در كتابهاي خود مورد اشكال قرار داده است. از جمله در «حكمة الاشراق» ذيل عنوان «قاعده إشراقيه في هَدمِ قاعدهِ المشائين في التعريفات» مي¬نويسد:
    فَتَبَيّنَ أنَّ الاتيانَ علي الحدّ – كَما التزَمَ به المَشّاوُون – غيرُ ممكن للاِنسان، و صاحِبُهُم اعتَرَفَ بصُعُوبَهِ ذلك، فاِذَن ليس عندَنا اِلّا تعريفاتُ باُمور تَخُصُّ بالاجتماع.
    از آنچه گفتيم آشكار گشت كه ارائه «حد» آنگونه كه فيلسوفان مشّائي مي¬گويند - براي انسان ممكن نيست. پيشواي آنان نيز به دشواري آن اعتراف كرده است. بنابراين، تعريفها و حدهايي كه ما داريم شامل چند خصوصيت است كه در چيزي (محدود) جمع شده است.
    جالب¬تر اين كه خود ملاصدرا هم به اين مطلب اعتراف مي¬كند:
    اِعلَم اَنَّ أفاضلَ البشرِ قاصرون عن اِدراك حقائقَ الاُمور السّماويه و الاَرضيّهِ علي وجهِها، و عن الاحاطه بدقائق الصّنعهِ و عجائبِ الفطرة، و آثار العنايه و الحكمه التي فيها، بل الاَكثرونَ عاجزونَ عن ادراكِ حقيقهِ النّفس، التي هي ذات الشّخص ... فاِذا كانت احاطهُ الاِنسان بنفسه و بدنه – علي ما ينبغي – متعذَّرهً، فكيفَ يكونُ الاِحاطهُ بما في العالمِ الجسمانيِّ و الروحاني ممكنهً ؟
    بدان كه فاضلان زبده بشر، از درك حقايق امور آسماني و زميني – بدانسان كه در خور است – و از احاطه به دقايق آفرينش و عجايب فطرت (سرشت خلق) و آثار عنايت و حكمت الهي در آنها دستشان كوتاه است، بلكه بيشتر آنان از شناخت حقيقت نفس، يعني ذات خود، ناتوانند ... پس در صورتي كه اطلاع كامل يافتن انسان از نفس خود و بدن خود – آنچنان كه شايسته است – امكان پذير نباشد، چه سان ممكن خواهد بود كه درباره آنچه در عالم اجسام و عالم ارواح هست و مي¬گذرد، اطلاع كامل بهم رساند؟
    همچنين آلبرت انيشتاين مي¬گويد: در تكامل فكر علمي، حقيقتي به صورتي خيلي روشن، ظاهر و بارز گشته است : هيچ رازي در جهان فيزيكي نيست كه به رازي ديگر – در وراي خـود – مـنتهي نـشود. همه شاهراههاي عقل و همه كوره راه¬هاي علوم نظري و فرضيّات و حدسيّات، سرانجام به فضاي بي پاياني منتهي مي¬گردد كه عقل بشر از درك اندازه آن قاصر است .
    عموم فلاسفه معتقدند غايت فلسفه، وصول به حقايق اشياء و علم به اعيان و ذوات موجودات است و بديهي است كه رسيدن به اين غايت در نزد آنان، باید مقدور نوع بشر محسوب شود، زيرا اگر اينگونه نباشد، فلسفه علمي بيهوده خواهد بود. با اين سخن، فلاسفه خواسته و يا ناخواسته راه را براي اين كه افرادي، ادعاي امامت كرده و يا خود را بي نياز از ائمه اطهار عليهم السلام بدانند، باز كردند( ) ولی چنانچه برخی از خود فلاسفه اذعان کردند وصول به حقایق اشیاء امکان پذیر نیست بنابراین هدف و غایت فلسفه را وصول به حقایق اشیاء دانستند هم از جهت صغری و هم کبری مخدوش است.
    چگونه می¬توان نظر فلاسفه معاصر مبنی بر برابری فلسفه و دین الهی را پذیرفت، حال آنکه در میان خود آنان در اهمّ مسائل( )، اختلاف بنيادي وجود دارد و هر از گاه مسائل آن، با توجیهاتی، دست خوش تغییر مي¬شود( ). اصول و مبانی متغیر و غیر ثابت فلسفی چگونه با اصول متقن و ثابت دین قابل جمع است. تأسف بارتر این که بخواهند با داده¬های غیر ثابت فلسفی عقاید دینی را توجیه و تفسیر کنند که البته نتیجه آن مشخص است.
    دكتر فلاطوري( ) كه عمر خود را در راه تعليم فلسفه و تدريس آن گذرانده است و با فلسفه شرق و غرب نيز آشنايي كامل دارد، دراين مورد مي¬گويد:
    اگر اصول ديني بر پايه¬هاي يك فلسفه يا علم مبتني شد، چون آن پايه¬ها بطور دائم در حال جرح و تعديل هستند و مي¬توانند از بين بروند، در آن صورت آن عقايدي كه بر آن پايه¬ها، استوار شده¬اند، متزلزل خواهند شد .
    و نيز مي¬گويد: آخر كدام عقول عشره؟ كدام افلاك؟ چگونه ما عقايدمان را بر اموري مبتني كنيم كه به هيچ وجه پايه ندارد؟ نتيجه اين امر فقط سست كردن مبناي عقايد ديني¬مان است.
    همچنين مي¬گويد: اگر فلسفه حالت تقدس به خود بگيرد، جمود پيدا مي¬كند، همين طور وقتي كه دين، حالت فلسفي پيدا كند، آن هم اشكال پيدا مي¬كند. در آن صورت دين بر اساس مطالبي پايه گذاري مي¬شود كه متزلزلند، بنابراين در آن صورت هم دين را و هم فلسفه را خراب كرده¬ايم.
    دكتر فلاطوري درباره فلسفه صدرائي، كه مدعي كشف حقايق ديني است، چنين گفته است: ... به واقع بزرگان فلسفه ما، بخصوص مرحوم صدرالمتألهين، فلسفه را ابزار فهم دين مي¬دانستند، يعني فلسفه، ابزاري براي بيان حقيقت ديني شد، حال كيست كه جرأت داشته باشد به چنين فلسفه¬اي اعتراض كند؟ در واقع اگر كسي اعتراضي به اين فلسفه بكند، براي خودش زحمت درست كرده است. اما واقع امر اين است كه اگر نگاه كنيد، مي¬بينيد كه پايه هايي كه فلسفه¬ صدرالمتألهين بر آن اساس بوده، الان فرو ريخته است.
    بنابراین باید به فلسفه به عنوان یک سیستم و ابزار پاسخگویی نگاه کرد نه به عنوان علمی که خود واقعیت باشد یا پرده از واقعیت بردارد.
    آقاي فلاطوري در پاسخ به اين سؤال كه براي خروج از وضعيت فعلي آموزش فلسفه در ايران، چه بايد كرد، چنين مي¬گويد: به نظر من قبل از هر چيز توجه به يك نكته ضروري است و آن نكته اين است كه امروز، ديروز و فردا را كنار بگذاريم، همين طور، اين را هم كنار بگذاريم كه يك حقيقت نفس¬الامري وجود دارد و وظيفه فلسفه اين است كه آن را بشناسد. ما بايد به اين نكته توجه كنيم كه در مـقابل سلسله¬اي از مسائل دنياي امروز قرار گرفته¬ايم و بايد براي آنها راه حلي پيدا كنيم. براي حل اين مسائل، نوعي مباني فكري انتخاب مي¬كنيم و بر اساس آنها پاره¬اي از راه حلها را به بحث مي¬گذاريم. اگر آن راه حلها با آن مباني، متلائم و هماهنگ بود، آن تبيين قابل تحسين است، بنابراين، ما در فلسفه به دنبال حقيقت نفس الامري نیستیم؛ سؤال از حقیقت نفس¬الامری مربوط به حوزه دين است نه فلسفه و اين سؤالات ديني از اول هم در فلسفه مطرح نبوده است و بزرگاني چون افلاطون و ارسطو نيز هرگز چنين داعيه¬اي نداشته¬اند، بنابراين، امروز هم فلسفه افلاطون و ارسطو قابل بحث است و اصلاً مسأله قديم و جديد و برتر و بهتر مطرح نيست. اينكه گفتيد چه كار بكنيم، يكي از كارهاي لازم اين است كه ببينيم فيلسوفان بزرگ از قبيل افلاطون و ارسطو خودشان مدعي چه چيزي هستند و خواسته¬اند چه چيز را بشناسند و چه مقدار به آن خواسته خود، نزديك شده¬اند .
    گر چه اين مصاحبه در سطح وسيعي منتشر شد و بسياري آن را ملاحظه كردند، ولي به نظر مي¬رسد نقطه نظرات ايشان مورد مطالعه دقيق قرار نگرفته است. از مجموع سخنان دکتر فلاطوری، چنين استفاده مي¬شود:
    الف) بايد به منطق ارسطويي كه فلسفه¬ ارسطويي و در نهايت حكمت متعاليه را به بار آورد، نگاه ابزاري داشت.
    بدون شك كار ارسطو در حوزه منطق، قابل تحسين است( ) ولي وظيفه منطق، تبيين وقايع است نه كشف حقايق. نگاه به منطق بايد نگاه ابزاري باشد. يعني ابزاري براي مطرح شدن در دنيا، ابزاري براي دفع شبهات و تبيين وقايع، نه اين كه از فلسفه انتظار كشف حقائق اشياء و تبيین رابطه خلق با خالق را داشته باشيم؛ آنگونه كه پيروان فلسفه¬ صدرايي مي¬گويند.¬ فلسفه مبيّن واقعيت¬ها نيست، بـلكه یـکی از سيستم¬هایي است كه جهان را تبيين مي¬كند و اين سيستم، همين قدر كه بي تعارض و منسجم باشد كافي است.
    ب ) منطق ارسطويي گرچه در ظرف ذهن است ولي آن ذهنيات بر اساس تجربيات او در حوزه طبيعيات آن زمان بوده است، لذا با بروز كشفيّات و حقائق جديد در حوزه طبيعيات، قطعاً استحكام آن زير سؤال مي¬رود.
    ج ) ورود فلسفه¬ ارسطويي به آئين مسيحيت و تقدس يافتن آن، هم به فلسفه صدمه زد و هم به دين مسيحيت، زيرا عقايد ارسطو جزء عقايد رسمي كليسا شد، لذا مخالفت با ارسطو مخالفت با دين محسوب شده و بدين ترتيب، مخالفين وي دچار دين زدگي شدند. بنابراين، بايد فلسفه را از دين جدا نمود. به نظر مرحوم فلاطوري اين مشكلي است كه وارد دين اسلام هم شده است و اگر براي جدا ساختن فلسفه و دين اقدام نكنيم، به هر دو لطمه خواهد خورد.
    د) فلسفه ارسطويي بر اساس تجربيات آن روز بود همانطور كه فلسفه¬ غرب نيز مبتني بر واقعيات موجود در دايره فرهنگ غرب است. زيرا كانت هم مثل ارسطو فيزيكدان بود و مبناي كار خود را فيزيك قرار داده بود. لذا اين فلسفه¬ها، بر فرض صحت، به دليل محدود بودن و عدم جامعيت، با تغيير بنا عوض خواهند شد. بنابراين اگر بخواهيم فلسفه الهي داشته باشيم بايد از بديهيات وحي آغاز كرده و بر پايه آن بديهيات، فلسفه را سامان بخشيم.
    ر) فلسفه ارسطويي و صدرايي، درجامعه بشري، قابل اجرا نبوده و به اصطلاح كاربردي نيست. اين فلسفه آنقدر پيچيده است كه براي فهم آن بايد خط به خطش را نزد يك استاد تلمّذ كرد. بديهي است چنين فلسفه¬اي با سختي و پيچيدگي¬ای كه دارد، قادر نيست حيات بشري را تأمين نمايد.
    ز ) اثبات استحكام آيات قرآن كريم، اين معجزه بزرگ الهي، با استناد به اقوال فيلسوفان، شرم آور است.
    بنابراين گرچه ارسطو با بيان منطق، به خوبی در مقابل سوفسطائي¬ها ايستاد.( ) ولی منطق او چیزی بر هستی نیفزود. او و پيروانش سعي دارند نظام هستي را با نظام ذهنی خود هماهنگ كنند، بعنوان مثال، ارسطو سعـي داشت افـلاك را همان عقول عشره معرفي كند. گويا جهان هستي مي¬بايست خود را هر طور شده با نظمي كه او در عالم تصور می¬کند منطبق سازد. لذا جهاني كه ارسطو تنظيم مي¬كند، لزوماً جهاني نيست كه در متن خارج است بلكه جهاني است كه زائيده نگرش اوست( ).
    در نهایت می¬بایست مجدداً به این نکته اشاره کنیم که عقل دارای جایگاه بلندی است و اساس فهم و رسیدن به حقايق است. ولی آنچه فلاسفه آن را عقل می¬خوانند، به جهت مخالفتش با وحي، عقلانی نیست و البته بوسیله خرد نيز، قابل نقد و انکار است.
    به سخن ديگر، فلاسفه موهومات را در قالب معقولات جا زده و سالهاست كه عده¬اي را سرگرم خود ساخته¬اند. لذا این وظیفه¬ دانشمندان آگاه به تعالیم دینی است که بپا خیزند و معارف وحیانی را از عقاید خرافه پاک نموده و مردم را بسوی سرچشمه زلال وحی رهنمون کنند.
    شکی نیست درک مفاهیم وحی با تفکر، تدبر و تعقل در آیات و روایات است، ولی توضیح معارف دینی بر اساس عقاید فلسفی و مبانی یونانی، به معناي اصالت دادن به افكار بشري است و نتيجه اين كار جز تحمیل عقاید بشري به معارف بلند وحياني نیست و نباید آن را مصداق تفسیر وحی یا هر اصطلاح و نام دیگری دانست.
    فلاسفه مسلمان از ابتدا سعی بر آن داشتند که به فلسفه قداست بخشند و آن را وارد حوزه دین کنند به نحوی که هیچ مقام روحانی نتواند در مقابل آن بایستد، لذا فلسفه را همان حکمت و حکمت را همان فلسفه و یا بالا¬تر از این، امام را یک فـیلسوف کامل معرفی نمودند. بدیهی است هیچ کس نمی¬تواند در مقابل چنین فلسفه¬ای بایستد زیرا ایستادگی در مقابل آن مقابله با دین تلقی می¬شود. ولی به لطف پروردگار، برخی از علما و طلاب و عده¬ای از اهل مطالعه و دقت با توجه به مخالفت نظرات فلاسفه با متون صریح وحی، با سخن و قلم خود در مقابل این هجوم، خاموش نایستادند و با نقد نظریات فلاسفه، مطلب را بر طالبان حقیقت روشن ساختند. بیدارگری¬های بیدارشدگانی چون فیلسوف فلاطوری و سال¬ها پیش از این مرحوم فیض کاشانی رحمة الله و دیگر علما، می¬تواند هشداری باشد به طلاب و دانشجویان جوانی که در اثر تبلیغات غالب، تمایل به فلسفه پیدا کردند.


    چكيده¬ مطلب:
    1- عقل در عین عصمت، محدود است.
    2- اشتباهات از ناحیه عاقل است نه عقل.
    3- رسيدن به كنه واقعيات اشياء متعذر است.
    4- تعریف فلسفه به ادراک واقعیات اشیاء تعریفی بدون دلیل و بی پایه است. علاوه بر این که، ادراک واقعیات میسور نیست.
    5- بر اين كه فلسفه همان مقام محمود است دليلي اقامه نشده، بلكه ناسازگاري آن با مفاد وحي، خود نشان دهنده بطلان اين سخن است.
    6- میزان تشخیص حق از باطل، سيره و كلام امیرالمومنین و اهل بیت عصمت عليهم السلام است.
    7- توجیه متون وحی با داده¬های فلسفی از مصادیق تحمیل عقاید به وحی محسوب می¬شود.
    8- ورود فلسفه به دين با توجه به متغير بودن مباني و محصولات آن، دين را از حالت ثبوت خارج كرده و باعث متزلزل شدن آن خواهد شد.
    9- آميختگي فلسفه و دين به هر دوي آنها صدمه خواهد زد.
    10- نگاه انسان به فلسفه باید نگاهی ابزاری باشد نه اعتقادی.
    11- ارسطو و پيروانش با اينكه در مقابل سوفسطائي¬ها ايستادگي كردند ولي با انكار واقعيت ماهيات به دام آنان افتاده و خود سوفسطائي شدند.
    12- مباحث فلسفه كاربردي نيست و براي درمان دردهاي جامعه نمي¬توان از آن بهره جست .
    13- منطق ارسطويي، فلسفه ارسطويي و حكمت صدرايي بر اساس تجربه و حسّ شكل گرفته است و پايه گذاران آنها بر آن بودند كه با دقت و تفكر در محسوسات، اسرار خداوند متعال را كشف نمايند، در حالي كه تمامي قوانين موجود در طبيعت، مخلوق اوست و در¬باره ذات احديت جاري نمي¬شود. لذا بر فرض صحت اين قوانين، آنها فقط در رابطه با مخلوقات و ممكنات جاري مي¬شوند.
    14- بعضی از فلاسفه، فكر سوفسطي را ستوده و مدعی¬اند سخن سوفسطائی¬ها فهمیده نشده است.
    
    تاریخ: 28 خرداد 1395
       

    علم از نگاه فلسفه و نتایج آن

    علم از نگاه فلسفه و نتایج آن

    علم از نگاه فلسفه و نتایج آن


    حجة الاسلام جعفر فاضل





    بحث علم، از مباحث پيچيده و عميقي است كه اذهان بسياري را مشغول ساخته است. آنچه در اين مقاله مي¬خوانيد نظر فلاسفه در¬باره علم انسان است. فلاسفه بر طبق مباني خود در ابتدا علم را تعريف نموده و سپس سعي در آشكار ساختن حقيقت آن نمودند. در اين نوشتار نظر فلاسفه در¬باره علم و كيفيت حصول آن مورد توجه و نقد قرار مي¬گيرد و مشخص مي¬شود كه تعريف علم بر اساس مباني فلسفي منتهي به انكار جميع واقعيات ها مي¬گردد.

    فلاسفه با طرح ادله¬اي، نفس - حقيقت انسان - را مجرد دانسته و بر اين اساس بسياري از مباحث فلسفي را بنا نهاده¬اند. يكي از آن مباحث، مسئله علم انسان است. فلاسفه در توضيح اين پرسش كه علم چيست و چگونه حاصل مي شود، گفته¬اند:
    در ما انسان¬ها، يك موجود مجرد از ماده تحقق دارد كه در واقع حقيقت ماست و آن نفس است ( ). آنگاه مي¬گويند نفس در آغاز وجود خود فاقد هر گونه ادراك كلي است و اين صورت¬ها، بي شك نيازمند علتي است كه آن علت خود نفس نيست. زيرا فاقد شيء نمي¬تواند معطي شيء باشد و نيز امور مادي نمي¬باشد. زيرا بخاطر ضعف وجوديشان نمي¬توانند علت باشند؛ لذا تنها علت اين صور، موجودي است مجرد كه خود واجد آن صورت¬هاست به نام عقل.( )
    بنا¬¬بر¬اين علم در نزد فلاسفه، همان صورت¬هاي موجود در عقل است و نفس به مقدار اتحادش با عقل داراي علم خواهد شد.
    فلاسفه كوشيده¬اند با ترتيب مراحله براي عقل البته از حيث معقولش مسئله اختلاف درجات علم را توضيح دهند. آنان در مرحله اول، نفس را خالي از هر نوع ادراكي دانسته ( ) و در مرحله آخر كاملا متحد با عقل مي¬دانند.( )
    بنا بر¬اين در نزد فلاسفه:
    الف - نفس مجرد است.
    ب – عقل مجرد است.
    ج – عقل از حيث معقولاتش داراي چند مرحله است.
    د – نفس به مقدار اتحادش( ) با عقل، داراي علم خواهد بود.

