Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 62 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 66 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 71 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/index.php on line 105 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 262 فرق و ادیان » سایت اطلاع رسانی استاد جعفر فاضل


حدیث روز: امام على(سلام الله علیه): مَنِ استَرشَدَ العِلمَ أرشَدَهُ. آنكه از دانش، راهنمايى خواست، او را ره نمود.       
prev next
Home Contact us Add to Favorites
  • Vote

    
    نظرشما در مورد سیستم؟
    عالی
    خوب
    متوسط
    بد
     
    */

    آمار سایت

    
    آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
    امروز: 0
    اين ماه: 0
    کل: 234
    کل نظرات: 16708
    آمار کاربران يک ساعت پيش: 10
    امروز: 233
    اين ماه: 23769
    کل: 224439
    بن شدگان: 0
    جديدترين عضو: BlondellW85
    /*

    ورود اعضا







  • 
    تاریخ: 29 تیر 1395
       

    آشنایی با فرقه اهل حق و نظریه دونادون (تناسخ)

    آشنایی با فرقه اهل حق و نظریه دونادون (تناسخ)

    اشاره

    بر اساس مکتب پیامبران الهى، با مرگ انسان روح آدمى از بدن جدا شده به عالم برزخ منتقل مى گردد و در آن سرا، به حیات خویش ادامه مى دهد. اگر از نیکان باشد به پاداش اعمال خوب خود در آن عالم متنعم می شود و اگر از بدان باشد به کیفر کارهاى ناپسند خویش مى رسد، تا زمانى که قیامت شود.
    قضاى الهى بر این تعلق گرفته که روح بشر پس از مرگ، دوباره به دنیا باز نگردد و زندگى جدیدى را در این جهان آغازنکند، بلکه در برزخ بماند تا قیامت آغاز شده و به سراى جاودان آخرت منتقل شود.
    از قرون پیشین در هندوستان نظریه اى به نام تناسخ طرح شد که از بازگشت مجدد ارواح به دنیا سخن مى گفت. این نظریه با گذشت اعصار، رفته رفته توجه عده زیادى از مردم جهان را به خود جلب کرد، مسأله دونادون (تناسخ) از دیرباز در اندیشه برخی ملل مثل هندوان و یونانیان و برخی حکمای عهد باستان مثل ، فیثاغورث ، امیدکلس ، افلاطون و سقراط دیده می شود و زیر بنای عقیده ی آئین هایی همچون بودائی و برهمائی می باشد.
    قابل ذکر است که مسأله¬ی رجعت و بازگشت نفوس گروهی خاص از افراد بشری پس از مرگ به بدنهای دنیوی خود قبل از قیامت ، غیر از تناسخ به معنای رایج آن است زیرا در تناسخ نفس به همان بدن اوّل باز نمی گردد ، ولی در رجعت نفس به همان بدن رجوع می کند. و نیز آنچه در قرآن به آن تصریح شده که در امت های پیشین مسخ هایی صورت گرفته است و طیّ آن برخی از انسان ها به صورت خوک و میمون در آمده اند، متفاوت باتناسخ می باشد زیرا در تناسخ نفس انسان پس از جدایی از بدن خویش به جنین یا بدن دیگر تعلّق می گیرد ، امّا در مسخ نفس از بدن جدا نمی شود ، بلکه تنها شکل و صورت بدن تغییر میکند تا انسان بدکار ، خود را به صورت میمون و خوک دیده و از آن رنج ببرد.
    تناسخ به این معنا که نفس پس از مرگ وارد بدن دیگری در همین دنیا شود هیچ جایگاه محکم عقلی و نقلی ندارد و به هیچ وجه توجیه پذیر نیست.
    در این مقاله در باره ماهیت فرقه اهل حق و اعتقاد آنان به تناسخ مطالبی ارائه شده است و به تناسب در باره نظر فلاسفه به خصوص ملاصدرا در باره تناسخ نیز اشاراتی شده است.
    کلید واژه ها: دونادون، تناسخ، اهل حق، حلول، فلاسفه، صوفیه، ملاصدرا














    معرفی فرقه اهل حق
    گروه اهل حق يك مذهب باطني است كه بيشتر در مغرب ايران زندگي مي كنند. مركز شان تا قرن هفتم هجري لرستان بوده، سپس اين مركز به كردستان و كرمانشاهان منتقل گرديد. البته حروفي ها و متصوفه، خود را اهل حق و حقيقت ناميده اند. امّا اهل حق به معني اخص نام گروهي است كه به آن ها علي اللهي هم مي گويند. این گروه یک نحله التقاطی است که تحت تأثير افكار اسلامي، زردشتي، يهودي، مسيحي، مهرپرستي و مانوي و هندي و حتی افكار فلاسفه قرار دارند. از نشانه هاي خاص آنها «شارب» است. يعني موي سبيل را نمي زنند تا بلند شود و لب بالا را بپوشاند. آنان با جعل روایاتی، شارب را معرّف مسلك حقيقت مي دانند و معتقدند كه شاه ولايت علي ـ عليه السلام ـ نيز شارب خود را نمي زده است، از اين جهت زدن شارب را گناه بزرگ مي دانند . 1 بر اهل دانش مخفی نیست که تمامی انبیاء و نیز اوصیائشان شارب خود را می گرفتند و گرفتن ناخن و شارب از سنت های انبیای الاهی بوده است2 در کتاب فقیه3 روایت شده است که گرفتن شارب جمعه به جمعه باعث ایمن شدن از جذام است.
    اهل حقّ يك سري رهبران اصلي دارند كه مورد قبول تمامی خاندانهاي آنهاست كه عبارتند از : 1- نصير 2- بهلول ماهي3- شاه فضل ولي4- باباسرهنگ 5- شاه خوشين6- بابا نااوس 7- سلطان اسحق 8- شاه ويسقلي قرمزي4 .
    البته همه اينها همراه با ياران و ساداتي كه براي آنان ذكر شده است، مربوط به قبل از قرن هشتم هجري است ولی پس از آن خاندان¬ها و دودمان¬هاي ديگري به وجود آمده است که در مجموع يازده خاندان مجزّا را تشكيل مي¬دهد كه عبارتند از:
    1- خاندان شاه ابراهيم 2- خاندان عالي قلندر 3- خاندان بابا يادگار،4- خاندان خاموش 5- خاندان مير سور 6- خاندان سيّد مصطفي (مصفّي) 7- خاندان حاجي بابو عيسي 8- خاندان ذوالنور 9- خاندان آتش بيگي 10- خاندان شاه حياس 11- خاندان بابا حيدر.5
    فرقه اهل حق هم اكنون به دو گروه، محافظه كار و اصلاح طلب تقسيم شده است و اين تقسیم نیز متأثر از فرهنگ كشورهاي غربي است. رهبری خاندان آتش بیگی بر عهده سام مشعشعی است و رهبری خاندان شاه حیاس به عهده بهرام الهی فرزند نور علی الهی است که هم اکنون در خارج از کشور ایران بسر می برد. خاندان ها هر کدام رهبر خاص خود را دارد به آن رهبران سادات می¬گویند اما آنان سيّد واقعي و هاشمي نيستند، بلكه هر در نظر آنان هر شخصی رهبری فرقه را به عهده گیرد سید محسوب می شود. امّا عده اي از اهل حق بعضي از رهبران خود را سادات حسبي و نسبي دانسته اند بخصوص این سه خاندان:1- شاه ابراهيمي 2- خاندان آتش بيگي و 3- خاندان خاموشي.6

















    بنیان گذار فرقه اهل حق
    آرای مختلفی در باره زمان تاسیس این فرقه وجود دارد. طبق نظر جيحون آبادي، شخصی به نام نصير مؤسس و بنيان گذار فرقه اهل حق مي باشد. نصیر به گمان او غلام حضرت علي ـ عليه السلام ـ بوده است.7 گرچه نویسندگان جدید این فرقه نامی از نصیر نیاورده اند ولی به نظر می رسد اهل حق همان نصیریه باشند. وجه مشترك اينها با فرقه نصيريّه هم، همان زياده روي در بالا بردن مقامات معصومين است. همچنين فرقه اهل حق، مسلك و آئين خود را، آئين ياري مي نامند و اين همان وجه مشترك فرقه اهل حق با نصيريّه است؛ چرا كه معني نصير كه كلمه¬اي عربي است، همان ياري و كمك مي¬باشد. در نتيجه نصيري¬هاي ايران نام خود را به فارسي تبديل كرده و خود را يار و يارستان و مسلك جديد را دين ياري ناميدند.8 بنابراين مي¬توان بنيان¬گذار اين فرقه را نصير معرفي كنيم و ديگران را گسترش دهنده مكتب نصير دانست. پ1
    معرفی فرقه اهل حق
    در شاهنامه حقیقت اثر جیحون آبادی آمده است:
    دگر گویم از داستان نصیر چگونه نمود به آن ذات حق سیر
    وسپس داستان او را می گوید که فرزند پیر زنی بوده و غلام امام علی(ع) و در یک مسافرت با امام علی(ع) به لب دریایی می رسند حضرت علی(ع)به نصیر می گوید: برو کنار دریا و از یک ماهی راه دریا را بپرس که نامش قر قره است
    نصیر رفت وگفتا به قر قر چنان هزارا ن هزار قر قر اندر زمان
    مدرسی چهاردهی مولف کتاب خاکسار و اهل حق این داستان را ساخته آقاخان دانسته است. این داستان در کلام شیخ امیر هم صفحه50 بند 69 آمده است:
    هرکس نیاران دین نصیرن بی طمع و هستی ای دنیا دیرن
    هرکس نیاران نصیر پاکن رمزی بش دارو نگشت بی باکن
    ترجمه:
    هر کس از یاران در دین نصیر هست بدون طمع این دنیا را دارند
    هر کس از یاران (مثل) نصیر پاک هست رمزی سهم او می باشد و از همه بی باک است
    جیحون آبادی نصیر را غلام حضرت امیر معرفی کرده است ولی تاريخ چنين صحابه¬اي را براي حضرت علي ـ عليه السلام ـ ذكر نكرده است غلام آن حضرت جناب قنبر بود. اما محمد بن نصیر که سردمدار نصیریه است در زمان امام عسکری می زیست او برای امام عسکری ادعای ربوبیت و برای خود ادعای نبوت کرد. شيخ طوسي در كتاب الغيبه آورده است او در ابتدا از ياران امام هادی- عليه السلام - شمرده می شد ولی چون آن امام درگذشت، دعوي بابيّت و مقام محمّد بن عثمان را كه از نوّاب اربعه است، كرد و از سعد بن عبدالله روايت مي كند: محمد بن نصير نميري دعوي نبوت مي كرد و مي گفت: امام حسن عسكري ـ عليه السلام ـ وي را بدان كار برانگيخته و او خداست.
    محمد بن نصير زناشوئي با محارم و نزديكي با مردان را روا مي شمرد و آن را نوعي فروتني و خدمت گذاري مي دانست و مي گفت: اين كار از شهوتراني نيك است و خداوند آن را ناروا نشمرده است9 . محمد بن نصیر مورد لعن و طرد اهل بیت عصمت قرار دارد.10
    اهل حق را در گذشته هاي نه چندان دور در ايرا ن« يارسان» و« طايفه» مي گفتند و ( هنوز هم گفته مي شود)در سوريه «علويان» و در تركيه آنان را« بكتاشي» و در عراق «كاكائيه »واسامي ديگري مثل «پاداسني»گفته مي شود.11 و قديمي ترين نام آنها نُصيريه است .كه از ريشه كلمة« نصر» به معناي ياري كردن مي باشد و وقتي پيروان اين فرقه به ايران راه پيدا كردند گويا ترجمه به کردی آن را به کار گرفته و خود را يارسان ناميدند. معمولا اهل حق انتساب خود را به نصیر انکار می کنند و این بخاطر عدم اطلاع آنان از گذشته خویش است. دعوت به دین نصیر در کتب اهل حق بسیار به چشم می¬خورد:
    اي والله و دين نصيرتان بو اي راكه راسي صد خيرتان بو
    اي والله به دين نصيرتان باشد در اين راه راست صد خير براي شما باشد12
    همچنين شيخ امير قزوينه اي در بند هاي 69 و145 از کلام خود از نُصير نام برده است و جيحون آبادي كه از سران اهل حق در قرن سيزده بوده در شاهنامه خود نصير را پيامبر دانسته و پيروان او را از آزاد از بندگي خدا مي داند.
    آزاد اهل نصيري ز پس علي شد بر آنها خداوند و كس.13
    لويي ماسينيون معتقد است نصيريان را سابقاً نميري ناميده مي شدند. از زمان خصيبي (متوفاي 346-هجري 957/م)نصيري ناميده شدند.14
    دیگر از رهبران این فرقه بعد از نصیری، حسین ابن حمدان خصیبی (260 – 346) است او با ابو عبدالله محمد بن جندب (235 هجری الی 287) صاحب کتاب الایضاح فی سبیل النجاح در قریه جنبلاء شاگردی استاد خود کرد و بعد به بغداد و از انجا به سوریه رفت و این فرقه را گسترش داد.15
    مدفن خصیبی درحلب معروف به بایراق است. نجاشی رجالی معروف و معاصر وی او را معتقد به حلول و تناسخ می داند. پس از خصیبی شخصی به نام بهلول در ایران ادامه دهند این راه بود و گویند که مقبره او در اسلام آباد غرب در استان کرمانشاه ایران در بالای کوهی به نام کول قرار دارد .او را بهلول ماهی هم گفته اند.16
    گروه اهل حق برای بهلول مقام بلندی قائلند و حتی او را از امام صادق هم بالاتر می دانند و با بی شرمی امام صادق و امام کاظم را از شاگردان او دانسته اند و گاهی او را بر مسند خدایی که خدا در او ظاهر شده است نشانده¬اند:
    ز بهلول دیگر نمایم بیان ......... ز بغداد شد مظهر او عیان
    که بُد مظهر مرتضی زان بشر ........ نبشناخت کس ذات آن دادگر
    برادرش هارون بُد پادشاه ....... بُدی منکر ذات پاک اله
    .....
    که بهلول و جعفر معاصر بُدند ........ یکی پیر و یک شاه قادر بُدند
    همین مذهب جعفری دیده اید ........ هر آنچه احادیث بشنیده اید
    تماما همان شاه با عدل داد ........ نشان داد بر جعفر اوستاد
    که چون جعفر از صورت ظاهری ........ بُد استاد بهلول زان داوری
    به مثل علی و نبی بوده اند ....... به کس کشف اسرار ننموده اند
    ......
    غلامانش بودند زان جایگاه ........ بُدند محرم راز آن پادشاه
    اول بود جعفر که بنیام بود ........ که او مذهب شرع روشن نمود
    جوانمرد قصاب ، دیگر رجب ........ همی بود در فکر حق روز و شب
    حبیب بود ، دیگر حسن گاویار ........ دگر موسی کاظم شهریار
    رجب بود زان عهد بس با وفا .......... بُدی مظهر داود راهنما
    رجب چون از آن دور بگذشت باز ......... به جام رضا گشت ظاهر به ناز
    رضا بُد علی نام ز آن روزگار .......... بُدی مظهر داود شهسوار
    جوانمرد قصاب بُد مصطفی .......... بُدی خادم ذات بهلول شاه
    دگر کاظم آن یار روشن ضمیر ......... بُدی مظهر پیر موسی وزیر
    به دست تعدی هارون زشت ......... در آن عهد از امر حق کشته گشت
    که هارون بُدی مظهر آن یزید ........... حسین کرده با اهل ، زاندم شهید
    ......
    دگر بُد حسن ، مظهر روچیار ......... حبیب نجار است پس یارگار
    که بودند زان عهد صاحب یقین .......... بُدند عبد درگاه آن شاه دین17




    کدام بهلول
    بهلول در شهر کوفه دیده به جهان گشود و آرام‏آرام چنان دیگر مردان حق راه سعادت را پیمود. پدرش که عموی هارون الرشید خلیفه عباسی بود،«عمرو» نام‏داشت. عمرو کوفی فرزندی داشت که نامش را «وهب‏» نهاده بود وکنیه‏اش «ابو وهب‏» نام گرفت. اما این فرزند خوشنام کوفی، درمیان مردم به «بهلول‏» معروف شده بود.
    علامه شهیدقاضی نورالله شوشتری، با استناد به کتاب «تاریخ گزیده‏» پس‏از بیان مطالب فوق آورده است:
    او(بهلول) در زمره متقیان عصر خویش قرار داشت. مولف کتاب‏«روضات الجنات‏»، در معرفی بهلول عاقل چنین آورده است: عالم عارف کامل، کاشف از لطایف اسرار و فنون، بهلول بن عمرو عاقل عادل کوفی صوفی (صیرفی) معروف به مجنون ... از شاگردان‏برگزیده امام صادق(ع) است. وی در فنون حکمت، معارف و آداب‏اسلامی، فردی تکمیل است.» سپس چنین می‏نویسد:
    بهلول در ردیف فتوا دهندگان به شیوه مذهب تشیع بود و در دوران خویش، دارای مقبولیت عمومی بود.
    بهلول عاقل به ترویج ‏و نشر معارف اهل‏بیت(علیهم السلام) پرداخت. فراگیری و سپس‏بازگویی و نقل روایات و احادیث معصومین از جمله فعالیت هایی ‏است که هریک از راویان و شاگردان مکتب ائمه(علیهم السلام) بدان‏همت می‏گماردند.
    محقق بزرگوار، علامه‏مامقانی است که پس از معرفی وی، نکاتی از ماجراهای زندگانی‏اش‏را بیان کرده است. ایشان در فهرست اولیه کتاب خود، بهلول رافردی عاقل و مورد اطمنان دانسته‏اند. مولف گرانقدر «قاموس‏الرجال‏» که پژوهشهای رجالی خویش را با دیدی منتقدانه بر اساس‏کتاب «تنقیح المقال‏» نگاشته است، پس از ذکر نام بهلول، بخشی‏از مناظرات وی با خلفای عباسی را بیان کرده است.
    همچنین‏ پژوهشگری دیگر در کتاب «منتهی‏المقال‏»، علاوه بر بیان برخی از مناظرات بهلول درباره‏اش چنین نوشته است:
    «از برخی کتابهای تاریخ و غیر آن، معلوم می‏شود که بهلول‏دارای فضل و جلال و مقام بزرگی بوده است.»
    این بود مروری گذرا به شخصیت بهلول عاقل و اما بهلول ماهی کیست؟
    در کتب اهل حق آمده است: عمرو بن لهب ملقب به بهلول بود که در قرن دوم هجری در خانواده ای کُرد متولد شد . او در آغاز خود را به دیوانگی زده و در سال 219 هجری در تنگه گول ( در 16 کیلومتری اسلام آباد غرب در استان کرمانشاه در روستای چشمه سفید چشم از دنیا رفت18 بنا به « نامه سر انجام » پ2 بهلول نخستین کسی بوده که پس از پیدایش اسلام به دونادون ( تناسخ ) باور داشته و خود را آیینه تمام نمای خدا و فروغ ایزدی دانسته است . بنابراین بهلول آیین خود را در اورامان پ3 پدید آورده و سپس با برخی از یاران خود به بغداد و از آنجا چون به امام صادق ( ع ) و خاندان پیامبر دلبستگی داشته به کوفه می رود.
    بهلول زمان امام صادق با بهلول مورد نظر اهل حق از حیث مختلف است تولد بهلول عاقل در کوفه و تولد بهلول ماهی در روستای چشمه سفید در کرمانشاه است. بهلول عاقل از عرب و تیره عباسیان است و بهلول ماهی کرد است. بهلول عاقل در کوفه زندگی خود را سپری کرد و بهلول ماهی به اورامان می رود. و از سویی بهلول ماهی بعد از خصیبی و بعد از نصیر بوده و نصیریه بعد از زمان امام حسن عسکری پدید آمد. بنابر این از نظر زمانی هم بین بهلول ماهی و بهلول عاقل فاصله زیاد است مضاف بر این که مطالب و عقایدی که از بهلول ماهی بروز کرده است صد در صد با آرای بهلول عاقل متفاوت است.



    آشنایی با آرای فرقه اهل حق
    این گروه معتقد به تجلی و حلول اند. در مورد تجلى و نحوه آن و كیفیت‏ حلول در آثار فرقه اهل حق آمده است:
    كسانى كه داراى اعمال پسندیده وخوب باشند، ازجسم دیگرى كه از لحاظ مادى و معنوى وضع بهترى را داراست‏ بهره‏ مند شده و یك قدم به خداوند نزدیكتر مى‏شوند و اشخاصى كه عمر را به تباهى تلف كرده و در فكر توشه نبوده‏اند، به ناراحتى بدترى دچار شده و به درجه پست‏ترى تنزل مى‏نماید. در جاى دیگر تجلى را دوقسم نموده‏ اند:1- تجلى ذات بشر 2 - تجلى ذات مهمان. تجلى ذاتى بر دو نوع است ... یكى تجلى در بدو تولد مانند حضرت على علیه السلام و سلطان سهاك و بابا خوشین و حضرت عیسى علیه السلام كه اینها را ذات بشر گویند . و دیگرى تجلى ذاتى در سنینى از دوران زندگى كه «ذات مهمان‏» اطلاق مى‏شوند، مثل حضرت سید فرضى ( صحنه‏اى ) كه ذات مهمان بوده است‏» به عقیده این فرقه وقتى اشخاص صورت كاملى از عرفان و طریقت پیدا نمودند و به حقیقت دست‏ یافتند، دیگر نیازى به عبادات مرسوم در شریعت ندارند اهل حق به چهار مرحله براي رسيدن به كمال باور دارند كه در مرحله اول عمل به واجبات ديني را، لازم مي دانند و از اين به مرحله شريعت ياد مي كنند، ولي در مراحل بعدي، يعني طريقت، معرفت و حقيقت است كه نيازي به عمل كردن بر واجباتي كه در اسلام آمده، و ترك كارهاي حرام، نيست. آخرین منزل وصل به خداست، آنها می گویند: براى رسیدن به حق (خدا) بشر باید مراحلى را طى كند، و این همان چیزى است كه اهل حق مدعى آن هستند.
    مجید القاضى مى‏نویسد: مردم یارستان نبوت را براى تمام پیامبران مخصوصا خاتم النبیین حضرت محمّد صلى الله علیه و آله و سلم قبول داشته و آن را محترم و آخرین پیامبر الهى می دانند. اما این فرقه اجمالا واضع قوانین را شارع مقدس نمى‏دانند وتكیه اصلى آنان در تدوین و اجراى قوانین بر قول پیران حقیقت است. وى در جاى دیگر مى‏نویسد:«مردان برگزیده و دانشمندان (كه مقصود از «مردان برگزیده‏» ظاهرا پیران حقیقت است) می توانند قانون مراودات اجتماعى را از قبیل ارث، قضاوت، داد و ستد(معاملات) باالهام از خط مشى یارى كه مساوات وعدالت است، وضع نمایند. اهل حق در مورد امامت نیز تعابیرى بسیار شبیه به نبوت داشته و همان الفاظ و اصطلاحات رایج را به كار مى‏برند و بر مبناى اعتقاد به حلول و تناسخ، بیشتر پیران را مد نظر داشته و همه چیز را در آنها خلاصه مى‏كنند، اگر چه نامى هم ازامامت ‏برده و در الفاظ، اسامى بعضى از ائمه معصومین را در جلوه یكى از پیران ذكر مى‏كنند. در این رابطه نوشته‏اند: در امامت نیز كلیه امامان(اثنى عشر) و پیران حقیقت را ازاولاد امام مى‏دانند و به امامت معتقدند. با این حال در كمتر جایى كلمات معصومین در دفاتر و كتب آنها دیده مى‏شود.در آثارونوشته‏هایى كه اشخاص اهل حق به عنوان رموز یارى نوشته و ارایه مى‏دهند، مثلا به عنوان ماخذ مشروعیت ‏«شارب‏» چیزى از امامت و عقاید امامیه و سخنان اهل بیت علیهم السلام دیده نمى‏شود و در مواردى سخنان مجهول و مجعول را در تایید آن ازناحیه ائمه مى‏آورند، درحالى كه منظور آن احادیث «¬شارب داشتن‏» نبوده است.
    امامت در جایى دیگر چنین تعریف مى‏شود:
    «مردم یارستان اعتقاد كامل به دوازده امام‏علیهم السلام داشته، مخصوصا حضرت مهدى‏علیه السلام را ناجى بشر از زشتى‏ها و تاریكی هاى ظلمانى می دانند»
    وى در جاى دیگر امامت را چنین توضیح مى‏دهد: پس از ختم شریعت و اتمام دوره پیامبران، ذات خداوندى درعرفا و اهل طریقت (مقدمه حقیقت و حقیقت اهل حق) متجلى گردید. تقریبا تمام گفته‏ ها و نوشته‏هاى منسوب به این فرقه در مورد امامت، همراه با قبول داشتن پیران و حلول و تناسخ است كه متناقض با سخنان قبلى بوده و ظاهرا ائمه را طبق حلول و جلوه‏هاى حقانى «دون نا دون‏» قبول دارند; چرا كه بعضى از افراد منسوب به این فرقه (در شهرستان صحنه) اعتقاد به امامان شیعه و امام حسین علیه السلام را مطابق با تناسخ و حلول تعبیر مى‏كنند، با این كه معتقدند امام دوازدهم درآخرالزمان ظهور كرده و دنیا را از عدل و داد پر خواهد كرد ، منتهى به عقیده آنها هر یك از دوازده امام علیه السلام مظهرو یا جامه یكى از پیشوایان اهل حق مى‏باشد. در كتاب منسوب به جیحون آبادى «دون به دون‏» شدن همه ائمه شیعه به جامه یكى از پیران به صورت نظم درآمده است. برخى از افراد این فرقه معتقدند سرى كه خداوند به پیامبران گفته، سر نبوت كه از آدم شروع شده و به محمد صلى الله علیه و آله و سلم‏كه خاتم پیامبران است رسیده; از آن پس به نام «سرّ امامت‏» كه محمد صلى الله علیه و آله و سلم به على علیه السلام گفته و از على علیه السلام تا امام مهدى عجل الله تعالى فرجه الشریف كه دوازدهمین امام شیعه اثنى عشرى است منتقل گردیده، پس از غیبت امام دوازدهم، این سر به مقدسین كه رئیس و سرسلسله طریقت و قطب زمان خودشان بوده‏اند، یكى بعد از دیگرى گفته شده است و نزد همین سرسلسله ‏هاى 12گانه یا 11گانه «سر امامت‏» موجود بوده است. لذا آنان از غیب مطلع بوده و پیش‏گوییهاى آنها متحقق و یا به وقوع خواهد پیوست و حتى سروده‏هاى منسوب به پیشوایان و سرسلسله‏هاى پیران حقیقت رموزى دارد كه هركس نمى‏تواند به آن اسرار دست‏یابد. از طرفى به اعتقاد اهل حق، تفسیر و تعبیراین رموزهم كارهركس نیست، مگر دانشمندان و عرفایى كه تجلیات نورانى دارند و خودشان دیده‏دار هستند.
    فرقه اهل حق که خود را متصل به حضرت امیر دانسته در باره آن حضرت مطالب مختلفی بیان کرده اند گاه حضرت را به عنوان مظهر ذات حق، و زمانى در افواه و نوشته‏ها به عنوان اولین امام ذكرشده و اصولا نشانه بارز تشیع در این مسلك اعتقاد به على علیه السلام و قبول داشتن او هست كه گاهى به طور متناقض شخصیت او را تعریف می كنند و در بسیارى دفترها و كتب شخصیت‏حضرت على علیه السلام را از صورت حقیقى خود خارج كرده به درجه غلو رسانده‏اند. در عمل و افواه عامه،امامت را همانند شیعیان اثنى عشرى قبول نداشته و عرفا و پیران حقیقت را محور و هدایت‏گر و ادامه دهندگان راه انبیا مى‏دانند، زیرا معتقدند پس از ختم شریعت و اتمام دوره پیامبران، ذات خداوندى در عرفا و اهل طریقت تجلى كرده و طبیعتا اولین تجلى باید نسبت ‏به على علیه السلام روا داشته شود.
    در جاى‏ جاى دفاتر و كتب منسوب به این فرقه جملات فراوانى به چشم مى‏خورد كه على علیه السلام را به درجه الوهیت رسانده و بالاتر از درجه امامت نشانده‏اند. صریح‏ترین الفاظ در این باره را كتاب «حق الحقایق یا شاهنامه حقیقت‏» دارد كه سرورده‏ هاى یكى از افراد این مسلك است كه «دون نادون‏» و تجلى ذات حق در وجود على علیه السلام را بیان مى‏دارد
    بدور محمد همان كردگار
    شد از جامعه مرتضى آشكار
    در جاى دیگر دارد:
    پس از رحلت احمد مصطفى
    بر او جانشین گشت آن مرتضى
    كه آن مرتضى بود ذات خدا
    به تخت‏بقاء گشت فرمانروا
    اصولا اهل حق، همین اشخاص را واضع قوانین قلمداد مى‏كنند به ویژه سلطان اسحاق را واضع و تجلى ذات (مظهر) على علیه السلام مى‏دانند و براى او منزلتى را بر با على علیه السلام قائل‏ند. آنچه كه فعلا مشهود است و بین مردم اهل حق به آن اهمیت داده میشود، اصول مسلك اهل حق است كه بر هر اصل دیگر مثل رسومات شرط و اقرار، قرارمدارهاى «بیا و بس‏»پر دیورى و یا سرسپارى و اعتقاد به منصوبین سلطان اسحاق در بیا و بس (پردیورى) مثل هفت تنان هفتوان چهل تنان و چهل وان و غیره عملا ترجیح داده می شود.
    البته عده ‏اى از بزرگان اهل حق اعتقاد به الوهیت على علیه السلام را منكر شده و در این باره مى‏نویسند: و یارستان هیچ‏گاه حضرت على‏علیه السلام را خدا نمى‏دانند و آنچه مسلم و مشخص است نسبت‏هایى كه به اهل حق به عنوان «على اللهى‏» بودن داده‏اند و یا در بعضى كتب و مقاله‏ ها، «على اللهى‏» را شعبه‏اى از اهل حق مى‏دانند خلاف محض است;زیراحضرت على علیه السلام كه فقراى اهل حق به آن عشق مى‏ورزند و آنچه در «كلام سرانجام‏» كتاب یارستان حكایت دارد، اهل حق بایستى به پیروان مؤمن و پاك باخته به حضرت على علیه السلام و عرفان گرانقدرش ارزش قایل شوند... در این صورت مردم اهل حق بزرگترین و بالاترین الهام گیرنده مكتب ذاتى على هستند كه مى‏گویند على علیه السلام خدا نیست و اما از خدا هم جدا نیست‏.
    در نظر برخى از اهل حق، على علیه السلام نامحدود و بى انتهاست و مظهر كلى خداست و ذات خداوندى بیشتر ازهمه بر او نازل شده و تجلى پیدا كرده است.

