Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 62 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 66 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 71 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/index.php on line 105 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 262 عقاید » سایت اطلاع رسانی استاد جعفر فاضل


حدیث روز: امام على(سلام الله علیه): مَنِ استَرشَدَ العِلمَ أرشَدَهُ. آنكه از دانش، راهنمايى خواست، او را ره نمود.       
prev next
Home Contact us Add to Favorites
  • Vote

    
    نظرشما در مورد سیستم؟
    عالی
    خوب
    متوسط
    بد
     
    */

    آمار سایت

    
    آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
    امروز: 0
    اين ماه: 0
    کل: 234
    کل نظرات: 16708
    آمار کاربران يک ساعت پيش: 10
    امروز: 233
    اين ماه: 23769
    کل: 224439
    بن شدگان: 0
    جديدترين عضو: BlondellW85
    /*

    ورود اعضا







  • 
    تاریخ: 25 تیر 1395
       

    اصلاح ذات بین

    بسم الله الرحمن الرحيم
    اشاره
    انسان بر اساس فطرت و نیز نياز يك موجود مرتبط است يعني نيازمند ارتباط با بقيه هم نوعان خويش مي باشد. طبيعي است در چنين وضعيتي تنها راه حل تامين آسايش، اصلاح ارتباطات است.
    گرچه سرشت آدمي بر محبت و دوستي سرشته شده است ولي اين حس از اختلاف جلو گيري نكرده و مانع نزاع و درگيري نشده است پس لازم است براي ارتباطات مفيد و تقويت و تحكيم پيوندها و از ميان بردن عوامل و اسباب تفرقه و نفاق فكري انديشيد. برنامه هاي ديني طوري تنظيم شده است كه از تيرگي بين روابط جلو گيري کرده و اگر چنانچه بهر علتی اختلافي رخ دهد، نسخه اصلاح ار ارائه مي دهد. با این وجود روشن است که بدون اطلاع از محتوای عمیق دین که از آیات و روایات معصومین ع استفاده می شود و سالم سازی روابط و ایجاد امنیت و آسایش را در جامعه ممکن نخواهد بود.
    اهمیّت اصلاح ذات بين
    قرآن كريم بارها مسئله اصلاح بین افراد را مطرح و به آن توصيه اكيد نموده است.
    فَاتَّقُواْ اللّهَ وَأَصْلِحُواْ ذَاتَ بِيْنِكُمْ وَأَطِيعُواْ اللّهَ وَرَسُولَهُ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ [19]
    از مخالفت خدا پروا كنيد و دشمنيهايى كه در ميان شماست آشتى دهيد و خدا و پيامبرش را پيروى كنيد اگر ايمان داريد.
    إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَيْنَ أَخَوَيْكُمْ [20]
    مؤمنان برادر يكديگرند، بين دو برادر اصلاح و آشتى دهيد.
    فقها در سطح وسيعي و دقيقي اين آيات را مورد بررسي قرار داده و نكات بسيار جالب و مفيدي را استخراج كرده¬اند كه از آن میان، تنها به دو مورد اشاره مي¬كنيم:
    1. واجب بودن اصلاح و سازش دادن بين مؤمنان.
    2. فورى بودن آن. [21]
    غير الهي بودن قهر و نزاع و صدمات حاصل از آن ايجاب مي كند كه از هر چيزي كه باعث اختلاف است بطور جدی پرهيز شود. پيامبر اسلام(ص) مى‏فرمايد: [18]دو مسلمان اگر بيش از سه روز با يكديگر قهر باشند، از حوزه اسلام خارج شده و رشته ولايت و پيوند دينى از بين آنان برداشته مى‏شود. و از طرفي اهميت، ارزش و لزوم صلح و آشتي ضرورت اقدام به اصلاح را روشن مي سازد. به همين خاطر است كه افراد مصلح داراي ارج و ارزش خاصي هستند. پيامبر گرامی(ص) فرمود: اصلاح رابطه ميان مردم، از انواع نماز و روزه ی مستحب هم برتر است..
    حضرت امير(ع) در واپسين لحظه‏هاى زندگى پر از بركتشان، فرزندان و رهروان راه خود را به آشتی بین افراد سفارش نمودند و ارزش آن را برتر از ساليان نماز و روزه شمردند.
    براى دريافت درست فرمايش امير مونان، بايسته است در ابتدا به مفهوم ذات البین بپردازیم، و به این پرسش که اصلاح ذات البین چیست، پاسخ متناسب بدهیم.
    مفهوم اصلاح ذات بين
    اصلاح ذات بين، به معنای استوارسازى پيوندهاى فردى و اجتماعى است . از نظر فقهي در موارد اصلاح يعني اقدام به ايجاد آشتي و دوستي بين طرفين درگير از باب امر به معروف و نهي از منكر، واجب مي شود. مقدس اردبيلى بر آن است كه اگر فساد ذات البين، به رها كردن پاره اى از كارهاى واجب و يا انجام كارهاى حرام بينجامد، اصلاح ذات البين از راه امربه معروف و نهى از منكر، واجب مى‏شود .
    مراد از اصلاح، لزوما به معناي از بين بردن سليقه‏هاى گوناگون و همسان سازى نيست؛ چه سرشت آدميان گونه گونه است و انسانها داراى مايه‏هاى جسمى و ويژگيهاى فكرى و محيطي هستند، اين خود به جدايى سليقه و شيوه‏هاى زندگى متفاوت مى‏انجامد. [12] كتابهاى فقهى آكنده از اختلاف نظرها و سليقه‏ها و برداشتها در زمينه هاى گوناگون فرهنگى و سياسى و اقتصادى است و چه بسا در مسائل اجماعى و مشهور نيز، قول خلاف وجود دارد، در عرصه كارشناسى و حوزه اجرايى مسائل نيز، نسبت به شيوه اجراى مسائل اقتصادى و سياسى و اداره كشور نيز، همواره ديدگاهها و طرحهاى مختلف عرضه مى‏شود. اين گونه ناپيوستگيها، نه تنها تباهى آفرين نيست بلكه اگر درست هدايت شود مايه پويايى فرد و جامعه است. زيرا دوگانگيها جامعه را از درون متلاشى مي سازد. اصلاح ذات البين در مورد مومنین زدودن تنفرها و كينه¬ هاست و با غیر مومنین به معنای بردباری، تحمل و همراهی است .
    همراهى، پايه و اساس جامعه انسانى است و مايه رشد و بهروزى آن. اگر همدلى و هماهنگى افراد درهم شكند و اعتماد و دلگرمى از دلها رخت بربندد، مردم از پيشرفت و حركت تكاملى باز مى‏مانند.
    كانون خانواده كه نخستين بستر تربيت و آموزش است و بيش ترين زير ساختهاى روانى و شخصيتى افراد از اين جا شكل مي گيرد اگر محيط آرامش و شادابى باشد زمينه ساز تربيت بهتر افراد جامعه است. اگر انس ساكنان خانه به بيزارى و نفرت دگرگون شود، همه اعضاى اين كانون، بويژه كودكان آسيب مى‏بينند و شخصيت آنان سست و ناكارآمد خواهد شد.
    جامعه اي كه افراد آن بجاي دوستي در پي ويراني يكديگر باشند ثمره اي جز عقب ماندگي و از دست دادن شوكت و اعتبار ندارد.
    قرآن كريم، مهرورزى و مهربانى مؤمنان را مايه نعمت [15] و رحمت خداوند [16] شمرده و نفرت و بيزارى دلها را از يكديگر سبب فساد بزرگ و از بين رفتن باورهاى ايمانى. [17] زيرا كدورتهاى ژرف و پردامنه رشته‏هاى برادرى را مى‏گسلد و عزت و حرمت جامعه دينى را به چالش مى‏برد.
    پيامبر(ص) بر ثواب پا درميانى و سازش دادن ميان مؤمنان، سفارشها كرده و اجر و مزد مصلحان را همسان جهادگر در راه خدا شمرده است. [22]
    حضرت على(ع) در شورانگيزترين خطبه پس از به دست گرفتن خلافت، پس از شمارش سرفصل برنامه‏ها و كارهاى اساسى در راه دگرگون كردن زيربناى سياسى و اقتصادى جامعه بر بايستگى همدلى گروههاى گوناگون مردم تأكيد كرده فرمودند:
    (و اصلحوا ذات بينكم). [23]
    و راه آشتى با يكديگر را در پيش.
    اهميت اصلاح ذات البين
    شأن مومن از كعبه نيز بالاتر است ولي در عين حال مسئله اصلاح ذات بين چنان پر اهميت است كه جا دارد مومن از آّبروي خويش در اين جهت مايه بگذارد.امام صادق(ع) فرمودند: بر مسلمان واجب است براى اصلاح كار و آشتى ميان دو برادر مؤمن، از آبروى خود مايه بگذارد و در اين راه خود را به رنج افكند. [39]
    وفاى به سوگند، واجب و شكستن آن حرام است، ولى در راستاى آشتی بين مردم، شكستن آن دشوار نيست و اين نيز نمودي است از اهميت اصلاح ذات بين.
    با اين كه در اسلام تغيير دادن وصيتِ نامه بدون اجازه صاحبش، گناهى بزرگ است:
    فَمَن بَدَّلَهُ بَعْدَ مَا سَمِعَهُ فَإِنَّمَا إِثْمُهُ عَلَى الَّذِينَ يُبَدِّلُونَهُ .[33]
    - پس هركس آن وصيت را بشنود و آن گاه دگرگونش سازد، گناهش بر كسى است كه آن را جابه جا كرده است.
    ولي در عين حال اگر وصيت كننده در وصيت عدالت را رعايت نكرده و نتيجه كار او اختلاف و درگيري بين بازماندگان شود در اين صورت در راستاى اصلاح ميان وصيت كننده و وارث و يا ميان وارثان، بر او جايز است كه در وصيت، دگرگونى پديد آرد و بندهاى اختلاف انگيز آن را عمل نكند:
    فَمَنْ خَافَ مِن مُّوصٍ جَنَفًا أَوْ إِثْمًا فَأَصْلَحَ بَيْنَهُمْ فَلاَ إِثْمَ عَلَيْهِ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ [34]
    - هرگاه بيم رود كه وصيت كننده‏اى در وصيت خويش دستخوش ستم يا گناهى شده است، اگر كسى به اصلاح ميان آنان پردازد، گناهى انجام نداده است كه خدا آمرزنده و مهربان است .
    سخن گفتن پنهان و درگوشي كه در اصطلاح به آن نجوا گفته مي شود كه بطور معمول باعث بدگماني ديگران مي شود و اختلاف برانگيز است از كارهاي شيطاني خوانده شده است [37] و البته در مواردي نيز جايز شده است و اصلاح ذات بين يكي از آن موارد است:
    لاَّ خَيْرَ فِي كَثِيرٍ مِّن نَّجْوَاهُمْ إِلاَّ مَنْ أَمَرَ بِصَدَقَةٍ أَوْ مَعْرُوفٍ أَوْ إِصْلاَحٍ بَيْنَ النَّاسِ .[38]
    در بسيارى از نجواهايشان فايدتى نيست. مگر سخن آنان كه به صدقه دادن و يا نيكى كردن و يا آشتى جويى فرمان مى‏دهند.
    و حتي دروغ كه زشتي آن بسيار آشكار است در شرايطي از جمله در مورد اصلاح جايز شده است از پيامبر(ص) گزارش شده است كه خداوند دروغ مصلحت آميز در راه آشتى بين مردم را دوست دارد و راست مفسده انگيز را دشمن. [29]
    اصلاح ذات بين وظيفه كيست؟
    اصلاح به عنوان يك كار خوب و زيبا بار خود را به دوش يكايك افراد جامعه مي گذارد و كسي نبايد از اين وظيفه طفره برود. فقهاي اسلام آشتى دادن ميان مردم را واجب كفايى دانسته اند. واجب كفايي به اين معنا است كه اين كار بر همه واجب است و اولين كسي كه اقدام به آن نمايد از ديگران ساقط مي شوند ولي اگر چنانچه هيچكس متصدي آن نشود همه گنه كار محسوب مي شوند.
    گر چه اصلاح بر همگان واجب است ولي گروههايى از جامعه مسؤوليت بيشترى از ديگران دارند و آنان نخستين مأموران به اين كارند. نخستين كسي كه مسئول اصلاح است خود شخص است كه بايد سعي در رفع اختلاف كند. ولي در سطح كلان دو قشر دانشمندان و دولت مندان از وظيفه خاصي برخوردارند. دانشمندان به خاطر دانش و مورد اعتماد بودن و دولت مندان بخاطر قدرت و مسئولیت.
    دانشمندان ديني به خاطر دو صفت دانش و مورد اعتماد بودن در اين جهت مسئوليت خطيري را به عهده دارند. تاريخ نشان ميدهد كه علماي دين بلندتري قدم ها را براي اصلاح و از ميان بردن تيرگيها از ميان مردم برداشتند. از آن قبيل است خدمات خاندان كاشف الغطاء در عراق براي رفع اختلاف ميان دولت هاي اسلامي (51) و تلاش موفقيت آميز شيخ جعفر كاشف الغطاء در جهت خاتمه دادن به جنگ ميان عثمانيان و فتحعلى شاه قاجار، [49] و تلاش ميرزاى شيرازى، در اصلاح بين شيعيان و سنيان و تلاش علامه شيخ على و فرزندش شيخ باقر حيدر، از علماى نجف در اصلاح ذات البين و از ميان بردن تيرگيهاى ميان مردم و برقرار كردن صلح و صفا بين گروهها و از بين بردن ريشه‏هاى فتنه بين پيروان اهل بيت [51]
    پيامبراسلام تلاش فراوانی براي رفع اختلافات نمودند. پيامبر براي آشتي ميان فرزندان عمرو بن عوف و مردم قبا كه از گذشته كشمكش ريشه دارى داشتند به محله قبا رفتند. [40] امير المومنين نيز چنان در اين كار پى‏گير و جدّى بود كه خود را به رنج و زحمت مى‏افكند. [42] لذا بر علما است كه سیره اهل بيت را بطور جد پي بگيرند و دراين كار خسته نشوند. امام صادق(ع) به شمارى از ياران مأموريت داده بود كه به نزاعها و اختلافهاى شيعيان رسيدگى كنند. [44]
    دولت و نظام به عنوان نماينده مردم بايستي در اين مسير قدم هاي بسيار بلندي را بر دارند و حتي صرف بخشي از بيت المال براي اصلاح، امري پسنديده است زيرا برخی از نزاع ها تنها با بذل مال قابل رفع است و اگر بتوان با بذل ما زخم نزاع را التيام داد چرا معالجه نکرد.
    چنانچه در شریعت مشخص شده است زكات، بايد فى سبيل اللّه هزينه شود و اصلاح بین مؤمنان بی شک مورد رضایت خداست و در مسیر اوست لذا از مصادیق فی سبیل الله محسوب می شود.به همین خاطر فقهاء از متون دينى استفاده كرده‏اند که از موارد مصرف بيت‏المال، بويژه زكات، اصلاح ذات‏البين است. چه اصلاح از نمونه‏ها و مصداقهاى بارز (فى سبيل اللّه) است. افزون بر اين، اگر كسى در اين راه خسارتى ديد، به عنوان سهم غارم، مى توان از زكات خسارت وى را جبران كرد. صاحب جواهر، در تعريفِ غارم در راه اصلاح نوشته است:
    (غارم، كسى است كه براى اصلاح ذات البين غرامت مى‏پردازد، چنانكه كشته‏اى افتاده و كشنده وى معلوم نيست و نزديك باشد بر سر آن فتنه‏اى رخ دهد. كسى خونبهاى او را بر عهده مى‏گيرد، يا مالى تلف شده و تباه كننده‏اش را نمى‏دانند، كسى براى پيشگيرى از اختلاف قيمت آن را بپردازد). [77]
    صاحب جواهر، از ديگر فقيهان، از جمله شيخ طوسى نقل كرده است: در راه اصلاح ذات‏البين مى‏توان از زكات استفاده كرد.
    امام صادق(ع) به كارگزار مالى خود مفضل بن عمر، فرمود:
    إِذَا رَأَيْتَ بَيْنَ اثْنَيْنِ مِنْ شِيعَتِنَا مُنَازَعَةً فَافْتَدِهَا مِنْ مَالِي [75]
    هنگامى كه بين دو نفر از پيروان ما نزاعى را ديدى از مال من غرامت بپرداز تا با يكديگر آشتى كنند.
    ابوحنيفه، سركاروان دار حاجيان كوفه مى گويد: من و دامادم درباره ميراثى درگيرى داشتيم. مفضل بن عمر به ما رسيد. لختى درباره كار ما نگريست. سپس ما را بر سراى خود برد و با مبلغ چهارصد درهم ميان ما آشتى داد و گفت: بدانيد اين مال از مال من نبود،امام صادق(ع) به من فرمود: هرگاه بين دو نفر از پيروان اهل بيت مشاجره اى پيش آمد. با دارايى ايشان كه در اختيار دارم، آن را برطرف سازم. اين مال از دارايى ابوعبدالله بود. [76]
















    
    تاریخ: 21 تیر 1395
       

    میگساری

    رووس مطالب
    - حکم شراب در آیینه قرآن
    - حکم شراب در آیینه روایات
    - آسیب های فردی شراب
    - آسیب های اجتماعی شراب
    - آسیب های اقتصادی شراب
    - مواجه با شراب خواری
    - مواجه حکومت با شراب خواری