    نقد و بررسي
    كاملا مشخص است كه دايره مجردات در نزد فلاسفه بسيار وسيع است. و اين بدان خاطر است كه مباني فلسفي راه را براي اين موضوع، باز كرده است. پر واضح است كه بر اساس قانون عليت و لزوم سنخيت بين علت و معلول از خداوند مجرد نبايد جز مجرد صادر شود. ولي جريان قانون عليت (مطرح در فلسفه) در حق باري تعالي و نيز مسئـله سنـخيـت بيـن خالق و خلق، داراي ايـرادهـاي بنيادي است كه اينك بـه آن
    نمي¬پردازيم.
    مي¬دانيد مجرد داراي جزء و اندازه نيست لذا از حيث ذات، قابل تعدد نيست و همين كافي است كه در حق باري تعالي كه در تجرد او اتفاق نظر است گفته شود كه غير او مجردي نيست. البته براي اثبات انحصار تجرد در ذات باري از سوي مخلوق نيز مي¬توان آغاز نمود. چه، هر آنچه تحقق يافته بر اساس قاعده الشيء ما لم يتشخص لم يوجد، داراي اندازه است و لذا مجرد نيست. بنا¬بر¬اين ادعاي فلاسفه مبني بر تجرد نفس، عقل و علم و ... پايه استواري ندارد.
    بديهي است در صورت نفي تجرد از غير خدا تعالي، هر موجودي غير از خداوند داراي حد خواهد بود، آنگاه اتحاد نفس با عقل، به جهت استحاله اتحاد دو موجود محدود مستقل، بدون توجيه عقلاني است.
    از اين هم كه بگذريم، مراتبي كه براي نفس از حيث اتحادش با عقل بيان شد، قابل اثبات نبوده بلكه اشكالات فراواني دارد.
    در ابتدا بايد به اين نكته نيز به طور گذرا اشاره كنيم كه اين كه درك، جزء لا ينفك هر موجودي باشد استحاله عقلي نداشته و شواهد نقلي بر آن، صحه مي-گذارند( ).
    بر اين ادعا كه نفس در ابتداي وجودش فاقد هر گونه ادراكي است، اقامه دليل نشده است. مضاف بر اين كه با قواعد فلسفي ديگر در تناقض آشكار است. چه در فلسفه، حقيقت انسان، نفس معرفي شده است كه حيات دارد و چگونه چيزي حيات داشته باشد و فاقد هر گونه ادراكي است؟! مضاف بر اين كه فلاسفه، وجود را مساوق با حيات مي¬دانند و مي¬گويند اگر اثبات شد چيزي وجود دارد كافي است كه اثبات شود كه حيات هم دارد1 و از طرفي مي¬گويند علم و اراده و قدرت از لوازم لاينفك حيات است2 و بر اين اساس اگر اثبات شد چيزي به نام نفس داريم در واقع اثبات شده است كه حيات دارد و از لوازم لاينفك حيات علم است. لذا ادعاي مفارقت نفس – در مرحله ابتدا - از هر گونه ادراكي با قواعد فلسفي ديگر نيز سازگار نيست.
    و از جهت ديگر، چون در نزد فلاسفه عقل فعال به نحوي علت نفس است. از باب عليت و سنخيت، بايستي كه نفس را همان وجود نازله عقل فعال بدانند لذا نمي¬توانند بگويند كه زماني بوده كه نفس خالي از هر نوع درك بوده است.
    خطر بسيار بزرگتري كه اين گونه افكار را تعقيب مي¬كند، سوفسطايي¬گري است. زيرا چنانچه علم را محصول اتحاد نفس با عقل بدانند، مسئله علم حصولي از ريشه منتفي شده و مرجع آن علم حضوري مي¬گردد و نتيجه آن انكار واقعيت هاي خارجي است.
    توضيح بيشتر
    در مباحث فلسفي در ابتدا، علم به دو قسم حصولي و حضوري تقسيم مي¬شود. ولي فيلسوف در نهايت به اين نتيجه مي¬رسد كه علم حصولي منتهي به علم حضوري است و جز علم حضوري علمي وجود ندارد:
    هذا ما يودي اليه النظر البدوي من انقسام العلم الي الحصولي و الحضوري و الذي يهدي اليه النظر العميق ان الحصولي منه ايضا ينتهي الي علم حضوري.3
    يعني در فلسفه صدرايي علاوه بر اين كه علم حصولي مستلزم دور محال دانسته شده است.4 از آنجا كه وجود حقيقي و عيني خارجي اشياء را حضور آنها در ذات عالم دانسته اند و بر اساس اتحاد علم، عالم و معلوم، علم به حضور شيء نزد شيء¬5 معنا شده است يعني علم حضوري.
    و اما نتيجه علم حضوري همان انكار واقعيت¬هاي خارجي و سوفسطي¬گري است. زيرا در فلسفه، حصول معلوم در نزد عالم به حضور معلوم نزد عالم تفسير مي¬شود و لازمه حضور، اتحاد معلوم با عالم دانسته شده است و نام اين حضور معلوم نزد عالم، علم است:
    و لازم حصول المعلوم للعالم و حضوره عنده اتحاد العالم به 6
    كاملا مشخص است كه بايد فلاسفه به اجبار معلوم را موجود مجردي فرض كنند تا بتواند با نفس كه طبق مباني آنان مجرد است، متحد شود:
    ان العاقل في ادراكه للمعقولات يتحد بها و يصير عين تلك الاشياء7
    و لذا خواه نا¬خواه بايد از اعتقاد به عالم خارج و مادي و محسوس دست بردارند كه البته تا حدي دست برداشته اند:
    العلم الحصولي اعتبار عقلي يضطر اليه العقل، مأخوذ من معلوم حضوري هو موجود مثالي او عقلي حاضر بوجوده الخارجي للمدرك و ان كان مدركا من بعيد.8
    به نظر مي¬رسد طبق اين مباني جز انسان و ادراكاتش چيزي ديگر وجود ندارد.
    بنا¬بر¬اين عصاره سخن فلاسفه اين است كه نفس آنگاه واجد صور مي¬شود كه با عقل متحد شود و نفس به مقدار استعداد اتحادش با عقل از علم بهره¬مند مي¬شود. ولي مفاد روايات واقع شدن نور عقل است در قلب، نه متحد شدن با آن.
    بحار الانوار از علل الشرايع نقل مي¬كند:
    ... فيقع في قلب هذا الانسان نور فيفهم الفريضه و السنه و الجيد و الردي الا و مثل العقل في القلب كمثل السراج في وسط البيت
    از مفاد اين روايت چنين استنباط نمود:
    1 – همانطور چراغ غير خانه است. عقل غير از نفس است و با آن متحد نيست.
    2 – همانطور كه نور حاصل از چراغ محدوديت دارد عقل نيز محدوديت دارد.
    3 – همانطور كه همه چيز در خانه به نور ديده مي¬شود و روشن است ولي خود نور به خودش؛ همه چيز به عقل فهميده مي شود ولي فهم عقل به خود عقل است و تنها نياز به توجه دارد.
    مضاف بر اين، كساني كه علم را اتحاد نفس با عقل مي¬دانند بايد به سوالات زيادي پاسخ دهند:
    1- پر واضح است كه اگر تعقل، اتحاد نفس با عقل باشد مسئله غفلت بي معنا خواهد شد در حالي كه گاه انسان از خويش هم غافل مي¬شود.
    2- تعقل، تمييز دادن بين حق و باطل است نه فقط ادارك صور، چه اين ادراك صور، در حيوانات نيز موجود است.
    3- صورتهايي كه براي افراد ديوانه حاصل مي¬شود و طبق آن نتيجه مي¬گيرند و كارهايي را انجام مي¬دهد نيازمند علت است. زيرا كه مطابق نظر فلاسفه نفس خود فاقد هر نوع صورتي است، حال مي¬پرسيم آن علت كدام است؟ هر جوابي داده شود مي¬توان آن را در صورت هاي منطبق در نفوس عاقل همان را تكرار كرد.
    به سخني ديگر از فلاسفه مي¬پرسيم كه صورت¬ها و ادراكات افراد ديوانه را چگونه توجيه مي¬كنيد آيا آن هم اتحاد نفس با عقل است. يا از درون خود نفس است اگر بگويند از اتحاد نفس با عقل است صحيح نيست زيرا عقل معصوم است و اگر بگويند علت اين صورت خود نفس است اين هم با مباني آنان صحيح نيست. زيرا نفس را فاقد هر گونه ادراكي مي¬دانند و فاقد شيء نمي¬تواند معطي شيء باشد.
    4 - كساني كه قدرت تمييز حق از باطل در حوزه دين را ندارند از نظر روايات عاقل محسوب نمي¬شوند ولي از نظر فلاسفه اگر در حوزه¬هاي ديگر قدرت فهم و استنتاج داشته باشد عاقل است از اين معلوم مي¬شود كه عقل مطروح در فلسفه همان عقل مطروح در روايات و آيات نيست.
    كساني كه قدرت تمييز حق و باطل را دارند ولي هواي نفس خود را بر عقل مقدم داشته و مرتكب گناه مي¬شوند از نظر روايات عاقل نيستند (العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان) ولي از نظر فلاسفه چون آن صورت ادراكي توسط عقل در نفس منطبع شده است عاقل است.
    اشتباه فلاسفه اين است كه معقول يعني تصور و تصديق را عقل معرفي كرده¬اند در حالي كه مفاد روايات اين است كه عقل نوري است كه در قلب واقع مي¬شود كه بوسيله آن مي¬فهمد و تشخيص مي¬دهد.
    ديگر اين كه بسياري از فلاسفه براي تصديق، تصور را لازم مي¬دانند و مي¬گويند كه بدون تصور تصديق نمي¬شود در حالي كه معرفت به نور عقل لزوما نيازمند تصور و تصديق نيست بلكه صرف توجه به نور عقل است.
    مستفاد از روايات و آيات اين است كه كار عقل، فهم و تشخيص حق و باطل است و اين لزوماً از كانال معرفت به حقايق اشياء نيست. ولي فلاسفه كار عقل را كشف و ادارك حقايق اشياء مي دانند.
    و از طرفي منحصر دانستن علم به صورت¬هاي حاصله نزد نفس خود نيازمند برهان است بخصوص كه بخشي از اداركات ما بدون هيچ گونه صورتي است بلكه تنها حالتي است در نفس


    چكيده مطلب
    o علم مطروح در فلسفه همان اتحاد نفس با جوهري مجرد است.
    o دليل¬هاي فلاسفه بر اتحاد نفس با عقل ناتمام است.
    o عقل نوري است كـه در قلب قرار مي¬گيرد كه بـاعث تمييز حق از باطل مي¬شود.
    o بين عقل مطروح در روايات و عقل مطروح در فلسفه تفاوت ماهوي وجود دارد.
    o مباني فلسفي، فلسفه را به سوفسطاگري مي¬رساند.







    پی نوشتها

    1 - فلسفه و كلام ا¬سلامي علامه محمد رضا مظفر ص 185.
    2 - آموزش فلسفه ج 2 استاد محمد تقي مصباح.
    3 - نهايه الحكمه ص 294.
    4 - نهايه ص 47 .
    5 - نهايه ص 297.
    6 -نهايه ص 29 .
    7 - نهايه ص 29 .
    8 - نهايه ص 297.



    فهرست منابع و مأخذ
    1 _ قرآن
    2 - الحکمة المتعالية من الاسفار العقلية الاربعة،صدر الدين محمد شيرازی، شرکة دار المعارف الاسلاميه، 1383 ه، چاپخانه حيدری.
    3 - الحاشيه علی الهيات، الشفاء، موضوع: فلسفه، صدر المتأهلين شيرازی، ناشر: انتشارات بيدار، محل نشر: قم
    
    تاریخ: 28 خرداد 1395
       

    رشید و علم منایا

    رشید و علم منایا


    رشید و علم منایا




    حجة الاسلام جعفر فاضل




    مطالعه تاريخ از آنجا که چگونه زیستن را به آدمی ¬ می¬آموزد، همواره مفید و لذت بخش بوده و هست. ولی در این میان، مطالعه تاریخ اسلام، به دلیل بالندگی و پویایی ویژه¬ای که دارد، طبیعتاً از جایگاه مهمی برخوردار است. زیرا کسانی که در سایه این دین آسمانی پرورش یافتند هر یک همچون شمعی سوختند، ولی نور معرفت را در جان تاریک انسانها به ودیعت نهادند.




    از جمله کسانی که مطالعه زندگی و فضائلش، روح تشنه آدمی را سیراب می¬کند، «رشید هجری» است. وی یکی از یاران امیرالمؤمنین عليه¬السلام بود که به دلیل معرفت والایش و استقامتی که در مسیر حق از خود نشان داد، نامش را به عنوان یکی از شیعیان و محبیّن اهل بیت عليهم¬السلام جاودانه ساخت.
    اميرالمؤمنين عليه¬السلام به رشيد، عنايت خاصي داشت و علم منايا و بلايا را به او آموخت، به همين دلیل به وی «رشید البلایا» گویند. اين علم به انسان، امکان اطلاع از زمان مرگ و نيز زمان نزول بلا و گرفتاري¬ها را مي¬دهد. كرامات زیادی از وی نقل شده است از جمله ورودش به خانه ابى اراكه بدون اینکه دیده شود، در حالی كه ابن زياد بشدت در جستجوى او بود ( ).
    تنها يكي از خدمات اين مرد بزرگ، روايات نابی است که از وجود مقدس امیرالمؤمنین عليه¬السلام نقل نموده، از جمله حدیثی که از حبه غربی روایت کرده که او گفت: شنیدم از اميرالمؤمنين ‏عليه¬السلام كه فرمودند:
    ما بزرگوارانيم و آنان كه از ما در گذشته‏اند فرزندان انبيائند، حزب ما حزب خداست و گروهى كه سركشى از دستورات ما كنند حزب شيطانند، هر كس ما را با دشمنان يكسان كند از ما نيست( ).
    با آنكه همه خلق جهان در نعم‏انـــد مــردم همه راهى ديــــــار عدم‏انـد
    فرمود قليل مـن عبادى قــرآن چون شكر گزاران خداوند كم‏اند
    تاريخ اسلام، گواهي مي¬دهد كه بعد از رحلت آن حضرت گروهي با انكار وصايت حضرت علي عليه السلام از انوار تابناک اسلام فاصله گرفته و به سوی ظلمت شتافتند( ).
    ﴿وَالَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ﴾1
    و آنان كه كافر شدند سرپرستشان طاغوت است که از نور به سوی ظلمت سوقشان می¬دهد.
    با اينكه پيامبر اكرم ‏صلى الله عليه وآله و سلم بارها فرمودند: على مع الحق( ) و الحق مع على يدور حيث ما دار( ) ولى تنها گروه اندکی اين سخن را با جان و دل پذيرفتند و مصداق نور على نور( ) شدند. در ميان این هدايت يافتگان نيز، افراد بسيار اندكى، ميثم وار و يا حِجرگونه، هستی خود را در راه رضای دوست، در طَبَق اخلاص نهادند.
    با توجه به زندگى رشيد و رواياتى كه درباره او به ما رسيده است، مى‏توان دلیل رسیدن به چنین مقام والایی را در موارد ذیل خلاصه کرد: زمينه پاك، حقيقت طلبى، تلاش در عبادت و بندگى، اعتقاد به ولايت اميرالمؤمنين ‏عليه¬السلام و كوشش در تقرب بسوى خداوند متعال بوسيله محبت آل رسول عليهم السلام و اطاعت از آنان.
    در منزلت رشيد هجرى همين بس كه از بهترين اصحاب چهار امام يعنى اميرالمؤمنين، امام حسن، امام حسين و امام سجاد عليهم¬السلام بوده است. و مهم‏تر اينكه از وى در روایات با عنوان باب اميرالمؤمنين( )، امام حسن( ) و امام حسين( ) یاد شده است.
    ملازمت رشيد با وجود مقدس امیرالمؤمنین عليه¬السلام، يكي از مهم ترين علل رشد معنوي اوست. وي مى‏گويد:
    روزى با آن حضرت در راهى مى‏رفتيم، كه فرمودند: آيا آنچه من مى‏بينم تو هم مى‏بينى. گفتم: حجابهائى براى شما كنار رفته، كه از براى غير شما برداشته نشده است. آنگاه حضرت‏ فرمودند: مى‏بينم مردى در آتش مى‏سوزد و مى‏گويد، اى على براى من طلب بخشش كن. خداوند او را نبخشد( ).
    يكي از عقايد شيعيان آن است كه اهل بيت عليهم¬السلام دارای علم غیب اند، گرچه عده¬ای به دلیل آنکه همه آیات را در کنار یکدیگر بررسی نمی¬کنند، گمان كرده اند طبق آیه﴿ قُل لَّا يَعْلَمُ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ الْغَيْبَ إِلَّا اللَّهُ ﴾2 علم غیب، تنها از آن خداست، لیکن در برخی دیگر از آیات قرآن کریم آمده است که خداوند علم غیب را به بعضی از بندگانش عطا می¬کند از جمله در سوره جن است که می¬فرماید:

    ﴿ عَالِمُ الْغَيْبِ فَلَا يُظْهِرُ عَلَى غَيْبِهِ أَحَدًا* إِلَّا مَنِ ارْتَضَى مِن رَّسُولٍ ﴾ 3
    او دانای غیب است و غیب خود را بر هیچ کس آشکار نمی¬سازد* مگر بر فرستادگانی که مورد پسند اویند.
    بنابراین، مراد از اينكه اهل بيت عليهم السلام علم غیب دارند اين است كه ايشان اطلاع بر غيب دارند. يعني هر گاه چيزي را بخواهند بدانند ذات اقدس اله آنان را بر آن مطلع مي¬سازد. در روایات نیز به این نکته اشاره شده است.
    نكته قابل توجه اين است كه امامان براي كسانى كه منكر علم غيب آنان بودند، به علم رشید هجری به زمان مرگ افراد، استدلال مى‏کردند. و اين خود، نشانگر این است كه رشيد داراى چنين علمى بوده است. بى شك زمانی که رشید که تنها یکی از شاگردان ائمه عليهم¬ السلام بود، افتخار دانستن چنين علمي را دارد ، آگاهي امامان عليهم -السلام از این علم و بلکه آگاهی¬هایی فراتر از آن، امري سنگين نخواهد بود.
    امام كاظم عليه¬السلام به شخصى به نام اسحاق( ) كه در دل، در¬باره علم امام تردید داشت و با خود مى‏گفت؛ چگونه ممکن است امام از زمان مرگ شيعيانش خبر دهد، فرمودند:
    اى اسحاق، رشيد كه از اصحاب امامان قبل از من بود، علم به زمان مرگ افراد و بلاها داشت، پس امام سزاوارتر به چنين علومى است.
    سرچشمه فيض و شور و هستى است امام پــروانـــه بـــزم حق پرستى است امام
    اى شيعه امـــــام هفتم مــــــــا فرمــــــود آگــــاه ز رمـز و راز هستى است امام
    از جمله پيش بيني¬هاي رشيد، اين بود كه مردمى خواهند آمد كه بصيرت و آگاهى آنها در دين، بالاتر از كوشش و تلاش برخي اصحاب در عبادت خواهد بود. دختر رشيد كه قِنوا نام داشت به پدر خود گفت: پدرم چه زياد در عبادت تلاش مى‏كنى! رشيد به او گفت: دخترم بزودى مردمى مى‏آيند، كه آگاهى آنها در دينشان از کوشش مردم آغاز اسلام در عبادت، بالاتر خواهد بود( ). امروز می¬توان تحقق خبر او را در برخي از مؤمنین مشاهده کرد.
    ميثم تمار، سواره بر حبيب بن مظاهر گذشت. حبيب به او گفت: شيخ اصلعى (كسى که جلوی پيشانيش مو ندارد) را مى‏بينم كه داراى شكم بزرگ است، کدو مى‏فروشد و در راه حبّ اهل بيت به صليب كشيده مى‏شود و شكمش را پاره مى‏كنند. ميثم در جواب گفت: من نیز مرد قرمز رنگى را با عمر طولانى مى‏بينم كه براى يارى پسر دختر پيامبرش خارج شده و كشته مى‏شود و سرش در شهر كوفه گردانده مى‏شود. كسانى كه در آنجا بودند گفتند: ما دروغگوتر از اين دو مرد نديده‏ايم. در همين هنگام رشيد هجرى بر آنها وارد شد و از جريان مطلع گرديد. آنگاه گفت: خداى رحمت كند ميثم را، فراموش کرد بگويد: به کسی که سر او را می¬آورد صد درهم جایزه خواهند داد. مردم گفتند: اين، از آن دو هم دروغگوتر است. ولى مدتى نگذشت كه همه اين امور واقع شد و آنان به صحّت اين اخبار پی بردند( ).
    روزي اميرالمؤمنین عليه¬السلام به رشيد فرمودند: آنگاه كه پسر زياد، دست و پا و زبانت را قطع كند چه مى‏كنى؟ رشيد گفت: آيا عاقبت كار بهشت است؟ حضرت فرمودند: آری، تو در دنيا و آخرت با من هستى( )
    آئينه نور سرنوشت است رشيــد چون آينه‏ها پاك سرشت است رشيـد
    وقتى خبر از شــهادت او مـــى‏داد فــــرمود على اهل بهشت اســت رشيد
    نقل شده که آن حضرت همراه عده¬ای از جمله رشيد، وارد باغ شخصی به نام «بِرنى» شدند و در زير درخت خرمائى نشستند. خرماى تازه‏اى از درخت افتاد. رشيد گفت: اى امير مؤمنان، چه خرماى خوبى است. حضرت فرمودند: اى رشيد تو را به همين درخت به صليب مى‏كشند. پس از آن، رشيد صبح و عصر به سراغ اين درخت مى‏آمد و آن را آب مى‏داد. سالها بعد چون رو به خشكى نهاد و شاخه¬هايش را قطع كردند، رشيد دانست که مرگش نزديك است( ).
    اين قصه چنان شهرت يافت كه حتى ابن زياد هم از آن مطلع شد. لذا چون رشيد را دستگير كرد به او گفت: مولاى تو على، گفت من با تو چه مى‏كنم؟ رشيد گفت: مولايم فرمودند، ابن زياد دست و پا و زبانت را قطع مى‏كند و تو را به صليب مى‏كشد. گفت: به خدا امروز سخن او را دروغ مى‏سازم و فرمان آزادى او را داد. ولى قبل از خروج رشيد از قصر پشيمان شد و دستور قطع دست و پاى او را داد و گفت او را به درختى ببندند. اما براى تكذيب سخن حضرت على، گفت زبانش را قطع نكنيد. ولى چون ديد رشيد لحظه‏اى از ذكر فضايل مولايش على باز نمى‏ايستد فرمان قطع زبانش را صادر كرد و بدين ترتيب خبر غيبى حضرت على ‏عليه¬ السلام واقع گرديد( ).

    در محضر دوست رو سفيدست رشيد از حــب على پر از اميدست رشيـد
    با شوق زبان و دســـــت و پايش را داد در راه ولايتـــش شهيدســـت رشيد

    چکیده و نتیجه
    از مجموعه مطالب ذکر شده چنین استفاده می¬شود:
    o رشید هجری از اصحاب خاص امیر المؤمنین عليه¬ السلام بود.
    o علم غیب مختص خداست و خدا هر کس را بخواهد مطلع بر آن می¬کند و اهل بیت عليهم¬ السلام اطلاع بر غیب دارند.
    o مواردی از اطلاع بر غیب توسط اهل بیت عليهم ¬السلام به برخی از افراد خاصی داده شده است. از آن جمله رشید هجری است که علم منایا و بلایا به او عطا شد.
    پی نوشتها
    1- بقره، 257.
    2- نمل، 65.
    3- جن، 26.


    فهرست منابع و مأخذ
    1.بحار الانوار، علامه محمد باقر مجلسی، ناشر دار الکتب الاسلاميه، نوبت چاپ چهارم، تاريخ انتشار بهار 62، چاپ خانه حيدری.
    2. فتح المبين فى فضائل الخلفاء الراشدين، چاپ حاشيه سيرة النبويه.
    
    تاریخ: 27 خرداد 1395
       

    دعای ندبه منشور شیعه

    دعای ندبه منشور شیعه


    دعای ندبه منشور شیعه


    جعفر فاضل

    دعاي ندبه يكي از ذخاير شيعه است كه بايد از آن پاسداري شود. اين دعا از معدود ادعيه¬اي است كه توسط عموم مردم و نيز همه¬ي علماي اعلام مورد توجه بوده و هست. همچنين شرح¬های متعددي بر آن نوشته شده است. در اين نوشتار ضمن بيان اهميت و عظمت اين دعا، به بررسي اسناد دعاي ندبه و در نهايت تأملي در نسخ مختلف اين دعاي شريف مي پردازيم.