    سخنان او را تحت عنوان « سخنان حضرت مولا در خطبة البیان ‏» چنین آورده‏اند:
    «انا الذی عنده مفاتیح الغیب، انا الذی بكل شی‏ء علیم; انا الذی عندی خاتم سلیمان بن داود، انا مخرج المؤمنین من القبور، انا صلاة المؤمنین و زكاتهم و حجهم و جهادهم، انا البارى‏ء المصور فی الارحام، انا منور الشمس و القمر و النجوم...»به اعتقاد برخى از پیروان این مسلك، على علیه السلام كسى است كه در زمان‏هاى مختلف و با صور گوناگون و دراجسام مختلف با نامهاى على، بهلول، اسحاق، بنیامین ظهورنموده و سلطان اسحاق مظهر على است و این دو یكى هستند كما این كه تعابیرى این چنینى از امام صادق علیه السلام و امام مهدى علیه السلام دارند، این نوع سخنان، در میان عامه مردم اهل حق شنیده مى‏شود.
    گاهى مقام على علیه السلام را از پیامبر بالاتر مى‏دانند و معتقدند على علیه السلام پیش از حضرت محمد صلى الله علیه و آله و سلم وجود داشته و گاهى هم بیان مى‏كنند على علیه السلام شهید نشده و هنوز نمرده است. ولى برخى از اهل حق الوهیت على علیه السلام را قبول نداشته،حضرت را به عنوان امام اول می دانند.
    اساسا بعضى اهل حق را چنین معرفى مى‏كنند:«اهل حق نامى است‏ بر شعبه‏اى از غلاة، یعنى آنها كه در باره على علیه السلام راه غلو را پیموده، آن حضرت رابه مقام الوهیت‏ بالا برده‏اند، بعضى از غلاة گفته‏اند: «بارى تعالى ظاهر مى‏شود درصورت خلق و انتقال می كند از صورتى به صورتى و كمال صورتش «على‏» است وچون بر آن معرفت‏ حاصل كند، تكلیف ازآن ساقط میشود.»
    ولى غلاة كه مصداق روشن آن على اللهى‏ها هستند، از نظربعضى اهل حق رد شده است، اگر چه بعضى دیگر از كلمه« على اللهى‏ » ابایى ندارند، بلكه به آن معترفند. بعضى دیگر از افراد منسوب به این فرقه مى‏نویسند:«گروهى ساده ‏لوح اهل حق به علت‏ بى اطلاعى از مبانى عقاید خود و معاشر و همسایگى با فرق مختلف دیگر از جمله على اللهى‏ها، بدون این كه خودشان هم متوجه شده باشند، اختلاط و امتزاج وانحراف مهمى در اساس مسلكشان به وجود آمده است‏»
    وى همچنین می نویسد: «چون در افواه عموم شهرت دارد گروه اهل حق، على اللهى هستند و حاشا و كلا چنین تصورى در اصل باطل است‏».
    نظریه دونادون
    این بود مختصری از افکار و آرای گروه اهل حق که اولا به جهت بی دلیل بودن و در ثانی مخالفتش با آیات قرآن و سخنان معصومین مردود است. و اما آنچه بیشتر مورد نظر است نظریه دونادون (تناسخ) این گروه است.
    تناسخ ، اصطلاحی در کلام و فلسفه و عرفان به معنای انتقال روح از جسمی به جسم دیگر. در لغت از ریشة نَسَخَ به معنای برداشتن چیزی و گذاشتن چیزی دیگر به جای آن یا تغییر دادن چیزی به چیز دیگر است ، مثل «نَسَخت الشمسُ الظلَّ» (خورشید جای سایه را گرفت ). از همین ریشه ، «تناسخ ازمنه » را به معنای پی در پی گذشتن زمانها آورده اند. پ4 تناسخ ورثه در فقه ــ که گاه با لفظ مناسخه به آن اشاره می شود ــ نیز عبارت است از مردن وراث یکی پس از دیگری بی آنکه میراث تقسیم شود19 معنای اصطلاحی مشهور تناسخ با همین معانی و دلالتهای لغوی ارتباط دارد. برای اشاره به این معنا تعبیرات دیگری چون عود، نقل ، رجعت روح ، انتقال و تقمّص نیز به کار رفته است .
    انتقال روح به صورتهای مختلفی قابل فرض است که آنها را با چهار کلمة نسخ و مسخ و رسخ و فسخ بیان می کنند. مسخ در لغت به معنای تغییر شکل ظاهری بویژه به شکلی زشت تر از صورت قبلی است ، رسخ به معنای ثابت شدن در موضع و فسخ به معنای نقض و فساد شی ء است پ5 تعریفی متداول از نسخ و مسخ و رسخ و فسخ بترتیب عبارت است از انتقال روح انسان به جسم انسان دیگر، انتقال روح انسان به جسم حیوان ، انتقال روح انسان به جسم گیاه ، انتقال روح انسان به جسم جماد20 ارتباط دو واژة رسخ و فسخ با معانی اصطلاحی آنها ساختگی به نظر می رسد، چنانکه تعریف آنها در منابع مختلف یکسان نیست. پ6 هرچند بعضی کوشیده اند معنای اصطلاحی آنها را با معنای لغویشان ربط دهند. پ7
    بعضی ، از تناسخ صعودی در کنار تناسخ نزولی که چهار نوع مذکور را شامل می شود سخن گفته اند. تناسخ صعودی به معنای فرا رفتن از جسم انسانی مثلاً تبدیل شدن به فرشته یا جرم آسمانی است . علاوه بر این می تواند به معنای سیر روح از مراتب مادون ، مثل مرتبة جماد، به مراتب بالاتر باشد.21 در حوزه های گوناگون ، مانند کلام و فلسفه و عرفان ، تناسخ معانی بسیار مختلفی یافته و حتی در یک حوزة واحد نزد متفکران مختلف معانی اصطلاحی دیگری پیدا کرده است.
    در آیینهای مختلف هندی ، از جمله آیین بودا، صورت هایی از اعتقاد به تناسخ از دیرباز رایج بوده است . سخن ابوریحان بیرونی که تناسخ را در مقایسه با یوم السبت یهودیان و تثلیث مسیحیان و شهادت بر توحید مسلمانان ، نشانه و مشخصة هندوان می خواند، حاکی از شناخت مسلمانان از این امر است . یونانیان باستان نیز تناسخ را می شناختند و آن را به مصریان نسبت می دادند. افلاطون22 احتمالاً به پیروی از سنّت اورفِه ای ـ فیثاغوری ، فرض تناسخ را مطرح کرده است پ8 . همین سنّت از افلاطون به نوافلاطونیان و غُنوسیان منتقل شده است ، تا جایی که بسیاری فرقه های غنوسی از جمله مانویان ــ که ظاهراً تحت تأثیر آیینهای هند هم بوده اند ــ به نوعی تناسخ اعتقاد داشته اند23 با ترجمة آثار فلسفی یونان و رواج عقاید مانویان در عصر عباسی ، این سنّت به جهان اسلام رسیده است . علاوه بر اینها، باید به مفهوم مسخ اشاره کرد که در ادیان ابراهیمی وجود دارد. احتمالاً آشنایی بعضی اعراب جاهلی با تناسخ24 از همین مقولة مسخ بوده است . در اعتقادات اعراب آمده که مار را صورت مسخ شدة جنها می دانستند و آن را جن و شیطان می نامیدند پ9 . هرچند تناسخ روح در بدنهای انسانی را هم به اعراب جاهلی نسبت داده اند.25
    قرآن و حدیث . فرض تناسخ به تمامی باورهای دینی سنّت ابراهیمی ، بخصوص معاد اخروی ، مغایرت دارد. آنچه در قرآن و احادیث در بارة سرنوشت انسان پس از مرگ آمده ، مؤید این معناست که روح پس از مرگ به نحوی باقی می ماند تا در روز قیامت که خدا دوباره جسم را زنده می کند به پاداش و کیفر اعمال خود برسد.
    فرقه اهل حق حیات پس از مرگ را نیز بر پایه اعتقادات تناسخى و حلولى تعبیر و تفسیر کرده اند. طبق نظریه پیشوایان یارستان و روى اصل اعتقاد به حلول روح، فقط جسم شخص متوفى از بین رفته و به خاك تبدیل مى‏گردد، ولى روح او بر حسب اعمالش به جسم دیگرى درهمین دنیا حلول مى‏نماید. نوشته اند:«مردم یارى، بهشت و دوزخ را همین جهان مى‏دانند؛ زیرا معتقد به تعویض جسم و حلول روح هستند و مجازات اعمال در همین دنیا تحقیق پذیرد. در توضیح نوشته اند: كسانى كه داراى اعمال پسندیده و خوب باشند،در جسم دیگرى كه از لحاظ مادى و معنوى وضع بهترى را دارا شده و یك قدم به خداوند نزدیكتر مى‏شوند و اشخاصى كه عمر را به تباهى تلف كرده و در فكر توشه نبوده‏اند، به ناراحتى بدترى دچار شده و به درجه پست‏ترى تنزل مى‏نمایند.
    مردم یارستان علاوه بر مكافات بعد از مرگ به یك محشر كلى نیز معتقد بوده و آن زمانى است كه این جهان،طبق مشیت الهى دگرگون گشته و به حسابها رسیدگى گردد. در توضیح معاد و تفاوت آن با معاد شیعه اثنى عشرى مى‏نویسند: مردم یارستان معاد را در روح پذیرفته و معتقدند روز محشر، روح‏هاى پاك به تجلى روح الهى پیوسته و روح‏هایى كه در طول زمان تناسخى توانسته‏اند خود را تصفیه نمایند، به تناسب به مكافات اعمال خویش مى‏رسند.


    تحلیل تناسخ و ایرادها
    عقیده اهل حق در باره تناسخ که مبتنی بر حلول روح به بدن های جدید و جدید تر است شباهت تامی به عقیده مسیحیان در باره حلول خدا در حضرت عیسی دارد. گروه اهل حق عقیده دارند که خداوند به صورت شهبازی بر دامن مادر سلطان اسحاق آمد و به صورت سلطان اسحاق متولد شده است.
    شیخ امیر قزوینه ای در کلام خود می نویسد:
    خاوندگار بی لرای شریعت ای دون اظهار بی علی(ع)
    خداوند بود که برای ترویج شریعت به جامه حضرت علی (ع) خود را آشکار کرد. جیحون آبادی پدر نورعلی الهی معتقد است که فاطمه بنت اسد همسر ابو طالب(ع) به ذات خداوند حامله گشت در کلام خان الماس نیز سخن از حلول است. - پ10
    نورعلی الهی هم در برهان الحق خواسته با متفاوت نشان دادن مظهر و حلول حرف های پدرش را توجیه کند ولی موفق نشده است.26
    مؤلفان کتابهای فِرَق ، تناسخیان را خارج از مسلمانان دانسته اند، مثلاً عبدالقاهر بغدادی27 تناسخ را در زمرة اعتقاداتی می آورد که موجب خروج فرد از اسلام می شود و ابن حزم ظاهری28 می گوید در رد معتقدان به تناسخ اجماع مسلمانان بر تکفیرشان کفایت می کند29
    حسن بن موسی نوبختی (متوفی بین 300 تا 310) که مؤلف فرق الشیعه ، نخستین منبع مهم ما در بارة غلات تناسخی ، است خود کتابی در رد تناسخیه داشته30 و به ابوعلی جُبّائی (متوفی 303)، متکلم معتزلی ، و ابوالحسن اشعری (متوفی 334) کتابی در این باره نسبت داده اند.31
    در باره «تناسخیه » گفته اند که به عقیدة اینان روح همواره از بدنی به بدن دیگر می رود و این سیر هرگز به پایان نمی رسد، بنابراین بهشت و دوزخ در همین دنیاست ، بهشت صورتهای نیکو و لذات دنیوی است و دوزخ صورتهای زشت مثل تن بیمار یا ناقص یا بدن حیوانات پست و رنجهای دنیوی.32 نامتناهی بودن سیر تناسخ ، افراطیترین عقیده ای است که به تناسخیه نسبت داده اند، اما در حقیقت بسیاری از معتقدان به تناسخ ، بنا به تبیین خود از علت تناسخ ، این سیر را متناهی دانسته اند.33 در این میان دو نوع عقیده در بارة موجبات وقوع تناسخ می توان تشخیص داد: یکی اینکه تناسخ کیفر بدکاران است و روح با عذاب دیدن در بدنهای پست ، تطهیر می شود، نوع دوم که می تواند تعبیر پیچیده تری از نوع اول باشد مبتنی بر فرض روح مجرد و عمدتاً نفی مدخلیت جسم انسان در هویت اوست.34 طبق این عقیده که صورتها و تجلیات مختلفی دارد، روح یا نفس اگر پس از مرگ به تجرد کامل و قطع پیوند با جهان مادّی نرسیده باشد، ناگزیر در اجساد می ماند تا این تجرد حاصل شود.
    مطابق با تناهی یا عدم تناهیِ سیرِ تناسخ ، معتقدان به دو دسته می شوند، دسته ای فقط وجود جهان مادّی را تأیید می کنند و دستة دیگر به معاد مطابق تعالیم ادیان نیز معتقدند.35 به کسانی که تناسخ را همیشگی دانسته اند، این نسبت را داده اند که تجرد روح در میان ایشان پذیرفته نیست و روح را جرمانی و منطبع در جسم می دانند، اما نزد ایشان نیز ممکن است بعضی روح را از سنخ جسمانیات ندانند.36 همچنین به رغم آنکه بعضی37 اعتقاد به تناسخ را مرتبط با اعتقاد به قِدمِ عالم و نفوس فرض کرده اند، چنین ارتباطی ضروری نیست و معتقدان به تناسخ می توانند معتقد به حدوث هم باشند.38
    اساسا بحث تناسخ در کلام عمدتا در بحث آلام (رنجها) مطرح بوده است.مشاهدة رنج کودکان و جانوران بی گناه دلیلی شده است تا این رنج را کیفر گناهان گذشتة آنان در بدنی دیگر بشمرند39 از آنجا که اصولاً نزد اشاعره تعیین عقلانی حسن و قبح امور پذیرفته نیست ، خود بخود نتایج مترتب بر چنین عقیده ای نفی می شود40 همچنانکه ابن حزم ظاهری هم در محاجه با اهل تناسخ به مخدوش بودن مبنای آنان ، که همان مبنای معتزله است ، اشاره می کند و می گوید بر مبنای خود آنان ، خدایی که عادل و حکیم و رحیم باشد اصلاً موجودی نمی آفریند که در معرض معصیت قرار بگیرد و نیازی به عذاب کردنش باشد.41
    البته اشاعره ادله ای هم در برابر اهل تناسخ آورده اند. از جمله اینکه اگر وضع فعلی هرکس حاصل کارهای گذشتة اوست و افراد برحسب اعمال خود به درجات پایینتر یا بالاتر می روند، در مورد عالیترین درجة خیر و پایینترین درجة شر این مشکل پیش می آید که امکان فرا رفتن یا فرود آمدن سلب می شود. یعنی اگر پیامبر یا فرشته که در عالیترین مرتبة خیر قرار دارند ثوابی کنند، درجة بالاتری وجود ندارد که به پاداش عملشان به آن برسند، و اگر شیطان که در پایینترین مرتبة شرند مرتکب گناهی شوند مرتبة فروتری وجود ندارد که کیفر گناهشان شود42 عضدالدین ایجی (متوفی 756) لزوم یادآوری احوال گذشته در بدن سابق را، که عملاً رخ نمی دهد، بر ضد تناسخ مطرح کرده است . عبدالقاهر بغدادی در محاجه با تناسخیان دو شق را مطرح کرده است : اگر معتقدان به تناسخ آغازی برای وجود روح در بدن نپذیرند یعنی روح را قدیم فرض کنند، رأیشان با ادلة نفی قدم43 باطل می شود، اما اگر آن را حادث بشمرند و بپذیرند که ورود روح به بدن آغازی داشته که جزای عملی قبلی نبوده است ، همین را در مورد بدن فعلی هم می توان گفت و وجهی برای فرض تناسخ نمی ماند. گرچه اساس عقاید اشاعره مورد قبول ما نیست ولی نباید این ما را از ایرادهای وارد آنان باز دارد.
    دلیل مهمتری که معتزله و شیعه نیز آورده اند و صورتی از آن در احادیث نیز دیده می شود44 مبتنی بر توجه به عاملِ نخستینِ تناسخ است . مطابق این دلیل ــ که قاضی عبدالجبار آن را قویترین دلیل در رد تناسخ می خواندــ اگر هر رنجی فقط کیفر گناهی باشد، تکلیف اولی که گناهکاران با تن زدن از آن دچار معصیت شده اند توجیه پذیر نخواهد بود، چون در هر حال تکلیف همراه با رنج و مشقت است45 تقریر دیگری از این مسئله را شهرستانی آورده است . وی می گوید هر فعلی در نظر معتقدان به تناسخ جزایی دارد. حال باید دید سلسلة افعال و جزاها آغازی دارد یا نه . اگر سلسله بدون آغاز باشد دور پیش می آید که محال است ، اما اگر آغازی داشته باشد این آغاز باید فعل باشد نه جزا، زیرا جزا به فعل دیگری مرتبط می گردد و این باز منتهی به دور می شود46 اما تفاوت اشاعره و معتزله در آنجاست که اشاعره این استدلال را بر ضد خود معتزله هم مطرح می کنند، حال آنکه معتزله فقط این رأی را که حُسن آلام منحصر به استحقاق باشد، رد می کنند و قبول دارند که رنج باید وجهی عقلی داشته باشد.
    قاضی عبدالجبار معتزلی (متوفی 415) در بحث مفصّلی در شرح و رد نظر تناسخیان ادلة بطلان آن را به دو قسم می کند: یک قسم دلیل نشان می دهد که رنجها الزاماً استحقاقی نیستند و قسم دیگر دلالت دارد بر اینکه خدا می تواند رنجها را برای نفعی مترتب بر آنها یا برای دفع ضرر به واسطة آنها پدید بیاورد. متکلمان شیعه نیز بر همین مبنا تناسخ را رد می کنند، چنانکه شیخ طوسی در الاقتصاد 47 آورده است که حُسن آلام به سبب جلب منافع یا دفع ضرر، قول تناسخیه را باطل می کند.
    نفی استحقاقی بودن رنجها از آنجا ممکن است که هر عقوبتی مقارن توهین و تحقیر و استخفاف گناهکار است ، در حالی که مثلاً فرد بیمار یا مصیبت دیده را کسی مذمت و تحقیر نمی کند، و اهانت و تحقیر کودکان و حیوانات کاری غیرمعقول است . علاوه بر این ، رنجهای پیامبران را نمی توان پیامد گناهانی دانست که در بدنی دیگر کرده اند زیرا پیامبران هرگز مرتکب کبایر نمی شوند، چه پیش از بعثت و چه پس از آن.48 همچنین اگر رنج کیفر گناه است ، توبه که ساقط کنندة کیفر است باید موجب رفع رنج شود، مثلاً بیمار با توبه بهبود یابد، که در عمل چنین نیست. رنجی هم که انسان برای سود خود یا دفع ضرری از خود متحمل می شود هرگز نمی تواند کیفر محسوب شود، مثلاً انسان خود را در طلب علم و ادب یا در تجارت یا درمان به زحمت می افکند اما این کار را برای سود نهایی اش می کند. دلیل کلامی دیگری که قاضی عبدالجبار به نقل از ابوهاشم جُبّائی (متوفی 321) می آورد، این است که رنج اگر عقوبت باشد صبر و رضا به آن درست نیست بلکه انسان از آن می گریزد، اما در بیماریها صبر و رضا لازم است و به آن سفارش شده است که این امر نشان می دهد اینگونه رنجها امتحان اند نه عقوبت.49 امّا همانطور که می بینید این دلیل کامل نیست زیرا رضایت در صورت عقوبت تصور دارد.
    دو دلیل دیگر در رد تناسخ این است که بسیاری از کفار و فاسقان در راحت و نعمت به سر می برند، پس اگر مطابق سخن تناسخیان این افراد پاداش نیکیهای گذشتة خود را می بینند مدح و بزرگداشت ایشان واجب خواهد بود، حال آنکه این امر باطل است50 همچنین در صورت قبول تناسخ لازم می آید که دست کم یک تن بتواند گذشتة خود را در بدن سابق به یاد آورد. در این مورد طول مدت یا وقفه در کار عقل که ضمن انتقال روح به بدن بعدی پیش می آید، نمی تواند عذری برای فراموشی باشد چون در یادآوری امور مهم ــ مثل مصیبت والدین یا ریاست و تدریس ــ که در زندگی هرکسی پیش می آید، طول مدت یا زوال عقل هیچ اثری ندارد.51 این دلیل را، که اشاعره هم آورده اند، فخررازی (متوفی 606) نقض کرده است . به نظر او می توان فرض کرد که یادآوری احوالِ هر بدنی موقوف به تعلق به همان بدن باشد.
    از دلایل کلامی دیگری که در رد تناسخ آورده اند می توان به دلیلی اشاره کرد که در رسالة هفتادوسه ملت از موضع اهل تسنن بیان شده است ، به این مضمون که خداوند قادر است برای هر قالبی جانی تازه بیافریند و نیازی به انتقال جانها در قالبهای قبلی نیست . همین تأکید بر قدرت الاهی مبنای استدلال ابوحامد غزالی (متوفی 505) در برابر فیلسوفان تناسخی بوده است.52 متکلمان عموماً رد تأویلات اهل تناسخ از آیات و روایات را به عنوان برهانی برضد آنان مطرح کرده اند، چنانکه غزالی در پاسخ به کسانی که منکر استدلال عقلی اما معتقد به اسلام باشند، از ادلة نقلی استفاده کرده است53
    بحث دیگری که در مورد تناسخ مطرح شده مسئلة تکلیف حیوانات است . بعضی از معتقدان به تناسخ ، مثل احمدبن خابط و فضل حدثی ، حیوانات را مکلف و مورد امر و نهی دانسته اند.54 ابن خابط معتقد بوده است که موجودات در جهانی غیر از جهان فعلی آفریده شده اند و همه مکلف بوده اند، موجودات مطیع به دارالنعیم و موجودات عاصی به دوزخ رفته اند اما موجوداتی که نه عاصی تمام اند و نه مطیع تمام به دنیا منتقل شده اند و برحسب افزونتر بودن گناهان یا طاعاتشان به بدنی متناسب حال خود تعلق یافته اند. حیوانات فعلی همه چنین وضعی دارند تا اینکه یا اعمالشان به طاعت محض برسد و به دارالنعیم باز گردند یا اعمالشان همه معصیت شود و به دوزخ بروند55 این گروه در تأیید سخن خود به آیاتی چون آیة 38 سورة انعام متوسل شده و برای هر نوع موجودی معتقد به رسولی از آن نوع شده اند. در این آیه آمده است که «و ما مِن دابَّةٍ فی الارض و لاطائرٍ یَطیرُ بِجناحَیه الّا اُممٌ امثالُکُم » 56 این نوع اعتقاد می تواند منجر به یکی دانستن موجودات شود، همچنانکه ابن خابط همة حیوانات را از جنس واحد می دانست57 حتی برخی از اهل تناسخ ، از جمله فرقة مخمّسه ، معتقد بوده اند در عالم هیچ جمادی وجود ندارد و آنچه مردم بی جان می پندارند موجودات زنده ای در حال عذاب اند.58 رد این نظر با رد مقدمة آن ، یعنی تکلیف حیوانات ، ممکن است ، چنانکه ابن حزم59 در این باره گفته است که اشتراک انسان و حیوان فقط در حیات به معنای حس و حرکت است و انسان و حیوان در جنس (نه به معنای منطقی آن ) اتحاد ندارند، خداوند هم فقط موجوداتِ صاحبِ قوة نطق را مخاطب قرار می دهد و تکلیف فقط برای موجود عاقل است که قادر به تصرف و شناخت اشیاست ، مانند انسان و جن و فرشته.60
    اعتقاد به تناسخ گرچه در صوفیه – مانند گروه اهل حق - رواج خاصی دارد ولی در عین حال نمی توان تمامی صوفیان را تناسخی دانست. صوفیان بسیاری با تناسخ مخالفت صریح کرده و بر رد آن مطالب نوشته اند ولی نباید از این نکته غافل ماند که بسیاری از ردها بر اساس مبانی تصوف است که خود مورد اشکال است. می توان به سخن شیخ محمود شبستری در گلشن راز61 اشاره کرد: «تناسخ زان جهت شد کفر و باطل / که آن از تنگ چشمی گشت حاصل ». در شرح این بیت آمده که منظور از تنگ چشمی ، عقاید تناسخیان است ، از جمله اینکه بدن را منحصر به جسم مادّی پنداشته و از بدن مثالیِ برزخی غافل بوده اند؛ دیگر اینکه نفوس را قدیم و منحصر به تعدادی متناهی پنداشته اند در حالی که حق در هر لحظه شئون و ظهوری دارد و با تجلی تازه ای متجلی می گردد، یعنی اینان از عموم فیض الاهی که در هر لحظه به موجودات می رسد غفلت کرده و این فیض را با فرضِ تناهیِ نفوس ، محدود شمرده اند؛ همچنین استقلال روح را نفی کرده و آن را مقید به جسم و در بقا محتاج به آن پنداشته اند.62
    علاءالدولة سمنانی پس از ذکر دلیلی کلامی در تکمیل آن می گوید نفوس کامل به بدن دنیوی تعلق دوباره نمی یابند، زیرا شایسته نیست که پس از حصول کمال ، نفس سیر قهقرایی در پیش گیرد. کمال نامتناهی نیست و افقِ اعلایی دارد که نفس با رسیدن به آن سیر استکمال را به پایان می رساند. در این صورت نفسی کامل ، مثلاً نفس پیامبر اسلام، که در همین بدن دنیوی به کمال رسیده است نمی تواند به نقصان بر گردد.
    علاءالدولة سمنانی (متوفی قرن هشتم ) مسخ باطن را حجتی در رد تناسخ شمرده است . وی در محاجه با بوداییان تناسخی به این عقیدة صوفیه
    
    تاریخ: 25 تیر 1395
       

    اصلاح ذات بین

    بسم الله الرحمن الرحيم
    اشاره
    انسان بر اساس فطرت و نیز نياز يك موجود مرتبط است يعني نيازمند ارتباط با بقيه هم نوعان خويش مي باشد. طبيعي است در چنين وضعيتي تنها راه حل تامين آسايش، اصلاح ارتباطات است.
    گرچه سرشت آدمي بر محبت و دوستي سرشته شده است ولي اين حس از اختلاف جلو گيري نكرده و مانع نزاع و درگيري نشده است پس لازم است براي ارتباطات مفيد و تقويت و تحكيم پيوندها و از ميان بردن عوامل و اسباب تفرقه و نفاق فكري انديشيد. برنامه هاي ديني طوري تنظيم شده است كه از تيرگي بين روابط جلو گيري کرده و اگر چنانچه بهر علتی اختلافي رخ دهد، نسخه اصلاح ار ارائه مي دهد. با این وجود روشن است که بدون اطلاع از محتوای عمیق دین که از آیات و روایات معصومین ع استفاده می شود و سالم سازی روابط و ایجاد امنیت و آسایش را در جامعه ممکن نخواهد بود.
    اهمیّت اصلاح ذات بين
    قرآن كريم بارها مسئله اصلاح بین افراد را مطرح و به آن توصيه اكيد نموده است.
    فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَصْلِحُواْ ذَاتَ بِيْنِكُمْ وَأَطِيعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ [19]
    از مخالفت خدا پروا كنيد و دشمنيهايى كه در ميان شماست آشتى دهيد و خدا و پيامبرش را پيروى كنيد اگر ايمان داريد.
    إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ [20]
    مؤمنان برادر يكديگرند، بين دو برادر اصلاح و آشتى دهيد.
    فقها در سطح وسيعي و دقيقي اين آيات را مورد بررسي قرار داده و نكات بسيار جالب و مفيدي را استخراج كرده¬اند كه از آن میان، تنها به دو مورد اشاره مي¬كنيم:
    1. واجب بودن اصلاح و سازش دادن بين مؤمنان.
    2. فورى بودن آن. [21]
    غير الهي بودن قهر و نزاع و صدمات حاصل از آن ايجاب مي كند كه از هر چيزي كه باعث اختلاف است بطور جدی پرهيز شود. پيامبر اسلام(ص) مى‏فرمايد: [18]دو مسلمان اگر بيش از سه روز با يكديگر قهر باشند، از حوزه اسلام خارج شده و رشته ولايت و پيوند دينى از بين آنان برداشته مى‏شود. و از طرفي اهميت، ارزش و لزوم صلح و آشتي ضرورت اقدام به اصلاح را روشن مي سازد. به همين خاطر است كه افراد مصلح داراي ارج و ارزش خاصي هستند. پيامبر گرامی(ص) فرمود: اصلاح رابطه ميان مردم، از انواع نماز و روزه ی مستحب هم برتر است..
    حضرت امير(ع) در واپسين لحظه‏هاى زندگى پر از بركتشان، فرزندان و رهروان راه خود را به آشتی بین افراد سفارش نمودند و ارزش آن را برتر از ساليان نماز و روزه شمردند.
    براى دريافت درست فرمايش امير مونان، بايسته است در ابتدا به مفهوم ذات البین بپردازیم، و به این پرسش که اصلاح ذات البین چیست، پاسخ متناسب بدهیم.
    مفهوم اصلاح ذات بين
    اصلاح ذات بين، به معنای استوارسازى پيوندهاى فردى و اجتماعى است . از نظر فقهي در موارد اصلاح يعني اقدام به ايجاد آشتي و دوستي بين طرفين درگير از باب امر به معروف و نهي از منكر، واجب مي شود. مقدس اردبيلى بر آن است كه اگر فساد ذات البين، به رها كردن پاره اى از كارهاى واجب و يا انجام كارهاى حرام بينجامد، اصلاح ذات البين از راه امربه معروف و نهى از منكر، واجب مى‏شود .
    مراد از اصلاح، لزوما به معناي از بين بردن سليقه‏هاى گوناگون و همسان سازى نيست؛ چه سرشت آدميان گونه گونه است و انسانها داراى مايه‏هاى جسمى و ويژگيهاى فكرى و محيطي هستند، اين خود به جدايى سليقه و شيوه‏هاى زندگى متفاوت مى‏انجامد. [12] كتابهاى فقهى آكنده از اختلاف نظرها و سليقه‏ها و برداشتها در زمينه هاى گوناگون فرهنگى و سياسى و اقتصادى است و چه بسا در مسائل اجماعى و مشهور نيز، قول خلاف وجود دارد، در عرصه كارشناسى و حوزه اجرايى مسائل نيز، نسبت به شيوه اجراى مسائل اقتصادى و سياسى و اداره كشور نيز، همواره ديدگاهها و طرحهاى مختلف عرضه مى‏شود. اين گونه ناپيوستگيها، نه تنها تباهى آفرين نيست بلكه اگر درست هدايت شود مايه پويايى فرد و جامعه است. زيرا دوگانگيها جامعه را از درون متلاشى مي سازد. اصلاح ذات البين در مورد مومنین زدودن تنفرها و كينه¬ هاست و با غیر مومنین به معنای بردباری، تحمل و همراهی است .
    همراهى، پايه و اساس جامعه انسانى است و مايه رشد و بهروزى آن. اگر همدلى و هماهنگى افراد درهم شكند و اعتماد و دلگرمى از دلها رخت بربندد، مردم از پيشرفت و حركت تكاملى باز مى‏مانند.
    كانون خانواده كه نخستين بستر تربيت و آموزش است و بيش ترين زير ساختهاى روانى و شخصيتى افراد از اين جا شكل مي گيرد اگر محيط آرامش و شادابى باشد زمينه ساز تربيت بهتر افراد جامعه است. اگر انس ساكنان خانه به بيزارى و نفرت دگرگون شود، همه اعضاى اين كانون، بويژه كودكان آسيب مى‏بينند و شخصيت آنان سست و ناكارآمد خواهد شد.
    جامعه اي كه افراد آن بجاي دوستي در پي ويراني يكديگر باشند ثمره اي جز عقب ماندگي و از دست دادن شوكت و اعتبار ندارد.
    قرآن كريم، مهرورزى و مهربانى مؤمنان را مايه نعمت [15] و رحمت خداوند [16] شمرده و نفرت و بيزارى دلها را از يكديگر سبب فساد بزرگ و از بين رفتن باورهاى ايمانى. [17] زيرا كدورتهاى ژرف و پردامنه رشته‏هاى برادرى را مى‏گسلد و عزت و حرمت جامعه دينى را به چالش مى‏برد.
    پيامبر(ص) بر ثواب پا درميانى و سازش دادن ميان مؤمنان، سفارشها كرده و اجر و مزد مصلحان را همسان جهادگر در راه خدا شمرده است. [22]
    حضرت على(ع) در شورانگيزترين خطبه پس از به دست گرفتن خلافت، پس از شمارش سرفصل برنامه‏ها و كارهاى اساسى در راه دگرگون كردن زيربناى سياسى و اقتصادى جامعه بر بايستگى همدلى گروههاى گوناگون مردم تأكيد كرده فرمودند:
    (و اصلحوا ذات بينكم). [23]
    و راه آشتى با يكديگر را در پيش.
    اهميت اصلاح ذات البين
    شأن مومن از كعبه نيز بالاتر است ولي در عين حال مسئله اصلاح ذات بين چنان پر اهميت است كه جا دارد مومن از آّبروي خويش در اين جهت مايه بگذارد.امام صادق(ع) فرمودند: بر مسلمان واجب است براى اصلاح كار و آشتى ميان دو برادر مؤمن، از آبروى خود مايه بگذارد و در اين راه خود را به رنج افكند. [39]
    وفاى به سوگند، واجب و شكستن آن حرام است، ولى در راستاى آشتی بين مردم، شكستن آن دشوار نيست و اين نيز نمودي است از اهميت اصلاح ذات بين.
    با اين كه در اسلام تغيير دادن وصيتِ نامه بدون اجازه صاحبش، گناهى بزرگ است:
    فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ .[33]
    - پس هركس آن وصيت را بشنود و آن گاه دگرگونش سازد، گناهش بر كسى است كه آن را جابه جا كرده است.
    ولي در عين حال اگر وصيت كننده در وصيت عدالت را رعايت نكرده و نتيجه كار او اختلاف و درگيري بين بازماندگان شود در اين صورت در راستاى اصلاح ميان وصيت كننده و وارث و يا ميان وارثان، بر او جايز است كه در وصيت، دگرگونى پديد آرد و بندهاى اختلاف انگيز آن را عمل نكند:
    فَمَنْ خَافَ مِن مُّوصٍ جَنَفًا أَوْ إِثْمًا فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلاَ إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ [34]
    - هرگاه بيم رود كه وصيت كننده‏اى در وصيت خويش دستخوش ستم يا گناهى شده است، اگر كسى به اصلاح ميان آنان پردازد، گناهى انجام نداده است كه خدا آمرزنده و مهربان است .
    سخن گفتن پنهان و درگوشي كه در اصطلاح به آن نجوا گفته مي شود كه بطور معمول باعث بدگماني ديگران مي شود و اختلاف برانگيز است از كارهاي شيطاني خوانده شده است [37] و البته در مواردي نيز جايز شده است و اصلاح ذات بين يكي از آن موارد است:
    لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ بَيْنَ النَّاسِ .[38]
    در بسيارى از نجواهايشان فايدتى نيست. مگر سخن آنان كه به صدقه دادن و يا نيكى كردن و يا آشتى جويى فرمان مى‏دهند.
    و حتي دروغ كه زشتي آن بسيار آشكار است در شرايطي از جمله در مورد اصلاح جايز شده است از پيامبر(ص) گزارش شده است كه خداوند دروغ مصلحت آميز در راه آشتى بين مردم را دوست دارد و راست مفسده انگيز را دشمن. [29]
    اصلاح ذات بين وظيفه كيست؟
    اصلاح به عنوان يك كار خوب و زيبا بار خود را به دوش يكايك افراد جامعه مي گذارد و كسي نبايد از اين وظيفه طفره برود. فقهاي اسلام آشتى دادن ميان مردم را واجب كفايى دانسته اند. واجب كفايي به اين معنا است كه اين كار بر همه واجب است و اولين كسي كه اقدام به آن نمايد از ديگران ساقط مي شوند ولي اگر چنانچه هيچكس متصدي آن نشود همه گنه كار محسوب مي شوند.
    گر چه اصلاح بر همگان واجب است ولي گروههايى از جامعه مسؤوليت بيشترى از ديگران دارند و آنان نخستين مأموران به اين كارند. نخستين كسي كه مسئول اصلاح است خود شخص است كه بايد سعي در رفع اختلاف كند. ولي در سطح كلان دو قشر دانشمندان و دولت مندان از وظيفه خاصي برخوردارند. دانشمندان به خاطر دانش و مورد اعتماد بودن و دولت مندان بخاطر قدرت و مسئولیت.
    دانشمندان ديني به خاطر دو صفت دانش و مورد اعتماد بودن در اين جهت مسئوليت خطيري را به عهده دارند. تاريخ نشان ميدهد كه علماي دين بلندتري قدم ها را براي اصلاح و از ميان بردن تيرگيها از ميان مردم برداشتند. از آن قبيل است خدمات خاندان كاشف الغطاء در عراق براي رفع اختلاف ميان دولت هاي اسلامي (51) و تلاش موفقيت آميز شيخ جعفر كاشف الغطاء در جهت خاتمه دادن به جنگ ميان عثمانيان و فتحعلى شاه قاجار، [49] و تلاش ميرزاى شيرازى، در اصلاح بين شيعيان و سنيان و تلاش علامه شيخ على و فرزندش شيخ باقر حيدر، از علماى نجف در اصلاح ذات البين و از ميان بردن تيرگيهاى ميان مردم و برقرار كردن صلح و صفا بين گروهها و از بين بردن ريشه‏هاى فتنه بين پيروان اهل بيت [51]
    پيامبراسلام تلاش فراوانی براي رفع اختلافات نمودند. پيامبر براي آشتي ميان فرزندان عمرو بن عوف و مردم قبا كه از گذشته كشمكش ريشه دارى داشتند به محله قبا رفتند. [40] امير المومنين نيز چنان در اين كار پى‏گير و جدّى بود كه خود را به رنج و زحمت مى‏افكند. [42] لذا بر علما است كه سیره اهل بيت را بطور جد پي بگيرند و دراين كار خسته نشوند. امام صادق(ع) به شمارى از ياران مأموريت داده بود كه به نزاعها و اختلافهاى شيعيان رسيدگى كنند. [44]
    دولت و نظام به عنوان نماينده مردم بايستي در اين مسير قدم هاي بسيار بلندي را بر دارند و حتي صرف بخشي از بيت المال براي اصلاح، امري پسنديده است زيرا برخی از نزاع ها تنها با بذل مال قابل رفع است و اگر بتوان با بذل ما زخم نزاع را التيام داد چرا معالجه نکرد.
    چنانچه در شریعت مشخص شده است زكات، بايد فى سبيل اللّه هزينه شود و اصلاح بین مؤمنان بی شک مورد رضایت خداست و در مسیر اوست لذا از مصادیق فی سبیل الله محسوب می شود.به همین خاطر فقهاء از متون دينى استفاده كرده‏اند که از موارد مصرف بيت‏المال، بويژه زكات، اصلاح ذات‏البين است. چه اصلاح از نمونه‏ها و مصداقهاى بارز (فى سبيل اللّه) است. افزون بر اين، اگر كسى در اين راه خسارتى ديد، به عنوان سهم غارم، مى توان از زكات خسارت وى را جبران كرد. صاحب جواهر، در تعريفِ غارم در راه اصلاح نوشته است:
    (غارم، كسى است كه براى اصلاح ذات البين غرامت مى‏پردازد، چنانكه كشته‏اى افتاده و كشنده وى معلوم نيست و نزديك باشد بر سر آن فتنه‏اى رخ دهد. كسى خونبهاى او را بر عهده مى‏گيرد، يا مالى تلف شده و تباه كننده‏اش را نمى‏دانند، كسى براى پيشگيرى از اختلاف قيمت آن را بپردازد). [77]
    صاحب جواهر، از ديگر فقيهان، از جمله شيخ طوسى نقل كرده است: در راه اصلاح ذات‏البين مى‏توان از زكات استفاده كرد.
    امام صادق(ع) به كارگزار مالى خود مفضل بن عمر، فرمود:
    إِذَا رَأَيْتَ بَيْنَ اثْنَيْنِ مِنْ شِيعَتِنَا مُنَازَعَةً فَافْتَدِهَا مِنْ مَالِي [75]
    هنگامى كه بين دو نفر از پيروان ما نزاعى را ديدى از مال من غرامت بپرداز تا با يكديگر آشتى كنند.
    ابوحنيفه، سركاروان دار حاجيان كوفه مى گويد: من و دامادم درباره ميراثى درگيرى داشتيم. مفضل بن عمر به ما رسيد. لختى درباره كار ما نگريست. سپس ما را بر سراى خود برد و با مبلغ چهارصد درهم ميان ما آشتى داد و گفت: بدانيد اين مال از مال من نبود،امام صادق(ع) به من فرمود: هرگاه بين دو نفر از پيروان اهل بيت مشاجره اى پيش آمد. با دارايى ايشان كه در اختيار دارم، آن را برطرف سازم. اين مال از دارايى ابوعبدالله بود. [76]
