    درآمد
    میگساری قبل از اسلام امری متداول در جوامع بود و چه بسیار از
    فتنه ها و جرایم فردی و اجتماعی که از آن پدید می آمد. دعوت
    پیامبر اسلام6بسوی تعقل و تفکر و دوری از میگساری و بدمستی
    باعث رونق علمی و معنوی جامعه شـد و مسـلمانان شـگفتی ها
    آفریدند. امّا در مرور زمان، شیطان نفس بر عده ای غلبه کرد و افراد
    را بسوی شرب خمر اما با روشی جدید کشانید و این پدیده زشت
    و شوم مع الاسف ادامه دارد و یاد آور آن سخن رسول حق می شود
    که فرمودند: هر آنچه در جاهلیت بود باز در این امت برخواهد گشت.
    اشاعه میگساری بخصوص به نحو مستدلش، و آسیب های بی شمار
    آن به روح و روان و نیز به نسل و فرزندان، دانشمندان را مکلف
    می سازد بیش از قبل، با قدم و قلم به مبارزه با این گناه بزرگ پرداخته
    و مردم را از حرمت شدید آن و نتایج گاه غیر قابل جبرانش آگاه سازند.
    در این نوشتار به مقوله شراب و شراب خوری از سه حیث پرداخته
    شده است. در ابتدا در باره پیشینه شراب و حرمت شراب در ادیان و
    بعد از آن در باره آیات و روایات در مورد حرمت شراب و نیز احکام
    شرعی آن و نیز به شبهات و نیز برخی آسیب های شراب اشاره رفته است.
    پیشینه شراب (خمر)
    خمر در لغت به مایعی میگویند كه نوشیدنش مستی آورد.1 شرب خمر به استعمال مشروبات الكلی یا سكرآور را گویند.2 در مسكر بین انواع آن3 مانند شراب (آنچه از انگور گرفته میشود)، نبیذ (آنچه كه از خرما گرفته میشود)، نقیع (آنچه كه از كشمش گرفته میشود)، بتع (آنچه كه از عسل گرفته میشود)، مِزر (آنچه كه از جو گرفته میشود)، یا آنچه كه از گندم یا ارزن یا غیر آنها گرفته میشود، فرقی نیست.
    در این نوشتار از کلمه شراب به مفهوم عامش که شامل هر مست کننده ای است استفاده می شود.4
    سخن در باره شراب و شراب خوری و نیز احکام آن است. در حدیثی از امام صادق7نقل شده است که فرمودند:« مَا بَعَثَ اللهُ نَبِيّاً قَطُّ إِلَّا بِتَحْرِيمِ الْخَمْر - خداوند هیچ پیغمبری را نفرستاد جز این که حرمت شراب جزء برنامه رسالتش بود » به همین مضمون از پیامبر اسلام6و امام رضا7نقل شده و بیان گر این نکته است که حرمت مشروبات الکلي از زمان حضرت آدم7شروع و تا روز قیامت ادامه دارد. بهر حال شراب در هیچ عصری و از سوی هیج پیامبری مجاز شمرده نشده است.
    از روایات و نیز شواهد تاریخی مشخص است که شراب و شراب خوری پیشینه ای بسیار دور دارد یکی از قدیمی ترین شرابها که در بسیاری از ادیان رواج داشته شرابی است در آیین ميترائيسم، نام اين شراب در بسيارى از اديان و مذاهب ديده مى شود. اين شراب نخستين بار در آئين ودائى و سپس در برخى اديان ايرانى مطرح شده است. اين شراب از گياه مخصوصى تهيه مى شد. در آئين مهرپرستى اين شراب به «هوم» يا «هائوما» معروف است كه از گياه مقدسى گرفته مى شد. مهرپرستان معتقد بودند كه با نوشيدن اين شراب، حالت روحانى يافته و بر اسرار غيبى دست مى يابند. اين شراب به مذهب «زرتشت» نيز راه يافت، آن گونه كه به «مسيحيت» هم سرايت كرد و نان فطير و شراب را پديد آورد.5
    ريشه تاريخى عقيدتى این شراب به مذهب ودائى مى رسد. بر اساس مدارک، شراب در تمام ادیان حرام بود و اگر هم در دینی مشاهده می شود که خوردن شراب جزء آیین و مناسک مذهبی آنان است به دلیل تحریفاتی است که به مرور زمان وارد آن آیین شده است.
    حکم شراب در آیینه قرآن
    با طلوع خورشيد عالمتاب اسلام بر پهندشت جوامع بشري بسياري از عادات و روش هاي زشت و نادرست برداشته شد. در شبه جزیره عربستان شرابخواری یک عادت عمومی بود طبیعی است که مبارزه با چنین پدیده ای نیاز به روش تبلیغی صحیح و هوشمند دارد. ابلاغ حکم حرمت به مردمی که سود سرشار اقتصادی از آن می بردند و سالها با آن انس گرفته اند، نیازمند روشی ملایم و حکمیانه است. در مرحله اول، خداوند فرمود: (شما از خرما و انگور، شراب درست میکنید و روزی نیکو نیز به دست میآورید)6 و به این صورت به مسلمانان فهماند که شراب، روزی نیکو نیست. در مرحله بعد، در سوره بقره آیه 116 فرمود نفع شراب در برابر مضرات بیشمارش اندک است. در مرحله بعد نیز در سوره نساء آیه 46 تصریح فرمود که چون مسکر و شراب، هوشیاری و متانت و هوش و وقار انسان را سلب میکند، کسی نباید در حال مستی به نماز بایستد که در این حکم، هم اهمیت نماز و عبادت، و هم ناروایی هر چه که هوشیاری را از بین ببرد مشخص شده است. و سرانجام در مرحله چهارم با تأکید بیشتری فرمود که شراب و قمار و بتها و ازلام (نوعی ابزار بخت آزمایی آن زمان) پلید و نحساند و باید از تمام آنها اجتناب کرد.


    با دقت به محتوای آیات که در مورد شراب نازل شده است براحتی می توان فهمید که تک تک آن آیات، آبستن حکم حرمت شراب است و اینطور نیست که حکم حرمت به صورت تدریجی بیان شده باشد؛ بلکه آنچه که به صورت تدریجی است نحوه و لحن بیان متناسب با فهم و استعداد مردم و جوّ جامعه است.





    علی بن یقطین روایت میکند که روزی مهدی خلیفه عباسی از امام کاظم7پرسید:« آیا شراب در قرآن حرام شده است؟» امام7فرمود: « بله، شراب در قرآن حرام شده است. خداوند در قرآن فرموده:( قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ و الاِثم)؛- پروردگار فواحش ظاهری و مخفی و گناه را حرام نموده است-» در این آیه منظور از فواحش ظاهری، زنای علنی است. (در دوران جاهلیت بدکاره ها پرچم مخصوص بر سر در خانه خود داشتند.) و مراد از فواحش باطنی ازدواج پسران با نامادری خویش است. (در دوران جاهلیت، پسران پس از مرگ پدرانشان با نامادری خود ازدواج میکردند) و منظور از گناه، شراب است به دلیل آیهی دیگری در قرآن کریم که در آن شراب و قمار را گناه معرفی فرموده است:(يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ) - از تو درباره شراب و ...؟ میپرسند. بگو در آنها گناهی بزرگ نهفته-.
    مهدی عباسی به علی بن یقطین گفت: «به خدا قسم این فتوای هاشمی رسول خداست. علی بن یقطین میگوید:« گفتم آری، الحمدلله که خدا علم به این موضوع را به شما خاندان عطا کرد». مهدی با کنایه گفت:« راست گفتی ای شیعه».7
    استناد امام برای اثبات حرمت شراب به آیه (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْر) خود شاهد واضحی است که هر یک از آیات نازل شده در باره شراب با کمی دقت خود کافی در بیان حرمت آن است. اثم حرام است (صغری) و شراب خوری اثم است (کبری) نتیجه آن است که شراب خوری حرام است.
    البته آيات فراوانى وجود دارد كه حرمت مشروبات الكلى را به زبان كنايه و يا موردى بيان مى‏كند، ولى ما به صريح‏ترين آنها اشاره کردیم که عبارت اند از:
    (إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ) 8
    تحقيقاً شراب و انواع قمار و بت‏پرستى و يا سنگ‏هايى كه براى قربانى نصب شده و چوبه‏هاى قرعه
    (براى كشف امور غيبى)، پليدى از كارهاى شيطان است، از آن دورى گزينيد، شايد رستگار شويد.
    (إِنَّمَا يُرِيدُ الشَّيْطَانُ أَن يُوقِعَ بَيْنَكُمُ الْعَدَاوَةَ وَالْبَغْضَاء فِي الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ)؛ 9
    شيطان مى‏خواهد كينه‏توزى و دشمنى را از طريق شراب و قمار در ميان شما بيفكند و تضادهاى داخلى
    را تشديد نمايد و شما را از ياد خدا و نماز باز دارد، آيا باز هم دست از آن بر نمى‏داريد.
    (يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا)؛ 10
    تو را از شراب و قمار مى‏پرسند، بگو: در آن دو گناهى بزرگ است و سودهايى براى مردم و گناهشان از
    سودشان بيشتر است.
    (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ لاَ تَقْرَبُواْ الصَّلاَةَ وَأَنتُمْ سُكَارَى حَتَّىَ تَعْلَمُواْ مَا تَقُولُونَ ...)؛ 11
    اى كسانى كه ايمان آورده‏ايد در حال مستى به نماز نزديك نشويد تا زمانى كه بدانيد چه مى‏گوييد... .
    فقهای اسلام از آیات یاد شده حکم حرمت شراب را استخراج کرده اند به نظر می رسد که از جهت وضوح آیات، مسئله تحریم شراب خوری قطعی و اجماعی است و در آن خلاف نشده است. اما حرام بودن شراب یک حکم است و نجاست آن حکم دیگری است. بعضی از چیزها حرام هستند ولی نجس نیستند مثل گوشت گرگ و روباه (در صورتی که تذکیه شرعی شده باشند) و بعضی از چیزها حرام نیستند ولی نجس هستند مثل خون (خرید و فروش و استفاده های درمانی و پزشکی از آن حرام نیست) امّا بعضی از چیزها هم حرام هستند هم نجس مثل شراب که هم نجس است و هم خرید و فروش و ساختن و تولید و حمل و نقل آن و نوشیدن آن حرام است و هم حد شرعی دارد.12
    مسئله نجاست شراب از روایات و سنّت اثبات شده است.13ولی به نظر می رسد آیه شریفه:(يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِنَّمَا الْخَمْرُ وَالْمَيْسِرُ وَالأَنصَابُ وَالأَزْلاَمُ رِجْسٌ مِّنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ فَاجْتَنِبُوهُ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ)
    ای کسانی که ایمان آورده‏اید، شراب و قمار و بتها و تیرهای قرعه پلیدند [و] از عمل شیطانند. پس، از
    آنها دوری گزینید، باشد که رستگار شوید.14
    بر نجس بودن شراب دلالت دارد زیرا «رجس» در آیه به معنی پلیدی است که اعم از نجاست ظاهری و باطنی است.15



    حکم شراب در آیینه روایات
    یکی از دو منبع استخراج احکام الاهی سخنان معصومین: است. در مجامع حدیثی اين حديث معروف است كه پيامبر اكرم6، ده گروه را لعنت كرده است كه به گونه مستقيم يا غير مستقيم در شراب سازى دخالت دارند:
    1 - كسى كه درخت انگور را به نيت شراب غرس كند؛
    2 - آن‏كه بدين قصد از درخت تاك پاسدارى نمايد؛
    3 - خريدار مشروبات؛
    4 - فروشنده آن؛
    5 - كسى كه مى‏نوشد؛
    6 - كاسبى كه از شراب فروشى پولى به دست مى‏آورد؛
    7 - فشار دهنده انگور به انگيزه ساختن شراب؛
    8 - افرادى كه مشروبات را حمل و نقل مى‏كنند؛
    9 - تحويل گيرنده آن؛
    10- ساقى يا كسى كه شراب براى ديگرى مى‏برد.16
    کمتر گناهی را می توان یافت که به اندازه شراب نکوهیده شده باشد. پيامبر6فرمودند: «اگر همه گناهان را در خانه‏اى جمع كنند، كليد آن شراب است.»17
    امیرمومنان على7 مى‏فرمايند: «خداوند، شراب و مى‏گسارى را براى سلامت عقل حرام كرده است.»
    امام صادق7می فرمایند: «هرکس جرعه ای شراب بنوشد، خدا و فرشتگان و پیامبر و مؤمنان او را لعنت می کنند و اگر شراب بنوشد تا مست شود روح ایمان از پیکرش می گریزد و روحی پست و لعنت شده جای آن می نشیند.»18
    در خصوص دائم الخمر یعنی کسی که به شرب خمر به طور دائمی مبادرت ورزد چنین آمده است که او از زمره مسلمانان خارج و کافر محسوب می شود در روایت است که آنکه همیشه می نوشد بت پرست است 19 و نیز فرمودند: اگر كسي خمر بنوشد، تا چهل شبانه روز نماز او قبول نيست.20
    و پيامبر6فرمودند: "خمر و ايمان در يك قلب جمع نمي شود".21 يعني كسي كه شراب مي نوشد، مؤمن نيست و نور ايمان از قلب او زدوده مي شود.
    اسلام نه تنها خوردن شراب را حرام نموده حتی نشستن سر سفره اي كه در آن شراب باشد، تحريم شده است. در روایات از خمر به عنوان "امّ الفواحش" (مادر بدي ها) و "امّ الخبائث" (ريشه ی پليدي ها) و "مفتاح الشرّ" (كليد شرّ) ياد شده است تا بدینوسیله عمق آسیب رسانی شراب را مشخص سازد.

    آسیب های فردی شراب
    آسیب ها و صدمات فردی شراب بیش از حد شمارش است. شراب علاوه بر این که عقل را زايل مي كند و آدمي را از حوزه انسانيت خارج مي سازد روحيه جرم و جنايت را دامن مي زند زمينه بیماری های متعدد، تصادفات، قتل ها و خودكشي را فراهم مي سازد كه آمارهاي منتشره مؤسسات تحقيقاتي غربي، گواه اين مدعا است.
    آثار زيانبار الكل از نظر علم پزشكي محرز است. الكل و شراب بطور شگفت انگيزي بر مغز و اعصاب تأثير مي گذارد و باعث اختلال در كار آن ها و التهاب بخش هاي مختلف آن مي گردد. علاوه بر اعصاب، بيماري هاي گوارشي چندي از قبيل خراش غشاهاي مخاطي دهان و حلق، التهاب مري، سرطان مري، التهاب حاد معده و سرطان آن، التهاب لوزالمعده، تأثير مستقيم بر كبد و ايجاد اختلال در جذب مواد غذايي در روده ها، از جمله آثار زيانبار ديگري در بخشي گوارشي بدن است.
    الكل فعاليت هاي جنسي را نیز تحت تأثير قرار مي دهد و اختلال هايي در روند جنسي و اعضاي تناسلي بوجود مي آورد. نقش الكل در ايجاد سرطان نيز از موارد ديگر آثار زيان بار اين پديده شوم است. طبق يك آمار رسمى كه آمريكايى‏ها در كتاب درسى دانشگاهى خود اعلام كرده‏اند، دو سوم مردم آمريكا در سنين بالاى چهارده سال مشروبات الكلى مى‏نوشند كه همين امر منجر به يك سرى بيمارى‏ها و مسائل ديگر گرديده است، به طورى كه هزينه مشكلات ناشى از الكل، يك‏صد بيليون دلار مى‏گردد.22 گفته مى‏شود كه بيش از بيست درصد بيماران بسترى شده در بيمارستان‏هاى آمريكا، افراد الكلى هستند.23
    آنچه در اين آمارها آمده تنها گوشه‏اي از مضرات شراب، آن هم از نظر جسماني و مادي است امّا آثار سوء روحي و معنوي آن بسيار بزرگ‏تر و عظيم‏تر است شراب اگر جذب بدن شود بدن را نجس و روح را تاریک می سازد و در این صورت بدن و روح با شیطان هم سو شده و وسوسه ها را می پذیرد و کل مطالب خرافه و آلوده برایش جذاب شده و در مقابل، مسائل عبادی برایش تلخ خواهد شد. در روایت است که خداوند هيچ خوردنى و آشاميدنى را حلال نكرده است مگر آنكه نفع و صلاح بشر در آن بوده و هيچيك را حرام نكرده است مگر آنكه مايه زيان و فساد باشد.24 باب نمونه در باره خون که یکی از حرام ها و نجاسات است امام رضا7فرمودند:25 .... خوردن خون آدمى را بدخلق نموده و قساوت قلب مى آورد و عطوفت و مهربانى را كم مى كند تا جايى كه خونخوار چنان خطرناك و نا امن مى شود كه ممكن است فرزند خود را بكشد و يا دستش به خون پدرش آلوده گردد.
    