    دعاي ندبه، اين دعاي آشنا و دلنشين، سال هاست در صبح¬گاه روز جمعه، در فراغ امام زمان در جاي جاي اين مملكت ديني خوانده مي¬شود. دعايي پرشكوه و با معارفي بلند، كه دل و جان شيفتگان حقيقت را سيراب كرده و تشنگان آب زلال معرفت را به سرچشمه آن متصل مي¬سازد.
    چه بسيار كساني كه با حضور قلب، اخلاص تمام و توجه تام به مضامين عالي آن، توفيق تشرف به محضر حضرتش يافته¬اند. ؛ همان كساني¬كه با سوز دل، خطاب به امام زمانشان گفتند: هل اليك يا ابن احمد سبيل فتلقي «اي فرزند احمد آيا به سوي تو راهي هست كه ملاقات شوي؟» و سوز دلشان اين بود كه:
    مرا جز با تو بودن آرزو نيست به غربت رو نمودن آرزو نيست
    گـــداي آستانت را دمـي هم گــداي غـير بـودن آرزو نيست
    سـرم را جز به خـاك آستانت به پاي غـير سـودن آرزو نيست
    علامه مجلسي قدس سره مي¬نويسد: قرائت دعاي ندبه در اعياد چهار گانه ـ روز جمعه، روز عيد فطر، روز عيد قربان و روز عيد غديرـ مستحب است. استحباب قرائت اين دعا در شب جمعه نيز وارد شده است. بنابراين خواندن دعاي ندبه، هم در شب جمعه و هم در روز جمعه مستحب است.
    «ندبه» به معنای گریه نمودن بر يك شخص به همراه ذکر خوبی¬های اوست. دعای ندبه، دعایی است که آدمي در آن، همراه با ناله و گریه و با صدای بلند با مولايش صاحب الزمان عج الله تعالي فرجه الشريف راز دل گفته و از فراغ او به درگاه خداوند متعال مي¬نالد.
    ندبه یعنی گریه با صوت بلنـد ندبه یعنی درد و دل با دل پسند
    ندبه یعنی مـن بـه او دل داده¬ام ندبه یعنی دل بـه عــادل داده¬ام
    ندبه یعنی غرق یا مهدی شدن ندبه یعنی از هـوی عاری شدن
    دعای ندبه در واقع مجموعه¬ی قابل توجهی از فضایل اهل بیت عصمت و طهارت است. با توجه به مضامین اعتقادی بلند این دعا می¬توان آن را به جرأت منشور عقاید شیعه دانست.
    بزرگان شيعه به ويژه صاحبان قلم كه در مورد وجود حضرت مهدي عج الله تعالي فرجه الشريف كتاب نوشته¬اند، با بهره¬گيري از كلمات نوراني و روايات وارده در اين باب، براي شيعيان و دوستان امام عصر عجل الله تعالي فرجه تكاليف و وظايفي را مقرّر نموده¬اند. تكاليفي كه يك فرد شيعه بايد در عصر غيبت نسبت به آنها اهتمام ورزد. در کتاب شریف «مكيال المكارم» در باب هشتم، هشتاد امر به عنوان تكاليف شيعه نسبت به امام عصر عليه¬السلام شمرده شده است. دقت درمحتوای دعای ندبه ما را به این مطلب مي¬رساند که برخی از اين وظایف، با قرائت اين دعا محقق می¬گردد، از جمله مي¬توان به موارد ذيل اشاره كرد:
    1. شناخت بیشتر امام زمان
    2. یاد امام زمان
    3. دعا برای شناخت بیشتر آن حضرت
    4. دعا برای سلامتی حضرتش
    5. دعا برای تعجیل فرج و ظهور مبارکش
    6. توسل به امام زمان
    7. زیارت امام زمان
    8. ارجاع مردم به امام زمان
    9. هدیه برای امام زمان
    10. ندبه برای امام زمان و ....
    یکی از تکالیف شیعیان در دوران غیبت، نُدبه نمودن در غياب امام عصر عليه¬السلام است. چه، كسي كه امام خود را از خویش بیشتر دوست بدارد، قدر و عظمت نعمت امام را بشناسد، در فراقش سوخته و در غیبتش ناله سر دهد.
    « عَزیرٌ عَلَیَّ اَن اَرَی الخَلقَ وَ لا تُری »
    سخت است بر من كه خلق را ببينم و تو را نبينم
    مرحوم شيخ صدوق و شيخ طوسي رحمة الله عليهما هر يك به سند خود، حديث مفصلي را از «سدير صيرفي» روايت كرده¬اند كه بيانگر، ندبه¬ي حضرت امام صادق عليه¬السلام بر غيبت صاحب الزمان عجل الله تعالي فرجه است. سدير صيرفي مي¬گويد: من، مفضل بن عمر، ابوبصير و ابان بن تغلب به محضر امام صادق عليه السلام شرفياب شديم، ديديم آن حضرت بر روي خاك نشسته و لباسي كه از مو بافته شده و طوقدار و بي گريبان بود، پوشيده است و مانند شخصی که فرزنـد را از دست داده است، می-سوزد و گريـه مي¬كند، آثار حزن و اندوه ازگونه و رخسارش آشكار و اشك چشم¬هايش را پر كرده بود و مي¬فرمود:
    « سيّدي غيبتك نفت رُقادي وَضَيَّقَتْ عَلَيّ مِهادي وَابتَزّتْ مِنّي راحةَ فُؤادي، سيّدي غيبتك وَصَلَت مَصابي بفجايعِ اللأبد، وَفْقُد الواحِدِ بعدَ الواحِدِ يُفْنيِ الجَمْعَ والعدَدَ، فما اُحِسُّ بِدَمْعَةٍ ترقى مِنْ عيني أنينٍ يَفْتُرُ من صدري عن دَوارجِ الرزايا و سوالف البلايا إلا مثل بعيني عن غوائلَ أعظمها و اعظمها و بوائق أشدها و أنكرها و نوائب مخلوطة بغضبك و نوازل معجونة بسخطك »
    « مولاي من ، غيبت تو خواب از ديدگانم ربوده و دنیا را بر من تنگ كرده و آرامش و راحت دلم را ربوده است. مولاي من، غيبت تو مصيبتي جانكاه برابر سراسر هستي¬ام بر من فرود آورده، كه هرگز تسلّي نمي¬يابم، از دست دادن ياران، يكي بعد از ديگري اجتماعات را در هم مي¬ريزد بلاها و سختي-ها، رنج¬ها و اندوه¬ها آنچنان بر دلم سنگيني مي¬كند كه ديگر اشك ديده و فريادهاي سينه¬ام را احساس نمي¬كنم كه هر چه در اشك ديده و فرياد سينه¬ام مي¬نگرم مصيبت شديدتر و جانكاهتري در نظرم مجسم مي¬گردد كه از مصائب قبلي دشوارتر و شكننده¬تر است.»
    سدير گفت: عقل از سر ما پريد و دل¬هاي ما از غم و اندوه اين پيشامد هولناك و حادثه خطرناك پاره شد و گمان كرديم از اتفاق ناگوار و كوبنده-اي، اين چنين گريان و سوگوار است يا از روزگار به او مصيبتي رسيده است.
    عرض كرديم خدا ديدگانت را اي پسر خير¬الوري نگریاند، از چه پيش آمدي اينگونه گرياني، و از ديده اشك مي¬باري؟ چه حالي روي داده كه اين گونه سوگواري؟ حضرت چنان آه عميقي كشيد كه ناراحتيش از آن افزون شد. از روي تعجب فرمود: « واي بر شما. بامداد امروز نگاه كردم در كتاب «جفر» و آن كتابي است كه علم مرگ¬ها و بلاها و آنچه واقع شده و واقع مي¬شود تا روز قيامت، در آن مندرج است. خدا، محمد صلي الله عليه وآله و سلم و ائمه عليهم¬السلام بعد از او را به آن اختصاص داده است و تأمل كردم در موضوع ولادت غايب ما و غيبت و طول عمر او و گرفتاري مؤمنان در آن زمان و شك¬هايي كه از جهت طول غيبت در دله¬ايشان پيدا مي¬شود و اينكه بيشتر آنها از دين برگردند و رشته اسلام را از گردن بردارند. »
    بنابراين، ندبه و گريه بر امام عصر عليه السلام علاوه بر این که امری کاملاً طبیعی است، امری است که شيعه از اولياي خود آموخته است.
    البته شیعه¬ي دلباخته، در تضرّع و زاري بر امام عصر و ندبه بر وجود مقدسش، اسير الفاظ نيست و این امر با هر لفظ و با هر سوز و گدازي انجام گيرد، صحيح است، لكن بهتر آن است كه براي اين امر، از بزرگان خود الگو گرفته و از ادعيه مأثوره بهره جويد. و در موضوع مورد بحث، بهترين دعا، «دعاي ندبه» مي¬باشد كه طبق بررسي بزرگان فن هم از لحاظ سند محكم و موثق است و هم از لحاظ متن و دلالت، مطابق قرآن و روايات وارده مي¬باشد و اساساً جذبه¬ي اين دعا و محتواي بلند آن، بهترين گواه بر صحت صدور آن است.
    به خواندن دعای ندبه در چهار عید جمعه، فطر، قربان و غدیر توصیه شده‌است.
    دعای ندبه به سند معتبر از امام صادق عليه السلام به ما رسیده است و منظور از استناد این دعای شریف به وجود مقدس امام مهدی عليه السلام در بعضی کتب روایی، این است که این دعا در مورد حضرت حجت می¬باشد. گرچه هیچ مانعی ندارد که دعا از امام صادق عليه السلام باشد و امام زمان عج الله تعالي فرجه نیز به وسیله وکیلان خود آن را به افرادی ابلاغ نموده باشند.

    اسناد دعای ندبه
    علما و محدثین بسياري اين دعا را نقل کرده¬اند، که مهمترین آنان عبارتند از:
    1. ثقه جلیل ابو جعفر محمد بن حسین بن سفیان بزوفری در کتاب «الدعا»؛ وی از مشایخ شیخ مفید است و مورد تأیید خاص اوست. حاجی نوری نیز در خاتمه¬ی المستدرک او را از مشایخ شیخ مفید بر شمرده و به وثاقت و جلالت قدر او شهادت داده است.
    2. شیخ جلیل ابوالفرج محمد بن علی بن یعقوب بن اسحاق بن ابی¬قره قنانی، معاصر شیخ نجاشی و از اعلام قرن پنجم که شیخ محمد بن مشهدی در کتاب «المزار» از او زیاد نقل کرده است.
    3. محمد بن جعفر بن علی بن جعفر مشهدی حائری در کتاب «مزار کبیر» (مزار ابن مشهدی) از محمد بن ابی قره نقل کرده و آن را به امام زمان عليه السلام نسبت داده‌است. چنانچه از کلمات آیت الله خویی به نقل از شیخ حرّ عاملی برمی¬آید، محمد بن مشهدی همان محمد بن علی بن جعفر است كه شخصی مورد اعتبار و وثوق مي¬باشد و مدح او در کتب رجال آمده است. و اما محمد بن ابی قره نیز از جمله روات مورد اعتماد است که نجاشی درباره¬ی او نوشته است: او ثقه بود و روایات فراوانی شنیده و کتاب¬های بسیاری تألیف کرده است. وی کسی بود که کتاب¬ها را ورق به ورق برای اصحاب امامیه می¬خواند و همواره در مجالس با ما بود.
    4. سید بن طاووس در مصباح الزائرو اقبال¬الاعمال به نقل از کتاب محمّد بن حسین بن سفیان بزوفری دعای ندبه را نقل کرده و آن را به امام زمان عج الله تعالي فرجه نسبت داده ‌است.
    5. علامه مجلسی دعای ندبه را در بحارالانوار به نقل از مصباح الزائر سید بن طاووس ذکر کرده است همچنين در کتاب تحفة الزائر و در کتاب زاد المعاد نیز اين دعا نقل شده است. مرحوم علامه مجلسی دعای ندبه را از دو کتاب معروف و معتبر علمای قرن ششم و هفتم در جلد 102 بحار الانوار نقل كرده است. وي ابتدا در صفحه 104، اين دعای شريف را از کتاب مصباح الزائر سیدبن¬طاووس بدين ترتيب نقل نموده که سید گوید: بعضی از اصحاب ما گفته¬اند که محمد بن علی بن ابی قره گوید من این دعا را از کتاب محمد بن حسین بنسفیان بزوفری نقل می¬کنم و پس از آن، در صفحه¬ی 110 می¬نویسد: محمد بن مشهدی در مزار کبیر از محمد بن علی بن ابی قره نقل می¬کند که او گوید من این دعا را از کتاب ابوجعفر محمد بن حسین بن سفیان نقل کردم و در نهایت مي¬فرمايد گمان می¬کنم که سید بن طاووس هم آن را از همان مزار کبیر محمد بن مشهدی نقل کرده باشد.
    6. محدث میرزا حسین نوری، در کتاب «تحية الزائر»، دعای ندبه را به نقل از مزار کبیر، مزار قدیم، و مصباح الزائر سید بن طاووس روایت کرده‌ است.
    7. مرحوم محدث قمی، صاحب کتاب معروف مفاتیح¬الجنان در کتاب «هدیة الزائرین» صفحه¬ی 507، این دعای ندبه را از کتب سه گانه مزار، یعنی مزار محمد بن مشهدی، مصباح الزائر مرحوم ابن طاووس و مزار قدیمی که منسوب به قطب راوندی است، نقل نموده كه در هر سه کتاب، دعای ندبه از کتاب ابن ابی قره روايت شده است.
    8. بسیاری دیگر از بزرگان شیعه نيز اين دعا را نقل کرده‌اند.

    اعتبار سند دعاي ندبه
    راویان دعای ندبه ـ چنانچه شرحشان گذشت ـ مورد وثوق و اعتبارند و سند اين دعا نيز در كمال اعتبار است؛ چنانچه مرحوم شیخ بزرگوار آقا بزرگ طهرانی در الذریعة به اين مطلب تصریح نموده ، و پس از ذكر شرح-های دعای ندبه، بر اعتبار سند این دعا تأکید كرده است.
    آنچه گاه به عنوان ایراد بر سند دعای ندبه گفته می¬شود، در مورد بزوفری است که نام او در کتاب رجال ذکر نشده است و دیگر این که او هم¬عصر امام معصوم نبوده است که دعا را از امام شنیده و نقل کند. ولی چنانچه گذشت حاجی نوری در خاتمه مستدرک، او را از مشایخ شیخ مفید بر شمرده و به وثاقتش تصریح نموده است. علاوه بر این بر اساس آنچه از مرحوم آیت الله بروجردی نقل شده ، شناخت رجال به وسيله شناخت شاگردانشان نیز امکان پذیر است ، بنابراین با توجه به اين که شخصیتی مثل شیخ مفید از بزوفری روایات فراوانی نقل کرده و برای او طلب رحمت نموده است، مشخص می¬شود که وي مورد وثوق کامل شیخ بوده است.
    اما این که بزوفری هم عصر امام نبوده و لذا بین او و امام واسطه است، خدشه¬ای به اعتبار دعا وارد نمی¬کند؛ چه اينكه کسی هم مدعی اين موضوع نیست و اساساً نقل بدون واسطه از امام لزومي نداشته و داشتن طریق معتبر کافی است. احتمال دارد بزوفری از باب اعتمادی که به سند داشته از ذکر آن چشم پوشيده یا شاگردان او، طریق وي را به امام از باب اعتماد ذکر نکرده باشند. همچنين بعید نيست بزوفری مذکور، دعای ندبه را از پدرش حسین بن علی بن سفیان بزوفری که از علما و راویان بزرگ قرن چهارم و هم عصر وکیلان امام عصر عليه السلام بوده است، نقل کرده و از جهت اعتمادی که به پدر داشته، سند خود را نیاورده باشد.
    استناد برخی از فقهای اسلام به حدیث ندبه و بهره بردن از فرازهای آن در اثبات احکام شرعی، مؤید اهمیت و اعتبار آن در نزد بزرگان است.
    یکی از مباحث مطرح در فقه، بحث شرط است که آیا مي¬توان به شرط ابتدایی اطلاق شرط نمود و اگر شرط نامیده شود، آیا لازم الاجراء است؟ شیخ مرتضی انصاری در کتاب «المکاسب» در بخش خیارات در ذیل «حدیث المؤمنون عند شروطهم» می¬نویسد: بعید نیست که بگوییم عنوان شرط بر التزامات ابتدائی صادق است بلکه متبادر عرفی از شرط، همان التزامات تابع عقد است، همان گونه که از موارد استعمال آن کلمه در مثل قول امام در دعای ندبه استفاده می¬شود، آنجا که در ابتدای دعا فرمود: « بعد ان شرطت علیهم الزهد فی درجات هذه الدنیا الدنیة »
    قابل ذکر است که هیچ یک از حاشيه نويسان مکاسب، اعتراضی به سند دعای ندبه ننموده و استناد شیخ را مورد مناقشه قرار نداده¬اند. مرحوم شیخ عبدالله مامقانی در حاشیه خود بر مکاسب می¬نویسد: وجه دلالت این جمله از دعا بر مقصود، این است که کلام امام به این بر می¬گردد که خداوند عزّوجل به بندگان خود فرمود: هرکس در این دنیا زهد پیشه کند من به او نعمت مقیم عطا خواهم کرد و جناب ایروانی نیز می¬نویسد: اما اطلاق شرط در دعای ندبه به اعتبار این است که در ضمن التزام جزیل ما عنده آمده است بنابراین از نظر شیخ و حاشيه نويسان مکاسب، صحت این دعا مفروغ عنه بوده است که در زمينه¬ي احکام شرعیه به آن استناد كرده¬اند.
    بعضی چنین احتمال داده¬اند که شاید دعای ندبه انشای برخی از علمای شیعه باشد. این احتمال نيز با توجه به سند محكم آن منتفی است، همچنين صدور جملات بلیغ و بلند آن از غیر معصوم محل تردید است. علامه صدر الدین محمد طباطبایی یزدی (متوفی 1154 هـ ) در مقدمه شرح خود بر دعای ندبه استناد حدیث روایت شده از امام صادق عليه السلام در مورد دعای ندبه را کاملاً با ادله عامه، مسلم دانسته، آن را ثابت کرده¬اند و فرموده-اند برای اثبات اعتبار این دعای شریف نیاز به تمسک به اخبار من بلغ نیست. همچنین آیت الله صافی در بخش فروع ولایت در دعای ندبه، در كتاب «امامت و مهدویت» بر اعتبار سند این دعا صحه گذاشته¬اند. علاوه بر این بزوفری پس از روایت این دعا چنین آورده است: «و يستحب ان يدعي به في الاعياد الاربعة» ظاهر اين سخن مي¬رساند كه اين دعا از جانب معصوم صادر شده است، زيرا اختصاص دادن همه¬ی افعال و اذكار به هر يك از احكام خمسه ( وجوب، حرمت، استحباب، كراهت و اباحه ) از امور توقيفي است كه فقط بايد از جانب اولياي معصوم خداوند صورت پذيرد. همچنين رسم علما اين بوده كه هرگاه دعا يا زيارتي را از خود انشاء مي¬كردند متذكر اين امر مي¬شدند تا بر مردم مشتبه نگردد، از باب نمونه: شيخ صدوق در «من لايحضره الفقيه» زيارتي را براي حضرت فاطمه زهرا سلام¬الله عليها ذكر كرده¬اند كه از انشاهاي خود اوست و درباره آن مي¬گويد: « من آن را در سفر حج در مدينه در كنار قبر فاطمه زهرا سلام¬الله عليها قرائت كردم. ولي آن را به اين صورت در اخبار نيافتم ... »
    بنابراین از نظر علما سند دعای ندبه معتبر است ولی چنانچه کسی معتقد باشد سند آن مخدوش است، در پاسخ بايد گفت: شيوه برخورد علما با مستحبات که ادعیه نیز از اين قسم است، دقت در سند نیست. علما بر اساس ادله عام استحباب دعا و نیز مطابق اخبار من بلغ که دلالت بر تسامح در ادله سنن و مستحبات دارد، احراز صحت سند ادعیه را ضروري ندانسته و براي جواز قرائت آن به رجا و امید مطلوبیت اكتفا می¬كنند. مضاف بر اين، به طور كلي علاوه بر توجه به سند، اثبات صحت يك حديث به سه امر بستگي دارد:

    1 . موافقت با قرآن
    رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: همانا بر هر حقی حقیقتی و بر هر صوابی نوری است، پس آنچه موافق کتاب خداست اخذ کرده و آنچه مخالف کتاب خداست رها کنید.

    2 . موافقت با روايات ائمه معصومین عليهم السلام
    امام رضا عليه السلام فرمودند: آنچه از جانب ما به شما رسید بر کتاب خداوند عزّوجل و احادیث ما عرضه کنید اگر شبیه آن دو است از ما است و گر نه از ما نیست.

    3 . موافقت با عقل و عدم مخالفت با حکم آن
    رسول اکرم صلی¬الله علیه و آله و سلم فرمودند: هر گاه از من حدیثی به شما رسید آن را به کتاب خدا و حجت عقولتان عرضه دارید اگر موافق این دو بود قبول کرده و گر نه آن را بر دیوار زنید و دعای ندبه هر سه ملاک را بطور کامل و جامع دارد. به جدّ می¬توان گفت آیات و روایات متعددی وجود دارد كه مؤيّد هر یک از قسمت های دعاي ندبه است.
    توجه خاص دانشمندان دینی به شرح و توضیح دعاي ندبه نیز خود به نحوی دال بر اهمیت و اعتبار این دعاست. شرح¬های فراوانی که بر دعای ندبه از گذشته تا حال نگاشته شده است، شاهد این مدعاست:
    o شرح دعای ندبه از صدرالدین محمد حسنی مدرس یزدی.
    o عقد الجمان لندبه¬ی صاحب‏الزمان از میرزا عبدالرحیم تبریزی.
    o وسيلة القربة فی شرح دعاء الندبة از شیخ علی خوئی.
    o شرح دعای ندبه از ملا حسن تربتی سبزواری.
    o النخبة فی شرح دعاء الندبة از سید محمود مرعشی.
    o شرح یا ترجمه دعای ندبه از سردار کابلی.
    o معالم القربة فی شرح دعاء الندبة از محدث ارموی.
    o وظائف الشيعة فی شرح دعاء الندبة از ادیب اصفهانی.
    o کشف الکربة از محدث ارموی.
    o نوید بامداد پیروزی از موسوی خرم آبادی.
    o شرح وترجمه دعای ندبه از محبّ الاسلام.
    o نصرة المسلمين از عبدالرضا خان ابراهیمی.
    o فروغ الولاية از آیت اللَّه صافی.
    o الکلمات النخبة از عطائی اصفهانی.
    o رسالة حول دعاء الندبة از محمّد تقی تستری.
    o رسالة حول دعاء الندبة از میرجهانی اصفهانی.
    o سند دعاء الندبة از سید یاسین الموسوی.
    o شرحی بر دعای ندبه از علوی طالقانی.
    o و دیگر شروح و رساله‏ها ...
    همچنين تشرف مرحوم میر جهانی به محضر حضرت بقیه الله الاعظم عليه السلام که ذکرش خواهد آمد مؤیّدی روشن بر اعتبار سند دعای ندبه است.

    اختلاف در نسخه ها
    قابل ذكر است بين نسخه¬هاي دعاي ندبه تفاوت مختصري وجود دارد. اين نوع تفاوت در نقل كلمات و احياناً حذف و اضافه در متن، امري طبيعي است كه در بعضي از ادعيه وجود دارد كه البته قابل علاج است. علت بیشتر اختلاف¬ها در نسخ، سهو کاتبین است.
    مراجعه به نسخ مختلف دعای ندبه ما را به این موارد رهنمون مي¬كند:

    ونجیته و من آمن معه ونجیته مع من آمن معه
    وتخیرت له اوصیاء و تخیرت له اوصیائه
    و ناوش ذؤبانهم و ناهش ذؤبانهم
    فاضبت علی عداوته فاصنت علی عداوته
    فاصن علی عداوته
    و قتله اشقی الاخرین و قتله اشقی¬الاشقیاء من الاولین و الاخرین
    فلتذرف الدموع فلتدر الدموع
    این المتخیر این المتخذ
    فروع الغی و الشقاق فروع الغی و النفاق
    حبائل الکِذْب حبائل الکَذِبْ
    این صدر الخلائق این صدر الخلائف
    یا ابن الهداة المهدیین یا بن الهداة المهتدین
    یا ابن الدلائل المشهودة یا بن الدلائل المشهورة
    ای تحیط بک دونی البلوی ان لا تحیط بی دونک البلوی
    ما نزح عنا ما ینزح عنا
    متی ننتقع متی ننتفع
    عبیدک التائقون عبیدک الشائقون
    و علی ابیه و علیّ ابیه / و علی علیٍ ابیه

    در قرائت بعضی از کلمات دعای ندبه نیز اختلاف نظر وجود دارد که برای هریک، باید کار کارشناسی انجام گیرد، آنها عبارتند از:
    و جعلتهم الذریعة الیک و جعلتهم الذرائع الیک
    و کل شرعت له شريعة و کلا شرعت له شريعة
    و لایقول احد لو لئلا یقول احد لو
    و عرجت بروحه الی سمائک عرجت به الی سمائک
    و اقصاء وُلْدِه و اقصاء وَلَدِه
    جامع الکلمة جامع الکلم
    این الطالب بدم المقتول این المطالب بدم المقتول
    یا ابن الاطائب المطهَّرین یا بن الاطائب المستظهرین
    یا ابن القماقمة الاکرمین یا ابن القماقمة الاکبرین
    لا یجاری لا یجازی
    احار فیک اجار فیک
    و اناغی او اناغی
    یومنا منک بعدة یومنا منک بغدة
    و انت رب الاخرة و الدنیا و انت رب الاخرة و الاولی
    توردنا جنانک توردنا جنّاتک
    نَستکمِلُ نَستکمِلَ
    او ثری او الثری
    ابرضوی او غیرها ابرضوی ام غیرها
    و یمکث فی ظلهم و یمکّن فی ظلهم

    اما اساسی ترین موارد اختلاف چهار مورد است:
    1 ـ در بعضی نُسخ، بعد از دعای ندبه، نماز زیارت نیز وارد شده ولی در برخی دیگر ذکر نشده است.
    2 ـ در مفاتیح، دعای ندبه چنین شروع می شود: الحمد لله رب العالمین و صلّی الله ... ولی در بعضی نسخ چنین آمده است: الحمد لله الذی لا اله الا هو و له الحمد رب العالمین و صلی الله...
    3 ـ عبارت «عرجت بروحه الی سمائک» در نسخ قدیمی به صورت «نسخت به الی سمائک» آمده است.
    4 ـ در مفاتیح، چنین آمده است: «و صل علی جده محمد رسولک السید الاکبر و صلي علی ابیه السید الاصغر» ولی در بعضی نسخه ها اينگونه ذکر شده است: «صلي علیٍ ابیه السید القسور و حامل اللواء فی المحشر و ساقی اولیائه من نهر الکوثر و الامیر علی سائر البشر الذی من آمن به فقد شکر (ظفر) و من ابی فقد خطر (خسر) و کفر صلی الله علیه و علی اخیه و علی نجلهما المیامین الغرر ما طلعت شمس و ما اضاء قمر ....»