    
    تاریخ: 23 تیر 1395
       

    نکاتی چند در مورد معجزه

    نکاتی چند در مورد معجزه
    کلمه معجزه، مشتق از عجز و به معنای کاری است که از توان نوع بشر خارج باشد. یعنی بشر از این حیث که بشر است توان چنین کاری را ندارد. بنابر این اگر این چنین کاری از سوی بشر همراه با ادعای پیامبری انجام شود چون تنها راه اثبات رسالت معجزه است، بدون شک از ناحیه خداست نه سوی قدرت های دیگر، زیرا خدا هرگز باعث گمراهی نمی گردد.
    نکته اول
    اگر خداوند بنا بر دلایلی، به شخصی قدرت معجزه بدهد و او بخواهد از این امر خداداد سوء استفاده کند و به دروغ ادعای پیامبری نماید به طور حتم خدا آن قدرت از او سلب می کند زیرا در غیر این صورت به نحوی خدا باعث گمراهی خلق شده است و می دانیم که خدا هرگز باعث گمراهی نمی گردد.
    نکته دوم
    قابل ذکر است که هیچ دلیل قاطعی بر انحصار قدرت اعجاز به انبیاء وجود ندارد و چنانچه در قرآن کریم در داستان آصف بن برخیا و نیز حضرت مریم3 آمده است این قدرت را پروردگار به جانشینان پیامبران و برخی از پاکان برجسته چون حضرت مریم نیز داده است. امّا می توان گفت که معجزه همراه با ادعای رسالت مختص پیامبران است همانطور که معجزه همراه با ادعای امامت مختص امامان است. معجزات فراوانی در باره حضرت زهرا3و ائمّه اطهار: در کتاب های قابل اعتماد ذکر شده است که انکار پذیر نیست.
    نکته سوم
    از نظر ماهوی هیچ فرقی بین معجزه و کرامت وجود ندارد و اختصاص کرامت به امامان و معجزه به انبیاء که از سوی برخی مطرح شده است، نشان از غفلت جایگاه این بزرگان دارد و هیچ پایگاه وحیانی ندارد.
    نکته چهارم
    همواره معجزات انبیاء از سوی برخی، به سحر و جادو متهم شده است لذا این سوال مطرح می شود که چگونه می توان بین معجزه و سحر تفاوت گذاشت؟
    برای پاسخ به این پرسش، باید حقیقت سحر را بر رسید. سحر از امور شگفت انگیزی است که در عین غیر متداول بودنش از توان نوع بشر خارج نیست. سحر آموختنی و آموزشی است و چون از سوی بشر است چنانچه در مقابل معجزه قرار گیرد مغلوب می گردد. چنانچه معجزه حضرت موسی7بر سحر ساحران برتری یافت.

    برای این که بتوانیم معجزه گر از ساحر را تشخیص دهیم، بهتر آن است که به کارهایی که او انجام می دهد اکتفا نکنیم بلکه ما از او امر عجیبی را بخواهیم که در توان بشر نباشد. زیرا اگر او ساحر باشد چون سحر آموختنی و آموزشی است دارای محدودیت است ازانجام آن در خواهد ماند برخلاف معجزه گر چون از سوی حضرت حق است. و از سوی دیگر، باید همیشه سابقه مدعی نبوت را نیز بررسید. افرادی که سابقه بسیار بد دارند یا به سوء رفتار و کردار مشهورند هرگز نماینده خداوند قرار نمی گیرند. همواره پروردگار بهترین مردم را برای این امر انتخاب می کند.
    نکته پنجم
    عقل توان تشخیص صادق از غیر صادق را دارد. با ابزار عقل می توان به صدق رسالت انبیاء الهی پی برد. از نظر تحلیل عقلی هیچ راهی برای اثبات رسالت هیچ رسولی جز معجزه وجود ندارد.
    برخی معجزه را انکار کرده اند و برخی نیز در مقام اثبات آن برآمده اند. منکرین معجزه آن را امری ناممکن و محال معرفی دانسته اند. امّا از آنجا که معجزه به کرات اتفاق افتاده است بنا بر این فرض استحاله برای آن صحیح نیست چه، امر محال هرگز تحقق نمی یابد. معجزات انبیاء به تواتر نقل شده است و معجزه قرآن نیز هم اکنون حاضر و در اختیار است. البته دانشمندان برای خروج از استحاله، فرضیه های را مطرح کرده اند که در جای خود سودمند است ولی هنر این فرضیه ها تبیین حقیقت معجزه نیست بلکه بیان عدم استحاله وقوع معجزه است. برخی گفته اند که معجزه روش سبب و مسبب را پاره نمی کند بلکه تنها به آن سرعت می بخشد و برخی آن را به اراده مستقیم خدا دانسته اند و برخی آن را معلول اسبابی دانسته اند که در دسترس ما نیست و در اختیار پیامبر است و ...
    نکته ششم
    کسی که معجزه را انکار کند نه تنها نمی تواند مسلمان باشد نمی تواند هیچ دینی را بپذیرد زیرا تمامی ادیان ختم به معجزه می شود. پیامبری هر پیامبر تنها با معجزه اثبات می گردد.
    نکته هفتم
    پیامبر اسلام6معجزات فراوان و متعددی داشتند ولی در آن میان، قرآن از آن جهت که کلام خداست و برای همه زمان هاست از اهمیت بیشتری برخوردار است. بطور کلی قرآن از سه جهت معجزه است؛ از حیث صدور و از حیث محتوا و از حیث الفاظ و نظم.
    صدور چنین کلماتی که سخن شناسان آن زمان را به حیرت درآورد از شخصی که در تمام عمر چنین سخن نگفته است و هرگز نزد کسی درس نخوانده است معجزه است. و مطالب بلند و بدون تعارض و نظم و آهنگ بی مانند قرآن نیز شاهد دیگری بر اعجاز آن است. زیرا اگر قرآن از نزد غیر خدا می بود بی تردید در آن سستی و رخنه یافت می شد.
    قرآن کریم برای اثبات اعجاز خود منکرین را دعوت به مبارزه نموده است که اگر گمان می کنید این قرآن معجزه نیست یعنی در توان بشر است بروید مانندش را بیاورید و نیز فرموده هرگز چنین نتوانید کرد.
    قابل ذکر است که اگر برای کسی بخاطر سواد کم، اعجاز قرآن قابل درک نباشد بهتر است حقانیت رسول خدا6را از معجزات آشکار و عمومی پیامبر جستجو کنند؛ مانند شفای مریض و شق القمر که به تواتر به ما رسیده است. نکته دیگر این که قرآن کریم شعر نیست و نثر معمول نیز نیست بلکه سبک خاص خود را دارد.
    نکته هشتم
    هنر قرآن کریم ارائه هدایت است. بنابر این هر کس به واقع از قرآن تبعیت کند به رستگاری خواهد رسید و البته استفاده از قرآن کریم راه و رسم خاص خود را دارد. آشنایی با ادبیات عرب و علوم قرآنی از آن جمله است.
    برخی از آیات قرآن محکم و برخی متشابه اند. استفاده از آیات متشابه بخاطر متشابه بودنش امکان پذیر نیست. لذا خدایی که هرگز کار بیهوده انجام نمی دهد قطعا در کنار قرآن افراد معصومی را قرار داده است که آن آیات را واضح سازند. استفاده از آیات محکم نیز در حوزه تفسیر و تأویل نیازمند معصوم است، زیرا هیچ کس بطور قطع مراد خدا را نمی داند. بنابر این بهره مند شدن از قرآن بدون معصومین امکان پذیر نیست بخصوص که آیات متشابه که حتی در حوزه ترجمه کلی هستند و مصادیق و جزئیات در قرآن بطوری که ما متوجه شویم بیان نشده است. و به همین خاطر است که رسول خدا6فرمودند «من از میان شما می روم و دو چیز گرانمایه را باقی می گذارم یک قرآن و دوم، اهل بیت ام، مادامی که از این دو بهره مند شوید گمراه نمی شوید».

    سردبیر


    
    تاریخ: 21 تیر 1395
       

    میگساری

    رووس مطالب
    - حکم شراب در آیینه قرآن
    - حکم شراب در آیینه روایات
    - آسیب های فردی شراب
    - آسیب های اجتماعی شراب
    - آسیب های اقتصادی شراب
    - مواجه با شراب خواری
    - مواجه حکومت با شراب خواری

    درآمد
    میگساری قبل از اسلام امری متداول در جوامع بود و چه بسیار از
    فتنه ها و جرایم فردی و اجتماعی که از آن پدید می آمد. دعوت
    پیامبر اسلام6بسوی تعقل و تفکر و دوری از میگساری و بدمستی
    باعث رونق علمی و معنوی جامعه شـد و مسـلمانان شـگفتی ها
    آفریدند. امّا در مرور زمان، شیطان نفس بر عده ای غلبه کرد و افراد
    را بسوی شرب خمر اما با روشی جدید کشانید و این پدیده زشت
    و شوم مع الاسف ادامه دارد و یاد آور آن سخن رسول حق می شود
    که فرمودند: هر آنچه در جاهلیت بود باز در این امت برخواهد گشت.
    اشاعه میگساری بخصوص به نحو مستدلش، و آسیب های بی شمار
    آن به روح و روان و نیز به نسل و فرزندان، دانشمندان را مکلف
    می سازد بیش از قبل، با قدم و قلم به مبارزه با این گناه بزرگ پرداخته
    و مردم را از حرمت شدید آن و نتایج گاه غیر قابل جبرانش آگاه سازند.
    در این نوشتار به مقوله شراب و شراب خوری از سه حیث پرداخته
    شده است. در ابتدا در باره پیشینه شراب و حرمت شراب در ادیان و
    بعد از آن در باره آیات و روایات در مورد حرمت شراب و نیز احکام
    شرعی آن و نیز به شبهات و نیز برخی آسیب های شراب اشاره رفته است.
    پیشینه شراب (خمر)
    خمر در لغت به مایعی میگویند كه نوشیدنش مستی آورد.1 شرب خمر به استعمال مشروبات الكلی یا سكرآور را گویند.2 در مسكر بین انواع آن3 مانند شراب (آنچه از انگور گرفته میشود)، نبیذ (آنچه كه از خرما گرفته میشود)، نقیع (آنچه كه از كشمش گرفته میشود)، بتع (آنچه كه از عسل گرفته میشود)، مِزر (آنچه كه از جو گرفته میشود)، یا آنچه كه از گندم یا ارزن یا غیر آنها گرفته میشود، فرقی نیست.
    در این نوشتار از کلمه شراب به مفهوم عامش که شامل هر مست کننده ای است استفاده می شود.4
    سخن در باره شراب و شراب خوری و نیز احکام آن است. در حدیثی از امام صادق7نقل شده است که فرمودند:« مَا بَعَثَ اللهُ نَبِيّاً قَطُّ إِلَّا بِتَحْرِيمِ الْخَمْر - خداوند هیچ پیغمبری را نفرستاد جز این که حرمت شراب جزء برنامه رسالتش بود » به همین مضمون از پیامبر اسلام6و امام رضا7نقل شده و بیان گر این نکته است که حرمت مشروبات الکلي از زمان حضرت آدم7شروع و تا روز قیامت ادامه دارد. بهر حال شراب در هیچ عصری و از سوی هیج پیامبری مجاز شمرده نشده است.
    از روایات و نیز شواهد تاریخی مشخص است که شراب و شراب خوری پیشینه ای بسیار دور دارد یکی از قدیمی ترین شرابها که در بسیاری از ادیان رواج داشته شرابی است در آیین ميترائيسم، نام اين شراب در بسيارى از اديان و مذاهب ديده مى شود. اين شراب نخستين بار در آئين ودائى و سپس در برخى اديان ايرانى مطرح شده است. اين شراب از گياه مخصوصى تهيه مى شد. در آئين مهرپرستى اين شراب به «هوم» يا «هائوما» معروف است كه از گياه مقدسى گرفته مى شد. مهرپرستان معتقد بودند كه با نوشيدن اين شراب، حالت روحانى يافته و بر اسرار غيبى دست مى يابند. اين شراب به مذهب «زرتشت» نيز راه يافت، آن گونه كه به «مسيحيت» هم سرايت كرد و نان فطير و شراب را پديد آورد.5
    ريشه تاريخى عقيدتى این شراب به مذهب ودائى مى رسد. بر اساس مدارک، شراب در تمام ادیان حرام بود و اگر هم در دینی مشاهده می شود که خوردن شراب جزء آیین و مناسک مذهبی آنان است به دلیل تحریفاتی است که به مرور زمان وارد آن آیین شده است.
    حکم شراب در آیینه قرآن
    با طلوع خورشيد عالمتاب اسلام بر پهندشت جوامع بشري بسياري از عادات و روش هاي زشت و نادرست برداشته شد. در شبه جزیره عربستان شرابخواری یک عادت عمومی بود طبیعی است که مبارزه با چنین پدیده ای نیاز به روش تبلیغی صحیح و هوشمند دارد. ابلاغ حکم حرمت به مردمی که سود سرشار اقتصادی از آن می بردند و سالها با آن انس گرفته اند، نیازمند روشی ملایم و حکمیانه است. در مرحله اول، خداوند فرمود: (شما از خرما و انگور، شراب درست میکنید و روزی نیکو نیز به دست میآورید)6 و به این صورت به مسلمانان فهماند که شراب، روزی نیکو نیست. در مرحله بعد، در سوره بقره آیه 116 فرمود نفع شراب در برابر مضرات بیشمارش اندک است. در مرحله بعد نیز در سوره نساء آیه 46 تصریح فرمود که چون مسکر و شراب، هوشیاری و متانت و هوش و وقار انسان را سلب میکند، کسی نباید در حال مستی به نماز بایستد که در این حکم، هم اهمیت نماز و عبادت، و هم ناروایی هر چه که هوشیاری را از بین ببرد مشخص شده است. و سرانجام در مرحله چهارم با تأکید بیشتری فرمود که شراب و قمار و بتها و ازلام (نوعی ابزار بخت آزمایی آن زمان) پلید و نحساند و باید از تمام آنها اجتناب کرد.


    با دقت به محتوای آیات که در مورد شراب نازل شده است براحتی می توان فهمید که تک تک آن آیات، آبستن حکم حرمت شراب است و اینطور نیست که حکم حرمت به صورت تدریجی بیان شده باشد؛ بلکه آنچه که به صورت تدریجی است نحوه و لحن بیان متناسب با فهم و استعداد مردم و جوّ جامعه است.





    علی بن یقطین روایت میکند که روزی مهدی خلیفه عباسی از امام کاظم7پرسید:« آیا شراب در قرآن حرام شده است؟» امام7فرمود: « بله، شراب در قرآن حرام شده است. خداوند در قرآن فرموده:( قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ و الاِثم)؛- پروردگار فواحش ظاهری و مخفی و گناه را حرام نموده است-» در این آیه منظور از فواحش ظاهری، زنای علنی است. (در دوران جاهلیت بدکاره ها پرچم مخصوص بر سر در خانه خود داشتند.) و مراد از فواحش باطنی ازدواج پسران با نامادری خویش است. (در دوران جاهلیت، پسران پس از مرگ پدرانشان با نامادری خود ازدواج میکردند) و منظور از گناه، شراب است به دلیل آیهی دیگری در قرآن کریم که در آن شراب و قمار را گناه معرفی فرموده است:(يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ) - از تو درباره شراب و ...؟ میپرسند. بگو در آنها گناهی بزرگ نهفته-.
    مهدی عباسی به علی بن یقطین گفت: «به خدا قسم این فتوای هاشمی رسول خداست. علی بن یقطین میگوید:« گفتم آری، الحمدلله که خدا علم به این موضوع را به شما خاندان عطا کرد». مهدی با کنایه گفت:« راست گفتی ای شیعه».7
    استناد امام برای اثبات حرمت شراب به آیه (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْر) خود شاهد واضحی است که هر یک از آیات نازل شده در باره شراب با کمی دقت خود کافی در بیان حرمت آن است. اثم حرام است (صغری) و شراب خوری اثم است (کبری) نتیجه آن است که شراب خوری حرام است.
    البته آيات فراوانى وجود دارد كه حرمت مشروبات الكلى را به زبان كنايه و يا موردى بيان مى‏كند، ولى ما به صريح‏ترين آنها اشاره کردیم که عبارت اند از:
    (إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ) 8
    تحقيقاً شراب و انواع قمار و بت‏پرستى و يا سنگ‏هايى كه براى قربانى نصب شده و چوبه‏هاى قرعه
    (براى كشف امور غيبى)، پليدى از كارهاى شيطان است، از آن دورى گزينيد، شايد رستگار شويد.
    (إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ)؛ 9
    شيطان مى‏خواهد كينه‏توزى و دشمنى را از طريق شراب و قمار در ميان شما بيفكند و تضادهاى داخلى
    را تشديد نمايد و شما را از ياد خدا و نماز باز دارد، آيا باز هم دست از آن بر نمى‏داريد.
    (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا)؛ 10
    تو را از شراب و قمار مى‏پرسند، بگو: در آن دو گناهى بزرگ است و سودهايى براى مردم و گناهشان از
    سودشان بيشتر است.
    (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ ...)؛ 11
    اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد در حال مستى به نماز نزديك نشويد تا زمانى كه بدانيد چه مى‏گوييد... .
    فقهای اسلام از آیات یاد شده حکم حرمت شراب را استخراج کرده اند به نظر می رسد که از جهت وضوح آیات، مسئله تحریم شراب خوری قطعی و اجماعی است و در آن خلاف نشده است. اما حرام بودن شراب یک حکم است و نجاست آن حکم دیگری است. بعضی از چیزها حرام هستند ولی نجس نیستند مثل گوشت گرگ و روباه (در صورتی که تذکیه شرعی شده باشند) و بعضی از چیزها حرام نیستند ولی نجس هستند مثل خون (خرید و فروش و استفاده های درمانی و پزشکی از آن حرام نیست) امّا بعضی از چیزها هم حرام هستند هم نجس مثل شراب که هم نجس است و هم خرید و فروش و ساختن و تولید و حمل و نقل آن و نوشیدن آن حرام است و هم حد شرعی دارد.12
    مسئله نجاست شراب از روایات و سنّت اثبات شده است.13ولی به نظر می رسد آیه شریفه:(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ)
    ای کسانی که ایمان آورده‏اید، شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه پلیدند [و] از عمل شیطانند. پس، از
    آنها دوری گزینید، باشد که رستگار شوید.14
    بر نجس بودن شراب دلالت دارد زیرا «رجس» در آیه به معنی پلیدی است که اعم از نجاست ظاهری و باطنی است.15



    حکم شراب در آیینه روایات
    یکی از دو منبع استخراج احکام الاهی سخنان معصومین: است. در مجامع حدیثی اين حديث معروف است كه پيامبر اكرم6، ده گروه را لعنت كرده است كه به گونه مستقيم يا غير مستقيم در شراب سازى دخالت دارند:
    1 - كسى كه درخت انگور را به نيت شراب غرس كند؛
    2 - آن‏كه بدين قصد از درخت تاك پاسدارى نمايد؛
    3 - خريدار مشروبات؛
    4 - فروشنده آن؛
    5 - كسى كه مى‏نوشد؛
    6 - كاسبى كه از شراب فروشى پولى به دست مى‏آورد؛
    7 - فشار دهنده انگور به انگيزه ساختن شراب؛
    8 - افرادى كه مشروبات را حمل و نقل مى‏كنند؛
    9 - تحويل گيرنده آن؛
    10- ساقى يا كسى كه شراب براى ديگرى مى‏برد.16
    کمتر گناهی را می توان یافت که به اندازه شراب نکوهیده شده باشد. پيامبر6فرمودند: «اگر همه گناهان را در خانه‏اى جمع كنند، كليد آن شراب است.»17
    امیرمومنان على7 مى‏فرمايند: «خداوند، شراب و مى‏گسارى را براى سلامت عقل حرام كرده است.»
    امام صادق7می فرمایند: «هرکس جرعه ای شراب بنوشد، خدا و فرشتگان و پیامبر و مؤمنان او را لعنت می کنند و اگر شراب بنوشد تا مست شود روح ایمان از پیکرش می گریزد و روحی پست و لعنت شده جای آن می نشیند.»18
    در خصوص دائم الخمر یعنی کسی که به شرب خمر به طور دائمی مبادرت ورزد چنین آمده است که او از زمره مسلمانان خارج و کافر محسوب می شود در روایت است که آنکه همیشه می نوشد بت پرست است 19 و نیز فرمودند: اگر كسي خمر بنوشد، تا چهل شبانه روز نماز او قبول نيست.20
    و پيامبر6فرمودند: "خمر و ايمان در يك قلب جمع نمي شود".21 يعني كسي كه شراب مي نوشد، مؤمن نيست و نور ايمان از قلب او زدوده مي شود.
    اسلام نه تنها خوردن شراب را حرام نموده حتی نشستن سر سفره اي كه در آن شراب باشد، تحريم شده است. در روایات از خمر به عنوان "امّ الفواحش" (مادر بدي ها) و "امّ الخبائث" (ريشه ی پليدي ها) و "مفتاح الشرّ" (كليد شرّ) ياد شده است تا بدینوسیله عمق آسیب رسانی شراب را مشخص سازد.

    آسیب های فردی شراب
    آسیب ها و صدمات فردی شراب بیش از حد شمارش است. شراب علاوه بر این که عقل را زايل مي كند و آدمي را از حوزه انسانيت خارج مي سازد روحيه جرم و جنايت را دامن مي زند زمينه بیماری های متعدد، تصادفات، قتل ها و خودكشي را فراهم مي سازد كه آمارهاي منتشره مؤسسات تحقيقاتي غربي، گواه اين مدعا است.
    آثار زيانبار الكل از نظر علم پزشكي محرز است. الكل و شراب بطور شگفت انگيزي بر مغز و اعصاب تأثير مي گذارد و باعث اختلال در كار آن ها و التهاب بخش هاي مختلف آن مي گردد. علاوه بر اعصاب، بيماري هاي گوارشي چندي از قبيل خراش غشاهاي مخاطي دهان و حلق، التهاب مري، سرطان مري، التهاب حاد معده و سرطان آن، التهاب لوزالمعده، تأثير مستقيم بر كبد و ايجاد اختلال در جذب مواد غذايي در روده ها، از جمله آثار زيانبار ديگري در بخشي گوارشي بدن است.
    الكل فعاليت هاي جنسي را نیز تحت تأثير قرار مي دهد و اختلال هايي در روند جنسي و اعضاي تناسلي بوجود مي آورد. نقش الكل در ايجاد سرطان نيز از موارد ديگر آثار زيان بار اين پديده شوم است. طبق يك آمار رسمى كه آمريكايى‏ها در كتاب درسى دانشگاهى خود اعلام كرده‏اند، دو سوم مردم آمريكا در سنين بالاى چهارده سال مشروبات الكلى مى‏نوشند كه همين امر منجر به يك سرى بيمارى‏ها و مسائل ديگر گرديده است، به طورى كه هزينه مشكلات ناشى از الكل، يك‏صد بيليون دلار مى‏گردد.22 گفته مى‏شود كه بيش از بيست درصد بيماران بسترى شده در بيمارستان‏هاى آمريكا، افراد الكلى هستند.23
    آنچه در اين آمارها آمده تنها گوشه‏اي از مضرات شراب، آن هم از نظر جسماني و مادي است امّا آثار سوء روحي و معنوي آن بسيار بزرگ‏تر و عظيم‏تر است شراب اگر جذب بدن شود بدن را نجس و روح را تاریک می سازد و در این صورت بدن و روح با شیطان هم سو شده و وسوسه ها را می پذیرد و کل مطالب خرافه و آلوده برایش جذاب شده و در مقابل، مسائل عبادی برایش تلخ خواهد شد. در روایت است که خداوند هيچ خوردنى و آشاميدنى را حلال نكرده است مگر آنكه نفع و صلاح بشر در آن بوده و هيچيك را حرام نكرده است مگر آنكه مايه زيان و فساد باشد.24 باب نمونه در باره خون که یکی از حرام ها و نجاسات است امام رضا7فرمودند:25 .... خوردن خون آدمى را بدخلق نموده و قساوت قلب مى آورد و عطوفت و مهربانى را كم مى كند تا جايى كه خونخوار چنان خطرناك و نا امن مى شود كه ممكن است فرزند خود را بكشد و يا دستش به خون پدرش آلوده گردد.
    
    تاریخ: 19 تیر 1395
       

    سیری در عالم مثال

    سیری در عالم مثال -
    اشاره
    یکی از موضوعات مهمی که همواره مورد توجه فلاسفه بوده عالم مثال یا همان عالم خیال است. عالم مثال در نظر فلاسفه، مرتبه ای از هستی است که از ماده مجرد است ولی از آثار آن برکنار نمی¬باشد. یک موجود برزخی یا مثالی، موجودی است که در عین اینکه از کم و کیف و همچنین وضع و سایر اعراض برخوردار است از ماده مجرد است (فلسفه سهروردی ص 363 غلام حسین ابراهیم دینانی)
    در ميان حكماي اسلامي ، فلاسفه مشاء ، بويژه شيخ الرئيس وجود اين عالم را منكر است و در مقابل. شيخ اشراق ضمن اذغان بوجود آن ، با طرح ادلّه‌اي كوشيده است وجود آن را اثبات كند. و حکیم ملاصدرا نیز هم صدای عرفا و شیخ اشراق، این عالم را قبول و بر اساس حرکت جوهری آن را تبیین کرده است.
    ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
    باید توجه داشت مسأله عالمی میانه را می توان حتی در فلسفه افلاطون نیز سراغ گرفت. افلاطون با طرح عالم مُثُل، برای حل مشکل ارتباط عالم مثل با عالم ماده، طرح عالمی میانه و برزخی را در افکند که در فلسفه او همان عالم ریاضیات است. (تاریخ فلسفه، فردریک کاپلستون، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، انتشارات علمی و فرهنگی، 1380 ج 1 ص 225) ولی نه مُثُل افلاطونی و نه جهان برزخ او (عالم ریاضیات) هیچ قرابتی با عالم مثال یا خیال در فلسفه را ندارد. و تنها وجه شبهاتی که میان عالم مثال و عالم ریاضیات افلاطون وجود دارد این است که هر دوی اینها در حکم رابط میان عالم عقول و عالم ماده اند.
    عالم مثال بیش از آنکه در فلسفه مورد مداقه و دقت نظر قرار گیرد از جایگاه ویژه¬ای در حوزه عرفان برخوردار است. زیرا اساس تصوف بر کشف و شهود است و جایگاه این معاینات در نظر عرفا، عالم مثال و یا همان خیال است.
    بهر حال در نزد فلاسفه و عرفا عالمی به نام خیال وجود دارد و منظور از خیال چنانکه در کلمات فارسی است، توهم نیست که برای آن حقیقتی و واقعیتی نمی¬باشد بلکه این عالم که همان عالم مثال است واقعی است و دارای موجودات بسیار است که از هر جهت از عالم ماده قوی¬تر می باشد.