    تاریخ: 19 تیر 1395
       

    سیری در عالم مثال

    سیری در عالم مثال -
    اشاره
    یکی از موضوعات مهمی که همواره مورد توجه فلاسفه بوده عالم مثال یا همان عالم خیال است. عالم مثال در نظر فلاسفه، مرتبه ای از هستی است که از ماده مجرد است ولی از آثار آن برکنار نمی¬باشد. یک موجود برزخی یا مثالی، موجودی است که در عین اینکه از کم و کیف و همچنین وضع و سایر اعراض برخوردار است از ماده مجرد است (فلسفه سهروردی ص 363 غلام حسین ابراهیم دینانی)
    در ميان حكماي اسلامي ، فلاسفه مشاء ، بويژه شيخ الرئيس وجود اين عالم را منكر است و در مقابل. شيخ اشراق ضمن اذغان بوجود آن ، با طرح ادلّه‌اي كوشيده است وجود آن را اثبات كند. و حکیم ملاصدرا نیز هم صدای عرفا و شیخ اشراق، این عالم را قبول و بر اساس حرکت جوهری آن را تبیین کرده است.
    ,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,,
    باید توجه داشت مسأله عالمی میانه را می توان حتی در فلسفه افلاطون نیز سراغ گرفت. افلاطون با طرح عالم مُثُل، برای حل مشکل ارتباط عالم مثل با عالم ماده، طرح عالمی میانه و برزخی را در افکند که در فلسفه او همان عالم ریاضیات است. (تاریخ فلسفه، فردریک کاپلستون، ترجمه سید جلال الدین مجتبوی، انتشارات علمی و فرهنگی، 1380 ج 1 ص 225) ولی نه مُثُل افلاطونی و نه جهان برزخ او (عالم ریاضیات) هیچ قرابتی با عالم مثال یا خیال در فلسفه را ندارد. و تنها وجه شبهاتی که میان عالم مثال و عالم ریاضیات افلاطون وجود دارد این است که هر دوی اینها در حکم رابط میان عالم عقول و عالم ماده اند.
    عالم مثال بیش از آنکه در فلسفه مورد مداقه و دقت نظر قرار گیرد از جایگاه ویژه¬ای در حوزه عرفان برخوردار است. زیرا اساس تصوف بر کشف و شهود است و جایگاه این معاینات در نظر عرفا، عالم مثال و یا همان خیال است.
    بهر حال در نزد فلاسفه و عرفا عالمی به نام خیال وجود دارد و منظور از خیال چنانکه در کلمات فارسی است، توهم نیست که برای آن حقیقتی و واقعیتی نمی¬باشد بلکه این عالم که همان عالم مثال است واقعی است و دارای موجودات بسیار است که از هر جهت از عالم ماده قوی¬تر می باشد.




    درباره اقسام عالم و تعاريف آن‏ها
    عالم، کلمه¬ای عربي و به معني جهان است و در نزد کسانی که به خداوند اعتقاد دارند به تمام موجودات به جز ذات خدا، اطلاق می شود. بنا بر این منظور از عالم در نزد موحدین همان «ما سِوی الله» است.
    بعضي از قدما عالم را عبارت از مجموع موجودات جسماني مي¬دانستند، و تعريف آن را طبق نظريه بطلميوسي چنين مي¬گفتند: "آن چه سطح بيرون فلک اعلي (فلک الافلاک) آن را در بر گرفته است". آن چه در درون سطح بيروني فلک اعلي است، نيز به عقيده ايشان بر دو قسم بود: عالم علوي يا جهان بالا؛ و عالم سفلي؛ يا جهان زيرين. عالم علوي شامل افلاک و ستارگان است؛ که از اثير تشکيل يافته‏اند، و عالم سفلي شامل اجسام عنصري يا عناصر چهارگانه (آب، آتش؛ خاک و باد) مي¬باشد. عالم سفلي يا عالم عناصر را عالم کون و فساد (يعني جهان پيدايش و تباهي) مي¬خواندند، زيرا معتقد بودند که عالم علوي که عالم افلاک و ستارگان است، و از جسم اثيري تشکيل يافته، تباهي بردار نيست، و پيدايش و تباهي، خاصّ عالم عناصر است.
    در نزد کسانی که وجود عالمي غير از عالم جسماني را معتقدند می¬توان عالم را به جسمانی و روحانی تقسیم نمود. با مراجعه به کتب متکلمین و نیز حکمای مسلمان، به نام گذارهای دیگری نیز مواجه می¬شویم از قبیل :
    عالم خلق (يعني عالم جسماني) و عالم امر (يعني عالم غير جسماني)
    عالم شهادت (عالمي که به حس در می¬آيد يعني عالم محسوسات يا اجسام)؛ و عالم غيب (عالمي که از حواس انساني پنهان است و به حس در نمی¬آيد؛ يعني عالم غير جمساني).
    عالم ملک و عالم ملکوت
    عالم تکوین و جهان ازل
    جهان طبع و جهان خرد (عالم طبیعت و عالم عقل)
    جهان جزئی و جهان کلّی.
    برخی بر این گمان¬اند که تمامی این الفاظ و تقسیمات را یک معنی است یعنی این دو جهان یکی حقیقت و دیگری مثال؛ حقیقت اصل است و مثال فرع؛ حقیقت جهان کلی است و مثال جهان جزئی و موجودات جهان عالم جزئی¬(جسمانی) دارای مقدار و اندازه است، و موجودات جهان کلی بی¬کمیت و اندازه است؛ موجودات جهان جسمانی در نفس خود مرده‏اند، و حیات ایشان به عالم حقیقت یا عالم عقل است، و جهان جسمانی سایه و حکایت جهان روحانی است".
    برای عالم غیب، تحت تأثیر حکمت نو¬افلاطونی و مکتب تصوف، تقسیماتی قائل شده‏اند، از قبیل عالم ملکوت و عالم جبروت، که عالم ملکوت عالم حقایق و عقول و ارواح است، و عالم جبروت به عقیده بعضی عالم برزخ (یعنی عالم متوسط میان جسمانیات و روحانیات) است، و عالم مثال نیز خوانده می¬شود. بعضی عالم جبروت را عالم اسما و صفات دانسته‏اند. غزالی لوح محفوظ را از عالم ملکوت می¬داند، و عبدالرزاق کاشانی آن را از عالم جبروت.
    شیخ اشراق شمار عوالم را چهار می¬داند:
    1- عالم عقول و ملائکه و مقربان، که به اصطلاح او عالم انوار قاهره است؛
    2 - عالم نفوس، که عالم انوار مدبره دانسته است؛
    3 - عالم برزخیان، که عالم حس و عبارت است از عالم افلاک و ستارگان و عالم عناصر؛
    4 - عالم مثال و خیال که به اصطلاح او، عالم صور معلقة ظلمانیه و مستنیره است؛ و ارواح اشقیا و سعدا. هر دو در آن عالم است.
    قیصری در مقدمه شرح فصوص الحکم شمار عوالم را پنج می¬داند: عالم اعیان ثابته، عالم ملک، عالم عقول و نفوس مجرده، عالم مثال، و عالم انسانی (که جامعه جمیع عوالم است). در نظر صوفیه، مجموع موجودات، عالم کبیر خوانده می¬شود، و انسان که مظهر و جامعه جمیع عوالم است، عالم صغیر.