    وامّا، مورد سوم و چهارم را به جهت اهمیت آن ها به دقت مورد بحث قرار می دهیم:

    تأملی در «عرجت بروحه»
    یکی از مسائل مهم اعتقادی ما، مسأله معراج آسمانی رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم است. در قسمتي از دعاى ندبه در ضمن شمارش فضائل و مناقب ويژه رسول گرامى اسلام صلي الله عليه و آله و سلم به معراج آن حضرت اشاره شده است:
    « و اوطأته مشارقك و مغاربك وسخرت له البراق، و عرجت به الى سمائك »
    «گام¬هايش را به شرق و غرب جهان رساندى و براق را در اختيار او نهادى و او را به سوى آسمان عروج دادى. »
    قرآن کریم از معراج رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم سخن گفته و این سیر را در دو قسمت بیان نموده است. قسمت اول اين سير شبانه در سوره مباركه «اسراء» و قسمت دوم آن درسوره مباركه «نجم» آمده است. همه مفسران، محدثان، مورّخان و متكلّمان شيعه بر اين عقيده¬اند كه اين سفر شبانه با بدن خاكى و پيكرعنصرى حضرت انجام شده است، حتي اهل سنت نيز معراج جسماني و روحاني را باور دارند.
    در بعضی از نسخه¬هاى دعاى ندبه به جاى «عرجت به» تعبير«عرجت بروحه» آمده است و این تعبیر، مسأله مهم معراج جسمانی را مورد ابهام و سؤال قرار می¬دهد. و این در حالی است که یکی از مهم¬ترین عقاید دینی ما اعتقاد به معراج جسمانی رسول اکرم صلي الله عليه و آله و سلم است.
    در اين عبارت كوتاه، حداقل به سه مطلب اشاره شده است:
    1 ـ سير شبانه از مكه مكرمه تا مسجد الاقصى (اوطأته).
    اين موضوع در سوره¬ی مباركه¬ی «اسراء» مورد بحث قرار گرفته، وده¬ها روايت معتبر درباره¬ی آن از رسول گرامى اسلام صلي الله عليه و آله و سلم نقل شده است.
    2 ـ عروج به ملكوت آسمانها (وعرجت به).
    اين موضوع در سوره¬ی مباركه¬ی «نجم» آمده و تفصيل آن در ضمن ده¬ها حديث معتبر از شخص پيامبراكرم صلي الله عليه و آله و سلم آمده است.
    3 ـ وسيله اين عروج ـ براق يعني مركب آسمانى ـ (وسخرت له البراق)
    این موضوع نيز در ضمن ده¬ها حديث شريف از رسول گرامى اسلام و پيشوايان معصوم عليهم السلام به تفصيل آمده است.
    حال کدامیک صحیح است. «عرجت به» یا «عرجت بروحه»؟
    1 ـ درقديمى¬ترين كتابى كه متن دعاى ندبه در آن ثبت شده و نسخه آن از تغيير و تحريف مصون مانده، كتاب معتبر و ارزشمند «المزارالكبير» تأليف محدث گرانمايه «شيخ ابوعبدالله محمد بن جعفر مشهدى» است که درآن، «عرجت به» آمده است. نسخه¬ی خطي اين كتاب در كتابخانه آيت الله مرعشي وجود دارد. اين جمله در نسخه مذكور كه به شماره 4903 محافظت مى¬شود، در صفحه 824 سطر هفتم، ذكر شده است.
    بعد از مزار كبير، قديمى¬ترين منبع دعاى ندبه، كتاب «مزار قديم» است كه نسخه خطى آن در 181 ورق 17 سطرى در كتابخانه عمومى آيت الله مرعشى موجود است. در اين نسخه نيز كه به شماره 462 در كتابخانه ياد شده محافظت مى¬شود، عبارت مذكور در ورق 174، سطر هشتم، «عرجت به » آمده است.
    سومين منبع اين دعا، كتاب ارزشمند «مصباح الزائر» تاليف سيدابن طاووس (م 664 ق.) است. در نسخه¬ی چاپى اين كتاب به جاى «عرجت به»، تعبير «عرجت بروحه» آمده است كه اين مورد يقيناً غلط است؛ زيرا:
    اولاً: سيد، اين دعا را از كتاب مزاركبير نقل كرده، و در آغاز مي-نويسد: «ذكر بعض اصحابنا قال: قال محمد بن على بن ابى قرة: نقلت من كتاب محمد بن الحسين بن سنان البزوفرى رضی¬الله عنه دعاء الندبة، و ذكر انه الدعاء لصاحب الزمان صلوات الله عليه، و يستحب ان يدعى به فى الاعياد الاربعة ». و اين دقيقاً تعبير صاحب مزاركبير در آغاز دعاى ندبه است. براين اساس ترديدى نيست كه سيد ابن طاووس اين دعا را به واسطه مزار كبير از ابن ابى قره از بزوفرى نقل كرده، و منظور از « بعض اصحابنا » در كلام سيد، همان « ابن المشهدى » است و چون همه¬ی نسخه¬هاى مزار كبير كه مورد استناد سيد و مقدّم بر اوست، «عرجت به» مى¬باشد، بى¬گمان نسخه¬ی صحيح مصباح نيز «عرجت به» بوده است.
    ثانياً: «محدث نورى» در كتاب ارزشمند «تحية الزائر» مى¬نويسد: من در برخى از نسخه¬هاى كتاب «مصباح الزائر»، «عرجت به» ديده¬ام. محدث قمى نيز فرمايش استادش را تأييد نموده است.
    ثالثاً: در كتاب مزار قديم نيز كه مقدّم بر سيد است و او نيز اين دعا را از ابن ابى قره، از كتاب بزوفرى نقل كرده است، تعبير «عرجت به» آمده است. با توجه به سه نكته ياد شده ترديدى نمي¬ماند كه نسخه¬ی صحيح كتاب «مصباح الزائر» نيز «عرجت به» بوده، ولى متاسفانه دراستنساخ¬هاى بعدى عبارت «عرجت به» به «عرجت بروحه» تغيير كرده است.
    از مطالب فوق، اينگونه نتيجه گيري مي كنيم كه:
    در همه¬ی نسخه¬هاى خطى، چاپى و عكسى «مزار كبير»، نسخه¬هاى خطى موجود از «مزار قديم» و نیز در نسخه هاى اصلى «مصباح الزائر» عبارت مذكور به صورت «عرجت به» بوده است.
    امّا ديگر شواهد صحت عبارت «عرجت به»:
    1. جمله¬ي «و سخّرت له البراق» ؛ براق را در اختيار او نهادى. اگر دراين جمله تأمل شود، صحيح بودن نسخه «عرجت به » روشن مي¬شود، زيرا معراج روحانى نياز به مركب ندارد.
    2. جمله¬ي « و اوطأته مشارقك و مغاربك » ؛ شرق و غرب جهان را زيرپاهايش در نورديدى. اين جمله نيز در جسماني بودن معراج صراحت دارد، زيرا در سفر روحاني، درنورديدن و گام نهادن مطرح نيست.
    در این آثار نیز عبارت «عرجت» به آمده است:
    1 ـ تحية الزائر، از ميرزاحسين نورى (م 1320 ق.)
    2 ـ مكيال المكارم، ازميرزامحمدتقى فقيه احمدآبادى (م 1348 ق.)
    3 ـ مفتاح الجنات، از صاحب اعيان الشيعه (م 1371 ق.)
    4 ـ شرح دعاى ندبه، از محیى الدين علوى طالقانى (م 1387 ق.)
    5 - شرح دعاى ندبه، از مرحوم شيخ عباسعلى اديب
    6 - سخنان نخبه، در شرح دعاى ندبه، از عطائى اصفهانى
    7 - شرح دعاى ندبه، از سيدعلى اكبر موسوى محب الاسلام
    8 - ندبه و نشاط، از احمد زمرديان
    9 - الصحيفة الرضوية الجامعة، ازسيدمحمد باقر موحد ابطحى
    10 - الصحيفة المباركة المهدية، ازسيد مرتضى مجتهدى
    مؤلفان اين كتاب که در شرح دعای ندبه، مطالبی را به قلم تحریر در آورده¬اند، عبارت «عرجت بروحه» را غلط دانسته و تصریح کرده¬اند که صحیح آن «عرجت به» است، که بعضی از آنان عبارتند از:
    1. شيخ محمد باقر رشاد زنجانى (م 1357 ش.).
    2. شيخ عباسعلى اديب، صاحب «هدية العباد» در شرح حال صاحب بن عباد و مدفون در مقبره¬ی ايشان.
    3 . عطائى اصفهانى، در شرح دعاى ندبه.
    4. هيأت تحريريه مجله مكتب اسلام.
    5. آيت الله صافى، در فروغ ولايت.
    6. رضا استادى، در ده رساله.
    7. احمد زمرديان، در شرح دعاى ندبه.
    8. سيد مرتضى مجتهدى، درصحيفه مهديه.
    ولى چنانچه شخصی به صحت عبارت «و عرجت بروحه» معتقد باشد، در پاسخ خواهيم گفت: اين عبارت با اعتقاد به معراج جسمانى منافاتي ندارد، زيرا:
    اولاً: معراج رسول گرامى اسلام صلي الله عليه و آله و سلم يقيناً بيش از يك بار بوده، و بر اساس روايتى از امام صادق، عليه السلام يكصد و بيست بار آن حضرت به معراج رفته است. و اين احتمال وجود دارد كه در بعضي موارد روحاني بوده است و در برخي جسماني.
    ثانیاً: در دستور زبان عربی، حرف جر «ب» به معانی مختلفی آمده است و یکی از آن معانی «مع» است لذا «عرجت بروحه» معنا می¬شود «عرجت مع روحه» و این با معاد جسمانی سازگار است.
    ثالثاً: تعبير «و عرجت بروحه» نص در معراج روحانى نيست، بلكه شامل معراج جسمانى نيز مى¬شود، زيرا:
    اولاً: اثبات شىء نفى ماعدا نمى¬كند.
    ثانياً: در زبان عربى استعمال بعض در كل، بسيار شايع است، مانند استعمال «رقبه» براي «انسان» كه درقرآن كريم نيز به كار رفته است.
    یکی از مؤیدات اعتبار دعای ندبه و نیز صحت نسخه¬ي «عرجت به»، تشرف مرحوم سيّد محمد حسن طباطبائى ميرجهانى است. وی جریان ملاقات خود با حضرت ولی عصر عج الله تعالي فرجه را چنین نقل می¬کند:
    «در عصر رياست و مرجعيّت مرحوم آيت اللَّه سيد ابوالحسن اصفهانى (قدس سره)، اين جانب مورد وثوق و توجّه معظم¬له بودم. روزى ايشان پول زيادى به من دادند و امر فرمودند كه به سامرا بروم و پول¬ها را بين طلاب سامرا و خدّام حرم عسكريين عليهماالسلام تقسيم كنم. اين جانب به سامرا رفتم و فرمان ايشان را امتثال كردم و پول¬ها تقسيم شد. خدّام حرم عسكريين عليهماالسلام احترام زيادى برايم قائل بودند و من از اين احترام استفاده كردم؛ از كليددار حرم خواستم تا اجازه دهد من شب¬ها به تنهائى در حرم بيتوته كنم؛ كليددار نيز موافقت كرد. ده شب تا صبح در كنار قبر آن دو امام معصوم عليهماالسلام شب زنده دارى و تضرّع كردم. قبل از طلوع فجر روز دهم كه شب جمعه بود، كليددار در را برايم گشود و شمع ها را روشن كرد. در آن هنگام با شوقى زياد به سرداب مقدّس مشرّف شدم و از پله¬ها پائين رفتم؛ با تعجّب ديدم فضاى سرداب كاملاً روشن است و شمع¬ها گويا در آفتاب روشن شده¬اند. سيّد بزرگوارى به قيافه مرحوم سيّد العراقين اصفهانى به حالت تشهد نشسته و مشغول ذكر و عبادت بودند. چون سلام كردن به نمازگزار مكروه است، سلام نكردم و از مقابل ايشان گذشتم و نزد دَرِ «صُفِّه» ايستادم و زيارت حضرت ولى عصر عجل¬الله تعالى فرجه الشريف را خواندم.
    سپس آمدم و در جلوى آن سيّد بزرگوار ايستادم و به نماز مشغول شدم و پس از نماز، مشغول «دعاى ندبه» شدم و با سوز و حال، جملات آن را زمزمه كردم. هنگامى كه به جمله «و عرجت بروُحِهِ الى سمائك» رسيدم، آن بزرگوار از پشت سرم فرمودند: «و عرجتَ به الى سمائك»، معراج پيامبر جسمانى بوده است، «بروحه» از ما اهل¬البيت نرسيده است و چرا وظيفه خود را رعايت نمى¬كنيد و جلوتر از امام نماز مى¬خوانيد؟!
    من با ديدن و شنيدن اين نشانه¬ها باز هم در غفلت بودم! ديگر حال دعا از دست رفته بود. دعاى ندبه را به سرعت تمام كردم و سپس به سجده رفتم. ناگهان در سجده به خود آمدم و با خود گفتم: اين آقا كيست که مى¬فرمايد: «بروحه» از ما اهل¬البيت نرسيده است! و مى¬فرمايد: چرا جلوتر از امام نماز مى¬خوانيد! آن نور خيره¬كننده¬اى كه سرداب را روشن كرده و نور شمع¬ها را تحت¬الشعاع قرار داده است، از كجاست؟ بسيار ترسيدم و سر از سجده برداشتم تا دامن او را بگيرم؛ اما ديدم سرداب تاريك است و هيچ كس در آنجا نيست...»

    تأملی در «السید الاصغر»
    در فرازی از دعای ندبه، از حضرت امیرالمؤمنین عليه¬السلام با عنوان «السیدالاصغر» یاد شده است و این در حالی است که در بسیاری از نسخ به جاي اين عبارت عنوان «السید القسور(دلاور)» آمده است.
    در کتاب مفاتیح الجنان چنین می¬خوانیم:
    « و صل علی جده محمد رسولک السیدالاکبر و صل علی ابیه السیدالاصغر »
    « و درود فرست بر جدش محمد رسول تو، آقاي بزرگ و درود فرست بر پدرش آقاي کوچک ... »
    ولی در بعضی نسخ، چنین ذکر شده است:
    ... وصل علی جده محمد رسولک السید الاکبر و صل علی علی ابیه السید القسور و حامل اللواء فی المحشر و ساقی اولیائه من نهر الکوثر و الأمیر علی سائر البشر الذی من آمن به فقد شکر (ظفر) و من ابی فقد خطر (خسر) و کفر صلی¬الله علیه و علی اخیه و علی نجلهما المیامین الغرر ما طلعت شمس و ما اضاء قمر ....
    و نیز با کمی اختلاف ذکر شده است:
    و صل علي جده محمد رسولك السيدالاكبر و صل علي ابيه السيدالقسور و حامل اللواء في المحشر و ساقي اوليائه من نهر الكوثر و الأمير علي سائرالبشر الذي من آمن به فقد ظفر و شكر و من لم يؤمن به فقد خطر و كفر و صلي¬الله عليه و علي اخيه و علي نجلهما الميامين الغرر ما طلعت شمس و ما اضاء قمر و علي جدته الصديقه الكبري
    «و درود فرست بر جدش محمد، رسول تو، آقاي بزرگ و درود فرست بر پدرش علی، آقاي دلاور و حامل پرچم در روز محشر و آب¬دهنده به دوستانش از نهر کوثر و سالار بر بقیه مردم، آن کسی که هرکس به او ایمان آورد شکر نموده و هر کس نافرماني كند به مشکل (هلاکت) افتد و کافر شده است. درود خدا بر او و برادرش و دو فرزند با برکت و سفید رویش مادامی که خورشید طلوع کرده و ماه نور افشانی مي¬كند.»
    حال کدام نسخه صحیح است؟
    به نظر می¬رسد نسخه «السید القسور» از قوت بیشتری برخوردار است. زیرا:
    اولاً: عنوان «السید الاصغر» با شخصیت امیر المؤمنین عليه¬السلام که مطابق آیه¬ی مباهله نفس¬الرسول است، چندان سازگار نیست مگر با توجیهاتی.
    ثانیاً: عنوان «السیدالقسور» حامل پیام و فضیلتی از فضایل حضرت امیر است و این با قسمت¬هاي ديگر دعای ندبه که در جهت بیان فضایل اهل بیت عصمت و طهارت سلام¬الله عليهم است هماهنگی دارد.
    ثالثاً: در نسخه¬هایی که عبارت «السید القسور» آمده است، فضایل دیگری چون حامل اللواء، ساقی الکوثر و ... ذکر شده که اين تعابير در نسخي كه تعبير السید الاصغر دارد، نیامده است.
    رابعاً: کتبی که «السیدالقسور» را ذکر کرده¬اند از نظر تعداد بیشتر از کتبی هستند که السید الاصغر را آورده¬اند مانند این کتب:
    o اقبال الاعمال، سيد بن طاووس ص 608
    o تحفة الزائر، علامه مجلسي
    o زاد المعاد، ص 502
    o الصحيفة المهدية، شيخ ابراهيم بن محسن كاشاني، ص 87
    o مفتاح الجنات، عالم بزرگوار سيد محسن امين، ج 3 ،ص 255
    o تكاليف الانام، صدر الاسلام همداني، ص 195
    o عمدة الزائر، آية الله سيد حيدر كاظمي، ص 358
    o فوز اكبر، علامه ميرزا محمد باقر فقيه ايماني، ص 124
    o مكيال المكارم، علامه سيد محمد تقي موسوي اصفهاني، ج 2 ،ص 99
    o منهاج العارفين علاءالدين سمناني، ص 159
    o ضياء الصالحين، ص 542
    o الصحيفة الصادقية، ص 728
    o هدية الزائرين، محدث قمي، ص 648
    o جماع الاسبوع، سيد بن طاووس
    در اينجا ممكن است سؤالي پيش آيد و آن اينكه چرا نسخه¬ي «السيد الاصغر» متداول شده و قرائت مي¬شود؛ حال آنكه تعبير «السيد القسور» در نسخ بيشتري آمده است؟ در جواب مي¬گوييم: در حال حاضر كتاب «مفاتيح الجنان» در ميان عموم مردم مطرح و مورد استفاده است و طبيعي است كه ايشان دعاي ندبه را از روي مفاتيح قرائت مي¬كنند. و در «مفاتيح الجنان» تعبير «السيد الاصغر» آمده است.

    خاتمه:
    دعاي ندبه داراي محتوايي بلند و عرفاني است، متن آن قوي و سندش در نهايت اعتباراست. اختلاف در نسخ ادعيه و زيارات، امري است كه معمولاً اتفاق مي¬افتد و اين امر به اعتبار سند آن خدشه وارد نمي¬كند. در اين نوشتار بر اساس دلایلي كه گذشت، توصيه شده است كه بجاي «عرجت به»، از جمله¬ي «عرجت بروحه» استفاده شود.
    و نيز بجاي «السيدالاصغر»، جمله «السيد القسور» كه با شأن و مقام اميرالمؤمنين عليه¬السلام تناسب ويژه¬اي دارد، استفاده گردد. مشخص است كه باب دقت و تأمل در نسخه¬هاي اين دعاي شريف، باز است و بر صاحب نظران ديني است كه اين مهم را به انجام برسانند.