    درباره اقسام عالم و تعاريف آن‏ها
    عالم، کلمه¬ای عربي و به معني جهان است و در نزد کسانی که به خداوند اعتقاد دارند به تمام موجودات به جز ذات خدا، اطلاق می شود. بنا بر این منظور از عالم در نزد موحدین همان «ما سِوی الله» است.
    بعضي از قدما عالم را عبارت از مجموع موجودات جسماني مي¬دانستند، و تعريف آن را طبق نظريه بطلميوسي چنين مي¬گفتند: "آن چه سطح بيرون فلک اعلي (فلک الافلاک) آن را در بر گرفته است". آن چه در درون سطح بيروني فلک اعلي است، نيز به عقيده ايشان بر دو قسم بود: عالم علوي يا جهان بالا؛ و عالم سفلي؛ يا جهان زيرين. عالم علوي شامل افلاک و ستارگان است؛ که از اثير تشکيل يافته‏اند، و عالم سفلي شامل اجسام عنصري يا عناصر چهارگانه (آب، آتش؛ خاک و باد) مي¬باشد. عالم سفلي يا عالم عناصر را عالم کون و فساد (يعني جهان پيدايش و تباهي) مي¬خواندند، زيرا معتقد بودند که عالم علوي که عالم افلاک و ستارگان است، و از جسم اثيري تشکيل يافته، تباهي بردار نيست، و پيدايش و تباهي، خاصّ عالم عناصر است.
    در نزد کسانی که وجود عالمي غير از عالم جسماني را معتقدند می¬توان عالم را به جسمانی و روحانی تقسیم نمود. با مراجعه به کتب متکلمین و نیز حکمای مسلمان، به نام گذارهای دیگری نیز مواجه می¬شویم از قبیل :
    عالم خلق (يعني عالم جسماني) و عالم امر (يعني عالم غير جسماني)
    عالم شهادت (عالمي که به حس در می¬آيد يعني عالم محسوسات يا اجسام)؛ و عالم غيب (عالمي که از حواس انساني پنهان است و به حس در نمی¬آيد؛ يعني عالم غير جمساني).
    عالم ملک و عالم ملکوت
    عالم تکوین و جهان ازل
    جهان طبع و جهان خرد (عالم طبیعت و عالم عقل)
    جهان جزئی و جهان کلّی.
    برخی بر این گمان¬اند که تمامی این الفاظ و تقسیمات را یک معنی است یعنی این دو جهان یکی حقیقت و دیگری مثال؛ حقیقت اصل است و مثال فرع؛ حقیقت جهان کلی است و مثال جهان جزئی و موجودات جهان عالم جزئی¬(جسمانی) دارای مقدار و اندازه است، و موجودات جهان کلی بی¬کمیت و اندازه است؛ موجودات جهان جسمانی در نفس خود مرده‏اند، و حیات ایشان به عالم حقیقت یا عالم عقل است، و جهان جسمانی سایه و حکایت جهان روحانی است".
    برای عالم غیب، تحت تأثیر حکمت نو¬افلاطونی و مکتب تصوف، تقسیماتی قائل شده‏اند، از قبیل عالم ملکوت و عالم جبروت، که عالم ملکوت عالم حقایق و عقول و ارواح است، و عالم جبروت به عقیده بعضی عالم برزخ (یعنی عالم متوسط میان جسمانیات و روحانیات) است، و عالم مثال نیز خوانده می¬شود. بعضی عالم جبروت را عالم اسما و صفات دانسته‏اند. غزالی لوح محفوظ را از عالم ملکوت می¬داند، و عبدالرزاق کاشانی آن را از عالم جبروت.
    شیخ اشراق شمار عوالم را چهار می¬داند:
    1- عالم عقول و ملائکه و مقربان، که به اصطلاح او عالم انوار قاهره است؛
    2 - عالم نفوس، که عالم انوار مدبره دانسته است؛
    3 - عالم برزخیان، که عالم حس و عبارت است از عالم افلاک و ستارگان و عالم عناصر؛
    4 - عالم مثال و خیال که به اصطلاح او، عالم صور معلقة ظلمانیه و مستنیره است؛ و ارواح اشقیا و سعدا. هر دو در آن عالم است.
    قیصری در مقدمه شرح فصوص الحکم شمار عوالم را پنج می¬داند: عالم اعیان ثابته، عالم ملک، عالم عقول و نفوس مجرده، عالم مثال، و عالم انسانی (که جامعه جمیع عوالم است). در نظر صوفیه، مجموع موجودات، عالم کبیر خوانده می¬شود، و انسان که مظهر و جامعه جمیع عوالم است، عالم صغیر.


    با وجود اختلاف نظرها و شاید اختلاف تعبیرهایی که در باره عوالم وجود دارد می توان در مجموع گفت: حكماى اسلامى به ترتیب به وجود چهار عالم كلى یا به چهار نشأه وجودی قائلند. هر یک از این عوالم، عالم یا عوالم زیرین خود را در بر دارد و موجد آن است:
    1. عالم طبیعت‏ یا ناسوت.
    2. عالم مثال یا ملكوت.
    3. عالم عقول یا جبروت.
    4. عالم الوهیت ‏یا لاهوت.
    اولین عالم، یعنی عالم طبیعت است که به کمک حواس ظاهر قابل درک است. این جهان، عالم جسمانیات مادی است. مراد از جسم چیزی است که ابعاد سه گانه دارد، و مراد از مادی بودن، وجود محدودیتهای آن ـ مثل تحول و دگرگونی و فساد ـ است. به این عالم عالم مُلک، عالم شهود و عالم ناسوت هم می¬گویند.
    مدارک شناخت انسان از این عالم شروع می¬شود. به قول حکماء اگر درک ما از این عالم نبود، درک بقیه عوالم قابل اثبات نمی¬بود.
    اولین عالم بعد از عالم طبیعت (ناسوت)، عالم مثال است. عالم مثال عالمی ما بین عالم ناسوت و عالم عقل است. در نزد فلاسفه وجود عالم برزخ یکی از ادله وجود این عالم است. این عالم از قوه و حرکت و زمان و مکان مجرد است، ولی از ابعاد خالی نیست. این عالم جسمانی است، ولی مادی نیست.
    در عالم عقل محدودیتهای عالم ملک و ملکوت وجود ندارد؛ نه تغییر و تحولی، و نه ابعاد و نیاز به زمان و مکانی، و نه هیچ نیاز دیگری جز به واجب الوجود به خاطر امکانی بودن آن.
    و برترین عالم، یعنی عالم الوهیت یا لاهوت، عالمی است که گاه گفته می شود که جز با عقل و برهان عقلی قابل اثبات و درک نیست. اگر چه عرفا مدعی درک شهودی آن می¬باشند.
    عرفا مدعیند در سلوک خود به جایی می¬رسند که به شهود عرفانی می¬یابند که به جایی فوق عالم لاهوت ارتباط دارند و اراده¬شان در طول اراده الهی است.
    به اعتقاد حکما، این عالم همان ذات مقدس واجب الوجود می¬باشد که مستجمع جمیع صفات کمالیه است. این وجود وجودی بسیط و صرف است و هیچ تعین و ماهیتی ندارد. ماهیت همان محدودیتهای وجودی است، در حالی که محدودیت در ذات باری تعالی راه ندارد. این عالم عظیم¬ترین عوالم است و بلکه محیط به بقیه عوالم می¬باشد، به این معنا که قوام همه عوالم به او است و همه عوالم مظهر این ذات مقدس هستند.
    بدیهی است در نظر حکما عالمی بالاتر از عالم الوهیت معنا ندارد، چرا که عالم لاهوت عالم نامحدود است و چیزی نمی¬تواند نامحدود را در بر¬بگیرد. برای واجب الوجود وجود مثل متصور نیست، چه رسد به ما فوق و محیط.
    همچنین حکما معتقدند عالمی پایین¬تر و پست¬تر از عالم ملک نمی¬تواند وجود داشته باشد؛ چرا که وجود آن به این معنا است که عالم طبیعت بتواند آن را خلق کند، در حالی که عالم طبیعت عالم قوه و فعل است، و عالمی ضعیف¬تر از قوه، قابل تصور نیست.
    قابل ذکر است در وجود و عدم این عوالم واسطه¬ای (عالم مثال و عالم عقل) میان فلاسفه اختلاف نظر وجود دارد. به عبارت دیگر، در این مطلب بحث می¬شود که آیا خداوند مباشرتا و بی واسطه عالم طبیعت را بوجود آورده و تدبیر می¬کند یا عالم یا عوالمی متوسط بین این دو عالم وجود دارد؟
    بر اساس مکتب فلسفی رایج در این زمان، که از حکمت متعالیه تغذیه می¬شود این عوالم وجود دارند و حکیم ملاصدرا آن را بر اساس حرکت جوهری تبیین می¬کند. ملاصدرا مجموع عوامل را سه می¬داند: عالم عقل، عالم خیال، و عالم حس. به نظر می رسد این تقسیم با عدم لحاظ عالم الوهیت می¬باشد. بنا بر این ملاصدر در مجموع معتقد به همان چهار عالم نامبرده شده می¬باشد. بدیهی است بر اساس این تلقی، خداوند بطور مستقیم نمی¬تواند عالم ماده را خلق کند مثلا نمی¬تواند من و شما را مستقیم خلق کند یا محو کند یا تغییر در ما ایجاد کند.
    توضیح عالم مثال و خصوصیات آن
    پیش از هر چیز لازم است که عالم مثال مورد نظر فلاسفه، کاملا توضیح داده شود تا هیچ گونه ابهامی در معنا و مفهوم آن باقی نماند. به همین خاطر عالم مثال را با عبارت¬های ساده و البته متنوع توضیح می¬دهیم:
    عالم مثال مرتبه‏ای از وجود امکانی است که نه مجرد محض است و نه مادی صرف، بلکه متوسط میان آن دو می¬باشد. یعنی از اصل ماده و برخی عوارض آن مانند تغیّر و حرکت منزه است ولی با برخی آثار ماده مانند شکل، بعد، وضع و مانند آن همراه است. عالم مثال را برزخ نیز می¬نامند. برزخ در لغت به معنی واسطه و حائل میان دو چیز است و از آنجا که عالم مثال از نظر مجرد بودن از ماده، حد متوسط میان عالم عقل و عالم ماده می¬باشد آن را برزخ می¬نامند. روشن است که این عالم برزخ با عالم برزخ مورد نظر قران نباید خلط گردد. و نیز نباید با مثل افلاطونی اشتباه گرفته شود. زیرا مقصود از عالم مثل یا مثل افلاطونی این است که هر یک از انواع مادی موجود در این عالم، فردی مجرد عقلی دارد که قبل از آفرینش موجودات مادی وجود داشته و همه کمالاتی که برای افراد مادی آن نوع تحقق می¬یابد را دارا می باشد و به همین جهت واسطه صدور افراد مادی از جانب آفریدگار یکتا و نیز به اذن خداوند، مدبر آن افراد میباشد لذا عالم مثال غیر از عالم مثل می باشد. اولی، واسطه میان عالم عقل و عالم ماده است. اما دومی مجرد صرف و عقلی است .
    در فلسفه و عرفان، اصطلاحا عالم عقل را عالم تجرد يا جبروت، عالم مثال را عالم برزخ يا ملکوت و عالم ماده را عالم شهادت يا ناسوت نيز مي‏خوانند. به علاوه، لازم به ذکر است که: عوالم سه گانه‏ي تجرد، مثال و ماده، به نحو علت و معلول، متجلي و جلوه، ظاهر و مظهر و محيط و محاط، بوده است و بر يکديگر مرتبه دارند، از اين که جدا از هم و منفصل از يکديگر باشند. پس باطن عالم ماده، عالم مثال، مثال، محيط بر ماده و باطن و اصل عالم مثال، عالم تجرد است و تجرد محيط بر مثال، به نحو احاطه‏ي علت بر معلول است
    استاد طباطبايي در اين زمينه مي¬نویسد:
    در فلسفه ثابت شده است که ميان عالم جسم و جسمانيت و عالم اسماي خداوندي، دو عالم ديگر وجود دارد: عالم عقل و عالم مثال و هر موجودي ضرورتا به مبدأ خويش باز مي‏گردد. همچنين ثابت شده است که عوالم از جسمانيات گرفته تا مبدأ اول و مبدأ کل، از نظر نقص و کمال، مراتب گوناگوني دارند، ولي در نفس وجود متطابقند؛ يعني عالي به رتبه‏ي سافل نزول و سافل همچون آينه‏اي، صورت هر آنچه در مقابلش قرار گيرد، منعکس مي‏کند و در نتيجه از عالي آن قدر ظاهر مي‏شود که اين آينه قبول و تحمل آن کند و نيز عالي بر حسب کيفيات ناقص يا کامل آينه، کيفيت مي‏يابد. از ديگر مطالبي که اثبات شده است، آن که عالم مثال همچون برزخي است ميان عقل مجرد و موجودات مادي. بنابراين عالم مثال موجودي است که ماده نيست و ليکن بعضي لوازم ماده همچون مقدار، شکل و عرض فعلي را داراست. (انسان از آغاز تا انجام، ص 77)
    بهر حال مشخص است که در نزد فلاسفه، عالم¬ مثال واسطه ميان عالم جبروت و عالم ملك و شهادت است. عالم مثال يك عالم روحاني است كه از طرفي به لحاظ داشتن مقدار و بدليل محسوس بودن ،شبيه جوهر جسماني است و از طرف ديگر ، بدليل نورانيّت شبيه جوهر مجرد عقلي است . عالم مثال از جهت تجرد از ماده، عالمي روحاني و علمي و ادراكي است و از جهت تقدر و تجسم شباهت به عالم كون و فساد دارد . اين عالم ، مانند جواهر عقلي از جهت امكان ذاتي ، بدون تراخي از مبدأ وجود صادر شده است. لذا آثار مواد جسماني ،از جمله حركت و تجدد و كون و فساد بر آن مترتب نيست. پس عالم مثال از آن جهت كه غير مادي است ،شبيه عالم ارواح است و از لحاظ داشتن صورت و شكل و مقدار ، شبيه عالم اجسام است .
    عرفا مي‌گويند چون معاني از حضرت الهي فرود مي‌آيند ، در مرحله جهان مثال ، يك صورت جسماني و حسي ، مانند صورت خيالي ما مي‌پذيرند و سپس به عالم ملك فرود مي‌آيند؛ به همين علت، جهان و عالم مثال را خيال منفصل مي‌نامند. از نظر عرفا عالم مثال را به دو جهت ، مثالي مي‌گويند يكي اينكه مشتمل بر صورتهاي همه موجودات عالم جسماني است و ديگر اينكه اين عالم، شبيه نخستين مثالهاي صوري و حقايق واقع در حضرت ختمي (ص) است . قيصري در شرح مقدمه خود بر فصوص الحكم مي¬گويد : جميع معاني و حقايق موجود در عالم، چه در قوس صعود و چه در قوس نزول داراي صورت مثالي است كه با كمالات آن مطابقت دارد ؛ چون مثال محل ظهور حقايق است و هر حقيقتي از اسم ظاهر بهره دارد ، ارواح عقول به اعتبار تجلي و ظهور در مراتب مثالي يك نحوه تبيني در اين عالم دارند.
    به اعتقاد عرفا، مثال در قوس صعود ،همان عالم برزخي است كه نفوس بشري بعد از مفارقت از بدن و ترك زندگي دنيوي در آن خواهند بود و مثال در قوس نزول ،عالمي است كه ميان مجردات و عالم ماده است . بعبارت ديگر، مثال اول از معارج و ترقيات وجود است و بنابراين ، در قوس صعود قرار دارد ؛ اما مثال به معناي دوم ، بدليل تنزلات وجود در نشأت قبل از نشأت دنيا و لذا در قوس نزول قرار دارد و البته بردنيا تقدم و اولويت دارد . به بيان ديگر،وجود از عقل شروع مي‌شود و پس از پيمودن مراتب عقول به وجود برزخي و بعد از آن عالم ماده مي‌رسد. اين سير را قوس نزولي ناميده¬اند. از طرف ديگر وجود سير ديگري را از هيولا شروع مي‌كند و بعد از طي مراتب نباتي ، قطع مراحل حيواني به مرحله برزخ مي‌رسد و از آنجا به عالم عقل و فنا في¬الله نائل مي‌شود؛ لذا جنت و بهشت مثالي كه آدم ابوالبشر از آن خارج شد و هبوط نمود غير از بهشتي است كه نيكوكاران در قيامت به آن نائل مي‌شوند. از طرف ديگر در قوس صعودي ، صورتهاي واقع در برزخ بعد از مرگ، صورتهاي اعمال و نتايج افعال دنيوي است ،اما صورتهاي برزخ در قوس نزولي به اعمال و نتايج افعال آدمي بستگي ندارد . ابن عربي برزخ اول را غيب امكاني و برزخ دوم را غيب محال ناميده است.
    ابن عربی و عالم خیال
    از نظر ابن عربي عرصه خيال بسيار وسيع و گسترده است.يكي از وجوه گستردگي عرصه خيال اين است كه در آن، جمع اضداد امكان پذير است. نيروي خيال به آساني جمع ضدين مي‌كند؛ اما در عالم حس اين احتمال محال است. وجه ديگر براي وسعت خيال اين است كه نيروي خيال ، هم اموري را كه داراي صورتند مي‌پذيرد و هم اموري را كه داراي صورت نيستند تصور مي¬كند.
    مثال بنظر ابن عربي بر دو گونه است: مثال مطلق يا مثال منفصل و مثال مقيد يا مثال متصل.
    مثال مطلق يك عالم مستقل و حقيقي است كه صورت همه اشياء در يك حالت مشترك بين لطافت و كثافت(روحانيت محض و مادي صرف) در آن وجود دارد و فرق آن با عالم امثال افلاطون اين است كه در مثال افلاطون صور مجرد اشياء موجود است، اما در مثال ابن عربي صورت محسوس كه شبيه معاني مجرده هستند موجود است.
    مثال مقيد همان عالم خيال است اما نه خيالي كه حكماي مشاء معتقدند؛ چه اين عالم بنظر ابن عربي مانند آيينه-اي است كه صور عالم مثال در آن منعكس است.پس فرق عالم خيال ابن عربي با عالم خيال مشاء و ديگر فلاسفه اين است كه بنظر حكماي مشاء، عالم خيال خزانه و اندوخته¬اي است از صور محسوسات كه از راه حس به او تحويل و در آنجا بايگاني شده است اما بنظر ابن عربي عالم خيال عالمي نيست كه صورتهاي دريافتي از عالم حس در آنجا گنجانيده شده باشد ؛ بلكه عالمي است كه صورتهاي مجرد از عالم مثال مطلق در آن منعكس است.1
    ابن عربي در فص حكمة نوريه از كتاب فصوص مي‌‏نویسد:
    هر چه در عالم محسوس است، مثالي است از آن حقيقت كه در عالم مثال است و هر چه در عالم مثال است، صورت آن است كه در عالم ارواح است كه عالم افعال است و آنچه در عالم ارواح است مثال آن است كه در عالم اسماء است كه آن را جبروت نامند و هر اسم ،صورت صفتي است از صفات الله و هر صفتي وجهي از ذات متعال است.2 او در جايي ديگر مي‌گويد : هر چه در عالم است ،همه خيال است و از آن قبيل است كه به تعبير محتاج است و هر چه بصورتي ديده مي‌شود بصورتي ديگر ظاهر خواهد شد.3
    شيخ اشراق و عال مثال
    عالم مثال در فلسفه سهروردی نام عالم هورقلیا را به خود می¬گیرد. در نظر وی این عالم دارای شهرها و عماراتی است که از جمله آنها جابلسا و جابلقا می¬باشند و راهیابی به عالم عقول و ملکوت از این طریق امکان پذیر است.
    شيخ شهاب الدين سهروردي ، ضمن اعتقاد به عالم مثال ، براي اثبات وجود آن در آثار خود براهيني اقامه كرده است. او در كتاب حكمة الاشراق فصل جداگانه اي را به اين مبحث اختصاص داده است. او مي‌گويد: آنچه از جهان غيب براي كاملان و پيغمبران و اولياي خدا منكشف مي‌شود ، داراي اقسام گوناگون است.آنچه براي اين رجال پاك وارد شود، گاهي مكتوب بوده وگاهي به شنيدن صدا و صوت است. قسم ديگر از واردات غيبي اين است كه شخص كامل صورت زيبا و چهره نيكويي را مشاهده كرده ، با آن به گفتگو مي‌پردازد و گاهي اتفاق مي‌افتد كه آنچه بر شخص سالك وارد مي‌شود از وراي حجاب و پشت پرده ظاهر مي‌گردد. مواردي نيز وجود دارد كه كاملان از رؤيت مثل معلقه برخوردارند.
    در كتاب شعاع انديشه وشهود در فلسفه سهروردي از قول او چنين آمده است:
    آنچه در عالم مثال تحقق مي‌پذيرد بايد جوهر بسيط به شمار آورد؛ زيرا يك وجود مثالي قائم به ذات خود بوده و از ماده و ثقل آن مجرد و مبراست؛ به همين جهت درعالم مثال تزاحم نيست و اجتماع موجودات مثالي در محل واحد ممتنع بشمار نمي‌آيد . سهروردي در باب اينكه عالم مثال يك عالم مادي نيست جمله¬اي به اين شرح دارد:
    شخصي كه در عالم رويا موجودات مثالي را مشاهده مي‌كند، به مجرد اينكه از خواب بيدار مي‌شود بدون هيچگونه حركت و قطع مسافت از عالم مثال دور شده و آن عالم را در هيچ يك از جهات اطراف خود نمي‌يابد.اين سخن در مورد كسي كه با نيروي مخيله يا در حالت بين خواب و بيداري به عالم مثال مي‌نگرد نيز صادق است. سهروردي با اين سخن به مسئله مرگ اشاره كرده است و مي‌گويد:
    همانطور كه شخص خواب هنگام بيدار شدن از خواب بدون حركت از عالم مثال جدا شده و آن عالم را در هيچ يك از جهات اطراف خود نمي‌يابد همچنين انسان وقتي مي‌ميرد بدون اينكه حركت كند بر نور شهادت مي‌دهد.(شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی ، غلامحسین ابراهیمی دینانی، انتشارات حکمت، 1366 ص 24 – 23)
    از نظر سهروردي مُثُل معلقه قائم به ذاتند و در محل يا مكان مخصوصي منطبع نيستند . موجودات جهان حسي را تنها مي‌توان مظاهري براي مثل معلقه به شمار آورد به همين جهت حقايق عالم مثال از طريق مظاهر متناسب با خود ، در اين جهان بظهور پيوسته و براي اهل بصيرت قابل ادراك هستند¬. سهروردي موجودات حسي اين جهان را مظاهر مثل معلقه و عالم مثال را مستقل از نفس به شمار آورده است¬. او وجود قوه خيال را از نفس جدا و مستقل مي‌داند. به اين لحاظ قائل به خيال منفصل است بعبارت ديگر او واهمه انسان را با حقيقت نفس مغاير و متفاوت مي‌داند. در كتاب حكمة الاشراق مي‌گويد: ما در برخي موارد كوشش فراوان مي‌كنيم كه خود را بر اساس انديشه يا حالتي خاص ثابت و پا بر جا نگاه داريم، ولي در همان لحظه نيروي ديگري را در خود مي‌يابيم كه ما را از آنچه در راه آن مي‌كوشيم بازداشته و به سمت مخالف آن سوق دهد؛ به طور مثال انسان مي‌كوشد موجودي را كه در زمان و مكان نيست اثبات نمايد ،ولي در همين حال نيروي ديگري در وي ظاهر مي‌شود كه آن موجود را انكار مي‌كند. ولي مي‌افزايد : اكنون كه ما در ابدان خود چيزي را مي‌يابيم كه اينگونه با ما مخالف است، ناچار بايد گفت آنچه با ما مخالف است غير از آن چيزي است كه انيّت و هويت ما را تشكيل مي‌ دهد.1
    درباره ظهور موجودات عالم مثال در گوهر مراد از قول حكماي اشراق چنين آمده است: وگاه باشد كه موجود عالم مثال در اين عالم مادي ظاهر شود و به حواس ظاهر ادراك آن تواند كرد .اجسام صيقله و شفافه اين عالم مادي ، مانند آيينه و آب و هوا ، مظهر موجودات عالم مثال باشند و همچنين خيال انسان نيز مظهر آن مي‌شود و صورت آينه و صور خياليه، همه از موجودات عالم مثال باشند كه در مظهر آينه و خيال براي ما ظاهر شوند و كذلك الصور التي يراها الانسان في المنام ، ملائكه و جن و شياطين از موجودات عالم مثال باشند كه در مظهر هوا يا آب براي جماعتي ظاهر شوند .2
    در حاشيه حکمه الاشراق - چ کربن ص 240 - آمده است، اين جهان (عالم مثال¬) را طبقاتي است و در هر طبقه آن انواعي از آنچه در جهان ما يافت مي¬شود وجود دارد. ولي آنها را نهايتي نيست و در برخي از آن طبقات گروهي از فرشتگان و نيکان و برگزيدگان بشر سکونت دارند و در طبقات ديگري دسته¬اي از فرشتگان و اهريمنانند و طبقات مزبور و آنچه در آنها هست بشمار نيايد و جز يزدان کس نداند و هر آنکه به طبقه برتر برسد آن را از طبقه پيش از آن لطيف¬تر و نيک منظرتر يابد و روحانيت فزونتر و لذات عظيمتري در آن بيند. و پايان طبقات که برترين آنهاست ، مجاور انوار عقلي است و بسيار بدان انوار همانند است و جزخداي کس شگفتيهاي اين جهان نداند. و در ص 243 آرد: و بايد دانست که طبقات عالم مثال هرچند بسيار است و جز خداي و مبادي عالي هيچکس شماره آنها را نداند. ولي طبقات مزبور را نهايت و پاياني است در صورتي که اشخاص و موجودات هر طبقه که هم از انواع موجودات جهان ما باشند و هم موجودات ديگري – غيرمتناهي¬اند و برخي از اين طبقات اعلي شريف و نوراني است که عبارت از طبقات جنانند واز آنها نيکبختان متوسط برخوردارند و طبقات جنان نيز در شرف متفاوتند و برخي از آنها تيره و مظلم¬اند و آنها طبقات جحيم ميباشند که اهل آتش در آنها رنج ميبرند و آنها هم در شدت ظلمت و وحشت متفاوتند. و برخي از اين طبقات «جحيم¬» هم فروتر هستند. و طبقه سافله بسيار ظلماني است و آن آخرين طبقه بشمار مي¬آيد و پيوسته به افق عالم حس است که در آن بزه¬کاران بشر و جن سکونت دارند. و باقي طبقاتي که ميان دو طبقه عالي و سافلند بشمار نيايند و در هر طبقه قومي سکونت دارند که عدد آنها را نهايت نيست و اين اقوام يا از فرشتگان و يا از جن و شياطينند. و هم آرد: انوار مجرد به دو گونه تقسيم شوند: انوار قاهر که هيچ علاقه اي با برزخ ها ندارند نه ذاتاً و نه عملاً و در اين انوار قاهر انواري برتر و انواري صوري وجود دارد که ارباب اصنامند، گونه ديگر انوار مجرد انوار مدبر برزخها باشند... و انوار قاهر برتر عبارت از طبقه طولي است که در نزول از مرتبه اعلي پايه به پايه است و برخي با بعضي ديگر از حيث نزول از بلندي تفاوت دارند و بعلت شدت نورانيت و نيروي گوهرو نزديکي آن بوحدت حقيقي و کمي جهت ظلماني هيچ جسمي از آن حاصل نميشود و اگر از هر يک جسمي حاصل آيد آن اجسام هم مانند ترتب علل خود بي تفاوت و بطور يکسان ترتب خواهند يافت . و درباره ارباب اصنام گويد: و آن طبقه عرضي برابر و غيرمترتب در نزول است . که عبارت ارباب اصنام نوعي جسماني باشند و آنها بر دو گونه¬اند يکي از جهت مشاهدات حاصل آيد و ديگري از جهت اشراقات و اين مشاهدات و اشراقات از طبقه طولي حاصل گردد و از اين رو که انوار حاصل از مشاهدات شريفتر از انوار حاصل از اشراقات است و هم جهان مثالي اشرف از عالم حسي است ، پس اشرف علت اشرف و اخس علت اخس باشد برحسب آنکه در هر يک از دو جهان همانندي است ; زيرا هرچه در عالم حس از قبيل افلاک و ستارگان و مرکبات و نفوس متعلق به آنها وجود دارد، نظير آن در عالم مثال نيز يافت مي¬شود. و همچنانکه در انوار اشراقي ناگزير بايد نوري باشد که از لحاظ نورانيت و عشق از ديگر انوار عظيم¬تر باشد که آن را علت فلک برتر حسي مي¬دانند. همچنين ناگزير بايد در انوار مشاهده¬اي نيز نوري عظيمتر باشد و آن علت فلک برتر مثالي است و همچنانکه فلک برتر بر هر دو عالم محيط است و هيچ چيز از اشيائي که فروتر از آن است با آن برابر و همانند نيست ، بلکه فلک مزبور کاملترين اجسام اوست و نسبت به ديگر اجسام قاهر مي¬ باشد. همچنين حکم علت عقلي آن نسبت به ارباب اصنامي که در طبقه عرضي است بهمين قياس است . (رجوع به متن و حاشيه ص 145 و 146 و 155 همان)
    