    با وجود اختلاف نظرها و شاید اختلاف تعبیرهایی که در باره عوالم وجود دارد می توان در مجموع گفت: حكماى اسلامى به ترتیب به وجود چهار عالم كلى یا به چهار نشأه وجودی قائلند. هر یک از این عوالم، عالم یا عوالم زیرین خود را در بر دارد و موجد آن است:
    1. عالم طبیعت‏ یا ناسوت.
    2. عالم مثال یا ملكوت.
    3. عالم عقول یا جبروت.
    4. عالم الوهیت ‏یا لاهوت.
    اولین عالم، یعنی عالم طبیعت است که به کمک حواس ظاهر قابل درک است. این جهان، عالم جسمانیات مادی است. مراد از جسم چیزی است که ابعاد سه گانه دارد، و مراد از مادی بودن، وجود محدودیتهای آن ـ مثل تحول و دگرگونی و فساد ـ است. به این عالم عالم مُلک، عالم شهود و عالم ناسوت هم می¬گویند.
    مدارک شناخت انسان از این عالم شروع می¬شود. به قول حکماء اگر درک ما از این عالم نبود، درک بقیه عوالم قابل اثبات نمی¬بود.
    اولین عالم بعد از عالم طبیعت (ناسوت)، عالم مثال است. عالم مثال عالمی ما بین عالم ناسوت و عالم عقل است. در نزد فلاسفه وجود عالم برزخ یکی از ادله وجود این عالم است. این عالم از قوه و حرکت و زمان و مکان مجرد است، ولی از ابعاد خالی نیست. این عالم جسمانی است، ولی مادی نیست.
    در عالم عقل محدودیتهای عالم ملک و ملکوت وجود ندارد؛ نه تغییر و تحولی، و نه ابعاد و نیاز به زمان و مکانی، و نه هیچ نیاز دیگری جز به واجب الوجود به خاطر امکانی بودن آن.
    و برترین عالم، یعنی عالم الوهیت یا لاهوت، عالمی است که گاه گفته می شود که جز با عقل و برهان عقلی قابل اثبات و درک نیست. اگر چه عرفا مدعی درک شهودی آن می¬باشند.
    عرفا مدعیند در سلوک خود به جایی می¬رسند که به شهود عرفانی می¬یابند که به جایی فوق عالم لاهوت ارتباط دارند و اراده¬شان در طول اراده الهی است.
    به اعتقاد حکما، این عالم همان ذات مقدس واجب الوجود می¬باشد که مستجمع جمیع صفات کمالیه است. این وجود وجودی بسیط و صرف است و هیچ تعین و ماهیتی ندارد. ماهیت همان محدودیتهای وجودی است، در حالی که محدودیت در ذات باری تعالی راه ندارد. این عالم عظیم¬ترین عوالم است و بلکه محیط به بقیه عوالم می¬باشد، به این معنا که قوام همه عوالم به او است و همه عوالم مظهر این ذات مقدس هستند.
    بدیهی است در نظر حکما عالمی بالاتر از عالم الوهیت معنا ندارد، چرا که عالم لاهوت عالم نامحدود است و چیزی نمی¬تواند نامحدود را در بر¬بگیرد. برای واجب الوجود وجود مثل متصور نیست، چه رسد به ما فوق و محیط.
    همچنین حکما معتقدند عالمی پایین¬تر و پست¬تر از عالم ملک نمی¬تواند وجود داشته باشد؛ چرا که وجود آن به این معنا است که عالم طبیعت بتواند آن را خلق کند، در حالی که عالم طبیعت عالم قوه و فعل است، و عالمی ضعیف¬تر از قوه، قابل تصور نیست.
    قابل ذکر است در وجود و عدم این عوالم واسطه¬ای (عالم مثال و عالم عقل) میان فلاسفه اختلاف نظر وجود دارد. به عبارت دیگر، در این مطلب بحث می¬شود که آیا خداوند مباشرتا و بی واسطه عالم طبیعت را بوجود آورده و تدبیر می¬کند یا عالم یا عوالمی متوسط بین این دو عالم وجود دارد؟
    بر اساس مکتب فلسفی رایج در این زمان، که از حکمت متعالیه تغذیه می¬شود این عوالم وجود دارند و حکیم ملاصدرا آن را بر اساس حرکت جوهری تبیین می¬کند. ملاصدرا مجموع عوامل را سه می¬داند: عالم عقل، عالم خیال، و عالم حس. به نظر می رسد این تقسیم با عدم لحاظ عالم الوهیت می¬باشد. بنا بر این ملاصدر در مجموع معتقد به همان چهار عالم نامبرده شده می¬باشد. بدیهی است بر اساس این تلقی، خداوند بطور مستقیم نمی¬تواند عالم ماده را خلق کند مثلا نمی¬تواند من و شما را مستقیم خلق کند یا محو کند یا تغییر در ما ایجاد کند.
    توضیح عالم مثال و خصوصیات آن
    پیش از هر چیز لازم است که عالم مثال مورد نظر فلاسفه، کاملا توضیح داده شود تا هیچ گونه ابهامی در معنا و مفهوم آن باقی نماند. به همین خاطر عالم مثال را با عبارت¬های ساده و البته متنوع توضیح می¬دهیم:
    عالم مثال مرتبه‏ای از وجود امکانی است که نه مجرد محض است و نه مادی صرف، بلکه متوسط میان آن دو می¬باشد. یعنی از اصل ماده و برخی عوارض آن مانند تغیّر و حرکت منزه است ولی با برخی آثار ماده مانند شکل، بعد، وضع و مانند آن همراه است. عالم مثال را برزخ نیز می¬نامند. برزخ در لغت به معنی واسطه و حائل میان دو چیز است و از آنجا که عالم مثال از نظر مجرد بودن از ماده، حد متوسط میان عالم عقل و عالم ماده می¬باشد آن را برزخ می¬نامند. روشن است که این عالم برزخ با عالم برزخ مورد نظر قران نباید خلط گردد. و نیز نباید با مثل افلاطونی اشتباه گرفته شود. زیرا مقصود از عالم مثل یا مثل افلاطونی این است که هر یک از انواع مادی موجود در این عالم، فردی مجرد عقلی دارد که قبل از آفرینش موجودات مادی وجود داشته و همه کمالاتی که برای افراد مادی آن نوع تحقق می¬یابد را دارا می باشد و به همین جهت واسطه صدور افراد مادی از جانب آفریدگار یکتا و نیز به اذن خداوند، مدبر آن افراد میباشد لذا عالم مثال غیر از عالم مثل می باشد. اولی، واسطه میان عالم عقل و عالم ماده است. اما دومی مجرد صرف و عقلی است .
    در فلسفه و عرفان، اصطلاحا عالم عقل را عالم تجرد يا جبروت، عالم مثال را عالم برزخ يا ملکوت و عالم ماده را عالم شهادت يا ناسوت نيز مي‏خوانند. به علاوه، لازم به ذکر است که: عوالم سه گانه‏ي تجرد، مثال و ماده، به نحو علت و معلول، متجلي و جلوه، ظاهر و مظهر و محيط و محاط، بوده است و بر يکديگر مرتبه دارند، از اين که جدا از هم و منفصل از يکديگر باشند. پس باطن عالم ماده، عالم مثال، مثال، محيط بر ماده و باطن و اصل عالم مثال، عالم تجرد است و تجرد محيط بر مثال، به نحو احاطه‏ي علت بر معلول است
    استاد طباطبايي در اين زمينه مي¬نویسد:
    در فلسفه ثابت شده است که ميان عالم جسم و جسمانيت و عالم اسماي خداوندي، دو عالم ديگر وجود دارد: عالم عقل و عالم مثال و هر موجودي ضرورتا به مبدأ خويش باز مي‏گردد. همچنين ثابت شده است که عوالم از جسمانيات گرفته تا مبدأ اول و مبدأ کل، از نظر نقص و کمال، مراتب گوناگوني دارند، ولي در نفس وجود متطابقند؛ يعني عالي به رتبه‏ي سافل نزول و سافل همچون آينه‏اي، صورت هر آنچه در مقابلش قرار گيرد، منعکس مي‏کند و در نتيجه از عالي آن قدر ظاهر مي‏شود که اين آينه قبول و تحمل آن کند و نيز عالي بر حسب کيفيات ناقص يا کامل آينه، کيفيت مي‏يابد. از ديگر مطالبي که اثبات شده است، آن که عالم مثال همچون برزخي است ميان عقل مجرد و موجودات مادي. بنابراين عالم مثال موجودي است که ماده نيست و ليکن بعضي لوازم ماده همچون مقدار، شکل و عرض فعلي را داراست. (انسان از آغاز تا انجام، ص 77)
    بهر حال مشخص است که در نزد فلاسفه، عالم¬ مثال واسطه ميان عالم جبروت و عالم ملك و شهادت است. عالم مثال يك عالم روحاني است كه از طرفي به لحاظ داشتن مقدار و بدليل محسوس بودن ،شبيه جوهر جسماني است و از طرف ديگر ، بدليل نورانيّت شبيه جوهر مجرد عقلي است . عالم مثال از جهت تجرد از ماده، عالمي روحاني و علمي و ادراكي است و از جهت تقدر و تجسم شباهت به عالم كون و فساد دارد . اين عالم ، مانند جواهر عقلي از جهت امكان ذاتي ، بدون تراخي از مبدأ وجود صادر شده است. لذا آثار مواد جسماني ،از جمله حركت و تجدد و كون و فساد بر آن مترتب نيست. پس عالم مثال از آن جهت كه غير مادي است ،شبيه عالم ارواح است و از لحاظ داشتن صورت و شكل و مقدار ، شبيه عالم اجسام است .
    عرفا مي‌گويند چون معاني از حضرت الهي فرود مي‌آيند ، در مرحله جهان مثال ، يك صورت جسماني و حسي ، مانند صورت خيالي ما مي‌پذيرند و سپس به عالم ملك فرود مي‌آيند؛ به همين علت، جهان و عالم مثال را خيال منفصل مي‌نامند. از نظر عرفا عالم مثال را به دو جهت ، مثالي مي‌گويند يكي اينكه مشتمل بر صورتهاي همه موجودات عالم جسماني است و ديگر اينكه اين عالم، شبيه نخستين مثالهاي صوري و حقايق واقع در حضرت ختمي (ص) است . قيصري در شرح مقدمه خود بر فصوص الحكم مي¬گويد : جميع معاني و حقايق موجود در عالم، چه در قوس صعود و چه در قوس نزول داراي صورت مثالي است كه با كمالات آن مطابقت دارد ؛ چون مثال محل ظهور حقايق است و هر حقيقتي از اسم ظاهر بهره دارد ، ارواح عقول به اعتبار تجلي و ظهور در مراتب مثالي يك نحوه تبيني در اين عالم دارند.
    به اعتقاد عرفا، مثال در قوس صعود ،همان عالم برزخي است كه نفوس بشري بعد از مفارقت از بدن و ترك زندگي دنيوي در آن خواهند بود و مثال در قوس نزول ،عالمي است كه ميان مجردات و عالم ماده است . بعبارت ديگر، مثال اول از معارج و ترقيات وجود است و بنابراين ، در قوس صعود قرار دارد ؛ اما مثال به معناي دوم ، بدليل تنزلات وجود در نشأت قبل از نشأت دنيا و لذا در قوس نزول قرار دارد و البته بردنيا تقدم و اولويت دارد . به بيان ديگر،وجود از عقل شروع مي‌شود و پس از پيمودن مراتب عقول به وجود برزخي و بعد از آن عالم ماده مي‌رسد. اين سير را قوس نزولي ناميده¬اند. از طرف ديگر وجود سير ديگري را از هيولا شروع مي‌كند و بعد از طي مراتب نباتي ، قطع مراحل حيواني به مرحله برزخ مي‌رسد و از آنجا به عالم عقل و فنا في¬الله نائل مي‌شود؛ لذا جنت و بهشت مثالي كه آدم ابوالبشر از آن خارج شد و هبوط نمود غير از بهشتي است كه نيكوكاران در قيامت به آن نائل مي‌شوند. از طرف ديگر در قوس صعودي ، صورتهاي واقع در برزخ بعد از مرگ، صورتهاي اعمال و نتايج افعال دنيوي است ،اما صورتهاي برزخ در قوس نزولي به اعمال و نتايج افعال آدمي بستگي ندارد . ابن عربي برزخ اول را غيب امكاني و برزخ دوم را غيب محال ناميده است.
    ابن عربی و عالم خیال
    از نظر ابن عربي عرصه خيال بسيار وسيع و گسترده است.يكي از وجوه گستردگي عرصه خيال اين است كه در آن، جمع اضداد امكان پذير است. نيروي خيال به آساني جمع ضدين مي‌كند؛ اما در عالم حس اين احتمال محال است. وجه ديگر براي وسعت خيال اين است كه نيروي خيال ، هم اموري را كه داراي صورتند مي‌پذيرد و هم اموري را كه داراي صورت نيستند تصور مي¬كند.
    مثال بنظر ابن عربي بر دو گونه است: مثال مطلق يا مثال منفصل و مثال مقيد يا مثال متصل.
    مثال مطلق يك عالم مستقل و حقيقي است كه صورت همه اشياء در يك حالت مشترك بين لطافت و كثافت(روحانيت محض و مادي صرف) در آن وجود دارد و فرق آن با عالم امثال افلاطون اين است كه در مثال افلاطون صور مجرد اشياء موجود است، اما در مثال ابن عربي صورت محسوس كه شبيه معاني مجرده هستند موجود است.
    مثال مقيد همان عالم خيال است اما نه خيالي كه حكماي مشاء معتقدند؛ چه اين عالم بنظر ابن عربي مانند آيينه-اي است كه صور عالم مثال در آن منعكس است.پس فرق عالم خيال ابن عربي با عالم خيال مشاء و ديگر فلاسفه اين است كه بنظر حكماي مشاء، عالم خيال خزانه و اندوخته¬اي است از صور محسوسات كه از راه حس به او تحويل و در آنجا بايگاني شده است اما بنظر ابن عربي عالم خيال عالمي نيست كه صورتهاي دريافتي از عالم حس در آنجا گنجانيده شده باشد ؛ بلكه عالمي است كه صورتهاي مجرد از عالم مثال مطلق در آن منعكس است.1
    ابن عربي در فص حكمة نوريه از كتاب فصوص مي‌‏نویسد:
    هر چه در عالم محسوس است، مثالي است از آن حقيقت كه در عالم مثال است و هر چه در عالم مثال است، صورت آن است كه در عالم ارواح است كه عالم افعال است و آنچه در عالم ارواح است مثال آن است كه در عالم اسماء است كه آن را جبروت نامند و هر اسم ،صورت صفتي است از صفات الله و هر صفتي وجهي از ذات متعال است.2 او در جايي ديگر مي‌گويد : هر چه در عالم است ،همه خيال است و از آن قبيل است كه به تعبير محتاج است و هر چه بصورتي ديده مي‌شود بصورتي ديگر ظاهر خواهد شد.3
    شيخ اشراق و عال مثال
    عالم مثال در فلسفه سهروردی نام عالم هورقلیا را به خود می¬گیرد. در نظر وی این عالم دارای شهرها و عماراتی است که از جمله آنها جابلسا و جابلقا می¬باشند و راهیابی به عالم عقول و ملکوت از این طریق امکان پذیر است.
    شيخ شهاب الدين سهروردي ، ضمن اعتقاد به عالم مثال ، براي اثبات وجود آن در آثار خود براهيني اقامه كرده است. او در كتاب حكمة الاشراق فصل جداگانه اي را به اين مبحث اختصاص داده است. او مي‌گويد: آنچه از جهان غيب براي كاملان و پيغمبران و اولياي خدا منكشف مي‌شود ، داراي اقسام گوناگون است.آنچه براي اين رجال پاك وارد شود، گاهي مكتوب بوده وگاهي به شنيدن صدا و صوت است. قسم ديگر از واردات غيبي اين است كه شخص كامل صورت زيبا و چهره نيكويي را مشاهده كرده ، با آن به گفتگو مي‌پردازد و گاهي اتفاق مي‌افتد كه آنچه بر شخص سالك وارد مي‌شود از وراي حجاب و پشت پرده ظاهر مي‌گردد. مواردي نيز وجود دارد كه كاملان از رؤيت مثل معلقه برخوردارند.
    در كتاب شعاع انديشه وشهود در فلسفه سهروردي از قول او چنين آمده است:
    آنچه در عالم مثال تحقق مي‌پذيرد بايد جوهر بسيط به شمار آورد؛ زيرا يك وجود مثالي قائم به ذات خود بوده و از ماده و ثقل آن مجرد و مبراست؛ به همين جهت درعالم مثال تزاحم نيست و اجتماع موجودات مثالي در محل واحد ممتنع بشمار نمي‌آيد . سهروردي در باب اينكه عالم مثال يك عالم مادي نيست جمله¬اي به اين شرح دارد:
    شخصي كه در عالم رويا موجودات مثالي را مشاهده مي‌كند، به مجرد اينكه از خواب بيدار مي‌شود بدون هيچگونه حركت و قطع مسافت از عالم مثال دور شده و آن عالم را در هيچ يك از جهات اطراف خود نمي‌يابد.اين سخن در مورد كسي كه با نيروي مخيله يا در حالت بين خواب و بيداري به عالم مثال مي‌نگرد نيز صادق است. سهروردي با اين سخن به مسئله مرگ اشاره كرده است و مي‌گويد:
    همانطور كه شخص خواب هنگام بيدار شدن از خواب بدون حركت از عالم مثال جدا شده و آن عالم را در هيچ يك از جهات اطراف خود نمي‌يابد همچنين انسان وقتي مي‌ميرد بدون اينكه حركت كند بر نور شهادت مي‌دهد.(شعاع اندیشه و شهود در فلسفه سهروردی ، غلامحسین ابراهیمی دینانی، انتشارات حکمت، 1366 ص 24 – 23)
    از نظر سهروردي مُثُل معلقه قائم به ذاتند و در محل يا مكان مخصوصي منطبع نيستند . موجودات جهان حسي را تنها مي‌توان مظاهري براي مثل معلقه به شمار آورد به همين جهت حقايق عالم مثال از طريق مظاهر متناسب با خود ، در اين جهان بظهور پيوسته و براي اهل بصيرت قابل ادراك هستند¬. سهروردي موجودات حسي اين جهان را مظاهر مثل معلقه و عالم مثال را مستقل از نفس به شمار آورده است¬. او وجود قوه خيال را از نفس جدا و مستقل مي‌داند. به اين لحاظ قائل به خيال منفصل است بعبارت ديگر او واهمه انسان را با حقيقت نفس مغاير و متفاوت مي‌داند. در كتاب حكمة الاشراق مي‌گويد: ما در برخي موارد كوشش فراوان مي‌كنيم كه خود را بر اساس انديشه يا حالتي خاص ثابت و پا بر جا نگاه داريم، ولي در همان لحظه نيروي ديگري را در خود مي‌يابيم كه ما را از آنچه در راه آن مي‌كوشيم بازداشته و به سمت مخالف آن سوق دهد؛ به طور مثال انسان مي‌كوشد موجودي را كه در زمان و مكان نيست اثبات نمايد ،ولي در همين حال نيروي ديگري در وي ظاهر مي‌شود كه آن موجود را انكار مي‌كند. ولي مي‌افزايد : اكنون كه ما در ابدان خود چيزي را مي‌يابيم كه اينگونه با ما مخالف است، ناچار بايد گفت آنچه با ما مخالف است غير از آن چيزي است كه انيّت و هويت ما را تشكيل مي‌ دهد.1
    درباره ظهور موجودات عالم مثال در گوهر مراد از قول حكماي اشراق چنين آمده است: وگاه باشد كه موجود عالم مثال در اين عالم مادي ظاهر شود و به حواس ظاهر ادراك آن تواند كرد .اجسام صيقله و شفافه اين عالم مادي ، مانند آيينه و آب و هوا ، مظهر موجودات عالم مثال باشند و همچنين خيال انسان نيز مظهر آن مي‌شود و صورت آينه و صور خياليه، همه از موجودات عالم مثال باشند كه در مظهر آينه و خيال براي ما ظاهر شوند و كذلك الصور التي يراها الانسان في المنام ، ملائكه و جن و شياطين از موجودات عالم مثال باشند كه در مظهر هوا يا آب براي جماعتي ظاهر شوند .2
    در حاشيه حکمه الاشراق - چ کربن ص 240 - آمده است، اين جهان (عالم مثال¬) را طبقاتي است و در هر طبقه آن انواعي از آنچه در جهان ما يافت مي¬شود وجود دارد. ولي آنها را نهايتي نيست و در برخي از آن طبقات گروهي از فرشتگان و نيکان و برگزيدگان بشر سکونت دارند و در طبقات ديگري دسته¬اي از فرشتگان و اهريمنانند و طبقات مزبور و آنچه در آنها هست بشمار نيايد و جز يزدان کس نداند و هر آنکه به طبقه برتر برسد آن را از طبقه پيش از آن لطيف¬تر و نيک منظرتر يابد و روحانيت فزونتر و لذات عظيمتري در آن بيند. و پايان طبقات که برترين آنهاست ، مجاور انوار عقلي است و بسيار بدان انوار همانند است و جزخداي کس شگفتيهاي اين جهان نداند. و در ص 243 آرد: و بايد دانست که طبقات عالم مثال هرچند بسيار است و جز خداي و مبادي عالي هيچکس شماره آنها را نداند. ولي طبقات مزبور را نهايت و پاياني است در صورتي که اشخاص و موجودات هر طبقه که هم از انواع موجودات جهان ما باشند و هم موجودات ديگري – غيرمتناهي¬اند و برخي از اين طبقات اعلي شريف و نوراني است که عبارت از طبقات جنانند واز آنها نيکبختان متوسط برخوردارند و طبقات جنان نيز در شرف متفاوتند و برخي از آنها تيره و مظلم¬اند و آنها طبقات جحيم ميباشند که اهل آتش در آنها رنج ميبرند و آنها هم در شدت ظلمت و وحشت متفاوتند. و برخي از اين طبقات «جحيم¬» هم فروتر هستند. و طبقه سافله بسيار ظلماني است و آن آخرين طبقه بشمار مي¬آيد و پيوسته به افق عالم حس است که در آن بزه¬کاران بشر و جن سکونت دارند. و باقي طبقاتي که ميان دو طبقه عالي و سافلند بشمار نيايند و در هر طبقه قومي سکونت دارند که عدد آنها را نهايت نيست و اين اقوام يا از فرشتگان و يا از جن و شياطينند. و هم آرد: انوار مجرد به دو گونه تقسيم شوند: انوار قاهر که هيچ علاقه اي با برزخ ها ندارند نه ذاتاً و نه عملاً و در اين انوار قاهر انواري برتر و انواري صوري وجود دارد که ارباب اصنامند، گونه ديگر انوار مجرد انوار مدبر برزخها باشند... و انوار قاهر برتر عبارت از طبقه طولي است که در نزول از مرتبه اعلي پايه به پايه است و برخي با بعضي ديگر از حيث نزول از بلندي تفاوت دارند و بعلت شدت نورانيت و نيروي گوهرو نزديکي آن بوحدت حقيقي و کمي جهت ظلماني هيچ جسمي از آن حاصل نميشود و اگر از هر يک جسمي حاصل آيد آن اجسام هم مانند ترتب علل خود بي تفاوت و بطور يکسان ترتب خواهند يافت . و درباره ارباب اصنام گويد: و آن طبقه عرضي برابر و غيرمترتب در نزول است . که عبارت ارباب اصنام نوعي جسماني باشند و آنها بر دو گونه¬اند يکي از جهت مشاهدات حاصل آيد و ديگري از جهت اشراقات و اين مشاهدات و اشراقات از طبقه طولي حاصل گردد و از اين رو که انوار حاصل از مشاهدات شريفتر از انوار حاصل از اشراقات است و هم جهان مثالي اشرف از عالم حسي است ، پس اشرف علت اشرف و اخس علت اخس باشد برحسب آنکه در هر يک از دو جهان همانندي است ; زيرا هرچه در عالم حس از قبيل افلاک و ستارگان و مرکبات و نفوس متعلق به آنها وجود دارد، نظير آن در عالم مثال نيز يافت مي¬شود. و همچنانکه در انوار اشراقي ناگزير بايد نوري باشد که از لحاظ نورانيت و عشق از ديگر انوار عظيم¬تر باشد که آن را علت فلک برتر حسي مي¬دانند. همچنين ناگزير بايد در انوار مشاهده¬اي نيز نوري عظيمتر باشد و آن علت فلک برتر مثالي است و همچنانکه فلک برتر بر هر دو عالم محيط است و هيچ چيز از اشيائي که فروتر از آن است با آن برابر و همانند نيست ، بلکه فلک مزبور کاملترين اجسام اوست و نسبت به ديگر اجسام قاهر مي¬ باشد. همچنين حکم علت عقلي آن نسبت به ارباب اصنامي که در طبقه عرضي است بهمين قياس است . (رجوع به متن و حاشيه ص 145 و 146 و 155 همان)
    