    منابع

    1. قرآن کریم
    2. مرحوم کلینی ـ کافی
    3. شیخ حر عاملی ـ وسایل الشیعه
    4. شیخ انصاری ـ مکاسب المحرمه
    5. رازی ـ تفسیر ابو الفتوح رازی
    6. حاشیه ایروانی بر مکاسب
    7. حاشیه مامقانی بر مکاسب
    8. صدر الدین محمد طباطبایی یزدی ـ شرح دعای ندبه
    9. سيّد بن طاووس ـ اقبال الاعمال
    10. محمّد بن المشهدي ـ مزاركبير، نسخه خطي
    11. محمد بن عمر بن عبدالعزيز المعروف بالكشي ـ رجال كشي
    12. مرحوم نجاشی ـ رجال نجاشي
    13. حسن بن يوسف بن مطهر معروف به علامه حلّي ـ رجال علامه
    14. محدث نوري ـ مستدرك
    15. محمد رضا بافقى اصفهانى ـ عنايات حضرت مهدى عليه السلام به علماء و طلاب
    16. شيخ صدوق ـ کمال الدين
    17. شيخ طوسي ـ غيبت
    18. علامه محمد باقر مجلسی ـ بحارالانوار
    19. آیت الله صافی ـ امامت و مهدويت
    20. صدر الاسلام همداني ـ تكاليف الانام في غيبة الامام
    21. آيت الله شيخ علي اكبر نهاوندي ـ العبقري الحسان
    22. قطب راوندی ـ مزار قدیم
    23. آیت الله خوئی ـ معجم الرجال
    24. سید بن طاووس ـ مصباح الزائر
    25. سید بن طاووس ـ اقبال الاعمال
    26. علامه محمدباقر مجلسی ـ زادالمعاد
    27. علی اکبر مهدی پور ـ با دعای ندبه در پگاه جمعه
    28. علامه محمد باقر مجلسی ـ تحفة الزائر
    29. كاشاني شيخ ابراهيم بن محسن ـ الصحيفة المهدية
    30. عالم بزرگوار سيد محسن امين ـ مفتاح الجنات
    31. آيه الله سيد حيدر كاظمي ـ عمدة الزائر
    32. ميرزا محمد باقر فقيه ايماني ـ فوز اكبر
    33. علامه سيد محمد تقي موسوي اصفهاني ـ مكيال المكارم/ ج 2 / 99.
    34. علاءالدين سمناني ـ منهاج العارفين / 159.
    35. ضياء الصالحين / 542.
    36. الصحيفة الصادقية / 728.
    37. محدث قمي ـ هدية الزائرين
    38. سيد بن طاووس ـ جماع الاسبوع
    39. صدرالدین محمد حسنی مدرس یزدی ـ شرح دعای ندبه
    40. میرزا عبدالرحیم تبریزی ـ عقد الجمان لندبة صاحب‏الزمان
    41. شیخ علی خوئی ـ وسيلة القربة فی شرح دعاء الندبة
    42. ملا حسن تربتی سبزواری ـ شرح دعای ندبه
    43. سید محمود مرعشی ـ النخبة فی شرح دعاء الندبة
    44. سردار کابلی ـ شرح یا ترجمه دعای ندبه
    45. محدث ارموی ـ معالم القربة فی شرح دعاء الندبة
    46. ادیب اصفهانی ـ وظائف الشيعة فی شرح دعاء الندبة
    47. محدث ارموی ـ کشف الکربة
    48. موسوی خرم آبادی ـ نوید بامداد پیروزی
    49. محبّ الاسلام ـ شرح وترجمه دعای ندبه
    50. عبدالرضا خان ابراهیمی ـ نصرة المسلمين
    51. آیت اللَّه صافی ـ فروغ الولاية
    52. عطائی اصفهانی ـ الکلمات النخبة
    53. محمّد تقی تستری ـ رسالة حول دعاء الندبة
    54. میرجهانی اصفهانی ـ رسالة حول دعاء الندبة
    55. سید یاسین الموسوی ـ سند دعاء الندبة
    56. علوی طالقانی ـ شرحی بر دعای ندبه
    57. ميرزاحسين نورى ـ تحية الزائر
    58. صاحب اعيان الشيعه ـ مفتاح الجنات
    59. محى الدين علوى طالقانى ـ شرح دعاى ندبه
    60. مرحوم شيخ عباسعلى اديب ـ شرح دعاى ندبه
    61. سيدعلى اكبر موسوى محب الاسلام ـ شرح دعاى ندبه
    62. احمد زمرديان ـ ندبه و نشاط
    63. سيد محمد باقر موحد ابطحى ـ الصحيفة الرضوية الجامعة
    64. سيد مرتضى مجتهدى ـ الصحيفة المباركة المهدية
    65. شیخ عباسعلى اديب ـ هدية العباد
    66. هيأت تحريريه مجله مكتب اسلام
    67. سید مهدی مدرسی ـ فروغ ولايت
    68. رضا استادى ـ ده رساله
    69. احمد زمرديان ـ شرح دعاى ندبه
    70. سيد مرتضى مجتهدى ـ صحيفه مهديه
    
    تاریخ: 27 خرداد 1395
       

    امکان دیدار امام زمان عجّل الله تعالی فرجه در عصر غیبت

    امکان دیدار امام زمان عجّل الله تعالی فرجه در عصر غیبت

    امکان دیدار امام زمان عجّل الله تعالی فرجه در عصر غیبت
    جعفر فاضل

    چندی قبل در روزنامه جمهوری اسلامی مقاله¬ای تحت عنوان مدّعیان دروغگویند چاپ گردید. نویسنده مقاله مدعی شده بود که هر مدعی زیارت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه ـ در عصر غیبت دروغگوست و بدین ترتیب بسیاری از کسانی که توفیق تشرف خدمت امام زمان یافته بودند را متهم به کذب نموده بود. درج این مقاله غیر کارشناسانه در روزنامه جمهوری اسلامی بدون ذکر نام نویسنده و بدون هیچ گونه تأییدی از ناحیه علما، باعث ایجاد شبهه در اذهان عمومی بخصوص جوانان گردید. برای دفع این شبهات مطالبی از این قرار تحریر گردید که تقدیم حضور شما می¬شود.



    اما چرا بعضي گمان كرده¬اند كه هر مدعي دروغگو است. ريشه سخن ايشان از چند فرض خارج نيست:
    الف) يا نگران اين هستند كه عده¬اي با ادعاي دروغين با احساسات مردم و مقدسات مذهبي بازي كنند.
    ب ) يا چون براي خودشان، ديدار، اتفاق نيفتاده است، باور نمي¬كنند كسي به اين توفيق نائل شده باشد.
    ج ) يا مستند سخن ايشان، توقيع شريف است كه در آن بيان شده است كه هر مدعي مشاهده دروغگو است.
    جواب هر يك از اين سه فرض، از اين قرار است:
    جواب الف:
    نبايد براي مبارزه با مدعيان دروغين، اصل امكان رؤيت امام زمان را مورد انكار قرار داد. زيرا این امر، علاوه بر اين كه خلاف منطق است، آثار زيان بار متعددي مثل تكذيب بزرگان علماي شيعه، در پي دارد.
    بديهي¬است كه صحيح نيست مثلاً براي انكار مدعيان دروغين نبوت، اصل نبوت را تخريب نمود!
    جواب ب:
    اين كه امري براي ما حاصل نشده و يا ما به آن نرسيده¬ايم دليل بر اين كه ديگران به آن نرسيده باشند نيست. و اگر كسي بگويد من در كمال تقوا هستم چرا امام زمان را نبينم و مثل فلان شخص ببيند؟ جوابش، به طور كامل مشخص است؛ زيرا درست است كه پيش فرض توفيق زيارت حضرت ـ براي كساني كه در اضطرار و مشكلي نباشند ـ تقوا و پرهيزگاري است و يا در اصطلاح، مقتضي ديدار، تقوا است ولي تمام مطلب اين نيست و مصالح و علت¬هاي فراواني ديگري نيز در توفيق زيارت دخيل است. علاوه بر اين كه بايد مانع هم مفقود باشد. ( كه البته توضيح بیشتر اين مطلب فرصت دیگری مي¬طلبد. )
    جواب ج
    تنها دليل نقلي كه بر تكذيب مدعيان ديدار امام زمان وجود دارد، توقيع شريف است كه در آن بيان شده است كه كسي كه ادعاي مشاهده كند دروغ¬گو است. اما توجه به عبارت اين حديث به¬خصوص كلمه مشاهده و قرائن حاليه و مقاليه موجود درتوقيع ، ما را به واقعيت امر، نزديك مي¬كند. آن واقعيت چيست؟
    براي رسيدن به حق مطلب، توجه به مطالب زير ضروري است:
    1 ـ مشاهده غير از رؤيت است. و آنچه در اين روايت، مورد انكار قرار گرفته شده است مشاهده است نه رؤيت.
    مشاهده از باب مفاعله است و در باب مفاعله هر طرف هم فاعل و هم مفعول است. بخلاف باب تفاعل كه يك طرف فاعل است و يك طرف مفعول. بنا بر اين معناي مشاهده اين است كه كسي ادعا كند من مي¬توانم به حضور برسم و اين غير از ادعاي رؤيت است كه بگويد من حضور حضرتش رسيدم. مدعي مشاهده دروغ¬گوست ولي مــدعي رؤيت اگــر عـــادل بــاشد، تصــديق مي¬شود.
    به سخن ديگر آنچه در روايت مورد انكار قرار گرفته شده است، ادعاي نبابت خاصي حضرت است.
    2 ـ جهت صدور روايت، كه براي اعلان اتمام زمان غيبت صغري و شروع شدن غيبت تامه مي¬باشد، نيز خود مؤيدي است كه منظور از ادعاي مشاهده، ادعاي نيابت خاص است.
    3 ـ امام زمان درباره مدعي مشاهده فرمودند فهو كذاب مفترو كلمه مفتر نيز خود شاهدي است كه آنچه مورد نفي قرار گرفته است، نيابت خاص است. و اگر چنانچه نفس رؤيت مورد انكار بود، كلمه كذاب كافي بود.
    4 ـ امام زمان به علي بن محمد سمري فرمودند: « امور زندگي خود را سامان بده و هيچكس را وصي و جانشين خويش قرار مده » و پس از آن فرمودند: « هر كس مدعي مشاهده شود دورغگو است. » به قرينه مقابله به طور كامل مشخص است كه مراد از ادعاي مشاهده، ادعاي نيابت از سوي امام زمان است كه مورد انكار قرار گرفته است.
    5 ـ كلمه شيعتي در اين فراز از توقيع « ... سيأتي من (الي) شيعتي من يدعي المشاهده ... » خود قرينه ديگري است كه مراد از مشاهده ادعاي نيابت و بابيت است نه نفس رؤيت و ديدار.
    اگر منظور روايت، نفي اصل رؤيت باشد، نبايد كلمه « شيعتي » مي¬آمد زيرا چه شيعه و چه سني و چه هر كس ديگر، ادعا كند، بايد مشمول حكم تكذيب مي¬شد. كما اينكه در كتب ما، كساني كه از اهل تسنن در گرفتاري و اضطرار خدمت حضرت رسيده¬اند، كم نيستند. تخصيص به ذكر كلمه « شيعتي » ، خود حامل اين پيام است كه هر كس ادعاي بابيت كرد، او دروغگو است و مشخص است اين نوع ادعا، تنها از سوي شيعه قابليت طرح دارد و امام آن را نفي كردند.
    6 ـ علاوه بر قرائن ذكر شده، شواهدي خارج از متن حديث، موجود است كه نشان مي¬دهد مراد از ادعاي مشاهده، ادعاي نیابت و يا ادعاي اتصال اختياري با حضرت صاحب¬الزمان است. يكي از آن شواهد، دعاهايي است كه از سوي معصومين علیهم السلام به ما رسيده¬است.
    زيارت حضرت در سرداب
    « اللّهم ارنا وجه وليّك الميمون في حياتنا و بعد المنون »
    پروردگارا صورت ولي پر بركت خود را در زندگاني و بعد از مرگ به ما بنمايان.
    دعاي عهد:
    « اللهم ارني الطلعة الرشيدة و الغرة الحميدة و اكحل ناظري بنظرة مني اليه »
    پروردگارا! آن چهره زيبا و سبب چشم روشني دلنشين را به من بنمايان و چشمم را به نگاهي به او، زينت بخش.
    دعاي ندبه:
    « هل اليك يا بن احمد سبيل فتلقي »
    اي پسر احمد آيا راهي براي ملاقات شما هست؟
    چطور ممكن است كه خود معصومين به ما بياموزند كه از خدا بخواهيد امام زمانتان را ببينيد و از طرفي بگويند ديدار حضرت در عصر غيبت ممكن نيست؟
    بنابراين با توجه به اطلاق روايات تقاضاي رؤيت و اباي بعضي از آنها در اختصاص به زمان ظهور، به اين نتيجه مي-رسيم كه مراد از ادعاي مشاهده كه مورد نفي قرار گرفته است، ادعاي نيابت و يا ادعاي رؤيت اختياري است.
    7 ـ بر فرض مفاد توقيع شريف، نفي خود رؤيت باشد و نتيجه روايت اين باشد كه مدعي رؤيت، دروغگو است. ولي در حكم به دروغگو بودن هر مدعي رؤيت كافي نيست؛ زيرا ما آيات و رواياتي داريم كه به ما امر مي¬كند شخص عادل را تصديق كنيد و مقتضاي جمع بين ادله، مطابق روش هاي مدون در اصول فقه، اين خواهد شد كه مدعي رؤيت اگر عادل بود تصديق و اگر غير عادل بود به شدت تكذيب مي شود. و علت اينكه امام اين مطلب واضح را با تأكيد بيان كرده اند، اهميت مطلب است؛ زيرا تصديق دروغگويان اين جريان، صدمات فراوان اعتقادي و عملي دارد.
    ولي به هر حال، اگر كسي به هر علتي، اين جمع را نپذيرد، به او مي¬گوييم: خبر توقيع همانطور كه علامه در بحار گفته است مرسل است و تاب مقاومت در مقابله ادله قطعي الصدور صدق العادل را ندارد. ولي به¬هر حال مي¬گوييم: الجمع مهما امكن اولي من الطرح.
    8 ـ علماي اعلام كه با حال و هواي روايات كاملا آشنا هستند، از اين روايت، انكار اصل رؤيت را استنباط نكرده اند و بعضي كه گفته¬اند راهي براي ديدار حضرت نيست منظور اين است كه كسي جا و مكان حضرت را نمي¬داند و ديدار اختياري، مقدور كسي نيست نه اين كه مراد اين باشد كه با خواست حضرت مهدي هم كسي نتواند به حضور امام شرفياب شود.
    شرح وبيان علما برعبارت توقيع:
    « و سياتي الي شيعتي من يدعي المشاهده،الا فمن ادعي المشاهده...فهو كذاب مفتر »

    آيت الله لطف الله صافي گلپايگاني:
    « اگر از اين تو قيع، محروم بودن كل مردم از تشرف به ديدار حضرت استفاده شود، با حكايات فراواني كه شكي در صحت آنها به خصوص تشرف عده¬اي از بزرگان علما نيست، منافات پيدا مي¬كند و اين قرينه¬اي است بر اينكه مراد از« من يدعي» چنانكه چنين ادعايي براي سفيران خاص حضرت در غيبت صغري محقق بوده، مشاهده از روي نيابت و وساطت بين مردم و امام است.»

    مرحوم سيد عبدالله شبّر:
    « ما قائليم كه اين توقيع حمل مي¬شود به كسي كه ادعاي مشاهده حضرت كند از جهت نيابت و رساندن اخبار از ناحيه حضرت به شيعيان گرامي از موضع سفارت و نيابت باشد و الا اخبار فراوان و آثار پي در پي از جمع كثيري از موثقين نيكو مقام از قدما و معاصرين بر اين دلالت دارد كه كساني حضرت را در عصر غيبت كبري ديده و مشاهده نموده اند.علماي محدث هم در كتابهايشان بويژه علامه مجلسي در كتاب بحار جداگانه بابي را براي تشرف يافتگان اختصاص داده¬اند و به صراحت واين خبر و مانند آن را براي اينكه با ساير اخبار منافات نداشته باشد، حمل بر مشاهده، از روي نيابت و سفارت كرده اند.»

    مرحوم محمد تقي اصفهاني(متوفي 1308 ق):
    « به قرينه صدر كلام حضرت ، شبهه¬اي نيست كه مراد از ادعاي مشاهده ، مشاهده از موضع سفارت چهار نفر نايب خاص حضرت در غيبت صغري است و تصريح كرد كه هر كس مدعي مشاهده اين چنيني در غيبت كبري شود پس او بسيار دروغگو و اهل افترا است و نيرو و قوتي نيست مگر به خداي بزرگ.
    نتيجه اين كه مراد از مشاهده، مشاهده مقيد به بابيت و نيابت خاصه مثل آنچه كه براي نواب خاص در غيبت صغري بود، مي باشد نه مطلق مشاهده.»
    باقر شريف القرشي:
    « در اين توقيع، برخورد مي¬كنيم با عبارت« هر كس ادعاي مشاهده امام در غيبت كبري كند، او دروغگو و اهل افترا است.» با اينكه قطعي است و به تواتر نقل شده كه جمعيت زيادي از علماي بزرگوار و شايستگان شيعه به رؤيت و ملاقات حضرت تشرف يافته اند و اين عبارت را تأويل¬هاي زيادي كرده¬اند كه بهترين آن اين است كه مشاهده از موضع نيابت و سفارت در عصر غيبت كبري توجيه شود و اين را توجيه بهتر يافتم.»
    علامه محمّد باقر مجلسي رحمه الله عليه:
    « و اين خبر به ظاهرش با بسياري از حكايات تشرف كه در بحار گذشت، منافات دارد.جواب از آن به وجوهي است:
    1ـ اين خبر مرسل و غير علمي است لذا با آن حكايات و قصه¬هاي تشرف كه قطعي است و بيانگر كرامات و مفاخر است، تعارض پيدا نمي¬كند. پس چگونه مي¬شود از اين حكايات به خاطر خبر ضعيف، اعراض كرد.
    2ـ شايد حمل شود بركسي كه ادعاي مشاهده از موضع نيابت خاصه نمايد و يا مثل سفيران حضرت ادعاي رساندن اخبار از جانب ايشان به شيعيان نمايد.
    3ـ غيبت حضرت به خاطر ترس از دشمنان و ظالمين اهل بيت بوده كه دست به قتل حضرت نزنند، حال كه دشمنان از يافتن حضرت نوميد شده¬اند و بلاد شيعه از رنج وستمشان در امان است، چه منافاتي دارد كه حضرت آشكار شده وعده¬اي ايشان را مشاهده كرده باشند.
    4ـ توقيع، مشاهده را با ادعا و شناخت حضرت مطرح كرده و حال اينكه بسياري از كساني كه تشرف يافته¬اند ، نه ادعاي مشاهده و مطرح كردن خود داشته اند و نه ايشان را در لحظه تشرف شناخته¬اند.
    5 ـ امتناع مشاهده براي خواص حضرت پذيرفته نيست، زيرا روايت داريم از امام صادق عليه السلام همانطور كه كليني در كافي و نعماني در غيبه و شيخ در الغيبه به سندهاي معتبر روايت كرده اند كه امام عصر ارواحنا فداه در عصر غيبت كبري سي نفر يار خاص دارند كه با حضرت همواره مأنوسند و اگر كسي از آنها مي ميرد حضرت از ميان ساير دوستان خاص خود، جايگزين مي نمايد.
    6ـ شايد منظور اين باشد كه در عصر غيبت كبري، مكان ونشاني حضرت بر مردم مخفي است، لذا مكان و نشاني حضرت را احدي حتي ممكن است فرزندان ايشان، نداشته باشند.»
    الشيخ الفاضل المالكي:
    بين اين توقيع و بين ادعاي رؤيت توجيهات و محملهايي وجود دارد:
    1ـ رؤيت را حمل بر رؤيت از موضع نيابت و سفارت در عصر غيبت كبري كنيم.زيرا در عصر غيبت كبري نيابت شخصيه امكان ندارد...
    2ـ حمل بر رؤيتي شود كه آثار معيني را بر قول مدعي ايجاد كند مثل اينكه بگويد من حضرت را ديدم و فرمودند اينگونه عمل كن... پس شايد منظور امام از « لا تصدقوه» اين باشد كه بر ادعاي او ترتيب اثر ندهيد نه اينكه منظور حضرت اين باشد كه او نديده است.
    3ـ حمل شود به رؤيتي كه از روي شناخت يقيني باشد زيرا شناخت و تشخيص يقيني حضرت در عصر غيبت كبري بطور عادي حاصل نمي شود.
    در نهايت بر دفع شبهات احتمالي و سؤال¬هاي مقدر توجه شما را به چند نكته جلب مي¬كنيم:
    1ـ از نظر عقلي هيچ دليلي بر استحاله ديدار امام زمان وجود ندارد و اين امر خود بخود امر ممكني است.
    2ـ ديدار عده¬اي خاص، با حكمت غيبت امام زمان منافات ندارد.
    3ـ ديدار خوبان با امام زمان، باعث تقويت ايمان و ازدياد هدايت مي شود و اين امر مطلوب است.
    4ـ ديدار عده¬اي خاص با امام زمان و اعلان آن، براي تقويت ايمان مؤمنين بسيار مفيد است.
    5 ـ ديدار عده¬اي خاص، با امام زمان در طول اعصار غيبت خود دليل واضحي بر زنده بودن حضرت مهدي خواهد بود.
    6 ـ گفتار عادل، بايد تصديق شود و گرنه احكام شريعت همه باطل خواهد شد و در واقع، ديني باقي نمي¬ماند زيرا اتصال ما به گذشته بوسيله به وسيله اخبار عدول است.
    7ـ تكذيب مدعيان عادل ديدار امام زمان مخالف نص صريح روايات است كه فرمودند عادل را تصديق كنيد.
    8 ـ تفسيق اهل تقوا گناه بزرگي است. و تكذيب شخص عادل در مورد ديدار حضرت مهدي از مصاديق تفسيق عدول است و خود گناه بزرگي است. بنابراين، اگر كسي بگويد « هر مدعي دروغگو است » در واقع تفسيق بزرگان و اعاظم شيعه مانند علامه حلي و سيد بن طاووس نموده است.
    9ـ عمل مجرب قابل انكار نيست. و به كرات تجربه شده است كساني با بيتوته در مسجد سهله و يا كوفه و يا حائر حسيني به مدت چهل شب يا چهل شب جمعه يا چهل شب چهار شنبه، به حضور امام زمان عليه السلام مشرف شده-اند.
    10ـ در روايات، علت عدم توفيق ديدار امام زمان، گناهان ذكر شده است. و در توقیع خود حضرت فرمودند اگر نبود گناهان شما هر آينه به فوز زيارت ما نائل مي¬شديد. لذا اصل رؤيت، نمي¬تواند منتفي باشد.
    