    تاریخ: 17 تیر 1395
       

    سر عظمت شیخ مفید

    سرنوشتار - سر عظمت شیخ مفید
    ابو عبدالله محمد بن محمد بن نعمان مشهور به شيخ مفيد از بزرگان شيعه و از نوادر علم كلام و فقه در سده 5هجری است. وي در ذیقعده به سال 336 يا 338 ه.ق پا به هستي نهاد محل تولد او در ناحيه جيل در ده فرسنگي بغداد بود. بعدها همراه پدرش كه مقلب به المعلم بود به بغداد آمد و نزد استادهاي عصر خويش تحصيل نمود از معروفترين استادان وي مي توان به ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه قمي و شيخ صدوق اشاره كرد. و در شب جمعه ۳ رمضان ۴۱۳ در بغداد، در سن ۷۵ سالگی درگذشت. هشتاد هزار تن از شیعیان او را تشییع کردند و سید مرتضی علم الهدی بر او نمازگزارد و در پائین پای امام جواد در جوار استادش ابن قولویه مدفون گردید.
    در بین دانشمندان بزرگ ما كه در اعصار مختلف می¬زیسته اند، مفاخر و نوابغ بسیاری بوده اند كه امروز هر كدام مایه اعتبار و سند افتخار جهان تشیع به شمار می¬آیند ولی از میان آنها تنها شیخ مفید است که از سوی وجود مقدس امام زمان مفتخر به دریافت سه نامه شده است. دانشمند بزرگوار شیخ ابوطالب طبرسی در كتاب نامدارش "احتجاج" سه توقیع(نامه) از حضرت "ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف" نقل كرده كه به افتخار شیخ مفید صادر گشته و حضرت او را مشمول عنایات خاص و الطاف مخصوص خود قرار داده است. برای آگاهی از این توقیعات و مضامین آنها نگاه كنید به آخر "احتجاج طبرسی" و كتابهای "مجالس المؤمنین" قاضی نورالله شوشتری، "رجال" علامه بحرالعلوم (ج 3 ص 320) ، روضات الجنات سید محمد باقر خوانساری، خاتمه مستدرك(ص51)، تنقیح المقال" شیخ عبدالله مامقانی و سایر منابع، به خصوص معجم رجال الحدیث جلد 17، ص 23.
    در ظرف سه سال سه توقیع از ناحیه امام زمان(ع) به شیخ رسید. جملات حضرت مهدی ع به شیخ نشان از عظمت وی دارد:
    - للاخ الاعز السدید الشیخ المفید- برادر عزیز و استوار شیخ مفید.
    - سلام علیك ایها العبد الصالح الناصر للحق الداعى الیه- سلام بر تو اى بنده شایسته خدا و اى یارى دهنده حق و دعوت كننده به سوى آن.
    و جالب اینجاست كه در زمان غیبت كبرى هیچ توقیعى از ناحیه مقدسه نرسیده است. مگر براى شیخ مفید و شیخ اسدالله كاظمینى رحمهما الله تعالى.
    شیخ طوسی درباره او در الفهرست – ص 157 ‏می‌نویسد: «محمد بن محمد بن نعمان، معروف به ابن المعلم (ابوالعلی معری این لقب را به وی داده)، از متکلمان امامیه است. درعصر خویش ریاست و مرجعیت‏ شیعه به او منتهی گردید. در فقه و کلام بر هر کس‏ دیگر مقدم بود. حافظه خوب و ذهن دقیق داشت و در پاسخ به سؤالات حاضر جواب‏ بود. او بیش از ۲۰۰ جلد کتاب کوچک و بزرگ دارد.» و نیز شیخ در "رجال - ص 514" باب "كسانی كه از ائمه علیهم السلام روایت نكرده اند" در باب "محمد" طبق معمول به اختصار از استاد عالیقدرش شیخ مفید بدین گونه نام می برد: "محمدبن محمد بن نعمان، دانشمندی بزرگ و موثق است."
    مرحوم نجاشی شاگرد نامی شیخ مفید در "رجال – ص 383" پس از ذكر نام و نسب او تا "یعرب بن قحطان" جد نژاد عرب می نویسد: "استاد ما رضی الله عنه جایگاه والای او در فقه و كلام و روایت و وثاقت و دانش مشهورتر از آنست كه وصف شود." سپس مانند شیخ طوسی كتاب های او را نام می برد.
    ابن شهرآشوب چنانکه در معالم العلماء، ص 112 آمده از وی چنین یاد می كند: "شیخ مفید، ابوعبدالله محمد بن نعمان حارثی بغدادی عكبری ... شاگرد ابوجعفر ابن قولویه، و ابوالقاسم علی بن محمد رفاء، و علی بن ابی الجیش بلخی بود. صاحب الزمان صلوات الله علیه او را ملقب به "شیخ مفید" نمود و من علت آن را در كتاب "مناقب آل ابی طالب" ذكر كرده ام. او مولف حدود دویست كتاب بزرگ و كوچك است.
    علامه حلی می¬نویسد:"محمدبن¬محمدبن¬نعمان مكنّی به "ابوعبدالله" و ملقب به "مفید" است. درباره علت نامگذاریش به "مفید" حكایتی است كه ما آن را در كتاب بزرگ خود، در رجال، آورده ایم. مفید معروف به "ابن المعلم" بود و از بزرگترین مشایخ شیعه و رئیس و استاد آنهاست. كلیه دانشمندان ما كه بعد از وی آمده اند از دانش او استفاده نمودهاند. فضل و دانش او در فقه و كلام و حدیث مشهورتر از آنست كه به وصف آید. او موثق ترین و داناترین علمای عصر خود بود. ریاست علمی و دینی طائفه شیعه امامیه در زمان او به وی منتهی گشت...
    مرحوم قاضی نورالله شوشتری در کتاب نفیس فارسی خود "مجالس المؤمنین - جلد 1، ص 436." در باره شیخ نوشته است: "... افادت پناهی كه عقل مستفاد از قوت قدسیه ی او مستفید، و فكر فلك پیمای او با ملأاعلی در گفت و شنید بود. مجتهدی قدسی ضمیر، و متكلمی نحریر، شاهبازی تیزآهنگ، و بدیهه پردازی فیروز چنگ، اشاعره از سطوت مناظره¬ی او در كنج اعتدال، و حال ارباب اعتزال از دهشت مباحثه او مانند ...
    سایر دانشمندان چون ابن داود در "رجال" ابن ادریس حلی در "مستطرفات سرائر"، علامه مجلسی، وحید بهبهانی، شیخ یوسف بحرانی، شیخ ابوعلی حائری صاحب "روضات الجنات" و دیگران، به غایت شیخ مفید را ستوده¬اند.
    دانشمندان اهل سنت نیز به غایت شیخ را ستوده اند. ابن ندیم كه از معاصران شیخ مفید بوده و مانند او در بغداد می زیسته در فهرست خود نوشته است: "ابن المعلم – ابوعبدالله" ریاست متكلمین شیعه در عصر ما به وی رسیده است. او در علم كلام (عقاید و مذاهب) به روش مذهب شیعه بر همه كس پیشی دارد. دانشمندی باهوش و با فراست است، از كتاب های او دریافتم كه دانشمندی عالیقدر است ..." (8)و در جای دیگر می نویسد: "ابن المعلم - ابوعبدالله محمد بن محمدبن نعمان، ریاست وی بر اصحاب خود از شیعه امامیه در فقه و كلام و آثار، در زمان ما به وی منتهی گشته است. ولادت او در سال 338 هجری روی داده است، از كتابهای او ... (9) در فهرست ابن ندیم در هر دو مورد چیزی از تألیفات شیخ مفید ذكر نشده است و به جای آنها چند نقطه دیده می شود گویا بوده است ولی حذف شده است.
    ابن جوزی كه او نیز هم عصر شیخ مفید بوده در وقایع سال 413 هـ می نویسد: "محمدبن محمد بن نعمان ابوعبدالله معروف به ابن معلم، پیشوای شیعه امامیه و دانشمند آنها بود، و كتابها بر اساس مذهب آنان تصنیف كرده است. سید مرتضی از جمله شاگردان اوست. ابن معلم مجلس مناظره ای در خانه اش واقع در "درب ریاح" منعقد ساخته بود كه در آن عموم دانشمندان گرد می آمدند، او در نزد امرای اطراف كه متمایل به مذهب وی بودند، مقامی عامی داشت. در ماه رمضان امسال (413هـ) وفات یافت. ابن حجر می گوید: "مفید بسیار پارسا و فروتن و پاسدار علم بود. گروهی از دانشمندان از محضرش برخاستند، و در بزرگداشت مكتب تشیع جایگاهی عالی یافت، تا جائی كه گفته اند او بر هر دانشمند بلند قدری منت دارد. پدرش در "واسط" معلم بود، و مفید در آنجا متولد گردید. بعضی هم گفته اند در "عكبرا" متولد شده است .گویند عضدالدوله برای ملاقات او به خانه اش می رفت و هر گاه بیمار می شد به عیادتش می شتافت.شریف ابویعلی جعفری شوهر دختر شیخ مفید گفته است: "مفید جز اندكی از شب را نمی خوابید. سپس بر می خاست و به نماز می ایستاد، یا مطالعه می كرد، یا مشغول تلاوت قرآن می گشت."
    اما برخی از اهل سنت چون خطیب بغدادی که اندکی پس از شیخ مفید می زیسته در تاریخ بغداد سخنان ناهنجاری نسبت به شیخ آورده است که از مثل خطیب شگفت انگیز نیست. سخنان خطیب به روشنی می رساند كه متعصبان مخالف چقدر از شخصیت شیخ مفید و تألیفات و مكتب وی در رواج مذهب اهل بیت عصمت و طهارت هراس داشته اند. یافعی می نویسد که خدا اهل تسنن را از شر او (شیخ مفید) آسوده گردانید.
    شیخ عبدالله یافعی در "مرآت الجنان فی تاریخ مشاهیر الاعیان" می¬نویسد: " دانشمند شیعه و پیشوای رافضه صاحب تصانیف بسیار، معروف به "مفید" و "ابن معلم" می باشد. وی در كلام و فقه و جدل استاد فرزانه بود. او در دولت "آل بویه" با طرفداران هر مسلك و عقیده ای با جلالت و عظمت مناظره می كرد. وی در سال 413ه وفات یافت."ابن ابی طی می گوید: "وی از مستمندان دستگیری بسیار می كرد، فروتنی و خشوع وی زیاد، و نماز وروزه اش فراوان، و لباسش زبر بود." دیگری گفته است: گاه بود كه عضد الدوله شیخ مفید را زیارت می كرد. مفید شیخی متوسط القامه، لاغر اندام و گندم گون بود هفتاد و شش سال زندگی كرد. بیش از دویست كتاب تصنیف كرده است. ماجرای تشییع جنازه او مشهور است؛ زیرا هشتاد هزار نفر از رافضیان و شیعیان او را تشییع كردند. خدا اهل تسنن را از شر او آسوده گردانید! وفات او در ماه رمضان اتفاق افتاد. (12
    ابن حجرعسقلانی در "لسان المیزان" از دانشمند عالیقدر ما بدینگونه یاد می كند: "دانشمند بزرگ رافضه (شیعه) ابوعبدالله بن معلم، صاحب تصانیف بدیع است كه دویست كتاب می باشد. او به خاطر عضد الدوله قدرتی بزرگ داشت. هشتاد هزار رافضی (شیعه) جنازه ی او را تشیع كردند. در سال 413 وفات یافت.خطیب بغدادی نوشته است: "مفید كتاب های بسیاری در گمراهی شیعه! و دفاع از اعتقاد آنها و نكوهش از صحابه و تابعین و ائمه دین و مجتهدین نوشته است(13)او با كتابها و نظریاتش بسیاری را گمراه ساخت! تا این كه خداوند اهل تسنن را با مرگ وی آسوده گردانید."
    سایر دانشمندان عامه مانند ابن عماد حنبلی در "شذرات الذهب" و ابن كثیر شامی در "البدایة و النهایه" در وقایع سال 413 و دیگران از مفید قریب به این مضامین سخن گفته و به مقتضای سرشت خود با نیكی و بدی از وی یاد كرده اند.
    اما علت این همه ناخرسندی از شیخ مفید از سوی نامبردگان چیست؟
    شیعه از صدر اسلام بخاطر دولت های بنی امیه و بنی عباس در محدودیت به سر می برد و تقریباً از هرگونه آزادی عمل و عقیده و ابراز وجود ممنوع بود! اما در زمان شیخ مفید یعنی از اواسط قرن چهارم هجری شیعیان به میزان قابل ملاحظه ای در كشورهای خاورمیانه از آن محدودیتها بركنار ماندند. زیرا از یك طرف خلفای فاطمی كه شیعه اسماعیلی بودند در مصر دولت نیرومندی تشكیل داده و از ابهت و جلال دربار بغداد كاستند. و از طرفی سیف الدوله حمدانی و امرای آن خاندان در شام حكومت می كردند و شیعه بودند، و از جانب دیگر در مشرق و جنوب شرقی و شمال ایران نیز غوریان و صفاریان و طاهریان و كمی قبل از آنها حكمرانان علوی مازندران، پرچم استقلال برافراشته و بر ضد خلفای عباسی قیام كردند، و از همه مهمتر ظهور دولت مقتدر آل بویه بود كه از شیعیان با اخلاص به شمار می آمدند. عضد الدوله دیلمی كه از سلاطین مقتدر این دودمان است دامنه اقتدارش از سواحل دریای عمان تا شام و مصر گسترش یافته و در احترام و حمایت شیعیان كوشا و در واقع خلافت بنی عباس در دست او بازیچه ای بیش نبود. این علل و عوامل دست به هم داد و موجب گردید كه شیعیان از گوشه و كنار سر برآورند و با همتی شایان توجه به تشكیل جمعیت ها و تأسیس حوزه های علمی و نشر معارف و حقایق اهل بیت عصمت و طهارت دست یازند. مسافرت های ثقة الاسلام كلینی و شیخ صدوق دو پیشوای بزرگ شیعه به بغداد و اقامت آنها در آن شهر كه مركز خلافت و علمای عام بود و اهمیتی كه میان آنان كسب كردند، همه از آزادی نسبی و موقعیت آن عصر حكایت می كند.
    در این زمان بود که مرحوم شیخ دو کار بسیار مهم را سامان داد :
    یک، شیعیان را – بخصوص از جهت اعتقادی - از پراكندگی نجات داد و اوضاع اسف بار آنها را سامان بخشید تا آنجا كه به اوج عزت رسیدند
    دو، با مباحثه با سران معتزله و اشاعره حقایق را بر همگان آشکار و آنان را مجبور به اعتراف به عجز نمود.
    شهر بغداد كه از مراكز مهم علمی عصر به شمار می رفت، در آن زمان مملو از فقها و متكلمان مذاهب مختلف بود. پیروان مذاهب اهل تسنن كه از نظر علم كلام آنها را "معتزلی" و "اشعری" می گفتند، در مجامع عمومی و گاهی در حضور خلیفه مجلس ها گرفته و هر كس برای اثبات مرام خود حجت ها می آورد و دلیل ها اقامه می كرد. علمای شیعه كه تا آن روز به آن محافل راه نداشتند، با طلوع شیخ مفید در بغداد، نه تنها در مجامع آنها شركت می نمودند، بلكه "شیخ مفید" و "ابن معلم" یگانه عالم مبرّز و سخنوری بود كه با نیروی علم و بیان و منطق محكم خود در تمام موارد بر همگان غلبه می یافت.
    از خطیب بغدادی كه هم عصر شیخ مفید بوده است نقل شده كه گفته است: "او اگر می¬خواست می¬توانست ثابت كند كه ستون چوبی از طلاست"! علی بن عیسی رمانی و قاضی ابوبكر باقلانی قاضی القضاه بغداد، فاضل كتبی و ابوعمرو شطوی و ابوحامد اسفرائنی شافعی قاضی عبد الجبار معتزلی و غیرهم از دانشمندان بزرگی بودند كه اغلب اوقات مفید با آنها در بحث امامت و اصول عقائد به گفتگو می پرداخت و آنها را ملزم و محكوم می¬ساخت.
    داستان مناظرات آنها بسیار شیرین و خواندنی است. سید مرتضی كه بزرگترین شاگرد شیخ مفید است آنها را در كتابی جمع نموده كه از جمله یك داستان آن را برای نمونه می آوریم:
    در كتاب "مجموعه ورّام" می نویسد: "مفید در اصل از "عكبرا"واسط شهركی بین بغداد و سامراء. امروز در ناحیه دهكده دُجیل واقع در سه یا چهار فرسخی بغداد، و عكبرا در همین مسیر واقع در ده فرسخی بغداد بوده است. (نگاه كنید به نمراصد الاطلاع" در لفظ "واسط" و "عكبرا) است، در ایام كودكی همراه پدرش به بغداد آمد و نزد ابوعبدالله معروف به "جعل" به تحصیل پرداخت. سپس به مجلس "ابویاسر" كه در دروازه خراسان تدریس می كرد حضور یافت. چون ابو یاسر از عهده بحث و پرسشهای او درمانده شده او را به "علی بن عیسی رمّانی" كه از بزرگان علمای كلام بود ارجاع داد و گفت چرا به نزد او نمی روی تا از او استفاده كنی؟ مفید گفت او را نمی شناسم و كسی ندارم مرا به او معرفی كند. ابویاسر یكی از شاگردان خود را همراه او كرد و نزد رمانی فرستاد چون مجلس رمانی از فضلا و دانشمندان پر بود، مفید در صف آخر نشست و به تدریج كه مجلس خلوت شد نزدیكتر رفت. در آن اثناء مردی از اهل بصره آمد و از رمانی پرسید چه می فرمایید در باره حدیث غدیر (كه به عقیده شیعه پیغمبر اكرم (ص) امیرمؤمنان (ع) را جانشین بلافصل خود گردانید" و داستان غار (كه به اعتقاد اهل سنت دلیل برخلافت ابوبكر است)؟ رمانی گفت داستان غار درایت ( یعنی امری مسلم و معقول) است و حدیث غدیر روایت و منقول می باشد، و آنچه از درایت و امر مسلم استفاده می شود از روایت مستفاد نمی گردد. مرد بصری سكوت كرد و برخاست و از مجلس بیرون رفت.
    در این موقع مفید خود را به رمانی نزدیك گردانید و گفت: سوال دارم. رمانی گفت: بگو! شیخ مفید گفت: چه می فرمایید درباره كسی كه بر امام عادل خروج كند و با وی جنگ نماید؟ رمانی گفت: او كافر است، بعد گفت: نه فاسق است. شیخ مفید پرسید: راجع به امامت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام چه می گویید؟ رمانی گفت: او امام است. مفید گفت: درباره طلحه و زبیر( دو آتش افروز جنگ جمل بر ضد امیرالمؤمنین بودند) چه می فرمایید؟ رمانی گفت: آنها از این عمل توبه كردند. شیخ مفید گفت: جناب استاد!
    داستان جنگ جمل درایت و امر مسلمی است و توبه كردن طلحه و زبیر روایت می باشد!!رمانی كه متوجه موضوع شد گفت: مگر موقعی كه آن مرد بصری از من سئوال كرد تو حاضر بودی؟ شیخ مفید گفت: آری: رمانی گفت: این سخن به جای آنچه من گفتم! اشكال تو وارد است!! آنگاه پرسید: تو كیستی و نزد كدام یك از علمای این شهر درس می خوانی؟ مفید گفت: نزد شیخ ابوعبدالله جعل. رمانی گفت: بنشین تا من مراجعت كنم. سپس برخاست و به درون خانه رفت و پس از لحظه ای برگشت و نامه ای سربسته به وی داد گفت: این را به استاد خود بده. مفید نامه را آورد و به استادش تسلیم كرد. استاد نامه را گشود و شروع به قرائت آن كرد و طی مطالعه آن به خنده افتاد. پس از قرائت نامه گفت: رمانی ماجرائی را كه میان تو و او در مجلس وی روی داده نوشته و سفارش تو را نموده و تو را ملقب به "مفید" كرده است. البته از ابن شهر آشوب مازندرانی نقل شده كه لقب "مفید" را حضرت امام زمان(ع) به مفید داده اند. ممكن است چنین بوده و شیخ بزرگوار به این لقب شهرت داشته، و رمانی و قاضی عبدالجبار این لقب را برای او تأیید كرده اند.
    البته مناظرات شیخ مفید و آزادی نسبی كه شیعه در زمان آل بویه یافتند، چندان هم پایدار نماند. زیرا بعد از عضدالدوله - حتی در زمان خود وی - به واسطه درگیریهای شیعه و سنی چند بار شیخ مفید دستگیر و تبعید شد. از جمله به گفته ابن اثیر در سال 393 هـ كه بهاء الدوله دیلمی پسر عضدالدوله، الطائع لله خلیفه عباسی را از خلافت خلع كرد، بغداد سر به شورش برداشت. بهاء الدوله نیز سرلشكر خود را به بغداد فرستاد و او سنی و شیعه را از اظهار مذهب خود منع كرد، و شیخ مفید را تبعید نمود.
    و باز ابن اثیر می نویسد: در سال 409 ه سلطان الدوله پسر بهاء الدوله، ابن سهلان را به حكومت بغداد منصوب داشت، و چون او وارد بغداد شد، ابوعبدالله بن نعمان فقیه شیعه را تبعید كرد.
    این تبعیدها و دستگیری ها گاهی عمدی بود كه از ناحیه سلطان یا حكمران او انجام می گرفت، و زمانی به خاطر فرو نشاندن نزاع بین دو فرقه و جلوگیری از هجوم اكثریت سنی بر ضد اقلیت شیعه در محله "كرخ" بغداد - محل اقامت شیخ مفید - روی می داده است
    دانشمندان نامدار بسیاری زیستند ولی هیچکدام به اندازه شیخ مفید مورد توجه خاص حضرت بقیه الله الاعظم قرار نگرفتند و سر این مطلب را در تلاش های پیگیر شیخ برای احیای امر اهل بیت بخصوص اقامه عزاداری برای سید الشهداء باید جستجو کرد.
    از مرحوم شیخ آثار متعددی بجا مانده است گرچه آثار شیخ بیش از این¬ها بوده است. شیخ نجاشی که از شاگردان اوست در کتاب رجال خود ۱۷۱ اثر او را نام برده‌ است.برخی از آثار او عبارت‌اند از:
    علم کلام و عقاید
    • اوائل المقالات
    • شرح عقاید صدوق
    • اجوبه المسائل السرویه
    • نکت الاعتقادیه
    فقه
    • المقنعه
    • الاعلام
    • المسائل الصاغانیه
    • جوابات اهل الموصل فی العدد الرویه
    • جواب اهل الرقه فی الاهله و العدد
    اخلاق اسلامی و حدیث
    • الامالی
    غیبت
    • الفصول العشره فی الغیبه
    • الجوابات فی الخروج المهدی(عج)
    دیگر
    • الفرائض
    • الکلام فی دلائل القرآن
    • وجوه اعجاز القرآن
    • النصرة فی‏ فضل القرآن
    • البیان فی تالیف القرآن
    • الافصاح
    • الایضاح
    • الارکان
    الارشاد العیون
    اینک متن نامه¬های حضرت صاحب¬الزمان را به شیخ¬مفید تقدیم حضور می¬کنیم که توصیه می¬شود با دقت مطالعه شود. جملات پر مهر امام زمان به شیخ و توصیه¬های حضرت به شیعیان و ده ها نکته قابل توجه دیگر، نیازمند تدبر و دقت نظر است تا در میان انسان راه را از چاه باز شناسد و روش صحیح تقرب را پیدا نماید.







    در مجموع سر عظمت شیخ را باید در درون این نامه جستجو کرد آنجا که حضرت خطاب به او می فرمایند:
    سلام خداوند بر تو ای کسی که در دوستی ما به زیور اخلاص آراسته‌ای و در اعتقاد و ایمان به ما دارای امتیاز مخصوص هستی.
    و در نامه دوم می خوانیم:
    اما بعد! درود بر تو ای دوست پراخلاص در دین خدا. ای آن كه در محبت و ایمان به خاندان وحی و رسالت به اوج آگاهی و یقین پر كشیده‎ای!
    و در نامه سوم چنین آمده است:
    درود خدا بر تو ای یاری رسان حق! و آن كه با گفتار راستین و شایسته، مردم را بسوی حق فرا می‎خوانی! در جریان باش كه بخاطر كارهای سازنده و شایسته‎ات نزد ما مقرب هستی و خداوند به مهر و لطف خود، تو را به انجام و تدبیر این كارهای شایسته توفیق ارزانی داشته است.
    بنا بر این مرحوم شیخ، بخاطر ایمان استوار، دوستی اهل بیت، اخلاص و تلاش شایسته و راستین در جهت دعوت مردم به حق، از برگزیدگان قرار می¬گیرد.



    نامه اول امام زمان به شیخ مفید:

    نامه‌ای به برادر با ایمان و دوست رشید ما، ابوعبدالله محمد بن نعمان - شیخ مفید - که خداوند عزت وی را مستدام بدارد.
    سلام خداوند بر تو ای کسی که در دوستی ما به زیور اخلاص آراسته‌ای و در اعتقاد و ایمان به ما دارای امتیاز مخصوص هستی.
    ما در مورد نعمت وجود تو خداوند یکتا را سپاسگزاریم، و از پیشگاه مقدس خداوندی استدعا می‌کنیم که بر سید و مولای حضرت محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) و خاندان او درود و صلوات پیاپی و بی‌نهایت خویش را نازل فرماید.
    از آنجا که در راه یاری حق و بیان سخنان و نصایح ما صادقانه کوشیدی، خداوند این افتخار را به شما ارزانی داشته و به ما اجازه فرموده است که با شما مکاتبه کنیم.
    شما مکلف هستید که اوامر و دستورات ما را به دوستان ما برسانی، خداوند عزت و توفیق اطاعتش را به آنان مرحمت فرماید و مهمات آنان را کفایت کرده، در پناه لطف خویش محفوظشان دارد.
    با یاری خداوند متعال در مقابل دشمنان ما که از دین خداوند روی برگردانده‌اند بر اساس تذکرات، استقامت کن و با خواست الهی دستورات ما را به آنان که از تو می‌پذیرند و گفتار ما موجب آرامش آنها می‌باشد، ابلاغ کن. با این که بر اساس فرمان خداوند بزرگ و صلاح واقعی آنها ما و شیعیان‌مان تا زمانی که حکومت در اختیار ستمگران است در نقطه‌ای دور و پنهان از دیده‌ها بسر می‌بریم، ولی از تمام حوادث و ماجراهایی که بر شما می‌گذرد کاملاً مطلع هستیم و هیچ چیزی از اخبار شما بر ما پوشیده نیست. از خطاها و گناهانی که بندگان صالح خداوند از آنها دوری می‌کردند ولی اکثر شما مرتکب شدید باخبریم.
    اگر عنایات و توجهات ما نبود، مصائب و حوادث زندگی شما را در بر می‌گرفت و دشمنان شما را از بین می‌بردند.
    از عهدشکنی‎ها و پشت‌ سر گذاشتن عهد و پیمان‎ها با اطلاعیم( که همین عوامل موجب بدبختی و دوری شما از حریم ولایت شده است). گویی اینها از لغزش‎های خود خبر ندارند، با همه گناهان، ما هرگز امور شما را مهمل نگذاشته، شما را فراموش نمی‌کنیم و اگر عنایات و توجهات ما نبود، مصائب و حوادث زندگی شما را در بر می‌گرفت و دشمنان شما را از بین می‌بردند.
    پس، از خداوند بترسید و تقوا پیشه کنید و به خاندان رسالت مدد رسانید.
    در برابر فتنه‌هایی که پیش می‌آید و البته عده‌ای در این آزمایش و برخورد با فتنه‌ها هلاک می‌شوند، مقاومت کنید و البته همه اینها از نشانه‌های حرکت و قیام ما هست. اوامر و نواهی ما را متروک نگذارید و بدانید که علی‌رغم کراهت و ناخشنودی کفار و مشرکان، خداوند نور خود را تمام خواهد کرد.
    تقیه را از دست ندهید... من ولی خدا هستم، سعادت پویندگان راه حق را تضمین می‌کنم.
    ... پس سعی کنید اعمال شما طوری باشد که شما را به ما نزدیک سازد و از گناهانی که موجب نارضایتی ما را فراهم نماید بترسید و دوری کنید.
    امر قیام ما با اجازه خداوند به طور ناگهانی انجام خواهد شد و دیگر در آن هنگام توبه فایده‌ای ندارد و سودی نبخشد.
    عدم التزام به دستورات ما، موجب می‌شود که بدون توبه از دنیا بروند و دیگر ندامت و پشیمانی نفعی نخواهد داشت.
    ای شیخ مفید! خداوند شما را با الهامات غیبی خود ارشاد و توفیقات خویش را در سایه رحمت بی‌پایانش نصیب ما فرماید.(1)

    نامه دوم امام زمان به شیخ مفید:
    اما بعد! درود بر تو ای دوست پراخلاص در دین خدا!
    ای آن كه در محبت و ایمان به خاندان وحی و رسالت به اوج آگاهی و یقین پر كشیده‎ای!
    من نجات آن كسی را تضمین می‎كنم كه در آن فتنه برای خود، موقعیت و جایگاهی نجوید و در انتقاد و عیبجویی از آن به راهی خداپسندانه گام سپارد.
    ما در نامه خویش به سوی تو، آفریدگار بی همتایی را كه جز او خدایی نیست، سپاس گفته و از بارگاه او بر سرور و سالار و پیام آورمان محمد(صلی الله علیه و آله) و خاندان گرانقدر و پاك او درود و رحمت جاودانه می‎طلبیم.
    و به تو كه خداوند برای یاری حق توفیقت ارزانی داشته، پاداشت را بخاطر سخنان جاودانه‎ای كه با صداقت از جانب ما می‎گویی، كامل و افزون سازد! اعلام می‎داریم كه به ما (از جانب آفریدگار هستی) اجازه داده شده است كه تو را به افتخار دریافت نامه و پیام كتبی مفتخر ساخته و تو را مسئول سازیم كه آنچه را به تو می‎نگاریم، همه را به دوستان راستین ما كه در قلمرو پیام رسانیت هستند، برسانی.
    به آن دوستان و شیفتگانی كه خداوند به بركت فرمانبرداری از حق، گرامیشان بدارد و در پرتو حراست و عنایت خود به آنان، كارهایشان را كفایت و مشكلاتشان را مرتفع سازد.
    از این رو به آنچه یادآوری كردیم، آگاه باش كه خداوند با یاریش تو را در برابر دشمنانش كه از مرزهای دین او بیرون رفته‎اند، تأیید فرماید و نیز در كار بزرگ رسانیدن آنچه كه به خواست خداوند بر تو یادآوری و ترسیم خواهیم نمود به كسانی كه بدانها اطمینان و اعتماد داری، عمل نما!
    گرچه، ما اینك آنچه خداوند (بر اساس حكمت خویش) برای ما و پیروان با ایمانمان، صلاح اندیشیده است، تا هنگامی كه حكومت دنیا در دست فاسقان و استبدادگران است، در مكانی دور از قلمرو بیدادگران سكونت گزیده‎ایم، اما بر اوضاع و اخبار شما و جامعه شما به خوبی آگاهیم.
    چیزی از رخدادهای زندگی شما بر ما پوشیده نمی‎ماند و شرایط غمبار و دردناكی كه شما بدان گرفتار آمده‎اید، آنگونه كه هست برای ما شناخته شده است؛ از آن زمانی كه بسیاری از شما به راه و رسم ناپسندی كه پیشینیان شایسته كردارتان از آن دوری می‎گزیدند، روی آورده و پیمان فطرت را، به گونه‎ای پشت سر انداختید كه گویی هرگز بدان آگاه نیستید ... .
    شما باید با همه وجود و امكانات به كارهایی بپردازید كه او را به دوستی ما نزدیك می‎سازد و از كارهایی كه ناخوشایند و موجب خشم و ناراحتی ما می‎گردد، به شدت دوری جویید، چرا كه فرمان مرگ بطور ناگهانی فرا می‎رسد، در شرایطی كه بازگشت و توبه سودی نبخشیده و پشیمانی از گناه و زشتكاری، او را از كیفر عادلانه ما، رهایی نخواهد داد.
    وآنگاه (به كیفر گناهان) به این شرایط غمبار و خفت انگیز گرفتار گشتید.
    ما از سرپرستی و رسیدگی به امور شما كوتاهی نورزیده و یاد شما را از صفحه خاطر خویش نزدوده‎ایم؛ كه اگر جز این بود، موج سختی‎ها بر شما فرود می‎آمد و دشمنان بدخواه و كینه‎توز، شما را ریشه كن می‎ساختند.
    پس پروای خداوند را پیشه سازید و از ( اهداف بلند آسمانی ) ما پشتیبانی كنید تا شما را از فتنه‎ای كه به سویتان روی آورده است و شما اینك در لبه پرتگاه آن قرار گرفته‎اید نجات بخشیم. از نگون بختی و فتنه‎ای كه هر كس مرگش فرا رسیده باشد در آن نابود می‎گردد و آن كس كه به آرزوی خویش رسیده باشد، از آن دور می‎ماند، و آن فتنه، نشانه‎ای از نشانه‎های نزدیك شدن جنبش ماست و پخش نمودن خبر آن به دستور ما، به وسیله شماست.
    خداوند نور خود را، گرچه شرك گرایان را، خوش نیاید، كامل خواهد گردانید. از برافروختن و شعله‎ور ساختن آتش پرشراره جاهلیت كه گروه‎های اموی مسلك، آن را برافروخته و گروه هدایت یافتگان را بوسیله آن می‎ترسانند، به سپر دفاعی «تقیه» پناه برده و بدان چنگ زنید! من نجات آن كسی را تضمین می‎كنم كه در آن فتنه برای خود، موقعیت و جایگاهی نجوید و در انتقاد و عیبجویی از آن به راهی خداپسندانه گام سپارد.
    از رویدادی كه به هنگامه فرارسیدن جمادی الاول امسال روی خواهد داد، عبرت آموزید و از خواب گرانی كه شما را ربوده است، برای رخداد سهمگین از آن بیدار شوید. بزودی نشانه‎ای روشن از آسمان و نشانه‎ای روشن از زمین پدیدار خواهد گشت.
    در شرق عالم رویدادهای اندوهبار و دلهره آور رخ خواهد گشود و آنگاه گروه‎هایی كه از اسلام بیرون رفته‎اند، بر عراق سلطه خواهند یافت. بر اثر سیاست ناهنجار آنان، مردم دچار تنگی معیشت و روزی می‎شوند و پس از مدتی بر اثر نابودی استبدادگری بدكار، رنج‎ها و دردها برطرف خواهد شد و آنگاه پرواپیشگان درست اندیش و شایسته كردار، از نابودی او شادمان خواهند شد.
    ما ناظر نیایش(عارفانه و راز و نیاز پرشور و پراخلاص) تو با خدا بودیم و از خدای جهان آفرین برآورده شدن آن(خواسته‎ات) را خواستیم.
    مردمی كه از نقاط مختلف كره زمین به زیارت خانه خدا می‎روند، هرچه بخواهند در دسترس آنان قرار خواهد گرفت و ما در آسان ساختن سفر حج آنان مطابق دلخواهشان نقش و موقعیت ویژه‎ای خواهیم داشت كه در پرتو نظم و تدبیر و انسجام، آشكار می‎گردد.
    از این رو هر یك از شما باید با همه وجود و امكانات به كارهایی بپردازید كه او را به دوستی ما نزدیك می‎سازد و از كارهایی كه ناخوشایند و موجب خشم و ناراحتی ما می‎گردد، به شدت دوری جویید، چرا كه فرمان مرگ بطور ناگهانی فرا می‎رسد، در شرایطی كه بازگشت و توبه سودی نبخشیده و پشیمانی از گناه و زشتكاری، او را از كیفر عادلانه ما، رهایی نخواهد داد.
    خداوند، راه رشد و رستگاری را به شماها الهام بخشد و وسایل پیروزی به مهر و لطف خویش، برایتان فراهم آورد هان ای برادر پر مهر و پر اخلاق و با صفای در محبت! و ای یار و یاور با وفای ما!
    این نامه ما بسوی توست، خداوند به چشم بیداریش كه هرگز آن را خواب نمی‎گیرد، تو را حفظ كند، این نامه را نگهدار و آنچه را برایت نگاشته‎ایم به كسی نشان مده و هیچ كسی را از محتوای آن آگاه مساز و آنچه در این نامه است تنها به افراد مورد اعتماد خویش بازگو و به خواست خداوند پیروان ما را به عملكرد بر طبق محتوای آن، سفارش كن و درود خدا بر محمد و خاندان پاك و پاكیزه‎اش باد!
    نامه سوم امام زمان به شیخ مفید:
    درود خدا بر تو ای یاری رسان حق! و آن كه با گفتار راستین و شایسته، مردم را بسوی حق فرا می‎خوانی!
    در جریان باش كه بخاطر كارهای سازنده و شایسته‎ات نزد ما مقرب هستی و خداوند به مهر و لطف خود، تو را به انجام و تدبیر این كارهای شایسته توفیق ارزانی داشته است.
    ما در نامه خویش به سوی تو، خدای جهان آفرین را كه خدایی جز او نیست (و) خدای ما و خدای نیاكان (گرانقدر) ما است، سپاس می‎گذاریم و از بارگاه با عظمتش بر سرور و سالارمان محمد(صلی الله علیه و آله) آخرین پیام آور خدا و خاندان پاك و مطهرش، درودی جاودانه می‎طلبیم.
    و بعد! دوست راه یافته به حقیقت! خداوند بدان وسیله‎ای كه به سبب دوستان ویژه خود، به تو ارزانی داشته است، وجودت را حفظ و تو را از نیرنگ دشمنانش حراست فرماید.
    ما ناظر نیایش(عارفانه و راز و نیاز پرشور و پراخلاص) تو با خدا بودیم و از خدای جهان آفرین برآورده شدن آن(خواسته‎ات) را خواستیم.
    ما اینك در قرارگاه خویش، در مكانی ناشناخته بر فراز قله‎ای سر به آسمان كشیده، اقامت گزیده‎ایم كه به تازگی به خاطر عناصری بیداد پیشه و بی ایمان، بناگزیر از منطقه‎ای پر دار و درخت بدین جا آمده‎ایم و بزودی از اینجا نیز به دشتی گسترده كه چندان از آبادی به دور نیست، فرود خواهیم آمد و از وضعیت و شرایط آینده خویش تو را آگاه خواهیم ساخت تا بدان وسیله در جریان باشی كه بخاطر كارهای سازنده و شایسته‎ات نزد ما مقرب هستی و خداوند به مهر و لطف خود، تو را به انجام و تدبیر این كارهای شایسته توفیق ارزانی داشته است.
    از این رو تو - كه خدای جهان آفرین با چشم عنایتش كه هرگز آن را خواب نمی‎گیرد، وجودت را حفظ كند - باید در برابر فتنه‎ای كه جان آنان را كه آن را در دل‎هایشان كشته‎اند، به نابودی خواهد افكند، باید بایستی! و باید باطل گرایان بداندیش را بترسانی! چرا كه از سركوبی آنان، ایمان آوردگان، شادمان و جنایتكاران، اندوه زده خواهند شد.
    هان ای دوست پراخلاص كه همواره در راه ما بر ضد بیدادگران در سنگر جهاد و پیكاری! خداوند همانسان كه دوستان شایسته‎كردار پیشین ما را تأیید فرمود، تو را نیز تأیید نماید! ما به تو اطمینان می‎دهیم كه هر كس از برادران دینی‎ات، پروای پروردگارش را پیشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حق برساند، در فتنه نابود كننده و گرفتاری‎های تیره و تار و گمراهگرانه، در امان خواهد بود.
    و نشانه حركت و جنبش ما از این خانه‎نشینی و كناره‎گیری، رخداد مهمی است كه در سرزمین وحی و رسالت، مكه معظمه، از سوی پلیدان نفاق پیشه و نكوهیده، رخ خواهد داد، از جانب عنصری سفاك كه ریختن خون‎های محترم را حلال شمرده و به نیرنگ خویش، آهنگ جان ایمان آوردگان خواهد كرد، اما به هدف ستمبار و تجاوزكارانه خویش دست نخواهد یافت، چرا كه ما پشت سر توحیدگرایان شایسته‎كردار، بوسیله نیایش و راز و نیازی كه از فرمانروای آسمان و زمین پوشیده نمی‎ماند، آنان را حفاظت و نگهداری خواهیم كرد.
    بنابراین قلب‎های دوستان ما به دعای ما به بارگاه خدا، آرامش و اطمینان یابد و آسوده خاطر باشند كه خداوند آنان را بسنده است و گرچه درگیری‎های هراس‎انگیزی، آنان را به دلهره می‎افكند، اما از گزند آن عنصر تبهكار در امان خواهند بود و سرانجام، كار با دست توانا و ساخت تدبیر نیكوی خدا - تا هنگامی كه پیروان ما از گناهان دوری گزینند - شایسته و نیكو خواهد بود.
    هان ای دوست پراخلاص كه همواره در راه ما بر ضد بیدادگران در سنگر جهاد و پیكاری! خداوند همانسان كه دوستان شایسته‎كردار پیشین ما را تأیید فرمود، تو را نیز تأیید نماید! ما به تو اطمینان می‎دهیم كه هر كس از برادران دینی‎ات، پروای پروردگارش را پیشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حق برساند، در فتنه نابود كننده و گرفتاری‎های تیره و تار و گمراهگرانه، در امان خواهد بود و هر آن كس كه در دادن نعمت‎هایی كه خداوند به او ارزانی داشته، به كسانی كه دستور رسیدگی به آنان را داده است، بخل ورزد، چنین كسی در این جهاد و سرای دیگر، بازنده و زیانكار خواهد بود.
    دوست واقعی! اكر پیروان ما - كه خدای آنان را در فرمانبرداری خویش توفیق ارزانی بدارد - براستی در راه وفای به عهد و پیمانی كه بر دوش دارند، همدل و یكصدا بودند، هرگز خجستگی دیدار ما از آنان به تأخیر نمی‎افتاد و سعادت دیدار ما، دیداری بر اساس عرفان و اخلاص از آنان نسبت به ما، زودتر روزی آنان می‎گشت.
    از این رو (باید بدانند كه) جز برخی رفتار ناشایسته آنان كه ناخوشایند ما است و آن عملكرد را زیبنده اینان نمی‎دانیم، عامل دیگری ما را از آنان دور نمی‎دارد.
    خداوند ما را در یاری بسنده و نیك، كارساز است و درود او بر سالار و هشدار دهنده ما محمد(صلی الله علیه و آله) و خاندان پاكش باد!
    --------------------------------------------------------------------------------
    پی‎نوشت‎:
    1- احتجاج ج 2، ص 597، بحارالانوار، ج 3، ص 175.
    سردبیر - جعفر فاضل