    تاریخ: 17 تیر 1395
       

    سر عظمت شیخ مفید

    سرنوشتار - سر عظمت شیخ مفید
    ابو عبدالله محمد بن محمد بن نعمان مشهور به شيخ مفيد از بزرگان شيعه و از نوادر علم كلام و فقه در سده 5هجری است. وي در ذیقعده به سال 336 يا 338 ه.ق پا به هستي نهاد محل تولد او در ناحيه جيل در ده فرسنگي بغداد بود. بعدها همراه پدرش كه مقلب به المعلم بود به بغداد آمد و نزد استادهاي عصر خويش تحصيل نمود از معروفترين استادان وي مي توان به ابوالقاسم جعفر بن محمد بن قولویه قمي و شيخ صدوق اشاره كرد. و در شب جمعه ۳ رمضان ۴۱۳ در بغداد، در سن ۷۵ سالگی درگذشت. هشتاد هزار تن از شیعیان او را تشییع کردند و سید مرتضی علم الهدی بر او نمازگزارد و در پائین پای امام جواد در جوار استادش ابن قولویه مدفون گردید.
    در بین دانشمندان بزرگ ما كه در اعصار مختلف می¬زیسته اند، مفاخر و نوابغ بسیاری بوده اند كه امروز هر كدام مایه اعتبار و سند افتخار جهان تشیع به شمار می¬آیند ولی از میان آنها تنها شیخ مفید است که از سوی وجود مقدس امام زمان مفتخر به دریافت سه نامه شده است. دانشمند بزرگوار شیخ ابوطالب طبرسی در كتاب نامدارش "احتجاج" سه توقیع(نامه) از حضرت "ولی عصر عجل الله تعالی فرجه الشریف" نقل كرده كه به افتخار شیخ مفید صادر گشته و حضرت او را مشمول عنایات خاص و الطاف مخصوص خود قرار داده است. برای آگاهی از این توقیعات و مضامین آنها نگاه كنید به آخر "احتجاج طبرسی" و كتابهای "مجالس المؤمنین" قاضی نورالله شوشتری، "رجال" علامه بحرالعلوم (ج 3 ص 320) ، روضات الجنات سید محمد باقر خوانساری، خاتمه مستدرك(ص51)، تنقیح المقال" شیخ عبدالله مامقانی و سایر منابع، به خصوص معجم رجال الحدیث جلد 17، ص 23.
    در ظرف سه سال سه توقیع از ناحیه امام زمان(ع) به شیخ رسید. جملات حضرت مهدی ع به شیخ نشان از عظمت وی دارد:
    - للاخ الاعز السدید الشیخ المفید- برادر عزیز و استوار شیخ مفید.
    - سلام علیك ایها العبد الصالح الناصر للحق الداعى الیه- سلام بر تو اى بنده شایسته خدا و اى یارى دهنده حق و دعوت كننده به سوى آن.
    و جالب اینجاست كه در زمان غیبت كبرى هیچ توقیعى از ناحیه مقدسه نرسیده است. مگر براى شیخ مفید و شیخ اسدالله كاظمینى رحمهما الله تعالى.
    شیخ طوسی درباره او در الفهرست – ص 157 ‏می‌نویسد: «محمد بن محمد بن نعمان، معروف به ابن المعلم (ابوالعلی معری این لقب را به وی داده)، از متکلمان امامیه است. درعصر خویش ریاست و مرجعیت‏ شیعه به او منتهی گردید. در فقه و کلام بر هر کس‏ دیگر مقدم بود. حافظه خوب و ذهن دقیق داشت و در پاسخ به سؤالات حاضر جواب‏ بود. او بیش از ۲۰۰ جلد کتاب کوچک و بزرگ دارد.» و نیز شیخ در "رجال - ص 514" باب "كسانی كه از ائمه علیهم السلام روایت نكرده اند" در باب "محمد" طبق معمول به اختصار از استاد عالیقدرش شیخ مفید بدین گونه نام می برد: "محمدبن محمد بن نعمان، دانشمندی بزرگ و موثق است."
    مرحوم نجاشی شاگرد نامی شیخ مفید در "رجال – ص 383" پس از ذكر نام و نسب او تا "یعرب بن قحطان" جد نژاد عرب می نویسد: "استاد ما رضی الله عنه جایگاه والای او در فقه و كلام و روایت و وثاقت و دانش مشهورتر از آنست كه وصف شود." سپس مانند شیخ طوسی كتاب های او را نام می برد.
    ابن شهرآشوب چنانکه در معالم العلماء، ص 112 آمده از وی چنین یاد می كند: "شیخ مفید، ابوعبدالله محمد بن نعمان حارثی بغدادی عكبری ... شاگرد ابوجعفر ابن قولویه، و ابوالقاسم علی بن محمد رفاء، و علی بن ابی الجیش بلخی بود. صاحب الزمان صلوات الله علیه او را ملقب به "شیخ مفید" نمود و من علت آن را در كتاب "مناقب آل ابی طالب" ذكر كرده ام. او مولف حدود دویست كتاب بزرگ و كوچك است.
    علامه حلی می¬نویسد:"محمدبن¬محمدبن¬نعمان مكنّی به "ابوعبدالله" و ملقب به "مفید" است. درباره علت نامگذاریش به "مفید" حكایتی است كه ما آن را در كتاب بزرگ خود، در رجال، آورده ایم. مفید معروف به "ابن المعلم" بود و از بزرگترین مشایخ شیعه و رئیس و استاد آنهاست. كلیه دانشمندان ما كه بعد از وی آمده اند از دانش او استفاده نمودهاند. فضل و دانش او در فقه و كلام و حدیث مشهورتر از آنست كه به وصف آید. او موثق ترین و داناترین علمای عصر خود بود. ریاست علمی و دینی طائفه شیعه امامیه در زمان او به وی منتهی گشت...
    مرحوم قاضی نورالله شوشتری در کتاب نفیس فارسی خود "مجالس المؤمنین - جلد 1، ص 436." در باره شیخ نوشته است: "... افادت پناهی كه عقل مستفاد از قوت قدسیه ی او مستفید، و فكر فلك پیمای او با ملأاعلی در گفت و شنید بود. مجتهدی قدسی ضمیر، و متكلمی نحریر، شاهبازی تیزآهنگ، و بدیهه پردازی فیروز چنگ، اشاعره از سطوت مناظره¬ی او در كنج اعتدال، و حال ارباب اعتزال از دهشت مباحثه او مانند ...
    سایر دانشمندان چون ابن داود در "رجال" ابن ادریس حلی در "مستطرفات سرائر"، علامه مجلسی، وحید بهبهانی، شیخ یوسف بحرانی، شیخ ابوعلی حائری صاحب "روضات الجنات" و دیگران، به غایت شیخ مفید را ستوده¬اند.
    دانشمندان اهل سنت نیز به غایت شیخ را ستوده اند. ابن ندیم كه از معاصران شیخ مفید بوده و مانند او در بغداد می زیسته در فهرست خود نوشته است: "ابن المعلم – ابوعبدالله" ریاست متكلمین شیعه در عصر ما به وی رسیده است. او در علم كلام (عقاید و مذاهب) به روش مذهب شیعه بر همه كس پیشی دارد. دانشمندی باهوش و با فراست است، از كتاب های او دریافتم كه دانشمندی عالیقدر است ..." (8)و در جای دیگر می نویسد: "ابن المعلم - ابوعبدالله محمد بن محمدبن نعمان، ریاست وی بر اصحاب خود از شیعه امامیه در فقه و كلام و آثار، در زمان ما به وی منتهی گشته است. ولادت او در سال 338 هجری روی داده است، از كتابهای او ... (9) در فهرست ابن ندیم در هر دو مورد چیزی از تألیفات شیخ مفید ذكر نشده است و به جای آنها چند نقطه دیده می شود گویا بوده است ولی حذف شده است.
    ابن جوزی كه او نیز هم عصر شیخ مفید بوده در وقایع سال 413 هـ می نویسد: "محمدبن محمد بن نعمان ابوعبدالله معروف به ابن معلم، پیشوای شیعه امامیه و دانشمند آنها بود، و كتابها بر اساس مذهب آنان تصنیف كرده است. سید مرتضی از جمله شاگردان اوست. ابن معلم مجلس مناظره ای در خانه اش واقع در "درب ریاح" منعقد ساخته بود كه در آن عموم دانشمندان گرد می آمدند، او در نزد امرای اطراف كه متمایل به مذهب وی بودند، مقامی عامی داشت. در ماه رمضان امسال (413هـ) وفات یافت. ابن حجر می گوید: "مفید بسیار پارسا و فروتن و پاسدار علم بود. گروهی از دانشمندان از محضرش برخاستند، و در بزرگداشت مكتب تشیع جایگاهی عالی یافت، تا جائی كه گفته اند او بر هر دانشمند بلند قدری منت دارد. پدرش در "واسط" معلم بود، و مفید در آنجا متولد گردید. بعضی هم گفته اند در "عكبرا" متولد شده است .گویند عضدالدوله برای ملاقات او به خانه اش می رفت و هر گاه بیمار می شد به عیادتش می شتافت.شریف ابویعلی جعفری شوهر دختر شیخ مفید گفته است: "مفید جز اندكی از شب را نمی خوابید. سپس بر می خاست و به نماز می ایستاد، یا مطالعه می كرد، یا مشغول تلاوت قرآن می گشت."
    اما برخی از اهل سنت چون خطیب بغدادی که اندکی پس از شیخ مفید می زیسته در تاریخ بغداد سخنان ناهنجاری نسبت به شیخ آورده است که از مثل خطیب شگفت انگیز نیست. سخنان خطیب به روشنی می رساند كه متعصبان مخالف چقدر از شخصیت شیخ مفید و تألیفات و مكتب وی در رواج مذهب اهل بیت عصمت و طهارت هراس داشته اند. یافعی می نویسد که خدا اهل تسنن را از شر او (شیخ مفید) آسوده گردانید.
    شیخ عبدالله یافعی در "مرآت الجنان فی تاریخ مشاهیر الاعیان" می¬نویسد: " دانشمند شیعه و پیشوای رافضه صاحب تصانیف بسیار، معروف به "مفید" و "ابن معلم" می باشد. وی در كلام و فقه و جدل استاد فرزانه بود. او در دولت "آل بویه" با طرفداران هر مسلك و عقیده ای با جلالت و عظمت مناظره می كرد. وی در سال 413ه وفات یافت."ابن ابی طی می گوید: "وی از مستمندان دستگیری بسیار می كرد، فروتنی و خشوع وی زیاد، و نماز وروزه اش فراوان، و لباسش زبر بود." دیگری گفته است: گاه بود كه عضد الدوله شیخ مفید را زیارت می كرد. مفید شیخی متوسط القامه، لاغر اندام و گندم گون بود هفتاد و شش سال زندگی كرد. بیش از دویست كتاب تصنیف كرده است. ماجرای تشییع جنازه او مشهور است؛ زیرا هشتاد هزار نفر از رافضیان و شیعیان او را تشییع كردند. خدا اهل تسنن را از شر او آسوده گردانید! وفات او در ماه رمضان اتفاق افتاد. (12
    ابن حجرعسقلانی در "لسان المیزان" از دانشمند عالیقدر ما بدینگونه یاد می كند: "دانشمند بزرگ رافضه (شیعه) ابوعبدالله بن معلم، صاحب تصانیف بدیع است كه دویست كتاب می باشد. او به خاطر عضد الدوله قدرتی بزرگ داشت. هشتاد هزار رافضی (شیعه) جنازه ی او را تشیع كردند. در سال 413 وفات یافت.خطیب بغدادی نوشته است: "مفید كتاب های بسیاری در گمراهی شیعه! و دفاع از اعتقاد آنها و نكوهش از صحابه و تابعین و ائمه دین و مجتهدین نوشته است(13)او با كتابها و نظریاتش بسیاری را گمراه ساخت! تا این كه خداوند اهل تسنن را با مرگ وی آسوده گردانید."
    سایر دانشمندان عامه مانند ابن عماد حنبلی در "شذرات الذهب" و ابن كثیر شامی در "البدایة و النهایه" در وقایع سال 413 و دیگران از مفید قریب به این مضامین سخن گفته و به مقتضای سرشت خود با نیكی و بدی از وی یاد كرده اند.
    اما علت این همه ناخرسندی از شیخ مفید از سوی نامبردگان چیست؟
    شیعه از صدر اسلام بخاطر دولت های بنی امیه و بنی عباس در محدودیت به سر می برد و تقریباً از هرگونه آزادی عمل و عقیده و ابراز وجود ممنوع بود! اما در زمان شیخ مفید یعنی از اواسط قرن چهارم هجری شیعیان به میزان قابل ملاحظه ای در كشورهای خاورمیانه از آن محدودیتها بركنار ماندند. زیرا از یك طرف خلفای فاطمی كه شیعه اسماعیلی بودند در مصر دولت نیرومندی تشكیل داده و از ابهت و جلال دربار بغداد كاستند. و از طرفی سیف الدوله حمدانی و امرای آن خاندان در شام حكومت می كردند و شیعه بودند، و از جانب دیگر در مشرق و جنوب شرقی و شمال ایران نیز غوریان و صفاریان و طاهریان و كمی قبل از آنها حكمرانان علوی مازندران، پرچم استقلال برافراشته و بر ضد خلفای عباسی قیام كردند، و از همه مهمتر ظهور دولت مقتدر آل بویه بود كه از شیعیان با اخلاص به شمار می آمدند. عضد الدوله دیلمی كه از سلاطین مقتدر این دودمان است دامنه اقتدارش از سواحل دریای عمان تا شام و مصر گسترش یافته و در احترام و حمایت شیعیان كوشا و در واقع خلافت بنی عباس در دست او بازیچه ای بیش نبود. این علل و عوامل دست به هم داد و موجب گردید كه شیعیان از گوشه و كنار سر برآورند و با همتی شایان توجه به تشكیل جمعیت ها و تأسیس حوزه های علمی و نشر معارف و حقایق اهل بیت عصمت و طهارت دست یازند. مسافرت های ثقة الاسلام كلینی و شیخ صدوق دو پیشوای بزرگ شیعه به بغداد و اقامت آنها در آن شهر كه مركز خلافت و علمای عام بود و اهمیتی كه میان آنان كسب كردند، همه از آزادی نسبی و موقعیت آن عصر حكایت می كند.
    در این زمان بود که مرحوم شیخ دو کار بسیار مهم را سامان داد :
    یک، شیعیان را – بخصوص از جهت اعتقادی - از پراكندگی نجات داد و اوضاع اسف بار آنها را سامان بخشید تا آنجا كه به اوج عزت رسیدند
    دو، با مباحثه با سران معتزله و اشاعره حقایق را بر همگان آشکار و آنان را مجبور به اعتراف به عجز نمود.
    شهر بغداد كه از مراكز مهم علمی عصر به شمار می رفت، در آن زمان مملو از فقها و متكلمان مذاهب مختلف بود. پیروان مذاهب اهل تسنن كه از نظر علم كلام آنها را "معتزلی" و "اشعری" می گفتند، در مجامع عمومی و گاهی در حضور خلیفه مجلس ها گرفته و هر كس برای اثبات مرام خود حجت ها می آورد و دلیل ها اقامه می كرد. علمای شیعه كه تا آن روز به آن محافل راه نداشتند، با طلوع شیخ مفید در بغداد، نه تنها در مجامع آنها شركت می نمودند، بلكه "شیخ مفید" و "ابن معلم" یگانه عالم مبرّز و سخنوری بود كه با نیروی علم و بیان و منطق محكم خود در تمام موارد بر همگان غلبه می یافت.
    از خطیب بغدادی كه هم عصر شیخ مفید بوده است نقل شده كه گفته است: "او اگر می¬خواست می¬توانست ثابت كند كه ستون چوبی از طلاست"! علی بن عیسی رمانی و قاضی ابوبكر باقلانی قاضی القضاه بغداد، فاضل كتبی و ابوعمرو شطوی و ابوحامد اسفرائنی شافعی قاضی عبد الجبار معتزلی و غیرهم از دانشمندان بزرگی بودند كه اغلب اوقات مفید با آنها در بحث امامت و اصول عقائد به گفتگو می پرداخت و آنها را ملزم و محكوم می¬ساخت.
    داستان مناظرات آنها بسیار شیرین و خواندنی است. سید مرتضی كه بزرگترین شاگرد شیخ مفید است آنها را در كتابی جمع نموده كه از جمله یك داستان آن را برای نمونه می آوریم:
    در كتاب "مجموعه ورّام" می نویسد: "مفید در اصل از "عكبرا"واسط شهركی بین بغداد و سامراء. امروز در ناحیه دهكده دُجیل واقع در سه یا چهار فرسخی بغداد، و عكبرا در همین مسیر واقع در ده فرسخی بغداد بوده است. (نگاه كنید به نمراصد الاطلاع" در لفظ "واسط" و "عكبرا) است، در ایام كودكی همراه پدرش به بغداد آمد و نزد ابوعبدالله معروف به "جعل" به تحصیل پرداخت. سپس به مجلس "ابویاسر" كه در دروازه خراسان تدریس می كرد حضور یافت. چون ابو یاسر از عهده بحث و پرسشهای او درمانده شده او را به "علی بن عیسی رمّانی" كه از بزرگان علمای كلام بود ارجاع داد و گفت چرا به نزد او نمی روی تا از او استفاده كنی؟ مفید گفت او را نمی شناسم و كسی ندارم مرا به او معرفی كند. ابویاسر یكی از شاگردان خود را همراه او كرد و نزد رمانی فرستاد چون مجلس رمانی از فضلا و دانشمندان پر بود، مفید در صف آخر نشست و به تدریج كه مجلس خلوت شد نزدیكتر رفت. در آن اثناء مردی از اهل بصره آمد و از رمانی پرسید چه می فرمایید در باره حدیث غدیر (كه به عقیده شیعه پیغمبر اكرم (ص) امیرمؤمنان (ع) را جانشین بلافصل خود گردانید" و داستان غار (كه به اعتقاد اهل سنت دلیل برخلافت ابوبكر است)؟ رمانی گفت داستان غار درایت ( یعنی امری مسلم و معقول) است و حدیث غدیر روایت و منقول می باشد، و آنچه از درایت و امر مسلم استفاده می شود از روایت مستفاد نمی گردد. مرد بصری سكوت كرد و برخاست و از مجلس بیرون رفت.
    در این موقع مفید خود را به رمانی نزدیك گردانید و گفت: سوال دارم. رمانی گفت: بگو! شیخ مفید گفت: چه می فرمایید درباره كسی كه بر امام عادل خروج كند و با وی جنگ نماید؟ رمانی گفت: او كافر است، بعد گفت: نه فاسق است. شیخ مفید پرسید: راجع به امامت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام چه می گویید؟ رمانی گفت: او امام است. مفید گفت: درباره طلحه و زبیر( دو آتش افروز جنگ جمل بر ضد امیرالمؤمنین بودند) چه می فرمایید؟ رمانی گفت: آنها از این عمل توبه كردند. شیخ مفید گفت: جناب استاد!
    داستان جنگ جمل درایت و امر مسلمی است و توبه كردن طلحه و زبیر روایت می باشد!!رمانی كه متوجه موضوع شد گفت: مگر موقعی كه آن مرد بصری از من سئوال كرد تو حاضر بودی؟ شیخ مفید گفت: آری: رمانی گفت: این سخن به جای آنچه من گفتم! اشكال تو وارد است!! آنگاه پرسید: تو كیستی و نزد كدام یك از علمای این شهر درس می خوانی؟ مفید گفت: نزد شیخ ابوعبدالله جعل. رمانی گفت: بنشین تا من مراجعت كنم. سپس برخاست و به درون خانه رفت و پس از لحظه ای برگشت و نامه ای سربسته به وی داد گفت: این را به استاد خود بده. مفید نامه را آورد و به استادش تسلیم كرد. استاد نامه را گشود و شروع به قرائت آن كرد و طی مطالعه آن به خنده افتاد. پس از قرائت نامه گفت: رمانی ماجرائی را كه میان تو و او در مجلس وی روی داده نوشته و سفارش تو را نموده و تو را ملقب به "مفید" كرده است. البته از ابن شهر آشوب مازندرانی نقل شده كه لقب "مفید" را حضرت امام زمان(ع) به مفید داده اند. ممكن است چنین بوده و شیخ بزرگوار به این لقب شهرت داشته، و رمانی و قاضی عبدالجبار این لقب را برای او تأیید كرده اند.
    البته مناظرات شیخ مفید و آزادی نسبی كه شیعه در زمان آل بویه یافتند، چندان هم پایدار نماند. زیرا بعد از عضدالدوله - حتی در زمان خود وی - به واسطه درگیریهای شیعه و سنی چند بار شیخ مفید دستگیر و تبعید شد. از جمله به گفته ابن اثیر در سال 393 هـ كه بهاء الدوله دیلمی پسر عضدالدوله، الطائع لله خلیفه عباسی را از خلافت خلع كرد، بغداد سر به شورش برداشت. بهاء الدوله نیز سرلشكر خود را به بغداد فرستاد و او سنی و شیعه را از اظهار مذهب خود منع كرد، و شیخ مفید را تبعید نمود.
    و باز ابن اثیر می نویسد: در سال 409 ه سلطان الدوله پسر بهاء الدوله، ابن سهلان را به حكومت بغداد منصوب داشت، و چون او وارد بغداد شد، ابوعبدالله بن نعمان فقیه شیعه را تبعید كرد.
    این تبعیدها و دستگیری ها گاهی عمدی بود كه از ناحیه سلطان یا حكمران او انجام می گرفت، و زمانی به خاطر فرو نشاندن نزاع بین دو فرقه و جلوگیری از هجوم اكثریت سنی بر ضد اقلیت شیعه در محله "كرخ" بغداد - محل اقامت شیخ مفید - روی می داده است
    دانشمندان نامدار بسیاری زیستند ولی هیچکدام به اندازه شیخ مفید مورد توجه خاص حضرت بقیه الله الاعظم قرار نگرفتند و سر این مطلب را در تلاش های پیگیر شیخ برای احیای امر اهل بیت بخصوص اقامه عزاداری برای سید الشهداء باید جستجو کرد.
    از مرحوم شیخ آثار متعددی بجا مانده است گرچه آثار شیخ بیش از این¬ها بوده است. شیخ نجاشی که از شاگردان اوست در کتاب رجال خود ۱۷۱ اثر او را نام برده‌ است.برخی از آثار او عبارت‌اند از:
    علم کلام و عقاید
    • اوائل المقالات
    • شرح عقاید صدوق
    • اجوبه المسائل السرویه
    • نکت الاعتقادیه
    فقه
    • المقنعه
    • الاعلام
    • المسائل الصاغانیه
    • جوابات اهل الموصل فی العدد الرویه
    • جواب اهل الرقه فی الاهله و العدد
    اخلاق اسلامی و حدیث
    • الامالی
    غیبت
    • الفصول العشره فی الغیبه
    • الجوابات فی الخروج المهدی(عج)
    دیگر
    • الفرائض
    • الکلام فی دلائل القرآن
    • وجوه اعجاز القرآن
    • النصرة فی‏ فضل القرآن
    • البیان فی تالیف القرآن
    • الافصاح
    • الایضاح
    • الارکان
    الارشاد العیون
    اینک متن نامه¬های حضرت صاحب¬الزمان را به شیخ¬مفید تقدیم حضور می¬کنیم که توصیه می¬شود با دقت مطالعه شود. جملات پر مهر امام زمان به شیخ و توصیه¬های حضرت به شیعیان و ده ها نکته قابل توجه دیگر، نیازمند تدبر و دقت نظر است تا در میان انسان راه را از چاه باز شناسد و روش صحیح تقرب را پیدا نماید.