    تاریخ: 26 خرداد 1395
       

    وسواس و درمان آن

    وسواس و درمان آن
    وسواس در واقع، فكر يا تصويرى است كه به رغم اراده انسان، به هشيارى (ذهن) وى هجوم مى‏آورد، سازمان روانى را تحت سيطره خود قرار مى‏دهد و اضطراب گسترده‏اى را در فرد بر مى‏انگيزد50 اين افكار مزاحم، غالباً بيمار را به تكرار برخى كارها و اعمال بى‏فايده وا مى‏دارد. بيمار با اينكه مى‏داند اين افكار و اعمال غيرمنطقى و بى‏فايده است؛ اما نمى‏تواند خود را از چنبره آنها رهايى بخشد بلكه خود را مجبور به انجام آنها مى‏بيند. اين اعمال اجبارى، زندگى فرد را مختل مى‏كند و وقت زيادى را از او مى‏گيرد. علاوه بر اينكه واكنش منفى اطرافيان را نيز برمى‏انگيزاند و موجب تمسخر يا مخالفت علنى ديگران مى‏شود. در نتيجه اين روند به پنهان كارى، ترديد، تشويش، عدم اعتماد به نفس و در مراحل شديدتر تهاجم و صدمه به ديگران، افسردگى و... مى‏انجامد .51 بنابراين «وسواس» يكى از بيمارى‏هايى است كه از پيچيدگى زيادى برخوردار است و در صورتى كه درمان نشود، زندگى فردى و اجتماعى بيمار را مختل مى‏كند و مشكلات جدى‏ترى نيز براى اطرافيان فرد وسواسى به وجود مى‏آورد.
    وسواس بر دو گونه است:
    1. وسواس فكرى عبارت است‏از: عقايد، افكار يا تصاوير ذهنى پايدارى كه مزاحم و نامناسب مى‏نمايند و به اضطراب يا پريشانى آشكار منجر مى‏شوند.
    فرد وسواسى به خوبى مى‏داند كه اين وسواس‏هاى فكرى، محصول ذهن خود او هستند و از خارج تحميل نمى‏شوند.
    2. وسواس‏هاى عملى رفتارهايى تكرارى (مانند شستن، منظم كردن، بازبينى) يا اعمال ذهنى (مانند دعا كردن، شمارش، تكرار واژه‏ها به آرامى) هستند كه هدف آنها پيشگيرى يا كاهش اضطراب و پريشانى است؛ نه به دست آوردن لذت يا رضايت‏DSM_IV 52 در دوران كودكى و نوجوانى، احتمال ابتلا به وسواس وجود دارد؛ همچنان كه در بزرگ‏سالى نيز چنين است. متوسط سن شروع در مردان پايين‏تر از زنان است؛ يعنى، بين شش تا پانزده سالگى براى مردان و بين بيست تا سى سالگى براى زنان بيش‏تر پيش مى‏آيد. در بيشتر موارد شروع اين اختلال تدريجى است؛ ولى در بعضى موارد شروع حاد و ناگهانى نيز ديده شده است‏( همان.). بنابراين همچنان كه «بزرگ‏سالان به وسواس مبتلا مى‏شوند، كودكان نيز مبتلا مى‏شوند با اين تفاوت كه بزرگ‏سالان به غيرمنطقى بودن افكار يا اعمال وسواسى آگاهى دارند؛ ولى ممكن است كودكان فاقد آگاهى و شناختى كافى براى انجام اين قضاوت باشند» . 53البته نمودهاى اختلال وسواس فكرى - عملى در كودكان، به طور كلى شبيه به نمودهاى آن در بزرگ‏سالى است‏ .54
    کسانی که یک کار را تکرار می کنند و یا دایم دچار تردید می شوند ممکن است به مرض وسواس گرفتار شده باشند. وسواس علاوه بر این که خستگی ذهنی و فکری را در پی دارد و لذا زندگی ساده و با آرامش از انسان می گیرد یک معضل اجتماعی است و باعث اذیت و آزار اطرافیان نیز می شود و از آنجا که وسواس، یک ماهیت پیشرونده دارد به حدی خاصی متوقف نمی شود و دائما رو به شدت است و لذا باید در درمان آن شتاب کنند. بدیهی است درمان هر دردی در ابتدا بسیار راحت است نسبت به زمانی که مضمن شده است. اگر چه وسواس به قالب های مختلفی خود را آشکار می سازد ولی بحث ما در وسواس در خصوص نجاست و پاکی است. در باره چگونگی رهایی و نجات از وسواس در نجاست و پاکی در ابتدا نکته هایی به صورت عمومی مطرح می کنیم و بعد به مسائل شرعی در این مورد به طور جداگانه می پردازیم:
    الف) خداوند می فرماید: «وَ ما جَعَلَ عَلَیْکُمْ فِی الدِّینِ مِنْ حَرَج‏»، خدا برای شما در دین هیچ دشواری قرار نداد. یعنی همین تکالیفی که از سوی رسول اکرم به ما رسیده است دشوار نیست و کسی را نشاید که بدین خدا چیزی کم کند یا به آن بیفزاید. پیامبر (ص) نیز در روایت معروفی فرموده است من به شریعت مستقیم، آسان، بدون زحمت و درخشانی مبعوث شده ام. 55 آنچه از این آیات و روایات به طور قطعی بر می آید و فقها نیز از آنها در استدلال های فقهی خود به همین ترتیب استفاده می کنند این است که اگر فهم ما از دین به سمتی رفت که زندگی ما را مختلّ و اعمال عادی روزانۀ ما را با مشکل روبرو کرد باید دانست که این برداشت، نادرست و با آنچه پیامبر (ص) به عنوان اسلام مطرح کرده متفاوت است. اگر کسی احساس کرد برای حفظ طهارت مجبور است خود را از تفریح ها و زیبایی های زندگی محروم کند باید یقین داشته باشد که چون این محدودیت به معنای سختی و مشقت در زندگی است حتماً با دستور طهارت اسلام متفاوت است. حتی اگر حکم طهارت تغییری نکند در هر موردی که به مشقّت و سختی زیاد مکلّف بینجامد آن حکم لغو می شود.
    ب) برای اجرای احکام اسلام باید به فهم عرفی اکتفاء کرد و دقت های فیلسوفانه و تخصصی میزان نیست. یک شیمی دان می داند که ذرات یک مایع دائماً در هوا منتشر می شود و قطعاً این ذرّات بر روی اجسام اطراف خواهد نشست. آیا در این صورت اسلام حکم می کند که هر جسمی که در اطراف یک مایع نجس قرار داشته باشد نجس می شود؟ قطعاً جواب منفی است. اما می دانیم که مقدار بسیار کمی از آن مایع نجس، بر روی اجسام اطرافش نشسته است. در چنین مثالی به نظر تمام مردم عادی زمان صدر اسلام و حتی زمان حال؛ قطعاً مایع داخل ظرف به اطرافش اصابت نکرده است هر چند به دقت علمی این تراوش صورت گرفته و حکم شارع هم بر طبق نظر مردم عادی است؛ یعنی آن چیز هایی که به نظر مردم عادی از تراوش رطوبت مایع نجس مرطوب می شود نجس می شود نه آنچه به دقت عقلی متأثر می شود.[ تحقیق این مطلب در مباحث حجیت الفاظ علم اصول فقه می باشد.]
    ت) بعضی از کارهایی که انسان های وسواسی خود را ملزم به رعایت آن می دانند به حرام می انجامد؛ معصیت های بزرگی مثل اسراف، وهن دین، قطع رحم و قطع ارتباط با دیگر مسلمانان و متهم کردن آنها به فسق. اگر فرض کنیم دلیل افراد وسواسی برای کار خود، درست و منطقی است از آن رو که منجر به این معصیت های بزرگ می شود قطعاً از باب اهم و مهم باید کنار گذاشته شود؛ یعنی اگر دو حکم طهارت ظاهری و اسراف همیشگی در وقت و آب را با هم مقایسه کنیم کنار گذاشتن حکم طهارت و جلوگیری از اسراف این دو سرمایۀ مهم مقدم خواهد بود. یا اگر رعایت یک حکم فقهی باعث طرد شخص از اجتماع مسلمانان شود چون شرع راضی به این طرد نیست قطعاً فرع فقهی کنار گذاشته می شود چون رعایت طهارت از احکام مهم و اصلی فقه نیست این مقایسه در تمام احکام جاری است و باید به آن توجه کرد.
    با وجود این نکات بعضی به هر دلیل در مسائل شرعی دقّت زیادتر از حدّ می کنند و به وسواس مبتلا می شوند. فقها برای این افراد احکام خاصی را بر شمرده اند در بعضی موارد با احکامی که دیگران ملزم به رعایت آن هستند متفاوت است. از آن جا که معمولاً مشکل وسواسی در مسائل شرعی برای کسانی به وجود می آید که مقید به انجام دستورات شرعی هستند در این موارد هم باید به دستورات شرع بدون اظهار نظر شخصی و توجه به میل درونی عمل کنند و اطاعت خالص خود را نشان دهند.
    مرحوم سید محمد کاظم یزدی صاحب کتاب شریف “عروة الوثقی” که از معروف ترین کتاب های فقهی در حوزه های علمیه است در کتاب خود می فرماید: علم شخص وسواس هیچ ارزشی ندارد . 56این عبارت به این معنا است که شخص وسواس بر اساس علم خود نباید عمل کند. اگر یقین کرد چیزی نجس است این یقین او باعث نجس بودن آن شیء نمی شود؛ یعنی نماز او با آن شیء و حتی خوردن آن بی اشکال است. این حکم در تمام مسائل فقهی جاری است .
    از آنجا که ریشه برخی از وسواس¬ها در خصوص نجاست و پاکی، به عدم آگاهی از احکام شرعی است به نکاتی چند در مورد چگونگی ثبوت نجاست اشاره می¬کنیم:
    الف. منظور از یقین به نجس شدن چیزی در اثر برخوررد با نجاست، این است که انسان به هیچ وجه نتواند احتمالی در ذهن خود بسازد که طبق آن تماس صورت نگرفته باشد.
    ب. یعنی باید یقین کامل و صددرصد داشت که رطوبت به حدّی است که آب از یک جسم به جسم دیگر منتقل شده نه خنکی آن.
    ج. اگر آب در محل نجاست وجود داشته باشد نجاست را منتقل می کند البته در این صورت هم به شرطی نجاست منتقل می شود که یقین داشته باشیم محل نجس پایین تر از جاهای دیگر نبوده است؛ یعنی اگر آب از جاهای پاک به سمت محل نجس حرکت کند قسمت های پاک، نجس نمی شوند و حتی اگر احتمال ضعیفی هم بدهیم که شاید چنین حالتی وجود داشته است نجاست سرایت نکرده است.
    د. چیزهایی که می دانیم گاهی پاک و گاهی نجس هستند مثل کف دستشویی های عمومی که می دانیم گاهی با آب کر شسته می شوند و گاهی هم نجس می شوند تا وقتی یقین نداشته باشیم همین الآن قطعاً و صددرصد نجس شده است پاک اند و هیچ وظیفه ای برای اجتناب نداریم.
    بسیاری از کسانی که دچار وسواس در نجاست و طهارت اند گمان می کند که باید تمامی ذرات نجس از لباس یا بدن زدوده شود تا پاکی حاصل شود و در واقع چنین نیست دستورات اسلام در باره شسشو کاملا روشن و شفاف است و با عمل به آن پاکی حاصل می شود و لو ذرات ریزی میکروسکوپی از نجس باقی باشند. فقها می فرمایند کسانی که در شستشو وسواسی دارند باید به حدی که دیگران به پاک شدن یقین پیدا می کنند اکتفا کنند، حتی اگر خود به پاک شدن یقین حاصل نکنند. معنای این حکم آن است که اگر فرد وسواسی با نیم دقیقه شستن لباس نجس، زیر شیر آب، یقین به پاک شدن نمی کند چون افراد عادی به این مقدار اکتفا می کنند و آن را پاک شده می دانند؛ جسم نجسی که فرد وسواسی قصد پاک کردن آن را دارد با همین مقدار شستن پاک می شود و تکرار شستن و دقت زیادی نه تنها لازم نیست بلکه حرام است.
    در بارۀ پاک کردن اشیاء به این نکته توجه می دهیم که طبق فتوای علما، اگر کسی از پاکی شیئی که در اختیار دارد خبر دهد آن چیز پاک است57 این نشان می دهد که حتی اگر انسان بی مبالاتی این خبر را دهد پاکی جسم ثابت می شود. باز علما می فرمایند: با وجود این حکم آسان؛ به چه دلیل جستجو کنیم که آیا روشی که دیگران برای شستشوی لوازم خود به کار می برند درست است یا نه؟
    توجه به مطالب بالا نشان می دهد کسی که دستورات اسلام را که از طریق فقها به ما رسیده است اجرا کند عملش به وسواس منتهی نخواهد شد.
    همانطور که گفتیم آنچه در ابتدای امر، باعث ایجاد وسواس می شود ناآگاهی از احکام است. حال که تا حدی احکام مربوط، واضح شد دو پیشنهاد ارائه می کنیم:
    اول: اصلی ترین و مؤثرترین راه نجات از وسواس بی توجهی و عدم حساسیت و دقت است.
    دوم: چون مصاحبت فرد وسواسی با وسواسی دیگر، سبب می شود عملش را عادی بداند و حتی در مقایسه با عمل او بر آید، لازم است افراد وسواسی به طور جدی خود را از وسواسی ها دور نگه دارند و هیچ گونه تماس و ارتباطی با آنان نداشته باشند و در صورت ناچاری به مقدار ضرورت اکتفا کنند.
    راه و روشن مبارزه با وسواس
    از آنجا که ماهیت وسواس از شیطان است راه مبارزه با آن عدم توجه است. شخصی از امام صادق پرسید که گاه در نماز احساس می کنم وضویم باطل شده است حضرت فرمودند این از شیطان است و به آن اعتنایی نکن و سپس حضرت فرمودند برنامه شیطان وسوسه است به آن توجه کنی بیشتر می آید و اگر توجه نکنی نمی آید. پس لازم است افراد وسواسی با شیطان مبارزه کنند و بنحوی با خواسته های غلط تکرار شونده خود لجابازی کنند مثلا همان جایی که از نظر شرعی پاک است ولی از نظر وسواسی نجس است با پای خیس روی آن راه برود و بعد هم نماز بخواند.
    توسل به معصومین و در خواست دعا از نیکان و نیز مداومت بر ذکر لاحول و لا قوه الا بالله و مشورت با مشاورین قوی همراه با آموختن احکام شرعی برای درمان وسواس بسیار لازم و ضروری است.
    چند توصیه برای پیش گیری از وسواس:
    1- یاد گرفتن مسایل شرعی و رعایت دقیق آن بدون افزودن کاری به آن
    2- عدم معاشرت با افراد وسواسی در صورت توان
    3- سرعت در درمان وسواس با بروز اولین نشانه های آن
    4- توجه به آثار مخرب وسواس و نگاه به عاقبت وسواسی ها
    
    تاریخ: 25 خرداد 1395
       

    عجب و خود پسندی

    عجب و خودپسندی
    معناي عجب و خودپسندي و غرور و تکبر
    عجب و غرور و تکبر، سه کلمه ای است که با همه تفاوت مفهومی که با یکدیگر دارند ولی به اشتباه جای یکدیگر استعمال می شود. عجب و خودپسندى عبارت است از اينكه انسان خود را صاحب كمالات ببيند, آن كمالات را نيز از خود بداند, و به وجود اين کمالات در ديگران توجه نداشته باشد و بدين خاطر در نفس خودش احساس رضايتمندي از خود نمايد و به خود ببالد و در نتيجه فراموش نمايد كه او از خودش هيچ ندارد و همه چيزش از خدا است. صاحب جامع السعادات در مورد عجب نوشته است: «عجب يكى از هلاك كننده‏هاى بزرگ و از رذيلانه‏ترين ملكات بداخلاقى است». و اما غرور چیست؟ در «صحاح اللغة‏»«غرور» به معنى امورى كه انسان را غافل مى‏سازد و مى‏فريبد (خواه مال و ثروت باشد يا جاه و مقام يا علم و دانش و غير آن) تفسير شده است. بعضى از ارباب لغت - به گفته «طريحى‏» در «مجمع البحرين‏» گفته‏اند: «غرور فريفتگي به چيزى است كه ظاهري جالب, و دوست داشتنى دارد, ولى باطن ناخوشايند و مجهول و تاريك است‏». در كتاب «التحقيق فى كلمات قرآن الكريم‏» بعد از نقل كلمات ارباب لغت چنين آمده است: «ريشه اصلى اين واژه به معنى حصول غفلت ‏به سبب تاثير چيز ديگرى در انسان است و از لوازم و آثار آن جهل و فريب و نيرنگ و نقصان و شكست و... مى‏باشد». در تفسير نمونه در معنى اين واژه چنين آمده است: «غرور» بر وزن(جسور) صيغه مبالغه به معنى موجود فوق العاده فريبنده است و شيطان را از اين رو «غرور» مى‏گويند كه انسان را با وسوسه‏هاى خود فريب مى‏دهد و غافل مى‏سازد و در حقيقت‏بيان مصداق واضح آن است وگرنه هر انسان يا كتاب فريبنده، هر مقام وسوسه‏گر و هر موجودى كه انسان را گمراه سازد در مفهوم وسيع «غرور» داخل است. بنا بر این عجب خود پسندی است ولی غرور هنگامی است که به ریشه آن توجه شود مثلا علم و یا زبیایی که به آن فریفته شد و باعث خود شیفته گی شده است و اما تکبر که خود را از دیگران بدون توجه به فقر ذاتی خود برتر بداند در واقع از نتایج عجب است.
    از مطالب یاد نیز مشخص شد که امورى كه زمينه عجب را در انسان فراهم مى‏آورند وجود کمالاتي همچون علم و دانش، مال و ثروت، مقام و منصب، قدرت، آبرو، رأى و عقيده، عمل و اطاعت, هوش و ذكاوت، جمال و زيبائى، عقل و امثال آن است.
    مذمت عجب و خطرات عجب
    رسول خدا(ص) در مذمت عجب فرموده است: «سه چيز هلاك كننده‏ى آدمى است (هلاكت به لحاظ حيات انسانى و ايمان)؛ حرصى كه اطاعت و پى‏گيرى شود، هواى نفسى كه تبعيت گردد و عجب انسان نسبت به خودش». امام صادق(ع) فرمود: «كسى كه دچار عجب شود هلاك مى‏گردد».امام علی (علیه السلام) می فرمایند: «ما اضر المحاسن کالعجب» هیچ چیز مانند خودپسندی به نیکی ها ضرر نمی رساند27 مطابق آیات و روایات عجب و خودپسندی درخت خبیثی است که ثمره آن بسیاری از گناهان کبیره و امور هلاک کننده انسان است واین درخت در دل هر که ریشه کند، کار او به کفر و شرک می رسد.

    راه شناخت عجب
    راه شناخت عجب به دو گونه است:
    الف) راه درونى: هر انسانى از نفس خود آگاه و با ژرف‏كاوى در نفس خويش به خوبى مى‏تواند اوصاف و احوال دل خود را باز شناسد.
    ب) راه بيرونى: با نگرش بر اعمال مى‏توان اوصاف درونى را شناخت. مثلاً كسى كه همواره از خود تعريف و تمجيد مى‏كند. معلوم است كه گرفتار عجب و خودبينى است ، مانند رفتار كسى كه متكبرانه بر خورد مي نمايد و ديگران را خوار و كوچك مى‏شمارد، ما از نوع رفتار او متوجه مي شويم كه مبتلا به بيمارى كبر شده است. البته اينگونه صفات مراتب مختلفى دارند. مراتب بالاى آن واضح و آسان‏ياب است، ولى مراتب خفيف و نازل آن بسيار پيچيده و ديرياب است و به سادگى قابل تشخيص نيست.
    درمان عجب
    شناخت مضرات و آفات عجب می¬تواند عامل محرکی برای ترک این صفت ناپسند باشد. در اینجا لازم است به برخی از آثار منفی عجب اشاره کنیم:
    1- هلاکت معنوی
    عجب ایمان و اعمال انسان را به باد فنا مى دهد و فاسد مى كند. امام صادق (علیه السلام) می فرمایند: «من دخله العجب هلك»: به هر کس خودپسندی راه یابد، نابود می شود.
    اما چگونه عجب به ایمان آسیب می زند؟ وقتی دقت کنیم خواهیم دید انسانِ خود پسند ریشه نعمت ها که پروردگار است را از یاد برده و فراموش کرده است و گویا هر چه که دارد را از ان خود دانسته و خود را مستقل یافته است و این چیزی جز شرک نیست. زیرا خدا هم مستقل او هم مستقل؛ پس برای خدا شریک قرار داده است.
    در كتاب مصباح الشريعة از امام صادق عليه السّلام روايت شده:عجب گياهى است كه دانه‏اش كفر و زمينش نفاق و آبش سركشى و شاخه ‏هايش جهل و برگ‏هايش گمراهى و ميوه‏اش لعنت و خلود در آتش است
    پس كسى كه عجب را برگزيند بذر كفر در مزرعه نفاق پاشيده و چاره‏اى ندارد جز آنكه ميوه آن را بچيند.
    2- تسلط شیطان
    عجب و خودپسندی موجب تسلط شیطان بر انسان می شود. در این باره، پیامبر اعظم (صل الله علیه و آله) می فرمایند: حضرت موسی(علیه السلام) (به شیطان)فرمود: «مرا آگاه کن از گناهی که اگر انسان آن را انجام دهد، بر او تسلط پیدا می کنی.» شیطان گفت: « هنگامی که از خودش خوشش آید و عملش را زیاد به شمار آورد و گناهش به نظرش کوچک بیاید(بر اوتسلط پیدا می کنم).
    طبیعی است چنین شخصی با چنین تفکری از اعمال دینی خود می کاهد و از گناهانش توبه نمیکند و چه چیز بهتر از این که شیطان بر او مسلط شود.

    3 - فاسد شدن عبادت
    حضرت امام سجاد (علیه السلام) در دعای مکارم الاخلاق اینگونه از خداوند درخواست می کنند: « عبدنی لك و لا تفسد عبادتی بالعجب: مرا به بندگى خودگیر و عبادتم را با عجب و غرور تباه مكن» . بنابراین عجب به عبادات موجب فاسد و بی اثر شدن آن می¬شود.
    بدون تردید هیچ عملی بدون ایمان مورد قبول نیست و چون عجب ایمان را می برد لذا باعث تباهی اعمال است. در واقع از دعای امام سجاد نیز اگر دقت شود بخوبی می توان استفاده کرد که عجب با عبودیت سازگار نیست.