    
    تاریخ: 15 تیر 1395
       

    مروارید عفاف

    بسم الله الرحمن الرحيم


    فهرست موضوعات
    ارزش عفاف
    عفاف و موارد آن
    عفاف در زبان
    عفاف در شكم.
    عفاف در شهوت و دامن
    عفاف در درخواست
    عفاف در مال
    عفاف در بدن
    عفاف ريشه حجاب
    حد پوشش در اسلام
    مفهوم حجاب در اسلام
    چرا بايد حجاب داشته باشيم؟
    بى حجابى خلاف قانون اسلام
    بى حجابى خلاف قانون جامعه اسلامى
    بى حجابى خلاف قانون دانشگاه
    نيازى به آرايش براى مرد و زن جوان نيست.
    بى حجابى باعث فساد در جامعه
    آثار سوء بى حجابى در زندگى
    بى حجابى نوع كمك در وقوع گناه
    اشكالى در باره حجاب و جواب آن
    طرح يك مسئله شرعى در باره وجه و كفين
    آثار سوء بى حجابى در روح
    بى حجابى باعث بد آموزى و اشاعه گناه
    بى حجاب مربى خوبى نيست
    بى حجاب همسر خوبى نيست
    بى حجابى خلاف حجب و حياء
    حياى حمق و حياى عقل
    بعضى از آثار مثبت حياء
    حجاب و ركود فعاليت
    حجاب و افزايش التهاب‏ها
    بى حجاب و عادى شدن
    احكام نگاه كردن
    حجاب و سركوب غرايز
    حجاب و تساوى حقوق
    حجاب و راحتى و زيبا نمايى
    حجاب و خشنودى خداوند
    حجاب و نورانيت
    حجاب و حياء
    حجاب و حفظ آبرو
    حجاب و وقار
    حجاب و شخصيت انسانى
    حجاب و شخصيت جنسى
    حجاب و موقعيت‏هاى معنوى
    حجاب و سعادت اخروى
    فهرست منابع


    ...................................................................................


    ارزش عفاف
    يكى از صفات اخلاقى بسيار پسنديده كه دين اسلام به آن اهميت بسيار داده است، عفاف است. عفّت چنانچه در کتاب قاموس آمده است از «كَفَّ – بازداشتن» مى‏آيد[عف عفا عفافا عفافة]. بنا بر اين عفيف كسى است كه خود را از چيزهاى زشت و ناشايست باز ‏دارد. در ارزش و اهميت عفاف، همين بس كه حضرت امير المؤمنين‏عليه السلام فرمودند:بالاترين عبادت عفاف است..
    امام صادق فرمودند از انسان‏هاى پست دورى كنيد و بدانيد كه شيعيان حضرت امير المؤمنين تنها كسانى هستند كه هم عفاف در شكم و هم در دامن داشته باشند و تلاش آنان در عبادت زياد باشد و براى خالق خود كار كنند و اميد ثواب از او داشته و از عقاب او بترسند.
    از محتوای کلام امام، بخوبی می¬توان استفاده کرد که انسان¬ها به دو بخش کلی تقسیم¬پذیرند؛ انسان¬های پست و انسان¬های عفیف. به سخن دیگر فقدان عفّت مساوی است با پستی. به نظر می رسد برای فهم بهتر این مطلب، باید به عفاف و موارد آن اشاره گردد. اگر چه در اخبار، عفاف - بخاطر اهمیتش - در خصوص دامن و شکم بیشتر مطرح شده است است ولی باید دانست که گستره عفاف شامل موارد دیگری نیز می¬شود.

    عفاف و موارد آن
     عفاف در زبان
    عفاف در زبان، آن است كه كلمات زشت و ركيك به زبان جارى نشود. فقهای اسلام نام بردن از چیزی¬های که ذکرش نزد مردم قبیح است را حرام اعلام نموده¬اند و اما بیزاری جستن از دشمن، گرچه به جهت بیشماری لازم است ولی در غا لب نفرین و سب قرار گرفته است نه فحش.
     عفاف در شكم.
    عفاف در شكم خود سه مورد دارد.
    1- عفاف در خوردن حرام
    دوری نکردن از غذای حرام آثار مخرب بسیاری دارد حتى يك لقمه حرام مانع از اجابت دعا تا چهل روز می شود . رسول خداصلى الله عليه وآله در پاسخ شخصی که پرسيد چه كنم دعايم مستجاب شود فرمودند: بايد غذاى حلال بخورى و حرام وارد شكمت نشود
    2 - عفاف از پر خورى
    خدا زياد خورى را دشمن دارد . پرخورى باعث قساوت قلب و هيجان شهوت است و از اين روست كه نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند: پر¬خورى شوم است و امام صادق‏ عليه¬السلام آن را مکروه اعلام نمودند .
    3 - عفاف در خوردن بيش از حد در منزل ديگران
    در روايت است كه در خانه مردم سه چيز را نگه داريد: يكى زبان و ديگر چشم و شكم را؛ يعنى بيش از حد متعارف نخوريد.
     عفاف در شهوت و دامن
    عفاف در دامن، پاك نگه داشتن دامن از ناپاكى و گناه است. در روايت است انسان عفيف در بهشت، ملكى بزرگوار خواهد بود .
    شخصى كه مرتكب زنا شود، روحِ ايمان از او خارج مى‏شود و در قيامت، حتى بدبو¬تر از مردار، محشور مى‏شود . رسول خداصلى الله عليه وآله فرمودند: كسى كه با زن نامحرمى دست بدهد خشم خدا را براى خود خريده است
     عفاف در درخواست
    قرآن كريم ، درخواست نكردن را از روى عفاف دانسته و آن را صفت مؤمنين شمرده است.
    امام صادق‏عليه السلام فرمودند خدا رحمت كند كسى كه عفاف داشته باشد و از ديگران گدائى نكند كه درخواست، او را در دنيا خوار مى‏كند و مردم هم نمى‏توانند او را بى نياز كنند
    عفاف از سوى انسان فقير، بسيار زيبا است و باعث حفظ آبروى اوست. در روايات، عفاف زينت فقیر معرفى شده است


     عفاف در مال
    عفاف در مال اين است كه از ثروتهاى حرام كه معمولا از معاملات حرام و ربا حاصل مى‏شود و وسائل حرام مثل آلات موسيقى و قمار، پرهيز كند. رسول مقدس اسلام فرمودند: كسى كه از حرام‏هاى خدا عفاف ورزد او شخص عابدى خواهد بود
    عفاف در مال شامل، تكثّر در مال نيز هست. زيرا غالبا جمع مال و ثروت و لو از حلال باشد، به طغيان و سركشى و يا به غفلت از آخرت مى‏انجامد. ولى اين نوع از عفاف، مستحب است.
     عفاف در بدن
    عفاف در بدن، بصورت پوشش نمود پيدا مى‏كند. ساختار عفاف را باید در درون افراد جستجو کرد هر انسانی - چه مرد و چه زن - با این حس متولد شده و زندگی می¬کند و به همین خاطر است که همه مردم دنیا تاحدی خود را از دیگران می¬پوشانند.
    تاکنون مسئله حجاب از زوایای مختلفی مورد توجه قرار گرفته است ولی به نظر می¬رسد به بُعد ریشه¬ای آن کم توجهی شده است این در حالی است که مفهوم و نتایج حجاب، تنها با توجه به ریشه، قابل بررسی دقیق است.
    ریشه حجاب بر اساس قرآن کریم عفاف است به همین خاطر است که در دین، حجاب به عنوانِ عفاف مطرح است نه لباس.
    در قرآن¬کریم از زن¬های جوان خواسته شده است که حجاب را بطور کامل رعایت کنند ولی نسبت به زن¬های پیری که به آنها میلی نیست تخفیف داده شده است. ولی در عین حال به آنها هم توصیه شده است که عفاف بورزند و پوشش کامل را رعایت کنند. . بنا بر اين خداوند از حجاب اسلامى به عنوان مصداقى از مصاديق عفاف نام برده است.
    باید نگاه ما به مسئله پوشش نگاه به عفاف باشد نه لباس. لباس قابل تعویض و یا تغییر است ولی صرف¬نظر کردن از عفاف، پستی است و قابل توجیه نیست. هر پوشش عفافی، لباس است ولی هر لباسی مصداق عفاف نیست.
    عفاف ريشه حجاب
    عفاف يك حالت درونى و در واقع يك پوشش درونى است. اين عفاف در همه افراد بشر ديده مى‏شود و در ذات همه نهاده شده است. لذا همه مردم دنيا بنحوى پوشش دارند. بنا بر اين بحث پوشش بدن از ديگران، نياز به استدلال خاصى ندارد ولى در مقدار اين پوشش اختلاف نظر ديده مى‏شود. و ريشه اين اختلاف، گاه در نوع تربيت اجتماعى است كه جلو نداى عفاف را مى‏گيرد و گاه در نفس سركش است.
    تا¬كنون مشخص شد كه از نظر اسلام حجاب ريشه در عفاف و عفاف نيز ريشه در حياى نهفته در ضمير انسان دارد. ولى متأسفانه مخالفان حجابِ زن، سعى كرده‏اند كه جريانات ظالمانه و يا جاهلانه‏اى را علت پيدايش حجاب ذكر كنند تا به اين نتيجه نزديك شوند كه خود حجاب نيز عملى جاهلانه و يا ظالمانه است. بعضى براى حجاب ريشه اجتماعى مانند ميل به رياضت و رهبانيت و بعضى ريشه اقتصادى مانند پدر شاهى و تسلط مرد بر زن و استثمار نيروى زن در جهت منافع اقتصادى مرد و بعضى ريشه اخلاقى مانند حسادت و خود خواهى مردها ذكر كرده‏اند. ولى واقعيت مطلب اين است كه ريشه اين پديده را بايد در يك تدبير ماهرانه غريزى خود زن جستجوى كرد. عفاف، ستر، حياء و پوشش تدبيرى است كه خود زن با يك نوع الهام براى گرانبها كردن خود و حفظ موقعيت خود در برابر مرد به كار برده است. و اما حجاب اسلامى كه دايره آن از حجاب بشرى قدرى وسيع‏تر است، ريشه در قرآن كريم و دستور خدا دارد؛ نه در ميل به رياضت و نه در حسادت و خود خواهى مردانه و نه پدرشاهى.

    حد پوشش در اسلام
    دين اسلام، مقدار پوشش لازم براى مرد و زن را مشخص كرده است. لازم به تذكر است كه اصل مسئله پوشش بر اساس عفاف است ولى مقدار آن تنها متكى به مسئله عفاف نيست. زيرا حكمتهاى ديگرى چون مصونيت و حفظ جامعه از گناه و ... در آن لحاظ شده است. در نزد بيشتر فقهاء، زنان بايد تمام بدن را بجز دستها تا مچ و گردى صورت، از نامحرم بپوشانند . البته پوشاندن دست و صورت نيز خود نشان عفاف بيشتر و نشان تقواى بيشتر است و امر پسنديده و مباركى است
    واضح است مقدار پوشش براى مردها در حد زنان نيست و اين بخاطر اهميتى است كه به آنان داده شده است. چرا كه خداوند در قرآن زن را زينت معرفى كرده است نه مرد را. و زينت چون مورد توجه است نياز به حراست دارد. لذا حجاب زنان يعنى حراست از زينت تا از گزند غارتگران محفوظ بماند و هم حراست جامعه از نگاه خائنانه است چرا كه اين نوع نگاه موجب هيجان شهوت و در نهايت گناه و معصيت مى‏شود.
    از این رو، خدا در زن نه برابر مرد حیاء گذاشته است (آدرس) تا بدین وسیله رعایت عفاف بر زنان هموار باشد تا ا¬ز آسیب¬های بی¬حجابی هم زن و هم جامعه مصون باشند. گوهر گرانبهایی چون زن وقتى در صندوق الهى حجاب قرار داشته باشد از دستبرد دزدان و غارتگران و آلودگان به لجن معصيت و گناه در امان خواهد بود. لذا حجاب، مصونيت است و نشان حیاء و ارزشمندی است.
    گزارش شده است که در زمان پیامبر، افرادی در تاریکی شب مزاحم زنان می¬شدند. جبرئیل این آیات را آورد: اى نبى به زنانت و دخترانت و زنهاى با ایمان بگو خود را با جلباب (پارچه ای که سراسر بدن را می¬پوشاند) بپوشانند كه اين امر باعث مى‏شود كه نامحرمان مزاحم آنان نشوند. زيرا آنان با حجاب، به آزاده بودن و يا به تقوا و صلاح شناخته مى‏شوند، لذا مورد اذيت قرار نمى‏گيرند.

    مفهوم حجاب در اسلام
    به نظر می¬رسد بیشتر مردم حتی مسلمانان تصور صحیحی از مفهوم حجاب ندارند و به همین خاطر آن را به معنای پوشش دانسته¬اند. بطور قطع حجاب در اسلام گرچه بی¬ا¬رتباط با پوشش نیست ولی به معنای پوشش نمی¬باشد.
    مطابق آیه «و لا يبدين زينتهن الا ما ظهر منها – زنان زینت خود را جز آنچه که خود ظاهر است آشکار نسازند» مفهوم حجاب به معنای ترک زینت نمایی نزد نامحرمان است. و از آنجا که سه چیز در مورد زنان زینت محسوب می¬شود که عبارتند از بدن زن، آرایش، جواهر¬الات ، زن مسلمان باید این سه را در معرض نمایش نامحرمان قرار ندهد.
    در قرآن كلمه حجاب به معناى پرده و گاه به معناى فاصله و مانع بكار رفته است . ولى حجابى كه مورد بحث ماست، حجاب اصطلاحى به معناى پوشش زينت است پس در واقع آنچه مطرح است و موضوع حكم است ترك زينت براى نامحرم است كه از آن تعبير به حجاب شده است.
    از آنچه گذشت معلوم شد كه حجاب در اسلام ترك زينت و پوشش آن است. لذا لباسهاى نازك و بدن نما، استفاده از وسائل آرايش و نمايان كردن زيور الات براى غير محارم همه از مصاديق آشكار كردن زينت است و مخالف دستور حجاب است. بنا بر اين وقتى مى‏گوييم زنان بايد حجاب داشته باشند يعنى نزد نامحرم آرايش نكنند و زيور الات خود را نمايش ندهند و نزد نامحرم لباس اندامى نپوشند. اسلام آرايش معمول زنانه را براى مردها در همه حالات حرام كرده است و نيز پوشيدن لباس اندام¬نما و لباس‏هاى لخت را براى مردها جايز نمى‏داند.
    از مطالب یاد شده ارتباط حجاب مورد تعریف قرآن – ترک زینت نمایی نزد نامحرم- با پوشش معلوم شد. هر ترک زینت نمایی قطعا همراه با پوشش حاصل می¬شود ولی چه بسا پوششی که حجاب محسوب نمی¬گردد. اگر شخصی تمام بدن خود را بپوشاند ولی لباس او چسب یا نازک و یا لطیف باشد که از بدن او (زینت) حکایت کند او با حجاب نیست و اگر کسی لباسی بپوشد که نزد نامحرم را زیباتر جلوه دهد و چشم نامحرمان را بسوی خود بکشاند او با حجاب نیست. اگر کسی که از نظر پوشش کامل باشد ولی با آرایش باشد یا الات و جواهرات خود را نپوشاند او حجاب کامل ندارد.
    چرا بايد حجاب داشته باشيم؟
    اگر دختر يا پسرى سؤال كند چرا بايد ترك آرايش كنيم؟ چرا بايد لباس تنگ نپوشيم؟ چرا حجاب؟ در جواب مى‏گوييم:

    1 - بى حجابى خلاف قانون اسلام است.
    2 - بى حجابى خلاف قانون جامعه اسلامى است.
    3 - بى حجابى خلاف قانون دانشگاه اسلامی است.
    4 - نيازى به آرايش براى مرد و زن جوان نيست.
    5 - بى حجابى باعث فساد در جامعه است.
    6 - بى حجابى آثار سوئى در زندگى دارد.
    7 - بى حجابى نوع كمك در گناه است.
    8 - بى حجابى آثار سوئى در روح و روان دارد.
    9 - بى حجابى بد آموزى دارد و باعث ترويج گناه است.
    10 - بى حجاب مربى خوبى براى فرزندانش نخواهد بود.
    11 - بى حجاب همسر خوبى نيست.
    12 - بى حجابى خلاف حجب و حياء است.

    بى حجابى خلاف قانون اسلام
    نشان دادن بدن و آرايش كردن و لباس اندامى پوشيدن نزد نامحرم از مصاديق زينتى است كه قرآن از آن منع كرده است. خداوند بطور صريح دستور داده است كه زنان زينت خود را تنها براى محرمان آشكار كنند.

    »قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ أَزْكَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُوْلِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاء وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
    »به مردهاى مؤمن بگو ديده (از نامحرم) فرو پوشند و عورتشان را (از گناه) نگه دارند كه اين براى آنان پاكيزه‏تر است. محققا خدا به آنچه مى‏كنند، آگاه است. و به زنان با ايمان بگو ديده (از نامحرم) فرو پوشند عورتشان را (از گناه) نگه دارند و زينت خود را ظاهر نسازند مگر آنچه از آن قهرا آشكار آمده و مقنعه‏هايشان را بر گريبانشان (گردن و سينه) بيندازند و زينتشان را ظاهر نسازند مگر براى شوهرانشان و يا پدرانشان يا پدران شوهرانشان يا پسرانشان يا پسران شوهرانشان يا برادرانشان يا پسران برادرانشان يا پسران خواهرانشان يا زنانشان (يعنى زنان مسلمه) يا آن كنيزانى كه مالكشان باشند يا پيروانى (پير مردهايى) كه حاجتى به زنان ندارند يا كودكانى كه بر عورتهاى زنان اطلاعى نيافته‏اند. و نبايد پاهايشان را به زمين بكوبند تا آنچه از زينت )خلخال( پنهان كرده‏اند دانسته شود و همه بسوى خدا برگرديد اى مؤمنان باشد كه رستگار شويد«
    بى¬حجابى خلاف قانون جامعه اسلامى
    شما به هر جامعه‏اى وارد شويد بايد قوانين معمول آن جامعه كه مخالف عقل و شرع نباشد را رعايت كنيد و لو آن قوانين را نپذيريد. خود ورود به آن جامعه و يا بودن در آن، رعايت قانون را اقتضاء مى‏كند. فقهاى عظام حفظ نظم را در هر جامعه‏اى لازم مى‏دانند ولو آن جامعه دينى نباشد. در ديوان منسوب به حضرت امير المؤمنين عليه¬السلام شعرى از حضرت امير نقل شده است كه محتواى آن اين است كه وقتى وارد شهر و كشورى شديد به آداب آنجا احترام بگذاريد.
    اذا كنت فى بلدة غريبا فعاشر بادابها
    فلا تفخرن فيهم بالنهى فكل قبيل بالبابها لذا كسانى كه در كشور ايران اسلامى زندگى مى‏كنند از مسلمان و غير مسلمان، مطابق عقل و خرد، بجهت احترام به مردم و حفظ نظم و نظام اسلامى بايستى حجاب را رعايت كنند.

    بى حجابى خلاف قانون دانشگاه
    ورود به يك اداره يك مؤسسه و يا دانشگاه، در واقع قبول قوانين معمول آن است. به عنوان مثال شما فرزند خود را در مدرسه‏اى ثبت نام مى‏كنيد كه لباس فرم دارد و لباس آن مثلا آبى است شما يا بايست اين لباس را بپذيريد و يا از ثبت نام فرزند خود صرف نظر كنيد. لذا به دانشجويان محترمى كه در دانشگاه ثبت نام كرده‏اند مى‏گوييم كه قانون دانشگاه، حجاب اسلامى است و يا به عبارت ديگر لباس فرم و مورد قبول دانشگاه لباسى است منطبق با قانون اسلام، لذا به محض ورود در محيط دانشگاه بايستى اين لباس فرم را رعايت كنيد.
    رعايت قانون، نشان شخصيت و فهم صحيح است. و از شاخصه‏هاى انسان متمدن است. بنا بر اين رعايت حجاب اسلامى در جامعه اسلامى حتى براى كسى معتقد به حجاب نيست، لازم و نشان متمدن بودن اوست.
    نيازى به آرايش براى مرد و زن جوان نيست.
    متأسفانه در آرايش و خود¬نمايى، از غربيها تقليد شده است، ولى خود غربى ها هم به اين تندى آرايش نمى‏كنند. در بسيارى از كشورهاى غربى، آرايش تند مربوط به زنهاى‏بى‏پرواست.
    در غرب معمولا دختران بدون آرايش‏اند و مى‏گويند زن جوان نياز به آرايش ندارد. آرايش براى زنان پيرى است كه طراوت و زيبايى خود را از دست داده‏اند.
    بى حجابى باعث فساد در جامعه
    جامعه‏اى كه زنانش لخت و برهنه و يا بدحجاب و خود نما باشد و زنان دلبريهاى خود را آشكار كنند و مردهاى آن تقوا نداشته و نگاهشان حيوانى و شهوانى باشد، چنين جامعه‏اى روز به روز در فساد و زشتى بيشتر فرو مى‏رود. و اعمال منافى عفت زياد شده، حياء و غيرت از بين مى‏رود. در چنين جامعه‏اى كانون خانواده ضعيف شده و زود از هم مى‏ريزد.
    حجاب در واقع مبارزه با فساد اجتماعى است و سدى بر چشم‏هاى خائن و تثبيتى براى كانون خانواده است .
    اكنون ما در غرب شاهد بالا رفتن سن ازدواج، بى شوهر ماندن عده‏اى، تضعيف كانون خانواده، فساد و تباهى و بى ميلى مردها به مسئله ازدواج هستيم. علت عمده آن اين است كه مردها براحتى در آن جوامع به اميال شهوانى خود مى‏رسند و لذا دليلى براى پذيرش مسئوليت زندگى و زن در خود نمى‏بينند. و اگر دختران دلبريهاى خود را آشكارا در معرض قرار نمى‏دادند چنين اتفاقى هرگز نمى‏افتاد.
    آثار سوء بى حجابى در زندگى
    از آنجا كه اكثر مردم چه به درست و چه نادرست به ظواهر اهميت داده و نسبت به آن حكم مى‏كنند. مرد يا زن بى حجاب، ممكن است به خاطر همين مطلب، از فرصت‏هاى خوب ازدواج و يا شغل محروم شود. بسيار روشن است يك پسر مؤمن و وفادار هرگز به خواستگارى دخترى كه عفاف را رعايت نمى‏كند نخواهد رفت. و برعكس يك دختر عفيف هرگز به پسرى كه حياء را رعايت نمى‏كند جواب مثبت نمى‏دهد.
    بى حجابى نوع كمك در وقوع گناه
    ما علاوه بر اينكه نبايد خود گناه كنيم، نبايد زمينه گناه را براى خود و ديگران آماده سازيم. به عبارت ديگر نبايد كمك در گناه ديگران باشيم. قرآن كريم به اين اصل اصيل عقلى اشاره كرده است:
    »تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان»
    »در نيكو كارى و تقوا كمك كنيد و در گناه و ستمكارى كمك نكنيد«
    اگر زنان بى حجاب بدانند كه دانسته يا نداسته چه مشكلات و معضلاتى در جامعه ايجاد مى‏كنند شايد هرگز ميل به خود نمايى نمى‏كردند. پديده‏هاى هولناكى مثل عشق مرد به زن شوهر دار، دلزدگى مردها از زنان خود چون زن زيباترى را ديده‏اند و در نتيجه سرد شدن محيط خانوادگى، به زحمت افتادن جوانان كه يا بايد به سوى گناه بروند و يا صبر دردناكى را تحمل كنند، و زياد شدن هيولاى طلاق و ... همه عصاره ميوه‏ى تلخ بى‏حجابى و آزاد گذاشتن زنان است.
    خانم الزيمارى كه از شعرا و نويسندگان سوئد است در مقاله مهمى در روزنامه اكسپرس در باره‏ى جامعه اروپا مى‏نويسد، مردها وفا و صميميت را نمى‏دانند با حقه بازى زنان و دختران را به زانو در مى‏آورند عوارض بد حجاب و بى حجابى و آزادى زن در روابط با هر كسى كه دلش مى‏خواهد يكى دوتا نيست و محصولات تلخ اين مسئله عددى كامپيوترى است.
    مردان با ديدن اين مناظر دست از همسران خود كشيدند و به قول معروف از زير بار مخارج خانه كه مسئوليتى بر دوش آنان بود فرار كرده و براى ارضاى خود روى به زنان و دختر بى پروا آوردند. جوانان بى زن، چون فرونشاندن شعله شهوت را ارزان ديدند، از تشكيل زندگى و ازدواج سر باز زده دنبال چشم چرانى و صيد ناموس مملكت رفتند بدين گونه نظام خانواده در غرب و در مقلدان شرقى آنان از هم پاشيده شد و اوضاعى شبيه اوضاع جنگل بوجود آمد.
    خانم الزيمارى مى‏گويد من به دختران توصيه مى‏كنم كه پيش از ازدواج با هيچ مردى ارتباط برقرار نكنند.
    اشكالى در باره حجاب و جواب آن
    خانمى مى‏گفت مردها، اگر با نگاه به گناه مى‏افتند خوب نگاه نكنند، تقصير ما چيست ما مى‏خواهيم لباس رنگارنگ بپوشيم و راحت باشيم. در جواب مى‏گوييم:
    اولا: انسان موجود فردى نيست كه فقط مصالح و خواسته‏هاى خود را در نظر بگيرد بلكه يك موجود اجتماعى است كه در اجتماع زندگى مى‏كند. لذا بايد مصالح جامعه را نيز در نظر بگيرد.
    ثانيا: قرآن كريم دستور مى‏دهد كه ما كمك در گناه نشويم. مطابق همين حكم قرآنى، اگر زنى ببيند، مردى به صورت او خيره شده و با قصد و غرض شهوانى نگاه مى‏كند لازم است فورا صورت خود از او بپوشاند تا كمك در معصيت نشود.
    طرح يك مسئله شرعى در باره وجه و كفين
    در عموم رساله‏هاى عمليه مى‏خوانيم:
    زن بايد بدن و موى خود را از مرد نامحرم بپوشاند بلكه احتياط واجب آن است كه بدن و موى خود را از پسرى هم كه بالغ نشده ولى خوب و بد را مى‏فهمد و به حدى رسيده كه مورد نظر شهوانى است بپوشاند.
    قابل ذكر است كه درست است كه در توضيح المسائل آمده پوشش وجه و كفين براى زن لازم نيست ولى اين مطلب اين نيز بايد به زنان گفت كه اين در صورتى است كه صورت آرايش نداشته باشد. لذا اگر دختر يا زنى ابروهاى خود را بردارد، چون آرايش صدق مى‏كند بايد ابروها ا از نامحرم بپوشاند و اگر در صورت او آرايش‏هاى ديگرى باشد، لازم است صورت از نامحرم بپوشد. و نيز اگر صورت زنى خالى از هر آرايشى است ولى ببيند مرد نامحرمى به او خيره شده و با شهوت نگاه مى‏كند، لازم است صورت از او بپوشد تا كمك در معصيت نباشد.
    آثار سوء بى حجابى در روح
    هر گناه، دو اثر تكوينى منفى، در انسان دارد: يك، تاريكى و دو، بوى بد. يعنى هر گناهى كه از انسان صادر مى‏شود او تاريك شده و بوى بد از او ساطع مى‏شود. اين تاريكى و اين بوى تعفن را ملائكه متوجه مى‏شوند. حضرت اميرعليه السلام فرمودند مواظب باشيد بوى بد گناهان شما را نزد ملائكه مفتضح نكند زيرا وقتى ببينند شخصى بوى تعفن مى‏دهد مى‏فهمند او اهل گناه است و خود را با استغفار خوش بو كنيد. زيرا استغفار باعث بخشش گناهان مى‏شود. بر اساس اين مطلب، شخصى كه موى‏هاى خود را به نامحرم نشان مى‏دهد يا لباس اندامى پوشيده و يا آرايش كرده است، گرچه خود را خوش بو كرده، ولى در اثر اين گناه و مخالفت با دستور قرآن، بوى بد و تعفن از او صادر مى‏شود و ملائكه چون از او گذر كنند او را بد بو مى‏يابند. ولى اگر استغفار كند و با حجاب شود، خوش بود شده و آبرويش نزد ملائكه محفوظ خواهد بود.
    بنا بر اين بى حجابى، آثار منفى در روح و روان دارد. زيرا بى حجابى روح را تاريك مى‏كند و چون روح تاريك شود، حالات معنوى روح ضعيف و ضعيف تر شده و به تدريج ميلش به قرائت قران و زيارت ائمه اطهار و نماز و نيايش، كمتر مى‏شود و در واقع آنطور كه بايد و شايد از عبادت و سخن گفتن با خدا لذت نخواهد برد. و چون لذت نمى‏برد به تدريج از عبادت خود مى‏كاهد و اين مسير اگر ادامه يابد خدا مى‏داند به كجا ختم مى‏شود.