    در مجموع سر عظمت شیخ را باید در درون این نامه جستجو کرد آنجا که حضرت خطاب به او می فرمایند:
    سلام خداوند بر تو ای کسی که در دوستی ما به زیور اخلاص آراسته‌ای و در اعتقاد و ایمان به ما دارای امتیاز مخصوص هستی.
    و در نامه دوم می خوانیم:
    اما بعد! درود بر تو ای دوست پراخلاص در دین خدا. ای آن كه در محبت و ایمان به خاندان وحی و رسالت به اوج آگاهی و یقین پر كشیده‎ای!
    و در نامه سوم چنین آمده است:
    درود خدا بر تو ای یاری رسان حق! و آن كه با گفتار راستین و شایسته، مردم را بسوی حق فرا می‎خوانی! در جریان باش كه بخاطر كارهای سازنده و شایسته‎ات نزد ما مقرب هستی و خداوند به مهر و لطف خود، تو را به انجام و تدبیر این كارهای شایسته توفیق ارزانی داشته است.
    بنا بر این مرحوم شیخ، بخاطر ایمان استوار، دوستی اهل بیت، اخلاص و تلاش شایسته و راستین در جهت دعوت مردم به حق، از برگزیدگان قرار می¬گیرد.



    نامه اول امام زمان به شیخ مفید:

    نامه‌ای به برادر با ایمان و دوست رشید ما، ابوعبدالله محمد بن نعمان - شیخ مفید - که خداوند عزت وی را مستدام بدارد.
    سلام خداوند بر تو ای کسی که در دوستی ما به زیور اخلاص آراسته‌ای و در اعتقاد و ایمان به ما دارای امتیاز مخصوص هستی.
    ما در مورد نعمت وجود تو خداوند یکتا را سپاسگزاریم، و از پیشگاه مقدس خداوندی استدعا می‌کنیم که بر سید و مولای حضرت محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله) و خاندان او درود و صلوات پیاپی و بی‌نهایت خویش را نازل فرماید.
    از آنجا که در راه یاری حق و بیان سخنان و نصایح ما صادقانه کوشیدی، خداوند این افتخار را به شما ارزانی داشته و به ما اجازه فرموده است که با شما مکاتبه کنیم.
    شما مکلف هستید که اوامر و دستورات ما را به دوستان ما برسانی، خداوند عزت و توفیق اطاعتش را به آنان مرحمت فرماید و مهمات آنان را کفایت کرده، در پناه لطف خویش محفوظشان دارد.
    با یاری خداوند متعال در مقابل دشمنان ما که از دین خداوند روی برگردانده‌اند بر اساس تذکرات، استقامت کن و با خواست الهی دستورات ما را به آنان که از تو می‌پذیرند و گفتار ما موجب آرامش آنها می‌باشد، ابلاغ کن. با این که بر اساس فرمان خداوند بزرگ و صلاح واقعی آنها ما و شیعیان‌مان تا زمانی که حکومت در اختیار ستمگران است در نقطه‌ای دور و پنهان از دیده‌ها بسر می‌بریم، ولی از تمام حوادث و ماجراهایی که بر شما می‌گذرد کاملاً مطلع هستیم و هیچ چیزی از اخبار شما بر ما پوشیده نیست. از خطاها و گناهانی که بندگان صالح خداوند از آنها دوری می‌کردند ولی اکثر شما مرتکب شدید باخبریم.
    اگر عنایات و توجهات ما نبود، مصائب و حوادث زندگی شما را در بر می‌گرفت و دشمنان شما را از بین می‌بردند.
    از عهدشکنی‎ها و پشت‌ سر گذاشتن عهد و پیمان‎ها با اطلاعیم( که همین عوامل موجب بدبختی و دوری شما از حریم ولایت شده است). گویی اینها از لغزش‎های خود خبر ندارند، با همه گناهان، ما هرگز امور شما را مهمل نگذاشته، شما را فراموش نمی‌کنیم و اگر عنایات و توجهات ما نبود، مصائب و حوادث زندگی شما را در بر می‌گرفت و دشمنان شما را از بین می‌بردند.
    پس، از خداوند بترسید و تقوا پیشه کنید و به خاندان رسالت مدد رسانید.
    در برابر فتنه‌هایی که پیش می‌آید و البته عده‌ای در این آزمایش و برخورد با فتنه‌ها هلاک می‌شوند، مقاومت کنید و البته همه اینها از نشانه‌های حرکت و قیام ما هست. اوامر و نواهی ما را متروک نگذارید و بدانید که علی‌رغم کراهت و ناخشنودی کفار و مشرکان، خداوند نور خود را تمام خواهد کرد.
    تقیه را از دست ندهید... من ولی خدا هستم، سعادت پویندگان راه حق را تضمین می‌کنم.
    ... پس سعی کنید اعمال شما طوری باشد که شما را به ما نزدیک سازد و از گناهانی که موجب نارضایتی ما را فراهم نماید بترسید و دوری کنید.
    امر قیام ما با اجازه خداوند به طور ناگهانی انجام خواهد شد و دیگر در آن هنگام توبه فایده‌ای ندارد و سودی نبخشد.
    عدم التزام به دستورات ما، موجب می‌شود که بدون توبه از دنیا بروند و دیگر ندامت و پشیمانی نفعی نخواهد داشت.
    ای شیخ مفید! خداوند شما را با الهامات غیبی خود ارشاد و توفیقات خویش را در سایه رحمت بی‌پایانش نصیب ما فرماید.(1)

    نامه دوم امام زمان به شیخ مفید:
    اما بعد! درود بر تو ای دوست پراخلاص در دین خدا!
    ای آن كه در محبت و ایمان به خاندان وحی و رسالت به اوج آگاهی و یقین پر كشیده‎ای!
    من نجات آن كسی را تضمین می‎كنم كه در آن فتنه برای خود، موقعیت و جایگاهی نجوید و در انتقاد و عیبجویی از آن به راهی خداپسندانه گام سپارد.
    ما در نامه خویش به سوی تو، آفریدگار بی همتایی را كه جز او خدایی نیست، سپاس گفته و از بارگاه او بر سرور و سالار و پیام آورمان محمد(صلی الله علیه و آله) و خاندان گرانقدر و پاك او درود و رحمت جاودانه می‎طلبیم.
    و به تو كه خداوند برای یاری حق توفیقت ارزانی داشته، پاداشت را بخاطر سخنان جاودانه‎ای كه با صداقت از جانب ما می‎گویی، كامل و افزون سازد! اعلام می‎داریم كه به ما (از جانب آفریدگار هستی) اجازه داده شده است كه تو را به افتخار دریافت نامه و پیام كتبی مفتخر ساخته و تو را مسئول سازیم كه آنچه را به تو می‎نگاریم، همه را به دوستان راستین ما كه در قلمرو پیام رسانیت هستند، برسانی.
    به آن دوستان و شیفتگانی كه خداوند به بركت فرمانبرداری از حق، گرامیشان بدارد و در پرتو حراست و عنایت خود به آنان، كارهایشان را كفایت و مشكلاتشان را مرتفع سازد.
    از این رو به آنچه یادآوری كردیم، آگاه باش كه خداوند با یاریش تو را در برابر دشمنانش كه از مرزهای دین او بیرون رفته‎اند، تأیید فرماید و نیز در كار بزرگ رسانیدن آنچه كه به خواست خداوند بر تو یادآوری و ترسیم خواهیم نمود به كسانی كه بدانها اطمینان و اعتماد داری، عمل نما!
    گرچه، ما اینك آنچه خداوند (بر اساس حكمت خویش) برای ما و پیروان با ایمانمان، صلاح اندیشیده است، تا هنگامی كه حكومت دنیا در دست فاسقان و استبدادگران است، در مكانی دور از قلمرو بیدادگران سكونت گزیده‎ایم، اما بر اوضاع و اخبار شما و جامعه شما به خوبی آگاهیم.
    چیزی از رخدادهای زندگی شما بر ما پوشیده نمی‎ماند و شرایط غمبار و دردناكی كه شما بدان گرفتار آمده‎اید، آنگونه كه هست برای ما شناخته شده است؛ از آن زمانی كه بسیاری از شما به راه و رسم ناپسندی كه پیشینیان شایسته كردارتان از آن دوری می‎گزیدند، روی آورده و پیمان فطرت را، به گونه‎ای پشت سر انداختید كه گویی هرگز بدان آگاه نیستید ... .
    شما باید با همه وجود و امكانات به كارهایی بپردازید كه او را به دوستی ما نزدیك می‎سازد و از كارهایی كه ناخوشایند و موجب خشم و ناراحتی ما می‎گردد، به شدت دوری جویید، چرا كه فرمان مرگ بطور ناگهانی فرا می‎رسد، در شرایطی كه بازگشت و توبه سودی نبخشیده و پشیمانی از گناه و زشتكاری، او را از كیفر عادلانه ما، رهایی نخواهد داد.
    وآنگاه (به كیفر گناهان) به این شرایط غمبار و خفت انگیز گرفتار گشتید.
    ما از سرپرستی و رسیدگی به امور شما كوتاهی نورزیده و یاد شما را از صفحه خاطر خویش نزدوده‎ایم؛ كه اگر جز این بود، موج سختی‎ها بر شما فرود می‎آمد و دشمنان بدخواه و كینه‎توز، شما را ریشه كن می‎ساختند.
    پس پروای خداوند را پیشه سازید و از ( اهداف بلند آسمانی ) ما پشتیبانی كنید تا شما را از فتنه‎ای كه به سویتان روی آورده است و شما اینك در لبه پرتگاه آن قرار گرفته‎اید نجات بخشیم. از نگون بختی و فتنه‎ای كه هر كس مرگش فرا رسیده باشد در آن نابود می‎گردد و آن كس كه به آرزوی خویش رسیده باشد، از آن دور می‎ماند، و آن فتنه، نشانه‎ای از نشانه‎های نزدیك شدن جنبش ماست و پخش نمودن خبر آن به دستور ما، به وسیله شماست.
    خداوند نور خود را، گرچه شرك گرایان را، خوش نیاید، كامل خواهد گردانید. از برافروختن و شعله‎ور ساختن آتش پرشراره جاهلیت كه گروه‎های اموی مسلك، آن را برافروخته و گروه هدایت یافتگان را بوسیله آن می‎ترسانند، به سپر دفاعی «تقیه» پناه برده و بدان چنگ زنید! من نجات آن كسی را تضمین می‎كنم كه در آن فتنه برای خود، موقعیت و جایگاهی نجوید و در انتقاد و عیبجویی از آن به راهی خداپسندانه گام سپارد.
    از رویدادی كه به هنگامه فرارسیدن جمادی الاول امسال روی خواهد داد، عبرت آموزید و از خواب گرانی كه شما را ربوده است، برای رخداد سهمگین از آن بیدار شوید. بزودی نشانه‎ای روشن از آسمان و نشانه‎ای روشن از زمین پدیدار خواهد گشت.
    در شرق عالم رویدادهای اندوهبار و دلهره آور رخ خواهد گشود و آنگاه گروه‎هایی كه از اسلام بیرون رفته‎اند، بر عراق سلطه خواهند یافت. بر اثر سیاست ناهنجار آنان، مردم دچار تنگی معیشت و روزی می‎شوند و پس از مدتی بر اثر نابودی استبدادگری بدكار، رنج‎ها و دردها برطرف خواهد شد و آنگاه پرواپیشگان درست اندیش و شایسته كردار، از نابودی او شادمان خواهند شد.
    ما ناظر نیایش(عارفانه و راز و نیاز پرشور و پراخلاص) تو با خدا بودیم و از خدای جهان آفرین برآورده شدن آن(خواسته‎ات) را خواستیم.
    مردمی كه از نقاط مختلف كره زمین به زیارت خانه خدا می‎روند، هرچه بخواهند در دسترس آنان قرار خواهد گرفت و ما در آسان ساختن سفر حج آنان مطابق دلخواهشان نقش و موقعیت ویژه‎ای خواهیم داشت كه در پرتو نظم و تدبیر و انسجام، آشكار می‎گردد.
    از این رو هر یك از شما باید با همه وجود و امكانات به كارهایی بپردازید كه او را به دوستی ما نزدیك می‎سازد و از كارهایی كه ناخوشایند و موجب خشم و ناراحتی ما می‎گردد، به شدت دوری جویید، چرا كه فرمان مرگ بطور ناگهانی فرا می‎رسد، در شرایطی كه بازگشت و توبه سودی نبخشیده و پشیمانی از گناه و زشتكاری، او را از كیفر عادلانه ما، رهایی نخواهد داد.
    خداوند، راه رشد و رستگاری را به شماها الهام بخشد و وسایل پیروزی به مهر و لطف خویش، برایتان فراهم آورد هان ای برادر پر مهر و پر اخلاق و با صفای در محبت! و ای یار و یاور با وفای ما!
    این نامه ما بسوی توست، خداوند به چشم بیداریش كه هرگز آن را خواب نمی‎گیرد، تو را حفظ كند، این نامه را نگهدار و آنچه را برایت نگاشته‎ایم به كسی نشان مده و هیچ كسی را از محتوای آن آگاه مساز و آنچه در این نامه است تنها به افراد مورد اعتماد خویش بازگو و به خواست خداوند پیروان ما را به عملكرد بر طبق محتوای آن، سفارش كن و درود خدا بر محمد و خاندان پاك و پاكیزه‎اش باد!
    نامه سوم امام زمان به شیخ مفید:
    درود خدا بر تو ای یاری رسان حق! و آن كه با گفتار راستین و شایسته، مردم را بسوی حق فرا می‎خوانی!
    در جریان باش كه بخاطر كارهای سازنده و شایسته‎ات نزد ما مقرب هستی و خداوند به مهر و لطف خود، تو را به انجام و تدبیر این كارهای شایسته توفیق ارزانی داشته است.
    ما در نامه خویش به سوی تو، خدای جهان آفرین را كه خدایی جز او نیست (و) خدای ما و خدای نیاكان (گرانقدر) ما است، سپاس می‎گذاریم و از بارگاه با عظمتش بر سرور و سالارمان محمد(صلی الله علیه و آله) آخرین پیام آور خدا و خاندان پاك و مطهرش، درودی جاودانه می‎طلبیم.
    و بعد! دوست راه یافته به حقیقت! خداوند بدان وسیله‎ای كه به سبب دوستان ویژه خود، به تو ارزانی داشته است، وجودت را حفظ و تو را از نیرنگ دشمنانش حراست فرماید.
    ما ناظر نیایش(عارفانه و راز و نیاز پرشور و پراخلاص) تو با خدا بودیم و از خدای جهان آفرین برآورده شدن آن(خواسته‎ات) را خواستیم.
    ما اینك در قرارگاه خویش، در مكانی ناشناخته بر فراز قله‎ای سر به آسمان كشیده، اقامت گزیده‎ایم كه به تازگی به خاطر عناصری بیداد پیشه و بی ایمان، بناگزیر از منطقه‎ای پر دار و درخت بدین جا آمده‎ایم و بزودی از اینجا نیز به دشتی گسترده كه چندان از آبادی به دور نیست، فرود خواهیم آمد و از وضعیت و شرایط آینده خویش تو را آگاه خواهیم ساخت تا بدان وسیله در جریان باشی كه بخاطر كارهای سازنده و شایسته‎ات نزد ما مقرب هستی و خداوند به مهر و لطف خود، تو را به انجام و تدبیر این كارهای شایسته توفیق ارزانی داشته است.
    از این رو تو - كه خدای جهان آفرین با چشم عنایتش كه هرگز آن را خواب نمی‎گیرد، وجودت را حفظ كند - باید در برابر فتنه‎ای كه جان آنان را كه آن را در دل‎هایشان كشته‎اند، به نابودی خواهد افكند، باید بایستی! و باید باطل گرایان بداندیش را بترسانی! چرا كه از سركوبی آنان، ایمان آوردگان، شادمان و جنایتكاران، اندوه زده خواهند شد.
    هان ای دوست پراخلاص كه همواره در راه ما بر ضد بیدادگران در سنگر جهاد و پیكاری! خداوند همانسان كه دوستان شایسته‎كردار پیشین ما را تأیید فرمود، تو را نیز تأیید نماید! ما به تو اطمینان می‎دهیم كه هر كس از برادران دینی‎ات، پروای پروردگارش را پیشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حق برساند، در فتنه نابود كننده و گرفتاری‎های تیره و تار و گمراهگرانه، در امان خواهد بود.
    و نشانه حركت و جنبش ما از این خانه‎نشینی و كناره‎گیری، رخداد مهمی است كه در سرزمین وحی و رسالت، مكه معظمه، از سوی پلیدان نفاق پیشه و نكوهیده، رخ خواهد داد، از جانب عنصری سفاك كه ریختن خون‎های محترم را حلال شمرده و به نیرنگ خویش، آهنگ جان ایمان آوردگان خواهد كرد، اما به هدف ستمبار و تجاوزكارانه خویش دست نخواهد یافت، چرا كه ما پشت سر توحیدگرایان شایسته‎كردار، بوسیله نیایش و راز و نیازی كه از فرمانروای آسمان و زمین پوشیده نمی‎ماند، آنان را حفاظت و نگهداری خواهیم كرد.
    بنابراین قلب‎های دوستان ما به دعای ما به بارگاه خدا، آرامش و اطمینان یابد و آسوده خاطر باشند كه خداوند آنان را بسنده است و گرچه درگیری‎های هراس‎انگیزی، آنان را به دلهره می‎افكند، اما از گزند آن عنصر تبهكار در امان خواهند بود و سرانجام، كار با دست توانا و ساخت تدبیر نیكوی خدا - تا هنگامی كه پیروان ما از گناهان دوری گزینند - شایسته و نیكو خواهد بود.
    هان ای دوست پراخلاص كه همواره در راه ما بر ضد بیدادگران در سنگر جهاد و پیكاری! خداوند همانسان كه دوستان شایسته‎كردار پیشین ما را تأیید فرمود، تو را نیز تأیید نماید! ما به تو اطمینان می‎دهیم كه هر كس از برادران دینی‎ات، پروای پروردگارش را پیشه سازد و آنچه را به گردن دارد به صاحبان حق برساند، در فتنه نابود كننده و گرفتاری‎های تیره و تار و گمراهگرانه، در امان خواهد بود و هر آن كس كه در دادن نعمت‎هایی كه خداوند به او ارزانی داشته، به كسانی كه دستور رسیدگی به آنان را داده است، بخل ورزد، چنین كسی در این جهاد و سرای دیگر، بازنده و زیانكار خواهد بود.
    دوست واقعی! اكر پیروان ما - كه خدای آنان را در فرمانبرداری خویش توفیق ارزانی بدارد - براستی در راه وفای به عهد و پیمانی كه بر دوش دارند، همدل و یكصدا بودند، هرگز خجستگی دیدار ما از آنان به تأخیر نمی‎افتاد و سعادت دیدار ما، دیداری بر اساس عرفان و اخلاص از آنان نسبت به ما، زودتر روزی آنان می‎گشت.
    از این رو (باید بدانند كه) جز برخی رفتار ناشایسته آنان كه ناخوشایند ما است و آن عملكرد را زیبنده اینان نمی‎دانیم، عامل دیگری ما را از آنان دور نمی‎دارد.
    خداوند ما را در یاری بسنده و نیك، كارساز است و درود او بر سالار و هشدار دهنده ما محمد(صلی الله علیه و آله) و خاندان پاكش باد!
    --------------------------------------------------------------------------------
    پی‎نوشت‎:
    1- احتجاج ج 2، ص 597، بحارالانوار، ج 3، ص 175.
    سردبیر - جعفر فاضل