    4 - كوچك شمردن گناهان و بدی ها و بزرگ شماردن اعمال شایسته
    عجب موجب می شود که شخص گناهانی را که مرتکب شده کوچک و بی اهمیت بشمارد؛ در نتیجه آنها را فراموش کرده و به خاطر نمى گذراند و اگر گاهى به خاطرش بگذرد اعتنائى نمى كند و آن را بى اهمیت و ناچیز مى شمارد، و در نتیجه كوششى براى تدارك و تلافى گناهان نمى نماید، بلكه گمان مى برد كه خدا آن ها را خواهد آمرزید. در حالیکه امیرالمومنین (علیه السلام) می فرمایند: «أشد الذنوب ما استهان به صاحبه»: «سخت ترین گناه آن است که بجا آورنده اش آن را خوار شمارد»28 همچنین اگر عبادتى از انسان خودپسند سربزند، آن را بزرگ مى شمارد و به آن شاد مى شود و بر خدا منت مى گذارد، و نعمت توفیق و قدرتى را كه خدا براى آن به او داده فراموش مى كند. و وقتى گرفتار چنین عجبى شد از درك آفات و معایب اعمال خود غافل مى شود. و كسى كه در اندیشه بررسی آفات اعمال خود نباشد كوشش او به هدر مى رود، زیرا اگر اعمال ظاهرى خالص و از آفات منزه نباشد، سود نمی بخشد. پیامبر اکرم (صل الله علیه و آله و سلم) فرمودند: «لا تستكثروا الخیر و إن كثر فی أعینكم»: «خوبی را زیاد نشمارید، هر چند در نظر شما زیاد آید» .29 امام علی (علیه السلام) نیز در توصیف بندگان صالح خدا می فرمایند: «إن لله عبادا .. لا یستكثرون له الكثیر و لا یرضون لهم من أنفسهم بالقلیل یرون فی أنفسهم أنهم أشرار و إنهم لأكیاس »: «همانان خدا را بندگانی است که .... زیاد را برای او زیاد نمی شمارند و از خویشتن به عبادت کم رضایت نمی دهند،خود را مردمانی بد می بینند، در حالیکه افرادی زیرک و نیکوکارند»30 امام صادق (عليه السلام)از پيامبر - صلى الله عليه و آله و سلم - نقل نموده است كه فرمود: خداوند متعال بر حضرت داود وحى فرستاد كه : اى داود! به گنهكاران بشارت بده و صديقين را انذار نما. گفت : چگونه گنهكاران را بشارت و صديقين را بيم دهم ؟ فرمود: به گنهكاران بشارت بده كه من توبه را مى پذيرم و از گناه در مى گذرم . و صديقين را بيم بده كه مبادا به خاطر اعمالشان مغرور شوند كه هرگز بنده اى به حسابش مغرور نشد مگر آنكه هلاك و نابود گرديد.
    5 - اعتماد بر نفس و اعمال خود و غفلت از خودسازى و اصلاح نفس
    وقتی که شخص خودپسند دچار دو آفت قبل شد، این باور را پیدا می کند كه همه اعمالش خوب است و باید از او تقدیر گردد. در این صورت او كى به فكر اصلاح خویش خواهد افتاد؟! كسى به دنبال خودسازى مى رود كه بر این باور باشد كه مشكلى دارد.امام علی(علیه السلام ) می فرمایند: «من أعجب بحسن حالته قصر عن حسن حیلته »: کسی که به حال خوبش عجب داشته باشد، از انجام تدبیر خوب برای نفسش باز می ماند . 31چنین شخصی بر خودش و اعمالی که انجام می دهد اعتماد کند و در نتیجه خود را از خداوند بی نیاز دانسته و به فضل او توجه نمی كند، و برخدا لازم می داند كه به او اجر و ثواب دهد. و گمان می كند كه اگر با عدل هم با او رفتار شود مستحق ثواب است. وقتى این حالت بر روح او مسلط شد ،دیگر جایی براى التجاء، توبه،انابه،استغفار و بازگشت به سوى خداوند برای او باقی نخواهد ماند. بعید نیست گفته شود كه این اثر از همه آفات و آثار عجب بدتر است. چون عجب او موجب شده كه گمان کند كه مشكلى ندارد. هرگز چنین كسى به پزشک روح مراجعه نخواهد کرد بلكه اگر به او گفته شود تو بیمار هستى حتما با ناباورى طرف را مخاطب قرار داده كه این مشكل شماست نه مشكل من. امیر مومنان در این مورد فرمودند: «الإعجاب یمنع الازدیاد»: «خودپسندی مانع پیشرفت و کمال است» 32
    6- عدم قبولى سایر اعمال
    زيانكارترين مردم كسانى هستند كه كوشش آنها در راه زندگى دنيا تباه شده ولى گمان مى‏كنند كه نيكوكارى مى‏كنند. الّذِينَ ضَلَّ سَعْيُهُمْ فِى الْحَياةِ الدّنْيا وَ هُمْ يَحْسَبُونَ انَّهُمْ يُحْسِنُونَ صُنْعا 33
    عجب و خود پسندي از طرفي ريشه در خود دوستي و حب نفس مذموم دارد، واز طرف ديگر خود ريشه بسياري از آفات و صفات مهلك نفس؛ همچون كبر و خود بزرگ بيني ، خود پرستي ، نخوت ، تفاخر و مانند آن است ، اموري كه در مجموع، منشا آثار و مضرات بيشماري براي نفس آدمي مي¬باشند.
    مرحوم شیخ صدوق كه یكى از بزرگ ترین محدثین شیعه است در كتاب خصال روایتى از امام صادق (علیه السلام) نقل می کند كه آن حضرت فرموده اند: «قال إبلیس لعنة الله علیه لجنوده إذا استمكنت من ابن آدم فی ثلاث لم أبال ما عمل فإنه غیر مقبول منه إذا استكثر عمله و نسی ذنبه و دخله العجب»: شیطان می گوید اگر من در سه چیز بر فرزند آدم چیره و غالب گردم دیگر هیچ باكى ندارم كه او چه مى كند. زیرا كه سایر اعمال او هرگز پذیرفته درگاه خداوندى نیست: هنگامی که عمل خود را بسیار بداند و گناه خویش را فراموش كند و عجب در او راه یابد .34
    7 - اشتباه در عقاید و نظرات علمی
    اگر انسان به رأى و عقل و علم خود عجب و غرور داشته باشد از پرسیدن و استفاده علمی و مشورت كردن با دیگران باز مى ماند، پند كسى را نمى شنود و نصیحت هیچ نصیحت کننده ای را نمى پذیرد و در نتیجه اگر در عقیده اش اشتباه کرده باشد، به اشتباه خود پی نمی برد و گمراه باقی می ماند.به خصوص در مورد عقاید دینی که اشتباه در آنها موجب خروج از جاده هدایت می شود. اما اگر وى خودش را متهم كند و به نظر خود تكیه نکند، و با دانشمندان مشورت کند و به نظرات دیگران اهمیت بدهد، از این انحراف در امان می ماند. در حدیثی از امام هادی (علیه السلام) در این باره می خوانیم: « العجب صارف عن طلب العلم داع إلى الغمط و الجهل »: خود پسندی از طلب علم باز می دارد و به تحقیر دیگران و جهل فرا می خواند 35
    8 - خود را برتر از دیگران دیدن (کبر)
    کبر ثمره و زائیده عجب است، زیرا كه عجب خودپسندى است، و كبر بزرگى كردن بر دیگران و خود را برتر از دیگران دانستن است. خود خواهی و حب زیاد نفس باعث می شود که وقتی انسان در خود كمالى دید، حالت خود پسندی و سروری به او دست دهد که به آن حالت «عجب» می گویند، و وقتی در اثر همین خودپسندی و حب نفس، دیگران را فاقد آن كمال گمان كند، حالت دیگرى به او دست می دهد كه عبارت است از خود را برتر دیدن، كه به آن «كبر» می گویند.
    9 - دچار شدن به ریا
    یکی دیگر از مفاسد عجب آن است که انسان را به ریا وادار می كند. زیرا كه معمولا اگر انسان اعمالش را ناچیز شمارد و اخلاقش را فاسد بداند و ایمانش را قابل نشمارد و به صفات و اعمال خودش مغرور نباشد، بلكه خود و همه چیز خود را زشت و پلید داند، آنها را در معرض نمایش نیاورده و خودنمایى نمی كند: «متاع فاسد زشت را به بازار مكاره نبرند». ولى اگر خود را كامل و اعمالش را قابل دید، در صدد نشان دادن آنها به دیگران بر می آید و خود فروش می شود.
    10- ضایع شدن عقل
    عجب علاوه بر این خود نشان از ضعف عقل دارد که فرمودند: خود پسندي ، خودستايي و اعمال ناچيز خود را بزرگ تصور كردن دليل بر ناتوانى عقلى و ضعف و سستى درايت و درك او مى باشد،‌باعث فاسدشدن عقل نیز می گردد. در روايت است که خود پسندي اساس همه حماقت ها است .
    امیرالمومنین(علیه السلام) می فرمایند: خوشامد انسان از خود و خودپسندی یکی از حسودان عقل اوست36 حسود با آنچه به آن حسودی می کند دشمن است و می خواهد او را به زمین بزند و نابود کند. عجب هم می خواهد عقل را از مقام خودش ساقط کند.چنانچه ایشان می فرمایند: «العجب یفسد العقل»: خودپسندی عقل را فاسد و تباه می کند . 37دلیل این تاثیر منفی عجب بر عقل این است که یكی از حالات و قوائی كه در عقل انسان (منظور از عقل در اینجا عقل عملی است که کارکرد آن ادراک اموری است که سزاوار است انسان آنها را انجام دهد) تأثیر دارد، طغیان هوا و هوسها و احساسات لجاج آمیز و تعصب آمیز و امثال اینها است، زیرا منطقه و حوزه این بخش از عقل (عقل عملی) به دلیل اینكه مربوط به عمل انسان است همان حوزه و منطقه احساسات و تمایلات و شهوات است. این امور اگر از حد اعتدال خارج شوند و انسان محكوم اینها باشد نه حاكم بر اینها، در برابر فرمان عقل فرمان می دهند، در برابر چراغ عقل گرد و غبار و دود و مه ایجاد می كنند، دیگر چراغ عقل نمی تواند پرتو افكنی كند. مانند دانش آموزی که عقل او می گوید برای موفق شدن در تحصیل باید خوب درس بخواند ولی میل به تنیلی و. .. در مقابل ندای عقل او را وسوسه می کنند که به سراغ بازی و تفریح برو. بدیهی است كه اگر این وسوسه ها زیاد باشد، جوان ندای عقل خود را نشنیده و چراغ فطرت را ندیده می گیرد و با خود می گوید فعلا برویم خوش باشیم تا ببینیم بعدها چه می شود. با نیروی عقل می توان در مقابل هر دشمنی ایستادگی کرد. ولی اگر دشمنی پیدا شود كه بتواند عقل را بدزدد پس او از همه دشمنان خطرناكتر است.
    11- تنهایی انسان و دشمنی دیگران با او
    امیرالمومنین (علیه السلام) می فرمایند: «لا وحدة أوحش من العجب»: هیچ تنهایى از عجب وحشتناك تر نیست»38 عجب تنهایى وحشتناكى است كه آن كه به این بیمارى مبتلا شده را زیر شكنجه غربت خرد مى كند.
    هر كه مبتلا به ناز گردد و به دارایى مال و ثروت، زیبایى، اخلاق خوب و علم و... خود ببالد در واقع با این ناز و كرشمه خود را تنها مى كند و دیگران به راحتى از او گسسته و جدا مى شوند او بى یار و یاور مانده و كمتر كسى مایل است كه چنین شخصى را تحمل كند. و حتی به دشمنی دیگران با او منتهی می شود.امام علی (علیه السلام) می فرمایند: «ثمرة العجب البغضاء»: میوه خودپسندى، دشمنى و کینه توزى است.
    جمع بندی
    قابل ذکر است ريشه اصلي عجب در ناداني و بي خبري است؛ بنابر اين تنها راه درمان كلي آن نيز در آگاهي و دانايي است ، در نتيجه تمامي مواردي كه در درمان اين بيماري ذكر شد از سنخ شناخت درماني است و توصيه هاي عملي در اين زمينه كاربرد ندارد. آنچه كه انسان بدان عجب مى‏ورزد گاه به خاطر امور جسمانى چون جمال، تركيب، صحّت، قوت، تناسب اعضاء و زيبائى چهره است. علاج اين قسم، تفكر درباره كثافاتى است كه در نهان انسان وجود دارد و همينطور انديشه در اول خلقتش كه نطفه‏اى بود و آخر كارش كه تبديل به جيفه‏اى مى‏شود و ديگر عبرت گرفتن از صورت‏هاى زيبا و بدن‏هاى لطيفى كه وجود داشته و اكنون چنان پوسيده‏اند كه طبع عقلاء از آنها متنفر است. گاه عجب انسان به خاطر قدرت و سطوت است همانطور كه قرآن كريم از قومى نقل مى‏كند كه گفتند: مَنْ اشَدُّ مِنَّا قُوَّةً39 علاج اين قسم به اين است كه بداند يك روز تب كافى است كه قدرتش را تبديل به ضعف كند و يك ساس يا پشه يا يك خار مى‏تواند او را عاجز نمايد.توجه به عظمت خداوند و ذلت و خوارى خود و دقت و تامل در آيات و رواياتى كه دال بر ضعف انسان است (مانند اين آيه كه خداوند مى فرمايد: خلق الانسان ضعيفا انسان ضعيف آفريده شده است) در اين زمينه نافع است . و گاه عجب به خاطر عقل و زيركى در فهم امور دقيق مربوط به مصالح دين و دنيا است. علاج اين قسم به اين است كه خدا را به خاطر عقلى كه به او عطا كرده شكر گزارد و بينديشد كه با كوچك‏ترين مرضى كه بر مشاعرش عارض شود چنان عقلش مختلّ مى‏شود كه وسيله خنده و بازيچه ديگران مي گردد. و گاه عجب به خاطر اصل و نسب است. مثل اين كه يك نفر سيّد هاشمى به خاطر اينكه منسوب به پيامبر اكرم صلى اللّه عليه و آله و سلّم است دچار عجب شود، علاج اين قسم به اين است كه بداند اين كمال نادانى است كه در اخلاق و افعال مخالف سيره پدرانش باشد و با اين حال گمان كند كه از آنها است. گاه عجب بخاطر اصل و نسب قدرتمند یا ثروتمند است و گاه به زيادى نفرات همانطور كه كافران مى‏گفتند:و قالوا نَحْنُ اكْثَرُ امْوالا وَ اولادا وما نحن بمعذبين . اموال و اولاد ما بيشتر است (به همين دليل ما نزد خدا محبوب هستيم) و هرگز عذاب نمي شويم . 40علاج اين قسم، اين است كه در ضعف خود و آنها بينديشد و بداند كه همه آنها بندگان ضعيف و عاجزى هستند كه نفع و ضرر، موت و حيات و نشر و حشر خود را در اختيار ندارند. در نبردها هم كثرت افراد تنها نمي تواند كارگشا باشد و نبايد به آن دلخوش بود؛ زيرا به قول قرآن كريم و كَمْ مِنْ فِئَةٍ قَلِيلَةٍ غَلَبَتْ فِئَةً كَثِيرَةً بِاذْنِ اللَّهِ چه بسا گروههاى كوچكى كه با اذن خدا بر طوائف بزرگ غالب شده‏اند .41 ثروت و خانواده هم چيزى جز امانت نيست و ناچار روزى مى‏رسد كه بايد امانتها برگردند و اگر كثرت مال دليل برترى كسى بود در بين كفار و يهود كسانى هستند كه از ثروت بيشترى برخوردارند پس بايد آنها از او بهتر باشند.
    عجب به رای و نظر که تنها راي و نظر خود را مي پسندند و از ديدگاه هاي ديگران استفاده نمي نمايند و عجب به علم و دانش نیز محلی از اعراب ندارد انساني كه خود را عالم مي داند، بايد بداند كه خداي متعال در قرآن كريم فرموده است: وَ ما أُوتِيتُمْ مِنَ اَلْعِلْمِ إِلاَّ قَلِيلاً به شما از علم جز بهره اندكى داده نشده است، بنابراين هر چقدر هم بر اندوخته‏هاى علمى او اضافه شود، جز اندكى نخواهد بود42 . و باید بداند كه فوق كل ذى علم عليم و برتر از هر دانشمندى ، دانشورى است . و از طرف ديگربداند كه علم براي عمل است و قرآن كريم درباره عالم بي عمل فرموده: مثل الذين حملوا التوريه ثم لم يحملوها كمثل الحمار يحمل اسفارا مثل كسانى كه به تورات مكلف شدند ولى حق آن را اداء نكردند، مانند دراز گوشى است كه كتابهايى را حمل مى كند. در مثل ديگري عالم بي عمل به زنبور بي عسل تشبيه شده است. بنا برآموزه هاي اسلامى، علم واقعى آن است كه انسان را نورانى نمايد. هر چيزى كه انسان را نورانى نكند، عجب و غرور و ظلمت است و هيچ ارزشى ندارد.
    اما مضر ترين قسم عجب، عجب در عبادت و اعمال صالح است . اگر انگيزه عجب، عبادت باشد، لازم است بداند كه عبادت براى خاكسارى بيشتر و براى كوچك شمردن خود نزد معبود است تا اينكه صفت تواضع و خشوع در انسان ملكه شود.
    سعد بن ابى خلف را حضرت صادق - عليه السلام - روايت كرده است كه فرمود:
    عليك بالجد، ولا تخرجن نفسك من حد التقصير فى عباده الله و طاعته فان الله تعالى لا يعبد حق عبادته .
    يعنى : هميشه كوشا باش و خود را از تقصير در عبادت و طاعت خداوند خارج ندان ، زيرا هرگز نمى توان خداوند متعال را آنگونه كه سزاوار است عبادت كرد.
    در راه او شكسته دلى مى خرند و پس بازار خود فروشى از آن سوى ديگر است
    امام صادق علیه السلام مى‌فرمود:
    براى من جاى بسى شگفتى است كه فردى از رهگذر عمل خویش به عجب گرفتار مى‌آید؛ ولى نمى‌داند كه این انحراف روانى او چه فرجام سوئى را براى او بارور مى‌سازد. كسى كه دچار عجب مى‌باشد و اعمال خویش را از درون مى‌ستاید، تحقیقاً از راه و رسم هدایت و راه‌یابى به حق، به یك سو مى‌افتد و لذا مزایایى را براى خویش مدعى مى‌گردد كه فاقد آن است، و قهراً باید او را دروغگویى حرفه‌اى برشمرد. نخستین و كمترین عكس‌العمل و بازتاب سوئى كه معجب را آماج خود قرار مى‌دهد، این است كه دستاویزِ بالیدن را
    قساوت قلب
    قساوت در لغت به معنای سختی هر چیزی است و زمانی که به قلب اضافه می¬شود به معنای رفتن نرمی و رحمت از دل است و از همین رو به دلهایی که در برابر نور حق و هدایت، انعطافی از خود نشان نمی‌دهند و نرم و تسلیم نمی‌گردند و نور هدایت در آنان نفوذ نمی‌کند قلب‌های قاسیه یا قساوتمند گفته می شود.
    قساوت از ماده "قَسَوَ" در قرآن، هفت مرتبه به كار رفته؛ که هميشه با ماده¬ی قلب همراه بوده است و این خود نکته مهمی است که نشان می¬دهد مرکز هدایت و نیز شقاوت قلب است. قساوت، یکی از مهمترین عواملی است که انسانها را از شناخت خداوند و سیر به سوی او بازمی¬دارد. از آنجا که یکی از وظایف انبیاء، آشنا کردن انسانها با حقایق و گسترش عدالت در جامعه بوده، و لکن تمامی انبیاء -الهی در راه نیل به اهداف خود، با مقاومت افراد قسیّ¬القلب رو به رو بوده¬اند؛ چرا که افراد قسی¬القلب، راه نفوذ حقایق و دروازه¬ی عطوفت را به روی خود بسته و با زیر پانهادن اصول انسانی، با سرسختی تمام در مقابل حق می¬ایستند. قرآن با طرح مطالب و ذکر قصص مرتبط، به مبارزه با این صفت مذموم پرداخته و با ذکر عوامل و آثار آن، به انسانهای غافل، آگاهی ومعرفت بخشیده است.
    درجات قساوت
    قلب یکی از حساس¬ترین اعضاء بدن انسان است؛ که قابلیت¬های اعجاب¬انگیزی در آن نهفته شده است. از جمله¬ی آن قابلیت¬ها این است که قلب، در برابر عواطف انسانی تغییر پذیر بوده و بنا به شرایط و موقعیتی که برای انسان پیش می¬آید، می¬تواند نرم یا سخت گردد؛ و حتی این نرمی و سختی هم، دارای درجات متفاوتی بوده؛ تا جایی که ممکن است دل انسان از شدت قساوت بمیرد. قرآن کریم، این درجات را با تمثیلی زیبا بیان کرده است: «ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُمْ ... فَهِيَ كَالْحِجارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً...» «سپس دلهاى شما سخت شد... همچون سنگ، يا سخت‏تر!...»
    چرا كه پاره‏اى از سنگها مى‏شكافد، و از آن نهرها جارى مى‏شود و پاره‏اى از آنها شكاف برمى‏دارد، و آب از آن تراوش مى‏كند و پاره‏اى از خوف خدا به زير مى‏افتد ولی دلهای سخت هیچ روزنه ای به سوی خدا از آنها باز نمی گردد یعنی قلب در شدت قساوت به درجه¬ای می¬رسد که حتی از سخت¬ترین سنگها هم، سخت¬تر می¬شود بطوری که چشمه¬ی عواطف و علم از آن نمی¬جوشد، و قطرات محبت از آن تراوش نمى‏كند بلکه هرگز از خوف خدا، به طپش نمی¬افتد.
    بيماري قساوت قلب و آثار و عواقب آن
    يكي از بيماري هاي خطرناك اخلاقي انسان قساوت قلب است . شكّى نيست كه اين خوى از غلبه درندگى و سبعيّت ناشى مى‏شود و آدمي را به حيوانات وحشي و درنده شبيه مي سازد. اكثر صفات زشت، مانند ستم و بي رحمي ، آزار رساندن به ديگران ، ناشنيدن داد خواهي مظلومان ، بي توجهي نسبت به ضعيفان و فقرا، و جنگها و خون ريزي ها بر اين خوى زشت مترتّب مى‏شود. تمام گرفتاري امروز و گذشته بشريت، ناشي از رفتار بي رحمانه اين گونه افراد است؛ آری این كسان به سبب رفتار ناشايست خود در دنيا، در سراي آخرت گرفتار عذاب سخت الهي مي¬شوند و خداي متعال به آنها وعده جهنم داده است.، چنانچه در آيه شريفه [22] از سوره زمر فرمايد: فَوَيْلٌ لِلْقَاسِيَةِ قُلُوبُهُمْ مِنْ ذِكْرِ اللّهِ أولئِكَ فِي ضَلالٍ مُبِيْنٍ "ويل" (كه چاهی در جهنم است) جايگاه كساني است كه دلشان دچار قساوت و غفلت از ياد خدا شده است ، ايشان در گمراهي آشكار هستند.
    عوامل قساوت و سختي دل
    مراجعه به آیات و روایات بخوبی می یابیم که عوامل زیادی باعث قساوت قلب می شود که عمده آنها گناهان است ولی غير از گناهان، اشتغالات مادى، غوطه ور شدن در مسائل دنيوى، سرگرمى به لهو و لعب، پر حرفى و پرخورى، پرخوابى، و ترك عبادت و ترک ذكر پروردگار نیز از عوامل قساوت اند. ما در بررسی این عوامل به یک مخرج مشترک رسیدیم و ‌آن غفلت است بنابر این هر چیزی که باعث غفلت از یاد خدا شود باعث قساوت است.
    خداى عزّوجلّ به موسى علیه‏السلام وحى کرد: اى موسى! به زیادى ثروت شاد مشو و در هیچ حالى مرا فراموش مکن، زیرا با زیادى ثروت گناهان فراموش مى‏شود و از یاد بردن من قساوت قلب مى‏آورد.
    امام صادق (ع) فرمودند: فزونى مال و ترك ياد خدا، قلب را سخت مى‏كند. از مجموع این دو حدیث و احادیث فراوان دیگری که در این مورد درکتب حدیثی موجود است چنین استفاده می شود که نفس ثروت باعث قساوت قلب نیست بلکه ثروتی که همراه با فراموشی یاد خدا یا به عبارتی ثروتی که قلب انسان را به خود مشغول کند باعث غفلت از پروردگار است. البته بسیار کم اند کسانی که ثروت و رفاه آنان را از یاد خدا غافل نسازد. در روایت آمده است : زنهار از غفلت، كه قساوت قلب تنها در بستر غفلت نشو و نما مى‏كند. به همین خاطر معاشرت با افراد غافل و قسي القلب بسیار خطرناک است زیرا بي گمان معاشرت با این افراد باعث غفلت و سختی قلب خواهد شد ، زيرا كه اين صفات در اثر معاشرت به ديگران نيز سرايت مي كند. قرآن كريم مي فرمايد:
    أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَنْ تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللّهِ وَمانَزَلَ مِنَ الْحَقِّ وَلايَكُونُوا كَالَّذِينَ أُوتُوا الْكِتابَ مِنْ قَبْلُ فَطالَ عَلَيْهِمُ الأَمَدُ فَقَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَ كَثِيرمِنْهُمْ فاسِقُونَا43
    آیا وقت آن نرسیده که دلهای افراد با ایمان در برابر یاد خدا و آیین حقی که از طرف او نازل شده خاشع گردد و مانند پیشینیان از اهل کتاب نباشند که یک مدت طولانی زندگی آسوده کردند و دلهای آنها سخت شد و بسیاری از آنها گناه کار بودند.
    چنانکه از ظاهر آیه هویدا علت قساوت و سختی دلها آنان رفاه طلبی و غفلت طولانی بوده است و این آسیبی است که هر کسی و هر امتی را تهدید می کند. به اطراف خود نگاه کنید از این نوع افراد بسیار خواهید دید که روزمره¬گی دنیا آن را از یاد خدا غافل ساخته و فراموش کرده¬اند برای چه آمده اند و بزودی نیز خواهند رفت.
    کلمه نهایی:
    آنچه باعث و بستر قساوت است غفلت از یاد خداست و این غفلت هر چقدر عمیق تر شود سختی دل به همان مراتب بیشتر خواهد شد. گناه و معصیت نیز به همین خاطر باعث قساوت اند زیرا مصداق جدی غفلت از یاد خدایند. حضرت امیر فرمودند قساوت دلها نیست مگر به خاطر زیادی گناهان و قرآن کریم نیز زنگار قلب¬ها بخاطر رفتار¬های غلط سخن گفته است. بنابر این هر کس که در خود سختی دل را احساس می کند باید در صدد رفع غلفت¬های خود بر¬آید و هر چیزی که خود مصداق غفلت است یا غفلت ساز است باید جلوگیری شود حضرت عیسی می فرمود بدون ذکر خدا زیاد سخن می گویید که موجب قساوت قلب است. در کتاب مراقبات می خوانیم: کسی که پرخورد پر آب بنوشد و پر بخوابد عمرش ضایع شده و از شب زنده داری بازمی ماند و کودن می شود و دچار قساوت قلب می شود. 44
    درمان قساوت
    راه و روشن علاج قساوت قلب بطور کلی همان بود که بیاد شد و آن رفع غفلت است که این مهم با عبادت و ترک گناه حاصل می شود ولی در مجموع از هر چیزی که باعث غفلت است باید پرهیز کرد از جمله:
    1 – اجتناب از پرخوری
    2 – اجتناب از مجالس لهو و لعب
    3 – کمک به مستمندان
    4 – معاشرت با صالحان
    5 – عیادت مریض
    6 – زیارت اهل قبور
    7 – دلجویی از یتیمان
    8 – یاد خدا
    9 – تهذیب نفس
    10 – عبادت و دعا
    11- تلاوت قرآن
    12 – خوردن عدس
    13 ـ تفکر
    توضیح بیشتر: با اینکه قساوت قلب از آفتهای بزرگ در راه تکامل و شناخت انسان است؛ وجود یک روزنه¬ی کوچک در قلب، باعث نرم شدن دل و آمادگی آن برای ورود انوار رحمانیه¬ی الهی می¬شود. تفکر، که نقش بسیار مهمی را برای ایجاد این روزنه بر عهده داشته، انسان در رابطه¬اش با خود، جامعه و خدا بیشتر و دقیقتر اندیشه نموده و با دقت بیشتری به آیات خدا نظاره می¬کند، پس به جایگاه خویش پی ¬برده و راه استغفار، دعا و تضرع به درگاه خداوند را باز خواهد نمود؛ که خداوند برای شکستن سدّ قساوت، انسان را به تفکر فراخوانده است:
    «أَ لَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُواْ أَن تخَْشَعَ قُلُوبهُُمْ لِذِكْرِ الله‏...قَدْ بَيَّنَّا لَكُمُ الاَْيَاتِ لَعَلَّكُمْ تَعْقِلُون‏»
    «آيا وقت آن نرسيده است كه دلهاى مؤمنان در برابر ذكر خدا و آنچه از حقّ نازل كرده است خاشع گردد؟!...ما آيات (خود) را براى شما بيان كرديم،شايد انديشه كنيد!»
    تفکر در آیات الهی دارویی شفا بخش است که موجب آگاهی انسان و باز شدن راه دعا، توبه و خشوع در برابر خداوند و نرم شدن و روشنایی دل او می¬باشد؛ لذا خداوند در این آیات، بی¬درنگ ما را متوجّه تعقّل در آيات خود مى‏سازد . 45
    14 ـ گریه از خوف خدا و گریه بر امام حسین
    توضیح بیشتر: آنچه را تجربه هم نشان مى دهد, اين است كه ابراز تاثر به وسيله گريه يا خنده, از نشانه هاى طبيعى و تعادل مزاج آدمى است, به طورى كه اگر كسى خنده و گريه نداشته باشد, مى توان جنبه روانى او را, نامتعادل و غير طبيعى توصيف نمود, چنان كه اشخاصى كه, هم خنده دارند و هم گريه ـ وبدين وسيله غمها وافسردگى هاى خويش را تخليه مى كنند ـ از سلامت جسم و روح, و نيز از نشاط و تحرك بهترى, در صحنه كار و تلاش زندگى برخوردار مى باشند.
    كسى كه از صحنه دلخراشى منقلب نمى¬شود, تا اشك تإثر بريزد, و نيز از حقيقت و جلوه زيبايى لذت نمى¬برد, تا اشك شوق جارى گرداند, از روح متعادلى برخوردار نيست.
    نازكي و رقت دل و همچنين اشك چشم، اثر تجلي رحمت الهي در دل انسان است و كسي كه از اين نعمت ها بهره ندارد ، در حقيقت از رحمت الهي به دور است .
    آن حضرت مى فرمايد: بكإء العيون, و خشيه القلوب من رحمه الله تعالي گريه چشم ها و ترس دل ها از نشانه هاى رحمت خداوندى است 46
    چنان كه جمود عين و محروم بودن از اشك و گريه از خوف خدا, نشانه قساوت قلب و شقاوت معرفى شده است.
    رسول خدا(ص) در اين زمينه فرموده است: من علامات الشقاء : جمود العين و قسوه القلب... خشكي چشم و قساوت قلب ، از علامتهاي شقاوت انسان است . 47
    در يك عبارت مختصر مي¬توان خشكي چشم را معلول قساوت قلب و در مقابل اشك چشم را مظهر و تجلي رقت دل دانست.
    ريان بن شبيب از امام رضا (ع) روايت كرده كه فرمود: «اى پسر شبيب ، اگر بر حسين (ع) گريه كنى تا آنكه اشك چشمت بر صورتت جارى شود، خداوند گناهان كوچك و بزرگ، و كم يا زياد تو را مى آمرزد .
    و نيز فرمود: «گريه كنندگان بايد بر كسى همچون حسين (ع) گريه كنند ، زيرا گريستن براى او گناهان بزرگ را فرو مى‏ريزد .
    و على عليه السلام مى فرمايد: بكاء العبد من خشية الله يمحض ‍ ذنوبه گريه بنده از ترس خداوند گناهانش را پاك مى كند.
    در روايات اسلامي آمده است كه گريه سلاح مومن است در مبارزه با شيطان و هواي نفس البكاء سلاح المومن
    پس از اينكه حجاب گناه از دل انسان برطرف شد نورانيت آن ظهور مى كند و چون گناه حجاب بزرگى است وقتى با گريه از بين رفت ، دل نورانيت پيدا مى كند على عليه السلام مى فرمايد: البكاء من خشية الله ينير القلب و يعصم من معاودة الذنب گريه از ترس خداوند، دل را نورانى كرده و حفظ مى كند از اينكه دوباره به طرف گناه رود كند . 48
    خلاصه اينكه: گريه و اشك نقش بسيار پر اهميت وآثار فراواني در زندگي و ساخت انسان دارد و پرداختن به تمامي آنها مجال واسعي مي طلبد ، بنا بر اين ما در اين پاسخنامه تنها به گوشه اي از آنها اشاره نموده ايم . سعيد ابن يسار يكي از اصحاب امام صادق (ع) مي گويد: به آن حضرت عرض كردم: من گريه ام نمي گيرد، آيا در هنگام دعا خود را به گريه بزنم ؟ حضرت فرمودند: آري اگر چه به اندازه سر مگسي اشك از چشم شما جاري شود (براي شما مفيد است). عن سعيد بن يسار «قال: قلت لأبي عبد اللّه عليه السّلام: أتباكى على الدّعاء و ليس بي بكاء؟ قال: نعم و لو مثل رأس الذّباب . 49
    