    بى حجابى باعث بد آموزى و اشاعه گناه
    شخص بى حجاب يا كم حجاب، با حضورش در جامعه، فرهنگ بد حجابى را رواج مى‏دهد و در مرور زمان در چنين جامعه ترتيب كودك به روش اسلام بسيار مشكل مى‏شود. در واقع بى حجاب چه بخواهد و چه نخواهد، نقش شيطان )گمراه كننده( را بازى مى‏كند.
    بى حجاب مربى خوبى نيست
    شخص بى حجاب، مربى خوبى براى فرزندان و يا شاگردانش نخواهد بود. زيرا فرزندان بطور طبيعى از او الگو گرفته و در نتيجه مطابق دستورات خدا، رشد نخواهند كرد.
    بى حجاب همسر خوبى نيست
    قرآن كريم ازدواج مرد با زن را باعث آرامش دانسته است. لذا يكى از دليل‏هاى مسئله ازدواج ايجاد سكون و آرامش است. و سكون و آرامش وقتى است كه مرد به زن خود عشق بورزد و اين عشق وقتى واقعى مى‏شود كه مرد زن را تنها براى خود ببينند. لذا در دستورات دين مبين اسلام آمده است كه زن بايد براى شوهر خود آرايش و خود نمايى كند. كه اين مسئله دو اثر مهم خواهد داشت:
    يك، مرد را از خواسته‏هاى شهوانى خالى مى‏كند و نتيجه آن اين است كه مرد در بيرون از منزل نگاه آلوده نخواهد داشت و جامعه، جامعه حيوانى و شهوانى نخواهد شد.
    دو، مرد مى‏يابد همسرش تنها او را مى‏بيند و به او اهميت مى‏دهد و عشق و علاقه‏اش تنها متوجه اوست و نتيجه آن جلب محبت مرد و استحكام زندگى و آرامش در محيط خانواده است.از مطالب ياد شده معلوم شد كه بى حجاب نمى‏تواند باعث آرامش در زندگى باشد لذا بى‏حجاب از اين جهت همسر خوبى نيست. از آنجا كه بى حجابى با حكمت ازدواج در تضاد است، ازدواج با افراد بى‏حجاب توصيه نمى‏شود.
    بى حجابى خلاف حجب و حياء
    بسيار واضح است كه نشان دادن اندام بدن، با لباسهاى بدن نما و يا كوتاه و آرايش براى نامحرم با حجب و حياء در تنافى كامل است.
    امام باقر فرمودند ،خداوند كريم است و حيا مى‏كند و خداى تعالى اهل حيا را دوست دارد.
    رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله اسوه حيا بودند. در روايت است كه حياى رسول اكرم (29) از دختران نابالغ پشت پرده نيز بيشتر بود.
    امام سجاد صفات مؤمن را برشمرده‏اند و يكى از آن صفات را حيا معرفى نموده‏اند . حضرت امير فرمودند : جبرئيل عقل، حيا و دين را نزد آدم آورد و او را مخير به انتخاب يكى كرد و آدم عقل را برگزيد و جبرئيل به حيا گفت تو برو ولى حيا گفت من مأمورم هر جا عقل باشد من هم باشم. لذا حيا نشان عقل و خرد است.
    حياء نشانه ايمان است . ايمان و حيا هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند و بدين خاطر است كه فرمودند ايمانى نيست براى كسى كه حيا ندارد در روايت است كه هر گاه حيا برود ايمان مى‏رود و هر گاه ايمان برود حيا نيز مى‏رود . بنا بر اين يكى از خطرات جدى بى‏حجابى تضعيف ايمان است زيرا بى¬حجابى باعث تضعف حياء و تضعف حياء باعث تضعيف ايمان مى‏شود.
    حياى حمق و حياى عقل
    حيا دوگونه است حياى عقل و حياى حمق )نادانى . بعضى از موارد حياى حمق و نادانى عبارت‏اند از:
    حياى در ياد گيرى مسائل شرعى.
    حياى در امر به معروف و نهى از منكر.
    حياى در ياد دادن مسائل شرعى.
    حياى زن براى شوهرش .
    حياى در ابراز علاقه به دوستان
    بديهى است از اين نوع حياءهاى جاهلانه بايد سخت پرهيز شود.
    اما حياى از روى علم، دورى از معصيت در محضر پروردگار است و خوف از خداى تعالى است. حضرت امام صادق‏عليه السلام به هشام فرمودند: اى هشام خداوند بيامرزد بنده‏اى را كه از خداوند واقعاً حيا كند. و مواظب خواهشها و شكم خود باشد و ياد مرگ و پوسيده شدن را نمايد. و بداند كه اطراف بهشت را مشكلات گرفته است و اطراف جهنم را شهوات .
    حيا از روى داناى اين است كه انسان دست خود را به سوى مخلوق دراز نكرده و خود سعى در بدست آوردن معيشت خود كند . رسول خداصلى الله عليه وآله فرمودند: سه دست وجود دارد. دست خدا كه بالاى همه دستها است. و دست دهنده كه بعد از دست خداست و دست گيرنده كه پايين‏ترين دستها است. از درخواست كردن تا جايى كه مى‏توانيد دورى كنيد و پرده حياى خود را ندريد.
    از حياى از روى علم است كه انسان خانه خود را مستور از چشم نامحرم كند . امام صادق‏عليه السلام فرمودند، كه حضرت عيسى مى‏فرمود: خانه‏ى خود را با پرده‏اى مستور كنيد كه حيا مانند رزق مقسوم است.
    و نيز از حياى عالمانه آن است كه مرد و زن خود را از نامحرم بپوشانند. و از آنجا كه جنس زن لطيف‏تر و بيشتر مورد نظر است بخاطر مصونيت و حفاظتشان به آنان نه حياء داده شده، در حالى كه به مردها فقط يك حيا داده شده است. امام صادق‏عليه السلام فرمودند: حيا ده جز است كه خداى تعالى به زنان نه جز و به مردها يك جز داده است . لذا بطور طبيعى بايستى پوشيدگى زنان بيشتر باشد.
    بعضى از آثار مثبت حياء
    حياء داراى آثار متعددى است كه اهم آنها عبارت‏اند از:
    1- حيا موجب ترك گناه
    حضرت امير براى آمد و شد در مساجد هشت فايده ذكر نمودند كه از جمله آنها ترك گناه بخاطر حياى از مردم است. زيرا وقتى مردم او را به نيكى بشناسند نمى‏تواند خيلى از كارهاى زشت را علنى انجام دهد. بى شك بنده‏اى كه از مردم حيا مى‏كند و گناه را ترك مى‏كند، از خداوند عالم كه شاهد و ناظر بر افعال اوست حيا كرده و ترك همه گناهان مى‏كند. آيا نگاه خداوند از نگاه مردم خفيف تر است؟!
    2 - حيا موجب مخفى ماندن عيوب
    امير المؤمنين فرمودند : كسى كه جامه حيا بر تن دارد مردم عيبهاى او را نمى‏بينند.
    رسول اكرم اسلام را به تن برهنه‏اى تشبيه نمودند و فرمودند حيا لباس آن است و وفا زينت آن و مروت آن، عمل صالح است و ستون فقرات آن ورع است و براى هر چيزى اساسى است و اساس اسلام حب ما اهل بيت است
    3 - حيا موجب رفع مشكلات
    خداوند در چشم حيا قرار داده است و اين خود باعث مى‏شود مردم از يكديگر حيا كرده و در خواستهاى هم را اجابت كنند. در روايت است كه در روز با مردم معامله كنيد زيرا خداوند حيا را در چشمها قرار داده است و در شب ازدواج كنيد كه شب آرامش است.
    4 - حياء باعث پوشش و حجاب مى‏شود. خود حياء بطور طبيعى باعث پوشش و حجاب است. لذا بسيار بايد در حفظ حياء كوشيد. تربيت غلط والدين، جامعه نا سالم، تفسير غلط از دين و حجاب و از دست دادن عقايد صحيح هر يك مى‏تواند، عاملى براى تخريب حياء باشد.
    
    تاریخ: 13 تیر 1395
       

    حیله های شیطان

    سرنوشتار – حیله های شیطان
    بسم الله الرحمن الرحیم
    برای رسیدن به سرمنزل مقصود - که آن جز کسب رضایت حضرت¬حق نيست – به ناچار باید از دام¬های گستردهی شیطان رهایی یافت.
    سالم ماندن و سالم رسیدن با وجود تحدیدهای مختلف و متعددی که از سوی بدخواهان و دام¬گستران وجود دارد کاری بس دشوار است. بی¬تردید، گذراندنِ کالای گرانبها، از بیابانی که در معرض هجوم غارتگران است، بدون همراه و محافظ امکان¬پذیر نیست. چه کالایی بالاتر از ایمان و چه ارزشی مهم¬تر از تقوا و چه دشمنی حیله¬گر¬تر و با تجربه¬¬تر از شیطان.
    از این رو، لطف مهربانِ بنده¬نواز لبریز شد و نیکان¬آسمانی و عرش¬¬پیمایان¬رحمانی یعنی محمد و آل¬محمد را برای حمایت و ارائه هدایت به فرش فرو فرستاد و به ما نيز امر فرمود؛ پیوسته با آنان باشید.
    وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا
    با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى‏خوانند، و تنها رضاى او را مى‏طلبند! و هرگز بخاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن‏! همانها كه از هواى نفس پيروى كردند، و كارهايشان افراطى است‏
    پیمودن این راه پر¬مخاطره بدون یاری معصومين حتی تصور ندارد چه برسد به تصدیق. اما شیطان برخی را فریفته عقل و برخی را دلداده کشف کرد و گمان کردن که با این ابزار، قله حقایق را صعود و پشت بام گردون را فتح خواهند کرد و چنین شد که برخی به دره¬های وحشتناک حلول و برخی از پرتگاه¬های وحدت سر در¬آوردند. و چنان فریفته بافته¬های وهم و اصطلاحات سخت شدند که آن را علم دانسته و دم از فضل و کمال زدند و در نهایت معارف عمیق قرآن و اهل¬بیت را ساده و قشری پنداشتند. غافل از آن كه – چنانچه مرحوم فیض در رساله¬الانصاف بیان داشته¬اند – کوه بلند معرفت بسی بلندتر از آن است که هر پرنده¬ای بتواند به سوی قله¬های آن بال و پربگشاید و سراپرده¬ی بصیرت مستورتر از آن است که هر رهگذری بتواند در حول و حوش آن به گردش در¬آید.
    چه زیبا و روشن، امیر¬مومنان بیان نمود که هر علم و معرفتی در باره خدا که از ناحیه قرآن و سنت پیامبر و اهل-بیت طهارت نباشد از سوی شیطان است:
    هر صفتی از صفات پروردگار که قرآن نشانت داده است تبعیت کن و از نور هدایت قرآن روشنایی به دست¬آور و آنچه را که شیطان تو را به دانستن آن وا¬می¬دارد از مطالبی که نه در قرآن دانستن آن بر تو واجب شده است و نه در سنت پیامبر و ائمه¬ی هدی از آن اثری هست، علم آن را به خداوند سبحان واگذار.
    و نیز فرمود: به همانچه قرآن کریم بیان کرده است اکتفا کن و در باره آنچه که در خور فهم تو نیست و مأمور به دانستن آن نیستی، به اندیشه مپرداز.
    شیطان با ترویج عقل¬باوری و تشویق به ورود به مسائلی که خدا به آن فرمان نداده است زمینه¬ای برای تغییر محتوای دین فراهم ساخت. چه بسیار افرادی که به راهنمایی شیطان، دلفریفته یافته¬های خود شده و بر اساس پیش¬ساخته¬های ذهنی خود قرآن و روایات را توجیه کردند و با این وسوسه که فهم قرآن و روایات نیازمند براهین عقلی است این کار را مشروع و لازم انگاشتند. غافل از این¬که معارف وحیانی عاجز از بیان مطالب خویش نیست و تفسیر مدارک وحیانی با افکار بشری ثمره¬ای جز انحراف ندارد.
    مرحوم میرزا ابوالقاسم قمی در رساله¬رکنیه که در پاسخ به پرسش¬های مولی¬علی¬مازندرانی نوشته است از این کمند شیطانی آگاهی داده است:
    تخلیه و مبرا کردن نفس در اینجا بسیار صعب است چرا که هیچ لذتی در دنیا فوق لذت ادراک نیست و هیچ مایه¬ی دنیایی فریبننده¬تر از علم نیست علم از همه چیز زودتر آدمی را هلاک می¬کند و ادراک هر چه دقیق¬تر و لطیف¬تر باشد فریبنده¬تر است. بسیار مرد بزرگی می¬خواهد که بعد از مجاهده¬ی بسیار مطلبی را بفهمد و منظم کن و به مجرد این که کلامی از معصوم به او برسد از فکر خود دست بردارد و به حقیقت کلام معصوم عمل کند. بلکه چون امر او مردد بین المحذورین می¬شود سعی ما لا کلام مبذول دارد که میانه¬ی آنها جمع کند چون کلام خود را دل نمی¬گذارد که دست بردارد کلام معصوم را تأویل می¬کند. فهم و ذهن و شعور و وقاد مایه¬ی امتحانی است به جهت انسان که در هر زمانی دینی می¬توان به اثبات آورد و با ادله¬ی تمام و سخت شبیه است.... پس هر چند افلاطون را به شاگردی قبول نداشته باشی و ابوعلی را خوشه¬چین خرمن خود ندانی همین که یک حدیث از معصوم به تو رسید و دانی که از معصوم است همان جا بایست و بسیار اجتهاد و سعی کن تا تخلیه¬ی کامل کنی و از خدا بخواه که راهنمایی به حقیقت بکند.
    جریان تبیین معارف الهی با افکار بشری که از حیله های کارآمد شیطانی است باعث و موجب تفرقه مسلمانان و پدیده آمدن فرقه¬ها و احزاب شده است.
    دانشمندان بزرگی چون علامه مجلسی برای حفظ دین از تحریف، همواره مردم را به تأویل¬های نابجای فلاسفه و صوفیه هشدار داده¬اند و همواره تاکید داشتند که باید با تخلیه ذهن از همه اوهام و افکار بشری، سراغ آیات و روایات رفت. مرحوم علامه در کتاب ارزشمند خود « الفرائد¬الطریفه¬فی¬شرح¬الصحیفه» پاره¬ای از این تحریفات را نام برده¬اند و مرحوم فیض در «رساله¬الانصاف» نیز پس از تحقیق در فرقه¬های مختلف به نمونه¬ای از این تحریفات اشاره نموده است، مانند این که طایفه¬ای از پیش خود، خدا را واجب و قومی علت و گروهی وجود گفتند و خدا را به این اصطلاحات بدون هیچ مستند وحیانی تأویل کرده¬اند. مضاف بر این¬که اگر باب تأویل بدون مستند، باز شود هر چیزی را می¬توان تأویل کرد.
    سرگرم کردن مردم با حرف¬های حکیمانه و تحقیقات عارفانه، باعث پر شدن وقت و غفلت از معارف وحیانی و دوری از عمل به دستورات ربانی است. امام سجاد به حسن بصری که با سخنان حکمت آمیز صوفیانه خود مردم را مشغول کرده بود فرمودند؛ چرا مردم را از طواف باز می¬داری.
    ورود به مباحث در حوزه ذات باری حرام است و این امر نه تنها باعث تقویت دین و دفع شبهات معاندین نمی-شود بلکه خود بستر تغییر دین است و استحکام عقاید مردم که مقدمه عمل است با همان اعتقاد اجمالی به معارف¬ربانی حاصل می¬شود و تبلیغ دین نیز با رفتار صحیح و مذهبی حاصل می¬گردد. اگر صد¬ها برهان¬عقلی و نظری اقامه شود ولی مسلمانان از رفتار نیک و ادب و تقوا بدور باشند نافع نخواهد بود.
    کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم – مردم را با غیر زبانتان به دین دعوت کنید.
    آیا وقت آن نرسیده است که به این آیه عمل کنیم؟
    وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُواْ فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلاَ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
    هرگاه كسانى را ديدى كه آيات ما را استهزا مى‏كنند، از آنها روى بگردان تا به سخن ديگرى بپردازند! و اگر شيطان از ياد تو ببرد، هرگز پس از يادآمدن با اين جمعيّت ستمگر منشين‏!
    آیا وقت آن نرسیده است به کلام امام باقر عمل کنیم که فرمودند:
    تکلموا فی خلق الله و لا تتکلموا فی الله فان الکلام فی الله لا یزداد صاحبه الا تحیرا
    در مخلوق سخن بگویید ولی در باره خدا سخن مگویید چه آن که سخن در خدا گفتن نتیجه¬ای جز افزودن بر حیرت انسان ندارد.








    منابع ومأخذ
    علاوه بر قرآن¬کریم و نهج¬البلاغه فيض¬الاسلام؛
    مجلسي، محمدباقر، الفرائد¬الطریقه¬في¬شرح¬الصحيفه، چاپ اصفهان کتابخانه¬علامه¬مجلسی.
    كليني، ثقه¬الاسلام، الكافي، ناشر دار¬الكتب¬الاسلاميه طهران، هشت جزئي، سال 1365 ه ش
    قمي، ميرزا¬ابوالقاسم، رساله¬رکنیه¬ - به ضمیمه کتاب¬ قم¬نامه به کوشش سید¬حسین¬مدرسی¬طباطبایی- ناشرکتابخانه آیت¬الله-مرعشی، قم
    قمي، شيخ¬عباس، سفينه¬البحار، چاپ دوم، ناشر دار¬الاسوه سال 1416 ه.ق
    رساله¬الانصاف




    
    تاریخ: 11 تیر 1395
       

    سماع

    درآمد
    چنانچه در شماره پیشین گذشت سماع در نظر برخی از صوفیه جایگاه بلندی دارد و حتی آن را بدون هیچ مستندی از نماز هم برتر می¬دانند. در این شماره نیز به تفصیل بیشتری در باره سماع و درویشان بخصوص مولوی پرداخته شده است. عشق و التزام مولوی به خرافه سماع و نیز سخنان ابن¬عربی در این¬باره و همچنین ریشه¬یابی اعتقاد مولوی به سماع در تعالیم صوفیانه شمس¬تبریزی از دیگر مطالب این بخش است.
    رووس مطالب
    ساختار¬شناسی سماع
    مولوی ستاره سماع
    سماع رقیب عبادت
    دفاع مولوی از سماع
    شمس¬تبریزی و سماع
    سماع از منظر دیگر
    ابن¬عربی و سماع
    رواشناسی¬سماع
    کلید واژه¬ها:
    دلیل‌هایی که طرفداران سماع برای ارزش بخشیدن سماع مطرح کرده بودند، عقیم و ناتمام بود. چنان¬که بارها یادآوری گردید، سماع‌گرایان ادّعا می‌کنند، سماع جایگاه بلند دارد و به تعبیر بعضی از آن‌ها، قرب¬آفرینی آن به حدّی است که هیچ عبادتی به پایه آن نمی‌رسد تا آن‌جا که مولوی (به نقل مناقب‌العارفین) و ابوسعید¬ابوالخیر (به نقل اسرار-التوحید) آن را همسنگ نماز می‌دانستند!
    پیامبر صلَّی¬الله¬عليه¬و¬آله در حـجّـة‌الوداع ، می‌فرماید:
    «يا اَيُّها النّاس! و الله! ما من شئ يُقرِّبکم اِلی الجَنَّه و يباعدکم عن النّار، اِلّا و قد اَمَرتکم به...».
    یعنی: ای مردم! به خدا سوگند! هیچ چیز [از عوامل تعالی و تقرّب¬آور]، که شما را به بهشت نزدیک می¬کند، و از آتش [دوزخ] دور نگاه می¬دارد، نبوده است مگر آن¬که [آن را بیان کرده¬ام] و دستور آن را به شما داده¬ام.
    حدیث¬های دیگر نیز (با سند¬های معتبر وصحیح) در همین زمینه وارد شده است. کنون این سؤال اساسی مطرح ‌مي‌گردد که اگر آن¬چه موافقان سماع در مورد فضائل و مناقب آن، فراوان گفته¬اند درست است، پس چرا اسلام، آن را به عنوان یک امر عبادی و تقرّب‌آور مطرح نکرده است؟! چرا پیامبر اسلام و ائمّه¬اهل¬بیت عليهم¬السَّلام خود هرگز اهل سماع نبوده¬اند؟ آیا نادیده گرفتن چنین موضوع مهمی که به تعبیر روزبهان¬بَقْلي¬شیرازی، می¬توان با آن، یک روزه راه هزار¬سال عبادت را بروید، به معنی دریغ کردن گوهری گرانبها از امّت اسلام در طول تاریخ نیست؟
    این که گفته شد، رسم سماع موسیقی و رقص¬مقدس در زمان ظهور اسلام (و مدتی بعد از آن) مطرح نبوده و به همین دلیل در متون دینی سخنی از آن نرفته است، توجیه قابل قبولی نیست. برنامه‌هایی از قبیل سماع در میان ملت‌ها و مکتب‌ها کم و بیش وجود داشته است. در یونان، جشن‌های مذهبی (دیثی رامب) با موسیقی و رقص همراه بوده است در هند، موسیقی جزء اعمال مذهبی و عبادت برخی اقوام بود . عرب‌های جاهلی نیز – به گفته قرآن- مراسم حج و دعا خود را با کف زدن و سوت کشیدن انجام می‌دادند .
    بنابراین، با وجود صوفی- عارفان سماع‌گر و با وجود برنامه سماع در عصر امامان (از امام-نهم و دهم به بعد)، بسیار به¬جا و شایسته بود که ائمّه عليهم‌السَّلام از نوآوری و ابتکار سماع‌گرایان (در فرض درستی عمل آن‌ها) استقبال می¬کردند، در حالی که با مراجعه به منابع حدیثی و تاریخی به یقین در¬می‌يابیم که مورد تأیید ائمّه عليهم‌السّلام واقع نگردیده و از آن استقبال ننموده‌اند. در این‌جا، به عنوان نمونه، یک روایت نقل می‌‌شود:
    « مقدّس¬اردبیلی از شیخ¬مفید و از محمد¬بن¬الحسین نقل می‌کند که گفته است: من و امام-هادی¬عليه‌السّلام در مسجد¬پیامبر بودیم، سپس عده ای از اصحاب¬امام، از جمله ابوهاشم-جعفری که جایگاه خاصّی نزد امام داشت، وارد شدند. بعد از آن گروهی از صوفیّه داخل مسجد شدند و در گوشه‌ای دایره‌وار نشستند و مشغول [ذکر و] گفتن لا¬اله¬الا¬الله شدند. در این حال، امام¬هادی فرمود: «به اینها توجه نکنید، آنها هم¬پیمانان شیطان و ویران¬کنندگان ارکان دین هستند... (تا آن‌جا که می‌فرماید:) ذکر و ورد آن‌ها رقص و دست‌زدن و آواز غنایی است. از آنان پیروی نمی‌کنند مگر سفیهان...»
    به دلیل سیره زلال امامان عليهم‌السَّلام و به دلیل موضع‌گیری‌های روشن آن‌ها در برابر تصوّف، شیعیان تا قرن‌ها بعد از پیدایش سماع، از نزدیک‌شدن و یا تأیید و توجیه برنامه-هایی چون سماع خودداری کردند، بلکه همواره آن را علامت اختصاصی اهل¬سنّت (با گرایش صوفیانه) می‌دانستند تنها بعد از گذشت چندین قرن است که با رخنه تصوّف در شیعه (قرن ششم به بعد) و به تقلید از صوفیان اهل سنّت، سماع نیز به جامعه شیعه – به صورت محدود - راه پیدا می‌کند .

    نگاه سوّم: عناصر سماع
    جهت‌گیری آیات و روایات در رابطه با عناصر تشکیل‌دهنده سماع (شعر و موسیقی و رقص)، ما را قانع می¬کند که به کارگیری سماع، چون شیوه¬ای برای عبادت، امری نامقبول است.
    در میان عناصر سماع، چیزی که از همه سالم‌تر و بی‌گفت‌وگو تر است، «شعر» مي‌باشد. امّا اسلام برای شعر، چارچوب و شرایط خاصی (از نظر کمّی و کیفی) قائل است. زیاده‌روی و افراط در شعر و غرق‌شدن در شعر و شاعری مورد پسند و تأیید نیست. چون شعر ماهیّتی احساسی دارد و طبعاً حاکمیّت عقل و اندیشه در زیر فشار احساس و هیجان روحی ضعیف و کمرنگ می¬گردد، در روایات محدودیّت‌هایی برای آن قائل شده است.
    امام¬صادق عليه‌السَّلام فرمود پیامبر صلَّی¬الله¬عليه¬و¬آله فرموده است: اگر درون کسی از زَرداب زخم پر شود، بهتر است از این که آن را از شعر لبریز نماید. در روایت دیگر امام¬صادق عليه‌السَّلام می¬فرماید:
    «تکره رواية الشعر للصائم و المحرم و فی الحرم و فی يوم الجمعه و ان يروی بالليل...»: يعني: شعرخواندن برای شخص روزه‌دار و کسی که در حال اِحرام حج است و در حرم، و در روز جمعه، مکروه است و [همچنین] شعر خواندن در شب [مکروه است] .
    موسیقی نيز به عنوان يكي از عناصر سماع، در اسلام به هیچ روی جنبه قداست و عبادیّت ندارد. اسلام با عرضه فرهنگی عمیق، تفکّری به پیروان خود بخشید که موسیقی لهوی و غیرلهوی جاذبه خود را نزد آن‌ها از دست داد. حتی موسیقی رزمی هم، که در جنگهای آن زمان معمول بود و دشمنان اسلام نیز در جبهه خود علیه مسلمانان به کار می¬گرفتند، مسلمانان از آن استفاده نمی¬کردند.
    حرکت موزون بدنی نيز از جمله عناصر سماع مي¬باشد. برخی، به قصد توجیه رقص صوفیانه، آن را برآیند «وَجْد» می¬دانند. اما این که گفته شد رقص صوفیانه و از روی اضطرار از روی سماع‌گر سر¬می¬زند، توجیه قابل قبولی نیست. آیا می‌توان پذيرفت همه شرکت‌کنندگان از روی اضطرار و بی‌خودی به حرکت و رقص و وَجْد می¬آمدند؟! آیا حرکت موزون بدنی – با همین وصف و ویژگی- در سیره و سنّت پیامبر و امامان عليهم‌السَّلام و تربیت‌شدگان آن‌ها متداول بوده است؟! اگر سماع و وَجْد امری مطلوب و درست بود و نشان عرفان و عروج و روح تلقّی می¬شد، دست كم يك مورد از آن در سيره و سنّت پيامبر و امامان يافت مي‌شد.