    
    تاریخ: 15 تیر 1395
       

    مروارید عفاف

    بسم الله الرحمن الرحيم


    فهرست موضوعات
    ارزش عفاف
    عفاف و موارد آن
    عفاف در زبان
    عفاف در شكم.
    عفاف در شهوت و دامن
    عفاف در درخواست
    عفاف در مال
    عفاف در بدن
    عفاف ريشه حجاب
    حد پوشش در اسلام
    مفهوم حجاب در اسلام
    چرا بايد حجاب داشته باشيم؟
    بى حجابى خلاف قانون اسلام
    بى حجابى خلاف قانون جامعه اسلامى
    بى حجابى خلاف قانون دانشگاه
    نيازى به آرايش براى مرد و زن جوان نيست.
    بى حجابى باعث فساد در جامعه
    آثار سوء بى حجابى در زندگى
    بى حجابى نوع كمك در وقوع گناه
    اشكالى در باره حجاب و جواب آن
    طرح يك مسئله شرعى در باره وجه و كفين
    آثار سوء بى حجابى در روح
    بى حجابى باعث بد آموزى و اشاعه گناه
    بى حجاب مربى خوبى نيست
    بى حجاب همسر خوبى نيست
    بى حجابى خلاف حجب و حياء
    حياى حمق و حياى عقل
    بعضى از آثار مثبت حياء
    حجاب و ركود فعاليت
    حجاب و افزايش التهاب‏ها
    بى حجاب و عادى شدن
    احكام نگاه كردن
    حجاب و سركوب غرايز
    حجاب و تساوى حقوق
    حجاب و راحتى و زيبا نمايى
    حجاب و خشنودى خداوند
    حجاب و نورانيت
    حجاب و حياء
    حجاب و حفظ آبرو
    حجاب و وقار
    حجاب و شخصيت انسانى
    حجاب و شخصيت جنسى
    حجاب و موقعيت‏هاى معنوى
    حجاب و سعادت اخروى
    فهرست منابع


    ...................................................................................


    ارزش عفاف
    يكى از صفات اخلاقى بسيار پسنديده كه دين اسلام به آن اهميت بسيار داده است، عفاف است. عفّت چنانچه در کتاب قاموس آمده است از «كَفَّ – بازداشتن» مى‏آيد[عف عفا عفافا عفافة]. بنا بر اين عفيف كسى است كه خود را از چيزهاى زشت و ناشايست باز ‏دارد. در ارزش و اهميت عفاف، همين بس كه حضرت امير المؤمنين‏عليه السلام فرمودند:بالاترين عبادت عفاف است..
    امام صادق فرمودند از انسان‏هاى پست دورى كنيد و بدانيد كه شيعيان حضرت امير المؤمنين تنها كسانى هستند كه هم عفاف در شكم و هم در دامن داشته باشند و تلاش آنان در عبادت زياد باشد و براى خالق خود كار كنند و اميد ثواب از او داشته و از عقاب او بترسند.
    از محتوای کلام امام، بخوبی می¬توان استفاده کرد که انسان¬ها به دو بخش کلی تقسیم¬پذیرند؛ انسان¬های پست و انسان¬های عفیف. به سخن دیگر فقدان عفّت مساوی است با پستی. به نظر می رسد برای فهم بهتر این مطلب، باید به عفاف و موارد آن اشاره گردد. اگر چه در اخبار، عفاف - بخاطر اهمیتش - در خصوص دامن و شکم بیشتر مطرح شده است است ولی باید دانست که گستره عفاف شامل موارد دیگری نیز می¬شود.

    عفاف و موارد آن
     عفاف در زبان
    عفاف در زبان، آن است كه كلمات زشت و ركيك به زبان جارى نشود. فقهای اسلام نام بردن از چیزی¬های که ذکرش نزد مردم قبیح است را حرام اعلام نموده¬اند و اما بیزاری جستن از دشمن، گرچه به جهت بیشماری لازم است ولی در غا لب نفرین و سب قرار گرفته است نه فحش.
     عفاف در شكم.
    عفاف در شكم خود سه مورد دارد.
    1- عفاف در خوردن حرام
    دوری نکردن از غذای حرام آثار مخرب بسیاری دارد حتى يك لقمه حرام مانع از اجابت دعا تا چهل روز می شود . رسول خداصلى الله عليه وآله در پاسخ شخصی که پرسيد چه كنم دعايم مستجاب شود فرمودند: بايد غذاى حلال بخورى و حرام وارد شكمت نشود
    2 - عفاف از پر خورى
    خدا زياد خورى را دشمن دارد . پرخورى باعث قساوت قلب و هيجان شهوت است و از اين روست كه نبى اكرم‏صلى الله عليه وآله فرمودند: پر¬خورى شوم است و امام صادق‏ عليه¬السلام آن را مکروه اعلام نمودند .
    3 - عفاف در خوردن بيش از حد در منزل ديگران
    در روايت است كه در خانه مردم سه چيز را نگه داريد: يكى زبان و ديگر چشم و شكم را؛ يعنى بيش از حد متعارف نخوريد.
     عفاف در شهوت و دامن
    عفاف در دامن، پاك نگه داشتن دامن از ناپاكى و گناه است. در روايت است انسان عفيف در بهشت، ملكى بزرگوار خواهد بود .
    شخصى كه مرتكب زنا شود، روحِ ايمان از او خارج مى‏شود و در قيامت، حتى بدبو¬تر از مردار، محشور مى‏شود . رسول خداصلى الله عليه وآله فرمودند: كسى كه با زن نامحرمى دست بدهد خشم خدا را براى خود خريده است
     عفاف در درخواست
    قرآن كريم ، درخواست نكردن را از روى عفاف دانسته و آن را صفت مؤمنين شمرده است.
    امام صادق‏عليه السلام فرمودند خدا رحمت كند كسى كه عفاف داشته باشد و از ديگران گدائى نكند كه درخواست، او را در دنيا خوار مى‏كند و مردم هم نمى‏توانند او را بى نياز كنند
    عفاف از سوى انسان فقير، بسيار زيبا است و باعث حفظ آبروى اوست. در روايات، عفاف زينت فقیر معرفى شده است


     عفاف در مال
    عفاف در مال اين است كه از ثروتهاى حرام كه معمولا از معاملات حرام و ربا حاصل مى‏شود و وسائل حرام مثل آلات موسيقى و قمار، پرهيز كند. رسول مقدس اسلام فرمودند: كسى كه از حرام‏هاى خدا عفاف ورزد او شخص عابدى خواهد بود
    عفاف در مال شامل، تكثّر در مال نيز هست. زيرا غالبا جمع مال و ثروت و لو از حلال باشد، به طغيان و سركشى و يا به غفلت از آخرت مى‏انجامد. ولى اين نوع از عفاف، مستحب است.
     عفاف در بدن
    عفاف در بدن، بصورت پوشش نمود پيدا مى‏كند. ساختار عفاف را باید در درون افراد جستجو کرد هر انسانی - چه مرد و چه زن - با این حس متولد شده و زندگی می¬کند و به همین خاطر است که همه مردم دنیا تاحدی خود را از دیگران می¬پوشانند.
    تاکنون مسئله حجاب از زوایای مختلفی مورد توجه قرار گرفته است ولی به نظر می¬رسد به بُعد ریشه¬ای آن کم توجهی شده است این در حالی است که مفهوم و نتایج حجاب، تنها با توجه به ریشه، قابل بررسی دقیق است.
    ریشه حجاب بر اساس قرآن کریم عفاف است به همین خاطر است که در دین، حجاب به عنوانِ عفاف مطرح است نه لباس.
    در قرآن¬کریم از زن¬های جوان خواسته شده است که حجاب را بطور کامل رعایت کنند ولی نسبت به زن¬های پیری که به آنها میلی نیست تخفیف داده شده است. ولی در عین حال به آنها هم توصیه شده است که عفاف بورزند و پوشش کامل را رعایت کنند. . بنا بر اين خداوند از حجاب اسلامى به عنوان مصداقى از مصاديق عفاف نام برده است.
    باید نگاه ما به مسئله پوشش نگاه به عفاف باشد نه لباس. لباس قابل تعویض و یا تغییر است ولی صرف¬نظر کردن از عفاف، پستی است و قابل توجیه نیست. هر پوشش عفافی، لباس است ولی هر لباسی مصداق عفاف نیست.
    عفاف ريشه حجاب
    عفاف يك حالت درونى و در واقع يك پوشش درونى است. اين عفاف در همه افراد بشر ديده مى‏شود و در ذات همه نهاده شده است. لذا همه مردم دنيا بنحوى پوشش دارند. بنا بر اين بحث پوشش بدن از ديگران، نياز به استدلال خاصى ندارد ولى در مقدار اين پوشش اختلاف نظر ديده مى‏شود. و ريشه اين اختلاف، گاه در نوع تربيت اجتماعى است كه جلو نداى عفاف را مى‏گيرد و گاه در نفس سركش است.
    تا¬كنون مشخص شد كه از نظر اسلام حجاب ريشه در عفاف و عفاف نيز ريشه در حياى نهفته در ضمير انسان دارد. ولى متأسفانه مخالفان حجابِ زن، سعى كرده‏اند كه جريانات ظالمانه و يا جاهلانه‏اى را علت پيدايش حجاب ذكر كنند تا به اين نتيجه نزديك شوند كه خود حجاب نيز عملى جاهلانه و يا ظالمانه است. بعضى براى حجاب ريشه اجتماعى مانند ميل به رياضت و رهبانيت و بعضى ريشه اقتصادى مانند پدر شاهى و تسلط مرد بر زن و استثمار نيروى زن در جهت منافع اقتصادى مرد و بعضى ريشه اخلاقى مانند حسادت و خود خواهى مردها ذكر كرده‏اند. ولى واقعيت مطلب اين است كه ريشه اين پديده را بايد در يك تدبير ماهرانه غريزى خود زن جستجوى كرد. عفاف، ستر، حياء و پوشش تدبيرى است كه خود زن با يك نوع الهام براى گرانبها كردن خود و حفظ موقعيت خود در برابر مرد به كار برده است. و اما حجاب اسلامى كه دايره آن از حجاب بشرى قدرى وسيع‏تر است، ريشه در قرآن كريم و دستور خدا دارد؛ نه در ميل به رياضت و نه در حسادت و خود خواهى مردانه و نه پدرشاهى.

    حد پوشش در اسلام
    دين اسلام، مقدار پوشش لازم براى مرد و زن را مشخص كرده است. لازم به تذكر است كه اصل مسئله پوشش بر اساس عفاف است ولى مقدار آن تنها متكى به مسئله عفاف نيست. زيرا حكمتهاى ديگرى چون مصونيت و حفظ جامعه از گناه و ... در آن لحاظ شده است. در نزد بيشتر فقهاء، زنان بايد تمام بدن را بجز دستها تا مچ و گردى صورت، از نامحرم بپوشانند . البته پوشاندن دست و صورت نيز خود نشان عفاف بيشتر و نشان تقواى بيشتر است و امر پسنديده و مباركى است
    واضح است مقدار پوشش براى مردها در حد زنان نيست و اين بخاطر اهميتى است كه به آنان داده شده است. چرا كه خداوند در قرآن زن را زينت معرفى كرده است نه مرد را. و زينت چون مورد توجه است نياز به حراست دارد. لذا حجاب زنان يعنى حراست از زينت تا از گزند غارتگران محفوظ بماند و هم حراست جامعه از نگاه خائنانه است چرا كه اين نوع نگاه موجب هيجان شهوت و در نهايت گناه و معصيت مى‏شود.
    از این رو، خدا در زن نه برابر مرد حیاء گذاشته است (آدرس) تا بدین وسیله رعایت عفاف بر زنان هموار باشد تا ا¬ز آسیب¬های بی¬حجابی هم زن و هم جامعه مصون باشند. گوهر گرانبهایی چون زن وقتى در صندوق الهى حجاب قرار داشته باشد از دستبرد دزدان و غارتگران و آلودگان به لجن معصيت و گناه در امان خواهد بود. لذا حجاب، مصونيت است و نشان حیاء و ارزشمندی است.
    گزارش شده است که در زمان پیامبر، افرادی در تاریکی شب مزاحم زنان می¬شدند. جبرئیل این آیات را آورد: اى نبى به زنانت و دخترانت و زنهاى با ایمان بگو خود را با جلباب (پارچه ای که سراسر بدن را می¬پوشاند) بپوشانند كه اين امر باعث مى‏شود كه نامحرمان مزاحم آنان نشوند. زيرا آنان با حجاب، به آزاده بودن و يا به تقوا و صلاح شناخته مى‏شوند، لذا مورد اذيت قرار نمى‏گيرند.