    تاریخ: 25 خرداد 1395
       

    مخالفان فلسفه

    مخالفان فلسفه

    مخالفان فلسفه


    بسمه تعالی

    جدیداً توسط طلبه¬ای جوان كتابي به چاپ رسیده است که در آن رسم ادب نسبت به برخی از اعاظم حوزه رعایت نشده است که البته باعث تأسف است و لازم است که در این خصوص اساتید به شاگردان خود تذکرات لازم را بدهند.
    در ابتدای این کتاب، مقدمه¬اي در مورد پیشینه طولانی مخالفت با فلسفه آمده است که لازم دیدم مورد توجه و نقد قرار گیرد.
    نگارنده مقدمه، نوشتار خود را با این جمله شروع نموده است:
    مخالفت با فلسفه و منطق پیشینه¬ای طولانی در جهان اسلام دارد تا جایی که ....
    همانطور که مشاهده می¬کنید در این جمله اعترافی است که همواره فلسفه، مورد مخالفت بسیاری از دانشمندان دینی از صدر اسلام تا کنون قرار داشته است. آیا با وجود این حجم از مخالـفت با فلسفه، می¬توان فلسفه را با دیـن یکـسان دانـست؟ آیـا
    می¬توان دانشمندانی که نام برخی از آنان ذیلاً ذکر خواهد شد، تجهیل نمود؟ چه، نسبت جهل به مخالفان فلسفه امری رایج است و هر کس که به مخالفت با فلسفه برخیزد یا مغزش خشک شده و یا فلسفه را نفهمیده است. عجب است این چه کالایی است که هر کس آن را بپذیرد اگر چه فردي كم سواد، فلسفه را فهمیده و هر کس آن را انکار کند و لو قاضی سعید قمی باشد آن را نفهمیده است!
    اینک شماري از بزرگاني كه داراي مباني و عقايدي مخالف با ملاصدرا و هم‏فكران او بوده و با انديشه‏هاي او مخالفت ورزيده‏اند، به عنوان نمونه ذکر می¬کنیم تا همگان بخصوص طلاب جوان، با احتیاط به داده های فلسفی نگاه افکنند: ( )
    1 . ملا مراد بن علي خان تفرشي.
    2 . شمس‏الدين محمد بن نعمة ‏اللّه‏ گيلاني(ملاشمسا).
    3 . محمد ابراهيم بن صدرالدين محمد شيرازي. (پسر ملاصدرا)
    4 . ملا عبدالرزاق لاهيجي قمي ملقب به فياض.
    5 . ملا محمد بن علي رضا استرآبادي.
    6 . ملا محمد باقر بن محمد مؤمن سبزواري.
    7 . ميرزا حسن بن ملا عبدالرزاق لاهيجي قمي.
    8 . ملا محمد ملقب به جمال رضوي.
    9 . ملا محمد صادق اردستاني.
    10 . ملا محمد نعيم بن محمد تقي طالقاني (ملانعيما).
    11 . سيد حسن تفريشي.
    12 . ميرزا حسن كرمانشاهي.
    13 . آقا بزرگ شهيدي.
    14 . شيخ فضل اللّه‏ زنجاني.
    15 . آقا ضياء الدين درّي اصفهاني.
    16 . مولي رجب علي تبريزي.
    17 . مولي محمد رفيع پيرزاده زاهدي.
    18 . قاضي سعيد قمي.
    19 . ميرزا محمد حسين طبيب قمي.
    20 . شيخ علي خان تركماني اصفهاني قمي.
    21 . مولي محمد شفيع اصفهاني.
    22 . مير سيد محمد يوسف طالقاني قزويني.
    23 . ملا حسن لنباني ديلماني گيلاني اصفهاني.
    24 . حكيم ملا عباس مولوي.
    25 . ملا مير محمد اسماعيل خاتون آبادي.
    26 . ملا فريدون شيرازي.
    27 . ملا عبداللّه‏ يزدي.
    28 . لطف علي بيك افشار.
    29 . مير قوام الدين رازي تهراني اصفهاني.
    30 . ملا محمد تنكابني گيلاني (فاضل سرابي).
    31 . آقا جمال خوانساري (جمال المحققين).
    32 . حاج ملا اسماعيل بروجردي حائري.
    33 . شيخ عبدالرحيم حائري.
    34 . حاج ملا علي بن ميرزا خليل طبيب تهراني.
    35 . حاج شيخ علي حائري مازندراني.
    36 . علامه شيخ محمد صالح مازندراني سمناني.
    37 . سيد محمد مير لوحي سبزواري.
    38 . مولي محمد صالح مازندراني.
    39 . مولي محمد طاهر قمي.
    40 . عبدالعظيم بن حسين بيدگلي كاشاني.
    41 . شيخ علي بن محمد عاملي اصفهاني مشهدي.
    42 . علامه محمد باقر بن محمد تقي مجلسي.
    43 . ملا فضل اللّه‏ بن محمد شريف كاشاني.
    44 . ملا محمد سعيد لاهيجي گيلاني.
    45 . ميرمحمد نصير بن محمد معصوم بارفروشي.
    46 . مولي علي بن حسين كربلايي.
    47 . سيد محمد طباطبايي اصفهاني بروجردي.
    48 . ملا اسماعيل مازندراني خواجويي.
    49 . شيخ يوسف بن احمد بحراني.
    50 . ملا فتحعلي بن حسن علي.
    51 . سيد محمد علي طباطبايي شيرازي.
    52 . ميرزا ابوالقاسم قمي (ميرزاي قمي).
    53 . شيخ محمد بن عبد علي آل عبدالجبار قطيفي.
    54 . ميرزا محمد بن سليمان تنكابني.
    55 . آخوند ملا فيض اللّه‏ دربندي شيرواني مجتهد.
    56 . آقا ميرزا محمد هاشم چهار سوقي خوانساري.
    57 . شيخ محمد قاسم اردوبادي بن محمد تقي.
    58 . ملا عبدالعزيز بن احمد مقدس شيرواني.
    59 . مولوي اعجاز حسن حاجي امروهي.
    60 . ميرزا علي اكبر بن محسن اردبيلي.
    61 . حاج شيخ محمد جواد خراساني نجفي.
    62 . علامه محقق فقيه شيخ جعفر كاشف الغطاء.
    63 . شيخ محمد حسن نجفي صاحب جواهر.
    64 . شيخ اعظم انصاري.
    65 . شيخ محمد تقي آملي.
    66 . سيد احمد خوانساري.
    67 . علامه خويي مؤلف "منهاج البراعه".
    68 . شيخ حرّ عاملي.
    69 . سيد يونس اردبيلي موسوي.
    70 . شيخ علي فرزند مرحوم صاحب جواهر.
    71 . سيد اسماعيل طبرسي نوري.
    72 . سيد عبداللّه‏ شبر.
    73 . علامه سيد علي بهبهاني.
    74 . سيد محمد كاظم يزدي.
    75 . سيد ابراهيم اصطهباناتي (ميرزا آقا شيرازي).
    76 . ميرزا محمد حسين نائيني.
    77 . سيد محمود حسيني شاهرودي.
    78 . سيد محسن طباطبايي حكيم.
    79 . شيخ عبداللّه‏ غروي مامقاني.
    80 . سيد محمد حجت كوه كمره‏اي.
    81 . حاج آقا حسين طباطبايي بروجردي.
    82 . سيد ابوالحسن الموسوي اصفهاني.
    83 . حاج آقا حسين طباطبايي قمي.
    84 . سيد ابوالحسن رفيعي.
    85 . شيخ عبد النبي عراقي.
    86 . شيخ عبد الكريم حائري يزدي.
    87 . سيد محمد رضا گلپايگاني.
    88 . سيد شهاب الدين مرعشي نجفي.
    89 . سيد ابوالقاسم موسوي خويي.
    مضاف بر این، رساله هشام در رد ارسطو و فضل بن شاذان بر رد فلاسفه، از موضع شاگردان مکتب وحی در قبال این پدیده پرده بر می¬دارد. علامه مجلسی در مورد هشام می¬نویسد:
    ...و اصحاب، در كتب او، كتاب رد بر اصحاب طبايع را برشمردند و هم كتاب رد بر ارسطو را در توحيد و شيخ منتجب الدين در فهرست خود كتاب «تهافت الفلاسفه» را از كتب قطب الدين راوندي شمرده و نجاشي در كتب فضل بن شاذان كتاب رد بر فلاسفه را بر شمرده و او از جمله اصحا¬ب است. (باب سي و چهارم در معادن و احوال جمادات و طبايع و تأثيرات آنها و انقلابات جواهر و بر-خي نوادر آيات قران مجيد.)
    نگارنده مقدمه در ادامه می¬¬نویسد:
    ... این مخالفت¬ها در هر دو فرقه بزرگ اسلامی – شیعیان و سنیان – دیده
    می¬شود گر چه در اهل سنت بیشتر و پیشتر به چشم می¬خورد ...
    به شهادت تاریخ، مخالفت با فلسفه تنها در میان شیعیان رواج نداشته است بلکه اهل سنت نیز بخاطر تضاد واضح محصولات فلسفی با کتاب خدا همواره با فلسفه مخالفت ورزیده¬اند و نباید مخالفت آنان را با فلسفه امتیازی برای فلسفه دانست. چنانچه مخالفت اهل سنت با صوفی¬گری تقریبا دوشادوش مخالفت شیعیان با صوفی-گری، امتیازی برای صوفیان نیست.
    و از طرفی هیچ سندی بر این که مخالفت اهل سنت با فلسفه بیشتر و پیشتر بوده است ارائه نشده و این نیاز به فحص کامل دارد بخصوص که فلسفه از سوی اهل سنت وارد حوزه اسلام شد. مامون و گروهی که او مؤسس آن بود متصدی این جریان بودند که همگی از اهل تسنن هستند. بنا¬بر¬این فلسفه از سوی شیعه وارد ممالک اسلامی نشده است. علامه مجلسی در این مورد، می¬نویسد:
    اين جنايت بدين و نشر كتب فلسفه ميان مسلمين از بدعتهاي خلفاء جور و معاندان ائمه دين بوده، تا مردم را از آنها و از شرع مبين رو گردان سازند، دليل بر آن نقل صفدي است در شرح لاميه العجم كه چون مامون با يكي از پادشاهان مسيحي – بگمانم، سردار جزيره قبرس بود – پيمان آتش بس امضاء كرد، خزانه كتب يونان را از او خواست كه در کتابخانه¬اي جمع شده بود و كسي را بر آن اطلاعي نبود، پادشاه همه مشاوران خود را انجمن كرد و در اين باره با آنها مشورت كرد و همه راي مخالف دادند جز يك مطران كه راي داد همه اين كتابها را براي آنها بفرست چون اين كتب در هيچ دولت ديني منتشر نشوند جز اينكه آنرا تباه كنند و ميان علماي آنها اختلاف اندازند.
    علامه در ادامه می¬نویسد:
    و دليل بر اينكه خلفاء و پيروانشان رو به فلسفه داشتند و يحيي برمكي دوستدار آنها بود و مذهب آنها را تاييد مي¬كرد روايتي است كه كشي بسند خود از يونس بن عبد الرحمن باز گفته كه يحيي بن خالد برمكي در دل گرفته بود طعن و انتقاد هشام را بر فلاسفه و مي¬خواست هارون را بر او بشوراند و او را بكشتن كشد – سپس داستاني دراز در اين باره دارد كه ما آنرا در باب اصحاب كاظم عليه السلام آورديم - و از آنست كه يحيي هارون را در اتاقي نهان كرد و هشام را دعوت كرد تا با لماء مناظره كند و دنباله سخن را به امامت كشيدند و هشام حق آنرا بيان كرد و هارون خواست او را بكشد و او گريخت و از ترسي كه داشت مرد رحمة الله عليه .
    بخاطر همین طبیعت شک آفرین فلسفه است که برخی از مراجع چون آیت الله العظمی خوئی1 و آیت الله تبریزی2 و آیت الله بروجردی3 و آیت الله صافی گلپایگانی4 و بسیاری دیگر، از ترویج فلسفه و نیز خواندن آن در جایی که احتمال ضلال است منع نمودند.
    بخاطر همین خطر اضلال آفرین فلسفه است که علامه مامقانی (صاحب رجال) خطاب به فرزندش می¬نویسد:
    اولین چیز که بر تو واجب است این است که به اصول دینت بپردازی و با ادله قاطع پایه های اعتقادی و یقین به خالق خودت و انبیاء و اولیائش را محکم کنی .... غرض من این نیست که دنبال علم کلام و فلسفه بروی و به کتاب های این دو علم مراجعه کنی بلکه تو را شدیداً منع می¬کنم ....5
    و مرحوم آقا محمد باقر هزار جریبی غروی در آخر اجازه خود به علامه بحر¬العلوم چنين می¬نویسد:
    توصیه می¬کنم او را (بحرالعلوم را) به تلاش در بدست آوردن مقامات عالی اخروی مخصوصاً تلاش در منتشر نمودن احادیث اهل بیت معصومین عليهم¬السلام و دور انداختن تعلقات و علاقه¬های پست دنیوی و این که مبادا عمر گرانبهای خودش را در علوم فلسفی که زیبا جلوه داده شده صرف نماید زیرا علوم فلسفی مانند سرابی است که به سرعت ناپدید خواهد شد و شخص تشنه آن را آب می پندارد.6
    کاملاً واضح و روشن آیت الله وحید خراسانی در سخنرانی خود به مناسبت شهادت امام صادق عليه¬السلام بیان نمود که:
    ما امام صادق عليه¬السلام را نشناختيم؛ اگر جعفر¬بن¬محمد عليه¬السلام را می¬شناختیم دنبال این و آن نمی¬رفتیم. قی کرده¬های فلاسفه یونان را نشخوار نمی¬کردیم. زباله¬های عرفان اکسلوفان را هضم نمی¬کردیم، خواه ناخواه واماندیم و بیچاره شدیم و از این اقیانوس معرفت محروم شدیم.

    در اینجا تذکر به چند نکته لازم به نظر می رسد:
    الف) مخالفت علمای یاد شده تنها به بعضی از مسائل فلسفی نیست بلکه به کل جریان فلسفه است. این مخالفت چنان عمیق است که صاحب جواهر فقیه نامدار تشیع علت بر انگیخته شدن حضرت رسول صلی الله عليه و آله و سلم را به جهت مخالفت با فلاسفه می¬داند:
    به خدا سوگند حضرت محمد صلی الله عليه و آله و سلم بر انگیخته نگردید مگر برای ابطال فلسفه.7
    ب ) مخالفت برخی از علما به برخی از مسائل فلسفی چنان بنیادی است که به اصل جریان فکر فلسفی سرایت می¬کند. علامه حلی در نفی فاعلیت موجب حضرت حق تعالی از دو¬گانگی اسلام و فلسفه سخن به میان آورده است:
    و هما ان صحا لزم خروج الواجب عن کونه قادرا و يکون موجبا ... و هذا هو الکفر الصريح، اذ الفارق بين الاسلام و الفلسفه هو هذه المسأله.8
    ج) قواعد فلسفی از ابتدا تا انتها به یکدیگر متصل¬اند و لذا نفی بعضی از مسائل به مسائل دیگر سرایت می¬کند. کسی که اصل علیت را نفی می¬کند در واقع قواعد مبتنی بر آن نیز خود بخود نفی می¬شود. و نیز نفی بعضی از محصولات فلسفی به معنای نفی مقدمات آن نیز محسوب می¬شود و در کل به تمام فلسفه سرایت می¬کند به همین خاطر است که علامه حلی در شرح نظرات ابو اسحاق، قول به قدمت عالم که توسط فلاسفه ادعا شده است را در مقابل همه ادیان می¬داند و در واقع فلسفه را در مقابل ادیان قرار می¬دهد.9 بنا¬بر¬این مخالفت با بسیاری از مسائل فلسفی به جهت اتصالش با مسائل دیگر به منزله مخالفت با کل فلسفه موجود خواهد بود.
    به هر حال با وجود این حجم وسیع مخالفت با فلسفه مع¬الاسف نگارنده مقدمه، منشاء مخالفت اصحاب اهل بیت و این دانشمندان و مراجع دینی را با فلسفه، توهمات دانسته و می¬نویسد:
    ... منشأ این مخالفت ها توهماتی است که بررسی تفصیلی همه آنها نوشتاری مستقل می¬طلبد و ما در اینجا به ذکر از آن با پاسخی اجمالی بسنده می¬کنیم: ....
    ولی بجا بود که نویسنده محترم، احترام دانشمندان بی شمار مخالف فلسفه، که بعضی از آنان خود از مدرسین فلسفه بوده¬اند را حفظ مي¬کرد و بجای کلمه توهمات از کلماتی چون ادله استفاده می¬کرد. چنانچه در روایت وارد شده است باید هر کسی قدر و اندازه خود را بشناسد و از حد خود خارج نشود.
    قابل ذكر است آنچه ذكر شد تنها جواب شش خط اول مقدمه بود.



    سردبیر ـ فاضل



















    پی نوشتها
    1- صراط النجاه ج 1، ص 1291.
    2- استفتاء و صراط النجاة س 1291.
    3- ابواب الهدی ص 43.
    4- نگرشی در فلسفه و عرفان، ص 124.
    5- مرآت الرشاد، فصل اول، ص 17، انتشارات مولود کعبه.
    6- سفينة البحار ج 7، ص 152.
    7- قصص العلماء ص 105.
    8- نهج الحق و کشف الصدق ص 125.
    9- انوار الملکوت فی شرح الياقوت ص 28.
  • Tags

طراحی سایت توسط مجتبی شجاعی