    مولوی و سماع
    به هنگام مطالعه و بررسی حیات سماعی مولوی و همچنین شمس¬تبریزی، با پدیده‌های شـگفت‌آوری روبرو مـی¬شویم که باور کردن آن‌ها تا حدودی مشکل است: سماع در کوچه و بازار، در مدرسه، در میهمانی، در قصر امیران، در جشن عروسی، در تشییع جنازه مردگان و... همچنین ستایش‌های اغراق‌آمیز درباره سماع، که توحید و... است و نوای چنگ، وحی ناطق و قرآن پارسی ... است.
    بخشی از آن‌ها نه تنها سخنان شطح‌آمیز بر زبان راندند که زندگانی آن‌ها نیز خود،(شطح عملی) بود. احمد¬نوری – از صوفیان سده سوم – بر اثر شنیدن شعری از شب تا صبح با پای برهنه در نیزاری (با چوب‌های تیز و برنده) می¬دوید در حالی که خون از پایش می-ریخت شعر مذکور را تکرار می¬کرد و چند روز بعد بر اثر همین حادثه جان سپرد.
    محیی‌الدین¬عربی، درباره توکلِ استاد خود ابومدین¬مغربی می¬گوید: «استاد ما به طور کلّی دست از کسب و کار کشیده بود و همواره در جای خود می¬نشست و منتظر رسیدن روزی از جانب خدا می¬شد. وی هر هدیه و کمکی را از هرکس قبول می¬کرد».
    بایزید از طلایه‌داران مکتب تصوّف که برخی از او به سلطان¬العارفین تعبیر می¬کنند، در جواب این پرسش که «چرا شب نماز نمی‌گزاری؟»، می‌گفت: «من گرد ملکوت می¬گردم و هر کجا افتاده¬ای است، دست او را می¬گیرم». همچنین: «بایزید را گفتند: فردای قیامت خلایق تحت لوای [= پرچم] محمّد باشند، گفت: به خداییِ خدای! که لوای محمّد زیادت باشد، که پیغمبران و خلایق در تحت لوای من باشند».
    مولوی، ستاره سماع
    جلال‌الدین¬رومی یکی از شخصیّت‌های افراطی و پر حرص در عرصه سماع است. وی در این راه از هر فرصت و موقعیّت برای برپایی بساط سماع استفاده می¬کرد: شب ، روز، خانه، مدرسه ، کوچه، بازار ، حمام ، بیابان ، عروسی، عزا ، وقت نماز و... برای او فرق نمی-کرد!
    سلطان¬ولد – فرزند و شاهد گویای حالات مولوی- وضعیّت مولوی را بعد از فراق شمس-تبریزی چنین به تصویر می‌کشد:
    یک نَفَس بی‌سماع و رقص نبود روز و شب لحظه¬ای نمی¬آسود...
    سماع در تصوّف سابقه چند صد ساله داشت، اما ملاّی¬رومی چنان معرکه¬هایی از ساز و آواز و پابازی در قونیه برپا می¬کرد که تاریخ صوفی‌گری کمتر به یاد داشت!
    مولوی در انرژی جنبشی و حرص و ولع سیرنشدنی وی به سماع، از استاد خویش شمس-تبریزی نیز پیشی گرفته بود. گاهی تا یک هفته و یک¬ماه ، سماع مولوی ادامه می¬یافت. آوازه‌خوانی تنها (همراه با رقص)، اشتهای مولوی را سیر نمی¬کرد، طبل، نی، دایره به ویژه رباب (شبیه تنبور) باید تا مرغ جان وی در آسمان تصوّف به پرواز در آید. او کشته و مرده رباب بود، برای آن شعر می¬گفت و غزل می‌سرایید، تعظیم و تقدیسش می¬کرد، با آنان که به رباب بی‌حرمتی می¬کردند، ستیزه و تندی می¬کرد . چنان در سماع و چرخ و رقص غرق می¬شد که گاهی تنها لباس او از بدنش بیرون می‌آمد و وی متوجّه نمی¬شد! پای بر زمین می¬کوبید و نعره¬ها می¬زد، گاه حسام¬الدّین را در آغوش می¬کشید و مغازله‌گرانه می¬گفت: بیا دین من! بیا ایمان من! بیا جان من! بیا سلطان من!
    بزم درویشی باز
    بسیاری از مشایخ تصوّف تأکید داشتند، سماع بر عوام حرام است. حتی برخی از آن‌ها، چون «ابی¬السّعود¬بغدادی»، تأکید می¬کردند که نوصوفی‌ها را در محفل سماع راه ندهند اما محفل سماع و بساط ساز و آواز و رقص مولوی، باز و عام بود .
    صاحب مناقب‌العارفین می¬نویسد: «روزی علم¬الدّین¬قیصر [از امیران و ثروتمندان قونیّه] سماعي عظیم بر پا کرده بود و تمامت اُمَـرا و کـُبَـرا و علما و فقرا حاضر بودند. حضرت¬مولانا شوری عظیم کرده [و از سر وَجْد و شوریدگی] هر چه پوشیده بود به قوّالان بخشید، و همچنان عریان رقص می¬کرد».
    سماع، رقیب عبادت و نماز
    نماز، رفیع‌ترین قلّه بندگی و پر معنی‌ترین واژه عبادی است. نماز، نور چشم پیامبر و حلقة اتّصال عبد و ربّ است.
    سماع از دیدگاه مولوی و گروهی از همفکران وی ، جایگاهی همانند نماز دارد! در مناقب‌العارفین آمده است: «روزی در بندگیِ مولانا رُباب می¬زدند و مولانا ذوق‌ها می¬کرد. از ناگاه، عزیزی در آمد که نماز دیگر می¬گویند. [مولوی] لحظه¬ای تن زد و فرمود که: نی، نی! آن ، نماز دیگر، این نماز دیگر، هر دو داعیان حقّند، یکی [= اذان و نماز]، ظاهر را به خدمت می¬خواهد و این دیگر [= سماع]، باطن را به محبت و معرفت حق دعوت می¬کند».
    سلطان¬ولد، فرزند ارشد و پیرو مولوی نیز، در کوششی مقلّدانه سعی می¬کند سماع را همسنگ نماز معرفی کند. وی ادّعا می¬کند: «انبیاء توّجه و رویکرد به خدا را در قالب نماز به مردم رساندند، اما اولیاي (صوفیه) آن نماز حقیقی را در صورت سماع... به عالمیان رساندند». آیا این، تحمیل سلیقه شخصی بر اسلام و نادیده گرفتن عمدی فرهنگ عبادتی اسلام نیست؟!
    نمونه¬ای دیگر از بدل¬سازی برای «عبادت»، تشیع جنازه¬ها با ساز و آواز و طبل و رباب بود. سلطان¬ولد می‌گوید:
    شیخ فرمود در جنازه من دُهُل آرید و کوس با دف¬زن
    تا بدانند که اولیای خدا شاد خندان روند سوی لقا
    این چنین مرگ با سماع خوش است چون رفیقش نگار خوب کش است
    سماع زنانه
    پدیده شگفت‌تری از سماع مولوی برپایی «سماع زنانه» با حضور و توسط مولوی است! در این مراسم (يعني مراسم سماع صوفیانه - زنانه)، مولوی خود ستاره اصلی رقص و وجد عرفانی است و زنان – که برخی از آن‌ها از شاهزادگان و اشراف هستند- بر گرد او پروانه‌وار حلقه می¬زنند و بعد از ایراد سخنانی توسّط مولوی، مراسم چرخ و رقص با خوانندگی کنیزکان خواننده و نوازنده درباری آغاز می‌شود و تا نیمه¬های شب ادامه می¬یابد. اينك متن یکی از گزارش¬های «سماع زنانه» مولوی براي آگاهي بيشتر از موضوع درج مي‌شود:
    «از کـُمَّلِ [= بـزرگان] اصحاب مـنقول است که: هـر شب آدینه، مجموعه خواتین اَکابر [= همسران بزرگان] قونیه پیش خاتون [= همسر] امین¬الدّین¬میکائیل، که نایب خاص سلطان بود، جمع می¬آمدند و لابه‌ها می‌کردند که البته [از] حضرت خداوندگار [= مولوی]، [برای برپایی مراسم سماع] دعوت کند. چه، حضرتش را بدان خاتون آخرت، از حد بیرون التفات و عنایت‌ها بود و او را شيخ خواتین می¬گفت. و چون آن جماعت [= زنان] جمع شدندی... بعد از نمازعشاء، حضرت مولانا، بی‌زحمت [= بی‌مزاحمت و] تنها و تنها [= به تنهایی] پیش ایشان رفتی و در میانه ایشان [= زنان] نشسته، هَمَشان [= همه آنـها] گرد آن قُطب [= مولوی] حلقه گشتندی و بر او گشتندی... و حضرتش در میان گل و گلاب غرق عرق گشته تا نصف¬اللیل به معانی و اسرار و نصایح مشغول شدی. آخرالامر کنیزکان گوینده [= آوازه‌خوان] و دفّافانِ [= دایره‌زنان] نادِر و نای‌زنان [= نی زنان]، از [گروه] زنان، [به خوانندگی و نوازندگی] سرآغاز کردندی و حضرت مولانا به سماع شروع فرمودی و آن جماعت به حالی می¬شدند که سر از پا و کلاه از سر ندانستندی...» (مناقب¬العارفین، ص490). کتاب مولانا¬جلال¬الدّین نیز این داستان را نقل کرده است. مورد دیگر از سماع زنانه، برپایی سماع در خانه مریده، «نظام¬خاتون» است که در همان مدرک آمده است (مناقب¬العارفین، ص 601).
    البته برپایی سماع با حضور زنان در میان صوفیه، کم و بیش وجود داشته است. علاءالدّوله¬سمنانی در «چهل¬مجلس» (ص، 258) و دیگران اشاره¬هایی به این مطلب دارند. در مفتاح¬الجنّات آمده است:«... و وقت باشد که مستورات [= زنان] نیز درآرند برخی به نظاره و برخی خود دعوی کنند که ما عین کاریم و مردان و و زنان به هم در یک خانه آیند و خود را محرم یکدیگر دانند...(مقدمه¬مفتاح¬الجنّات، ص 44)».
    اوردالاحباب از قول یکی از مشایخ تصوّف می¬نویسد: « من که ابوطالب¬ام، مروان قاضی را دریافتم، او را کنیزکان بودند مُغَنّيَه [= آوازه خوان] که به جهت اهل تصوّف آماده داشته بود، هر وقت اهل تصوف را جمع کردی و سماع دادي.
    مولوي و عشق به «سماع» تا پايان عمر
    عشق به سماع تا واپسین لحظات عمر مولوی ادامه یافت و به جای خواندن قرآن در حال احتضار کار به ساز و آواز رسید. یکی از مولوی شناسان می¬نویسد: «عشق به سماع هرگز وی را تا پایان عمر ترک نکرد حتی «در روز آخرین» عمر هم، آن گونه که افلاکی از قول حسام¬الدّین نقل می¬کند، قوّالان [= خوانندگان] در بالین وی به آواز و سماع مشغول بودند».
    گستاخی مریدان
    مریدان مولوی، به حمایت بی‌دریغ حکمرانان سلجوقی، برخوردهای توهین‌آمیز نسبت به معترضان و منتقدان به سماع داشتند. اخی¬احمد، از صوفیان سرشناس و معترض به سماع‌گرایی مولوی، اظهار می‌داشت: من تعداد زیادی (و به تعبیر خودش، یک خروار) کتاب خوانده¬ام، ولی اِباحت سماع در آن ندیده¬ام. یکی از مریدان مولوی به نام علاءالدّین-ثریانوس- که اوّل مسیحی بود در جواب او با تمسخر گفت: شما خروار (خر گونه يا مانند خر) کتاب خوانده¬اید؛ از این رو اِباحت سماع را در آن ندیده¬اید! خدا را شکر که ما عیسی‌وار خوانده¬ایم و به سرّ آن رسیده¬ایم!
    برخی از مریدان مولوی می¬گفتند: هرکس می¬گوید این سماع حرام است، حرام‌زاده است ! حتّی صوفیانی چون محمّد¬غزّالی و ابوسرّاج¬طوسی که به کارگیری برخی ابزار موسیقی مانند نی، کوبه و... را حرام می¬دانند نیز، مشمول این حکم هستند.
    بازتاب سماع مولوی در قونیه
    برنامه‌های اِفراطی مولوی مخالفت‌هاي وسیعی را از سوی گروه‌های مختلف مردم برمی‌انگیخت. حتّی شمار بسياري از صوفیان و مشایخ آن‌ها نیز در این جبهه ضدّ سماع حضور داشتند و برخی شعرهای دفاع¬آمیز مولوی، نشان‌دهنده حجم وسیع این اعتراض‌ها است.
    بديع‌الزّمان¬فروزانفر، مولوی‌شناس معاصر، در مورد تغییر موضع مولوی و روی آوردن او به شعر و سماع و موسیقی می‌نویسد: «اهل قونیه و اَکابر زُهّاد و عُلَما هم از تغییر روش مولانا خشمگین شدند».
    دانشمند معروف و نویسنده کتاب‌های متعدد (از جمله کتاب مشهور مطالع¬الانوار)، قاضی-سراج¬الدّين¬اُرموی . سیّد¬شرف¬الدّین، عالم سرشناس قونیه ، که مبارزه سخت و پیگیری بر ضدّ مولوی به راه انداخته بود. فرزند تاج¬الدّین¬وزیر، که معین¬الدین پروانه – حاکم قدرتمند روم- قصد داشت او را به سمت قضا منصوب کند. از صوفیان نیز، تعدادی مخالف مولوی بودند که از جمله آن‌ها اخی¬احمد از سرشناسان قونیه بود.
    واکنش مولوی در برابر اعتراض‌ها
    مولوي نوعاً در برابر انتقادات جواب روشن، قانع‌کننده و منطقی نمی‌داد و گاهی به تحقیر و توهین بسنده می‌كرد . وی در گرماگرم سماع می‌چرخید و می¬گفت:
    سماع گرم کن و خاطر خران کم جو که جان جان سماعی و رونق ایام
    سماع، موسیقی و... در تشیيع جنازه مولوی
    عشق مولوی به سماع نه تنها حیات و زندگی وی را با آن پیوند زده بود، بلکه مرگ و تشییع جنازه و مرقد و مدفن وی را نیز عرصه ساز و آواز و رقص ساخته بود! در طول تاریخ، مقبره مولوی همیشه عرصه ساز و آواز و رقص درویشی بوده است. وی در غزل پُرشوری می‌سراید:
    اگـر بـر گور من آیـی زیارت تـو را خـرپـشـتـه‌ام رقصان نماید ميا بی دف به گور من بـرادر کـه در بـزم خـدا غمگین نـشـاید

    سماع و دیوان¬شمس
    عمده‌ترین اثر مولوی، یکی کتاب مثنوی است که بیش از بیست و پنج هزار بیت دارد، دومین اثر مولوی، دیوان وي معروف به دیوان¬شمس¬تبریزی است. این دیوان پر حجم که بخش اصلی آن را غزل تشکیل می‌دهد، بیش از چهل هزار بیت دارد . غرق شدن در شعر و شاعری، آینه دیگری است که ویژگی شخصیّتی مولوی را نشان می‌دهد. غزلیّات مولوی با ترکیبی از وزن‌های شعری آهنگین (رقص آواز)، موسیقی کلمات، مضمون‌هایی پر احساس و تخلی و... خواننده را در زیر امواج شدیدی از عواطف، هیجان و شوریدگی قرار می‌دهد. حرص شدید مولوی به سماع، تنها از طریق این سروده‌های آتشین، ضربی و رقص آور می‌توانست اشباع شود:
    باده بده باده بده وز خودمان یاد مده روز نشاطست و طرب بر منشین داد مده
    آمده‌ام مست لقا کشته شمشیر فنا گر نه چنینم تو مرا هیچ دل شاد مده...
    دیوان¬شمس، یا جُنگ موسیقی شعر
    به گفته برخی صاحب‌نظران، مولوی حدود پنجاه وزن را در دیوان به کار گرفته است. حتّی وزن‌هایی که در عُرف عروضیان و شعرشناسان، اوزان نامطبوع شناخته شده است، مولوی حالت شادی و رقصی به آن‌ها داده است، بدین ترتیب آن‌ها برای شعر مقامی مشابه و هم‌شأن با موسیقی قائل بودند. فروزانفر می‌گوید: «هیچ‌یک از شعرای ما این اندازه نمی‌تواند وَجْد و حال و شور در خواننده ایجاد کند که مولانا کرده است و از این جهت، غزلیّات امتیاز دارد». جلال‌الدّين همایی – از صاحب‌نظران و مولوي¬شناسان معاصر - می‌نویسد:« در اکثر غزلیّاتش بحور و اوزانی از قبیل هَزَج و رَجَز به کار رفته است که با حالت رقص و سماع و دف و کف... مناسب است».
    موسیقی‌گرایی غزلیات مولوی ناشی از چند عامل است:
    • گرایش عشقی و عاطفی مولوی، این واقعیّتی است که از مباحث گذشته روشن گردیده است.
    • سرایش شعر در حال سماع، وی بسیاری از غزلیات خود را در حال سماع و رقص سروده است. سپهسالار – شاگرد چهل¬ساله مولوی- نیز تأکید می‌کند که: «اکثر کلمات طیّبات ایشان، در حالت سُکر بیان آمده است».
    
    تاریخ: 9 تیر 1395
       

    وصیت علامه حلی به فخر المحققین

    حسن ختام وصیت علامه حلی به فخر المحققین
    ابومنصور¬جمال‌الدین، حسن¬بن¬یوسف¬بن¬مطهّر¬حلّی معروف به علامه¬حلّی، از علمای شیعه قرن¬هشتم¬قمری بود. وی در شب جمعه ۲۷¬رمضان¬۶۴۸¬قمری، برابر ۹¬دی¬۶۲۹شمسی، در شهر حله به دنیا آمد. نیاکان او از طرف پدر به اهلِ¬مطهر که خاندانی اهل¬تقوا و دانش بوده‌اند می‌رسد و همچنین از طرف مادر با محقق¬حلی که دایی او بوده پیوند دارد. پس از وفات محقق¬ حلی در سال ۶۷۶¬قمری که مرجعیت شیعیان را برعهده داشت، شاگردان وی و دانشمندان حله پس از جستجوی فردی که شایستگی زعامت و مرجعیت شیعیان را داشته باشد علامه¬حلی را برای این امر مهم مناسب می¬یابند و او با اینکه تنها ۲۸¬سال سن داشت زعامت و مرجعیت¬شیعیان را بر عهده می‌گیرد.
    علامه¬حلی اقيانوس¬مواج، بحر¬بی¬پايان، بزرگ نابغه¬ روزگار و نادره¬ی زمان باعث افتخار بنی نوع انسان آيت¬الله¬علی¬الاطلاق، وجود عزيزی که درعلم و فضيلت، کرامت و شرافت، زهد، ورع وتقوی، دانش و بينش و بصيرت¬، کثرت تأليفات و تصنيفات در جهان بی¬نظير است. آن سرور، ابر فضيلتی بود پر¬باران، بارانی همه¬اش رحمت و برکت که بر جهان¬اسلام و تشيع در اوايل قرن¬هشتم سايه افکند وظلی ممدود گشت و از اقيانوس رحمت خود تشنگان علم و فضيلت را سيراب نمود. در باره-اش نوشته¬اند: «هنوز به سن تکلیف نرسیده بود که به درجه اجتهاد رسید.»
    علّامه، بنا بر نقل مرحوم¬تنكابنی (در¬قصص¬العلما، ص 355) هر¬هفته از حله پیاده به سوی كربلا راه می¬افتاد تا فضیلت زیارت¬امام¬حسین¬¬ علیه¬السّلام را در شب¬جمعه درك نماید. آن بزرگوار، طی سفری از حله به كربلا، به محضر نورانی امام-عصرعجل¬الله¬تعالی¬فرجه می¬رسند، امّا، حضرت را نمی¬شناسند. در طول مسیر، عصا از دست علّامه به زمین می¬افتد. امام-زمان¬ ارواحنا¬فداه عصای علّامه را به دست ایشان می¬دهند. در همین هنگام سوالی در ذهن علّامه القا می¬شود و از محضر امام علیه¬السّلام می¬پرسد: ¬آیا در این عصر و زمان كه غیبت كبراست، می¬توان حضرت¬صاحب¬الامر¬عجل¬الله¬تعالی¬فرجه را دید یا نه؟ حضرت می¬فرمایند: چگونه صاحب الزمان را نمی¬توان دید و حال آن كه دست او هم¬اكنون در دست توست؟! که در این هنگام علّامه از كثرت شوق مدهوش می¬شود.
    آنچه به عنوان حسن¬ختام در این شماره، تقدیم حضور شما می¬گردد وصیت¬نامه چنین مردی است که بی¬شک مطالعه آن روح را جلا¬ و قلب را شفا می¬بخشد، این وصیت¬نامه در انتهای کتاب ارزشمند «قواعد¬الاحکام» آمده است. گرچه مخاطب سخن علامه فرزندش فخر¬المحققین است، ولی متن گویای آن، آن را از انحصار خارج کرده است. سفارش شخصی چون علامه و سفارش شونده¬ای چون فخر¬المحققین که مورد مباهات جامعه شیعه است، به اهمیت آن افزوده است.
    بهر¬ رو مطالعه این وصیت¬نامه بسیار گرانقدر را به همه مؤمنین بخصوص اهل¬علم و ادب توصیه داریم. ترجمه‏ى اين وصيت‏نامه، از روى نسخه‏اى كه آقاى «حامد¬الطائى‏» تصحيح‏كرده و در شماره‏ى «۴۱ ۴۲» مجله‏ى تراثنا چاپ شده است، صورت گرفت.






    متن ترجمه
    بسم¬الله¬الرّحمن¬الرّحيم
    پسركم! خداوند¬تعالى، تو را برانجام دادن ‏فرمان‏هايش استوار بدارد و بر عمل¬خير و ملازمت آن، توفيق‏ات دهد و به سوى آن¬چه ‏دوست مى‏دارد و راضى است، رهنمايت‏ باشد و به آن¬چه از خيرها آرزو دارى وخواهانى، برساندت و در دنيا و آخرت، سعادتمندت كند و هر¬چه كه با آن، چشم، روشن‏مى‏گردد، هديه‏ات كند و عمر نيكو و زندگى آرام و خوش، روزگارت را سپرى سازد و مُهر«صالح است» بر اعمال‏ات بنهد و وسايل رسيدن به سعادت را روزى‏ات كند و ازبركت‏هاى بزرگ و والايش، بر تو بباراند و خداوند، از هر بلا و سختى‏اى، دورت بدارد و بدى‏ها را از تو دفع كند.
    بدان!كه من، دراين‏كتاب (قواعدالاحكام) چكيده و فشرده‏ى احكام را به گونه‏اى‏ موجز، آوردم و پايه‏هاى اسلام را با كلمات كوتاه و عبارت‏هايى روان، روشن ساختم و«راه رشد» و «طريق استوار» را واضح كردم.
    تأليف اين كتاب، به هنگامى است كه پنجاه¬سال از عمر را گذرانده‏ام و وارد دهه‏ى¬شصت زندگى شده‏ام.
    «دهه‏ى¬شصت زندگى‏» آنى است كه «مهترخلايق‏» [جناب رسول¬الله(ص)] فرمودند:
    «آن، آغازگاه هجوم مرگ است‏».
    حال اگر خداوند¬تعالى، [در¬اين دهه] بر من، مرگ را نوشته¬باشد و آن را با «قدر» ش، حتمى كرده باشد، از آن جا كه او، «فرمان¬»اش را بر بندگان، حاضر و مسافر، جارى سازد، پس من هم همان¬گونه كه‏خداوند¬تعالى وصيت را بر من واجب و به خصوص هنگام احساس مرگ، مرا مامور به آن ‏كرده است [تو را مخاطب ساخته] و برایت وصيت مى‏كنم به:
    اينكه همدوش با تقواى¬الهى باشى؛ كه آن، به يقين، «سنت پايدار» و «واجب‏حتمى‏» و «سپر نگه‏دارنده‏» و «توشه‏ى-ماندگار» است. و آن، پرسودتر چيزى است‏ كه انسان براى روزى¬ كه چشم‏ها، از¬هيبت آن روز، گشاده و خيره مى‏ماند و يار و ياورى نيست، خواهد داشت.
    تو و التزام به پيروى اوامر خداوند¬تعالى و انجام دادن آن¬چه او مى‏پسندد و پرهيز از آن¬چه او، ناخوش دارد و دورى از نواهى خداوند¬تعالى.
    زندگى‏ات را در تحصيل كمالات¬نفسانى، سپرى‏ساز و اوقات‏ خود را در «كسب فضايل‏علمى‏» و «عروج از پستى نقص به بالاترين نقطه‏ى¬كمال‏» و «اوج‏گيرى در آسمان‏عرفان و نه سقوط به جايگاه جهال‏» و «گرايش عاشقانه به پسنديده‏ها» و «يارى‏برادران دينى‏» و «پاسخ درشتخو را به سخن¬نيكو گفتن‏» و «نيكو¬ رفتار را باچهره‏ى باز پذيرفتن‏» بگذران!
    تو و پرهيز از رفاقت ‏با انسان‏هاى¬پست و هم‏نشينى‏ با افراد نادان؛ زيرا، رفاقت و هم‏نشينى با آنان، خلق و خوى¬ناپسند و باطن¬پست، بر جا مى‏نهد.
    بلكه تو و التزام به همدوشى با عالمان و نشست و برخاست‏ با فاضلان؛ كه آن، براى ‏كسب كمالات، زمينه‏ى كامل را فراهم مى‏سازد و برایت، توان و مهارت دريافتن پاسخ‏ مجهولات را، به دنبال دارد.


    بايد، امروزت از ديروزت بهتر باشد.
    تو و التزام به صبر و توكل و رضا.
    هر روز و شب، محاسبه‏ى نفس كن!
    از خداوند، بسيار آمرزش بخواه!
    از نفرين‏ مظلوم بترس! به خصوص از نفرين يتيم و پيرزن؛ كه خداوند در مورد شكستن دل¬شكسته، گذشت نمى‏كند.
    تو و التزام به نماز¬شب؛ كه رسول¬الله(ص) بر آن تشويق و دعوت به اقامه‏ى آن ‏كرده و فرموده است:
    مَن خَتَمَ له بِقيام اللّيل، ثُم ماتَ، فَله الجَنّه.
    هر كه آخرين عملش، اقامه‏ى‏ نماز¬شب باشد و بميرد، بهشت‏ براى او باشد.
    تو و التزام به صله‏ى¬رحم؛ كه به يقين، به عمر آدمى مى‏افزايد.
    تو و التزام به خوشرويى. همانا رسول¬الله(ص) فرمودند:
    اِنَّكُم لَن تَسعوا النّاس بِأموالِكُم، فَسعوهُم بِأخلاقِكُم!
    همانا شما را نرسد كه ‏با اموال‏تان، تمامى افراد را در آسايش قرار دهيد؛ لذا، آنان را با اخلاق‏تان ‏خشنود سازيد.
    تو و التزام به توجه و مراقبت از ذريه‏ى¬پيامبر، كه همانا خداوند¬تعالى درسفارش به آنان تاكيد كرده و پاداش رسالت و ارشاد مردم را دوستى و مهرورزى به ‏آنان قرار داده است. خداوند¬تعالى فرموده است:
    «... قُل لا أَسأَلُكم عَليهِ أَجراً إلّا المَوَدَّةَ فِى القُربى...»
    «... بگو: «به‏ازاى آن [رسالت]، پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى در مورد خويشاوندان‏».
    حضرت¬رسول¬الله(ص) فرمودند:
    إِنّى شافِع يَوم¬القِيامَة لِأَربَعة اَصناف وَ لَو جاءوا بِذُنُوبِ اَهلَ¬الدُّنيا: رَجُل‏نَصَرَ ذُرِّيَّتى؛ و رَجُل بَذَلَ مالَهُ لِذرِّيَّتى عِندَ المَضيق؛ وَ رَجُل اَحَبَّ ذُرِّيَّتى بِاللِّسانِ‏ِِِ وَالقَلب؛ وَ رَجُل سَعى فى حَوائِج ذُرِّيَّتى اِذا طَرَدوا وَ شَرَدوا.
    به¬يقين، من، درقيامت، شفاعتگر چهار¬گروه هر چند گناه‏شان به اندازه‏ى تمام گناهان مردم باشد خواهم¬بود: مردى كه ذريه‏ى مرا يارى كند؛ مردى كه به هنگام تنگدستى ذريه‏ام، ازمالش به او ببخشد؛ مردى كه به زبان و قلب، ذريه‏ى مرا دوست داشته باشد؛ مردى كه ‏به هنگام بى‏ سر و سامانى ذريه‏ام، در رسيدگى به حاجت‏هاشان كوشش كند.


    امام صادق(ع) فرمودند:
    إذا كان يومَ القيامه، نادى مناد: أيها اَلخلائق! أنصِتوا؛ فَإن محمّداً يُكَلِّمُكُم. فَيَنصَتَ اَلخلائِق. فيقومَ النبى(ص) فيقولُ: يا معشرَ الخلائق! من كانت له عندى يَد أومنه أو معروف، فليَقُم حتى اكافئه.
    فيقولون: بآبائنا و امهاتنا! و اى يد و اى منه و اى معروف لنا؟بل اليد و المنه والمعروف لله و لرسوله على جميع الخلائق.
    فيقول: بلى. من آوى احدا من اهل¬ربيتى او برهم او كساهم من عرى او اشبع‏جائعهم، فليقم حتى اكافئه.
    فيقوم اناس قد فعلوا ذلك. فياءتى النداء من عندالله: يا محمد! يا حبيبى! قدجعلت مكافاءتهم اليك; فاسكنهم من الجنه حيث‏شئت.
    فيسكنهم فى «الوسيله‏» حيث لايحجبون عن محمد و اهل بيته:.
    هنگامى¬كه‏ قيامت ‏برپاشد، ندا دهنده‏اى مى‏گويد:
    اى آفريده‏ها! ساكت‏ باشيد تا حضرت¬محمد(ص) با شما سخن گويد.
    مردم ساكت مى‏شوند. جناب نبى(ص) برخاسته، مى‏فرمايد:
    اى همه‏ى آفريده‏ها! هر كس كه براى من كارى انجام داده و منتى دارد و نيكى‏اى‏ رسانده است، برخيزد تا اينك، جبران كنم.
    همه‏ى آفريده‏ها گويند: پدر و مادرمان فدايت! چه كارى و چه منتى و چه نيكى‏اى؟
    خدمت و منت و نيكى، بر همه‏ى¬خلائق، از سوى خدا و رسول¬خدا است.
    حضرت¬رسول¬الله(ص) مى‏فرمايد: بله. حال، هر¬كه، كسى از اهل‏بيت مرا پناه داده، يا نيكى‏اى رسانده، يا با اهداى لباس، آن‏ها را از برهنگى نجات داده، يا گرسنگان‏شان‏را سير كرده است، برخيزد تا اينك جبران كنم.
    دراين لحظه، مردمى كه آن كارها را انجام داده‏اند، برمى‏خيزند. سپس از جانب‏خداوند ندا مى‏آيد: اى¬محمد! اى¬حبيبم! همانا جبران كارهاى آنان را بر عهده‏ى تو گذاشتم؛ آنان را در هر كجاى از بهشت كه خواستى، جاى ده.
    حضرت¬رسول(ص)، آنان را در مكانى به نام «وسيله‏» جا مى‏دهد، تا نسبت ‏به حضرت‏محمد(ص) و اهل‏بيت‏اش در محروميت و حجابى نباشند.
    تو و التزام به بزرگداشت علما و احترام به آنان؛ كه حضرت¬رسول¬الله(ص) فرمودند:
    مَن اكرم فقيها مسلما، لقى الله¬تعالى يوم¬القيامه و هو عنه راض. و من اهان ‏فقيها مسلما لقى الله¬تعالى يوم¬القيامه و هو عليه غضبان.
    هر كه، مسلمان ‏دين‏شناس را، گرامى دارد، در قيامت، خدا را راضى و خوشحال از او خواهد يافت. وهر كه، مسلمان دين‏شناس را، كوچك شمارد و اهانت كند، در قيامت، خدا را، ناراضى وخشمگين از او، خواهد يافت.
    حضرت¬رسول¬الله(ص) نگاه به چهره‏ى ¬عالمان را، از جمله عبادت‏ها شمرده است و نگاه‏ به در خانه‏ى¬عالمان را، عبادت دانسته و رفت وآمد با دانشمندان را عبادت خوانده‏است.
    تو و التزام به كوشش فراوان براى افزودن علمت و ژرف‏نگرى در دين؛ كه حضرت‏اميرالمؤمنين(ع) به فرزندش فرموده است:
    تفقه فى¬الدين؛ فان الفقها ورثة الانبياء. و ان طالب العلم يستغفرله من فى‏السماوات و من فى¬الارض، حتى الطير فى جو السماء و الحوت فى البحر. و ان الملائكه‏ لتضع اجنحتها لطالب العلم رضى به.
    در دين ژرف بنگر! زيرا، دين‏شناسان، جانشينان پيامبران هستند. براى طالب علم، هر چه در آسمان‏ها و هر چه در¬ زمين-‏هست، حتى پرنده‏ى درآسمان و ماهى در دريا، طلب آمرزش مى‏كنند. و فرشتگان به دليل‏ خوشنودى از طالب علم، بال‏هاى خود را، خاك‏فرش آنان مى‏كنند.
    تو و پرهيز از كتمان دانش و بازداشتن شايستگان از فراگيرى علمت؛ زيرا، خداوند¬تعالى مى‏فرمايد:
    ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس فى‏الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون.
    كسانى كه نشانه‏هاى روشن ورهنمودى را كه فرو¬فرستاده‏ايم، بعد از آن¬كه آن را براى مردم، در كتاب توضيح‏ داده‏ايم، نهفته مى‏دارند، آنان را، خدا لعنت مى‏كند و لعنت‏كنندگان لعنت‏شان مى‏كنند.
    و حضرت¬رسول¬الله(ص) فرمودند:
    اذا ظهرت البدع فى امتى، فليظهر العالم علمه. فمن لم يفعل، فعليه لعنة¬الله.
    هنگامى كه در امتم، بدعت‏ها آشكار و فراگير شد، دين‏شناسان بايد علم‏شان را آشكار كنند و در اختيار همه قرار دهند. كسى كه چنين نكند، لعنت و نفرين الهى براو خواهد بود.
    و نيز، حضرت(ع) فرمود:
    ولا تأتوا¬الحكمه غير اهلها، فتظلموها و لا تمنعوها اهلها فتظلموهم. حكمت را در اختيار نااهل، قرار ندهيد! كه [اگر چنين كنيد] به حكمت ظلم‏ كرده‏ايد. و از اهل‏اش، منع مكنيد! كه [اگر چنين كنيد] به «اهل حكمت‏» ظلم‏كرده‏ايد.
    تو و التزام به تلاوت¬قرآن عزيز و تفكر در معانى آن و رعايت اوامر و نواهى‏اش‏ و تتبع در اخبار نبوى و آثار محمدى و جست‏وجو [وفهم] معانى آن‏ها و تامل¬كردن‏ تام در آن‏ها.
    البته من، كتاب‏هاى زيادى در تمامى اين زمينه‏ها، برایت نگاشته‏ام.
    اين، آن‏هايى بود كه وظيفه‏ى تو بود.
    اما آن¬چه به من مربوط است و نفع‏اش به من برمى‏گردد، عبارت است از:
    اين¬كه با طلب رحمت‏ برایم، در بعضى از اوقات، مرا ياد كرده و مورد تفقد قرار¬دهى.
    و اين¬كه ثواب بعضى از طاعت‏هايت را براى من بفرستى.
    و در ياد كردنم، كم نگذار! كه [اگر چنين كنى] اهل¬وفا، تو را جفاكارخوانند. و در ياد كردنم، زياده‏روى مكن! كه [اگر چنين كنى] آنان كه اهل‏نيكى‏اند، تو را به (كوتاهى در حق¬پدر به هنگام زندگانى) نسبت مى‏دهند. بلكه درخلوت‏هايت و پس نمازهايت، يادم كن! و آن¬چه از بدهكارى‏ها و تعهدات¬واجب، برعهده‏ام هست [و خود انجام نداده‏ام] تو، قضا كن! و در حد توانت، بر سر مزارم، به زيارت‏ام بيا و مقدارى از قرآن تلاوت كن! و هر كتابى كه نوشته‏ام، ولى خداوند براى به¬پايان رساندن‏اش، مهلت‏ام نداده است، تكميل كن! و هر¬چه از خلل و نقصان وخطا و نسيان در آن مى‏يابى، اصلاح كن! اين، وصيت من است‏ به تو. خداوند از جانب ‏من، بر تو ناظر است.
    والسَّلام¬عليك¬و¬رحمه‏الله¬و¬بركاته. والله¬اعلم¬بالصواب.

  • Tags

طراحی سایت توسط مجتبی شجاعی