    مفهوم حجاب در اسلام
    به نظر می¬رسد بیشتر مردم حتی مسلمانان تصور صحیحی از مفهوم حجاب ندارند و به همین خاطر آن را به معنای پوشش دانسته¬اند. بطور قطع حجاب در اسلام گرچه بی¬ا¬رتباط با پوشش نیست ولی به معنای پوشش نمی¬باشد.
    مطابق آیه «و لا يبدين زينتهن الا ما ظهر منها – زنان زینت خود را جز آنچه که خود ظاهر است آشکار نسازند» مفهوم حجاب به معنای ترک زینت نمایی نزد نامحرمان است. و از آنجا که سه چیز در مورد زنان زینت محسوب می¬شود که عبارتند از بدن زن، آرایش، جواهر¬الات ، زن مسلمان باید این سه را در معرض نمایش نامحرمان قرار ندهد.
    در قرآن كلمه حجاب به معناى پرده و گاه به معناى فاصله و مانع بكار رفته است . ولى حجابى كه مورد بحث ماست، حجاب اصطلاحى به معناى پوشش زينت است پس در واقع آنچه مطرح است و موضوع حكم است ترك زينت براى نامحرم است كه از آن تعبير به حجاب شده است.
    از آنچه گذشت معلوم شد كه حجاب در اسلام ترك زينت و پوشش آن است. لذا لباسهاى نازك و بدن نما، استفاده از وسائل آرايش و نمايان كردن زيور الات براى غير محارم همه از مصاديق آشكار كردن زينت است و مخالف دستور حجاب است. بنا بر اين وقتى مى‏گوييم زنان بايد حجاب داشته باشند يعنى نزد نامحرم آرايش نكنند و زيور الات خود را نمايش ندهند و نزد نامحرم لباس اندامى نپوشند. اسلام آرايش معمول زنانه را براى مردها در همه حالات حرام كرده است و نيز پوشيدن لباس اندام¬نما و لباس‏هاى لخت را براى مردها جايز نمى‏داند.
    از مطالب یاد شده ارتباط حجاب مورد تعریف قرآن – ترک زینت نمایی نزد نامحرم- با پوشش معلوم شد. هر ترک زینت نمایی قطعا همراه با پوشش حاصل می¬شود ولی چه بسا پوششی که حجاب محسوب نمی¬گردد. اگر شخصی تمام بدن خود را بپوشاند ولی لباس او چسب یا نازک و یا لطیف باشد که از بدن او (زینت) حکایت کند او با حجاب نیست و اگر کسی لباسی بپوشد که نزد نامحرم را زیباتر جلوه دهد و چشم نامحرمان را بسوی خود بکشاند او با حجاب نیست. اگر کسی که از نظر پوشش کامل باشد ولی با آرایش باشد یا الات و جواهرات خود را نپوشاند او حجاب کامل ندارد.
    چرا بايد حجاب داشته باشيم؟
    اگر دختر يا پسرى سؤال كند چرا بايد ترك آرايش كنيم؟ چرا بايد لباس تنگ نپوشيم؟ چرا حجاب؟ در جواب مى‏گوييم:

    1 - بى حجابى خلاف قانون اسلام است.
    2 - بى حجابى خلاف قانون جامعه اسلامى است.
    3 - بى حجابى خلاف قانون دانشگاه اسلامی است.
    4 - نيازى به آرايش براى مرد و زن جوان نيست.
    5 - بى حجابى باعث فساد در جامعه است.
    6 - بى حجابى آثار سوئى در زندگى دارد.
    7 - بى حجابى نوع كمك در گناه است.
    8 - بى حجابى آثار سوئى در روح و روان دارد.
    9 - بى حجابى بد آموزى دارد و باعث ترويج گناه است.
    10 - بى حجاب مربى خوبى براى فرزندانش نخواهد بود.
    11 - بى حجاب همسر خوبى نيست.
    12 - بى حجابى خلاف حجب و حياء است.

    بى حجابى خلاف قانون اسلام
    نشان دادن بدن و آرايش كردن و لباس اندامى پوشيدن نزد نامحرم از مصاديق زينتى است كه قرآن از آن منع كرده است. خداوند بطور صريح دستور داده است كه زنان زينت خود را تنها براى محرمان آشكار كنند.

    »قُل لِّلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَلِكَ أَزْكَى لَهُمْ إِنَّ اللَّهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ وَقُل لِّلْمُؤْمِنَاتِ يَغْضُضْنَ مِنْ أَبْصَارِهِنَّ وَيَحْفَظْنَ فُرُوجَهُنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَلْيَضْرِبْنَ بِخُمُرِهِنَّ عَلَى جُيُوبِهِنَّ وَلَا يُبْدِينَ زِينَتَهُنَّ إِلَّا لِبُعُولَتِهِنَّ أَوْ آبَائِهِنَّ أَوْ آبَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ أَبْنَائِهِنَّ أَوْ أَبْنَاء بُعُولَتِهِنَّ أَوْ إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي إِخْوَانِهِنَّ أَوْ بَنِي أَخَوَاتِهِنَّ أَوْ نِسَائِهِنَّ أَوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُنَّ أَوِ التَّابِعِينَ غَيْرِ أُوْلِي الْإِرْبَةِ مِنَ الرِّجَالِ أَوِ الطِّفْلِ الَّذِينَ لَمْ يَظْهَرُوا عَلَى عَوْرَاتِ النِّسَاء وَلَا يَضْرِبْنَ بِأَرْجُلِهِنَّ لِيُعْلَمَ مَا يُخْفِينَ مِن زِينَتِهِنَّ وَتُوبُوا إِلَى اللَّهِ جَمِيعًا أَيُّهَا الْمُؤْمِنُونَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ
    »به مردهاى مؤمن بگو ديده (از نامحرم) فرو پوشند و عورتشان را (از گناه) نگه دارند كه اين براى آنان پاكيزه‏تر است. محققا خدا به آنچه مى‏كنند، آگاه است. و به زنان با ايمان بگو ديده (از نامحرم) فرو پوشند عورتشان را (از گناه) نگه دارند و زينت خود را ظاهر نسازند مگر آنچه از آن قهرا آشكار آمده و مقنعه‏هايشان را بر گريبانشان (گردن و سينه) بيندازند و زينتشان را ظاهر نسازند مگر براى شوهرانشان و يا پدرانشان يا پدران شوهرانشان يا پسرانشان يا پسران شوهرانشان يا برادرانشان يا پسران برادرانشان يا پسران خواهرانشان يا زنانشان (يعنى زنان مسلمه) يا آن كنيزانى كه مالكشان باشند يا پيروانى (پير مردهايى) كه حاجتى به زنان ندارند يا كودكانى كه بر عورتهاى زنان اطلاعى نيافته‏اند. و نبايد پاهايشان را به زمين بكوبند تا آنچه از زينت )خلخال( پنهان كرده‏اند دانسته شود و همه بسوى خدا برگرديد اى مؤمنان باشد كه رستگار شويد«
    بى¬حجابى خلاف قانون جامعه اسلامى
    شما به هر جامعه‏اى وارد شويد بايد قوانين معمول آن جامعه كه مخالف عقل و شرع نباشد را رعايت كنيد و لو آن قوانين را نپذيريد. خود ورود به آن جامعه و يا بودن در آن، رعايت قانون را اقتضاء مى‏كند. فقهاى عظام حفظ نظم را در هر جامعه‏اى لازم مى‏دانند ولو آن جامعه دينى نباشد. در ديوان منسوب به حضرت امير المؤمنين عليه¬السلام شعرى از حضرت امير نقل شده است كه محتواى آن اين است كه وقتى وارد شهر و كشورى شديد به آداب آنجا احترام بگذاريد.
    اذا كنت فى بلدة غريبا فعاشر بادابها
    فلا تفخرن فيهم بالنهى فكل قبيل بالبابها لذا كسانى كه در كشور ايران اسلامى زندگى مى‏كنند از مسلمان و غير مسلمان، مطابق عقل و خرد، بجهت احترام به مردم و حفظ نظم و نظام اسلامى بايستى حجاب را رعايت كنند.

    بى حجابى خلاف قانون دانشگاه
    ورود به يك اداره يك مؤسسه و يا دانشگاه، در واقع قبول قوانين معمول آن است. به عنوان مثال شما فرزند خود را در مدرسه‏اى ثبت نام مى‏كنيد كه لباس فرم دارد و لباس آن مثلا آبى است شما يا بايست اين لباس را بپذيريد و يا از ثبت نام فرزند خود صرف نظر كنيد. لذا به دانشجويان محترمى كه در دانشگاه ثبت نام كرده‏اند مى‏گوييم كه قانون دانشگاه، حجاب اسلامى است و يا به عبارت ديگر لباس فرم و مورد قبول دانشگاه لباسى است منطبق با قانون اسلام، لذا به محض ورود در محيط دانشگاه بايستى اين لباس فرم را رعايت كنيد.
    رعايت قانون، نشان شخصيت و فهم صحيح است. و از شاخصه‏هاى انسان متمدن است. بنا بر اين رعايت حجاب اسلامى در جامعه اسلامى حتى براى كسى معتقد به حجاب نيست، لازم و نشان متمدن بودن اوست.
    نيازى به آرايش براى مرد و زن جوان نيست.
    متأسفانه در آرايش و خود¬نمايى، از غربيها تقليد شده است، ولى خود غربى ها هم به اين تندى آرايش نمى‏كنند. در بسيارى از كشورهاى غربى، آرايش تند مربوط به زنهاى‏بى‏پرواست.
    در غرب معمولا دختران بدون آرايش‏اند و مى‏گويند زن جوان نياز به آرايش ندارد. آرايش براى زنان پيرى است كه طراوت و زيبايى خود را از دست داده‏اند.
    بى حجابى باعث فساد در جامعه
    جامعه‏اى كه زنانش لخت و برهنه و يا بدحجاب و خود نما باشد و زنان دلبريهاى خود را آشكار كنند و مردهاى آن تقوا نداشته و نگاهشان حيوانى و شهوانى باشد، چنين جامعه‏اى روز به روز در فساد و زشتى بيشتر فرو مى‏رود. و اعمال منافى عفت زياد شده، حياء و غيرت از بين مى‏رود. در چنين جامعه‏اى كانون خانواده ضعيف شده و زود از هم مى‏ريزد.
    حجاب در واقع مبارزه با فساد اجتماعى است و سدى بر چشم‏هاى خائن و تثبيتى براى كانون خانواده است .
    اكنون ما در غرب شاهد بالا رفتن سن ازدواج، بى شوهر ماندن عده‏اى، تضعيف كانون خانواده، فساد و تباهى و بى ميلى مردها به مسئله ازدواج هستيم. علت عمده آن اين است كه مردها براحتى در آن جوامع به اميال شهوانى خود مى‏رسند و لذا دليلى براى پذيرش مسئوليت زندگى و زن در خود نمى‏بينند. و اگر دختران دلبريهاى خود را آشكارا در معرض قرار نمى‏دادند چنين اتفاقى هرگز نمى‏افتاد.
    آثار سوء بى حجابى در زندگى
    از آنجا كه اكثر مردم چه به درست و چه نادرست به ظواهر اهميت داده و نسبت به آن حكم مى‏كنند. مرد يا زن بى حجاب، ممكن است به خاطر همين مطلب، از فرصت‏هاى خوب ازدواج و يا شغل محروم شود. بسيار روشن است يك پسر مؤمن و وفادار هرگز به خواستگارى دخترى كه عفاف را رعايت نمى‏كند نخواهد رفت. و برعكس يك دختر عفيف هرگز به پسرى كه حياء را رعايت نمى‏كند جواب مثبت نمى‏دهد.
    بى حجابى نوع كمك در وقوع گناه
    ما علاوه بر اينكه نبايد خود گناه كنيم، نبايد زمينه گناه را براى خود و ديگران آماده سازيم. به عبارت ديگر نبايد كمك در گناه ديگران باشيم. قرآن كريم به اين اصل اصيل عقلى اشاره كرده است:
    »تعاونوا على البر و التقوى و لا تعاونوا على الاثم و العدوان»
    »در نيكو كارى و تقوا كمك كنيد و در گناه و ستمكارى كمك نكنيد«
    اگر زنان بى حجاب بدانند كه دانسته يا نداسته چه مشكلات و معضلاتى در جامعه ايجاد مى‏كنند شايد هرگز ميل به خود نمايى نمى‏كردند. پديده‏هاى هولناكى مثل عشق مرد به زن شوهر دار، دلزدگى مردها از زنان خود چون زن زيباترى را ديده‏اند و در نتيجه سرد شدن محيط خانوادگى، به زحمت افتادن جوانان كه يا بايد به سوى گناه بروند و يا صبر دردناكى را تحمل كنند، و زياد شدن هيولاى طلاق و ... همه عصاره ميوه‏ى تلخ بى‏حجابى و آزاد گذاشتن زنان است.
    خانم الزيمارى كه از شعرا و نويسندگان سوئد است در مقاله مهمى در روزنامه اكسپرس در باره‏ى جامعه اروپا مى‏نويسد، مردها وفا و صميميت را نمى‏دانند با حقه بازى زنان و دختران را به زانو در مى‏آورند عوارض بد حجاب و بى حجابى و آزادى زن در روابط با هر كسى كه دلش مى‏خواهد يكى دوتا نيست و محصولات تلخ اين مسئله عددى كامپيوترى است.
    مردان با ديدن اين مناظر دست از همسران خود كشيدند و به قول معروف از زير بار مخارج خانه كه مسئوليتى بر دوش آنان بود فرار كرده و براى ارضاى خود روى به زنان و دختر بى پروا آوردند. جوانان بى زن، چون فرونشاندن شعله شهوت را ارزان ديدند، از تشكيل زندگى و ازدواج سر باز زده دنبال چشم چرانى و صيد ناموس مملكت رفتند بدين گونه نظام خانواده در غرب و در مقلدان شرقى آنان از هم پاشيده شد و اوضاعى شبيه اوضاع جنگل بوجود آمد.
    خانم الزيمارى مى‏گويد من به دختران توصيه مى‏كنم كه پيش از ازدواج با هيچ مردى ارتباط برقرار نكنند.
    اشكالى در باره حجاب و جواب آن
    خانمى مى‏گفت مردها، اگر با نگاه به گناه مى‏افتند خوب نگاه نكنند، تقصير ما چيست ما مى‏خواهيم لباس رنگارنگ بپوشيم و راحت باشيم. در جواب مى‏گوييم:
    اولا: انسان موجود فردى نيست كه فقط مصالح و خواسته‏هاى خود را در نظر بگيرد بلكه يك موجود اجتماعى است كه در اجتماع زندگى مى‏كند. لذا بايد مصالح جامعه را نيز در نظر بگيرد.
    ثانيا: قرآن كريم دستور مى‏دهد كه ما كمك در گناه نشويم. مطابق همين حكم قرآنى، اگر زنى ببيند، مردى به صورت او خيره شده و با قصد و غرض شهوانى نگاه مى‏كند لازم است فورا صورت خود از او بپوشاند تا كمك در معصيت نشود.
    طرح يك مسئله شرعى در باره وجه و كفين
    در عموم رساله‏هاى عمليه مى‏خوانيم:
    زن بايد بدن و موى خود را از مرد نامحرم بپوشاند بلكه احتياط واجب آن است كه بدن و موى خود را از پسرى هم كه بالغ نشده ولى خوب و بد را مى‏فهمد و به حدى رسيده كه مورد نظر شهوانى است بپوشاند.
    قابل ذكر است كه درست است كه در توضيح المسائل آمده پوشش وجه و كفين براى زن لازم نيست ولى اين مطلب اين نيز بايد به زنان گفت كه اين در صورتى است كه صورت آرايش نداشته باشد. لذا اگر دختر يا زنى ابروهاى خود را بردارد، چون آرايش صدق مى‏كند بايد ابروها ا از نامحرم بپوشاند و اگر در صورت او آرايش‏هاى ديگرى باشد، لازم است صورت از نامحرم بپوشد. و نيز اگر صورت زنى خالى از هر آرايشى است ولى ببيند مرد نامحرمى به او خيره شده و با شهوت نگاه مى‏كند، لازم است صورت از او بپوشد تا كمك در معصيت نباشد.
    آثار سوء بى حجابى در روح
    هر گناه، دو اثر تكوينى منفى، در انسان دارد: يك، تاريكى و دو، بوى بد. يعنى هر گناهى كه از انسان صادر مى‏شود او تاريك شده و بوى بد از او ساطع مى‏شود. اين تاريكى و اين بوى تعفن را ملائكه متوجه مى‏شوند. حضرت اميرعليه السلام فرمودند مواظب باشيد بوى بد گناهان شما را نزد ملائكه مفتضح نكند زيرا وقتى ببينند شخصى بوى تعفن مى‏دهد مى‏فهمند او اهل گناه است و خود را با استغفار خوش بو كنيد. زيرا استغفار باعث بخشش گناهان مى‏شود. بر اساس اين مطلب، شخصى كه موى‏هاى خود را به نامحرم نشان مى‏دهد يا لباس اندامى پوشيده و يا آرايش كرده است، گرچه خود را خوش بو كرده، ولى در اثر اين گناه و مخالفت با دستور قرآن، بوى بد و تعفن از او صادر مى‏شود و ملائكه چون از او گذر كنند او را بد بو مى‏يابند. ولى اگر استغفار كند و با حجاب شود، خوش بود شده و آبرويش نزد ملائكه محفوظ خواهد بود.
    بنا بر اين بى حجابى، آثار منفى در روح و روان دارد. زيرا بى حجابى روح را تاريك مى‏كند و چون روح تاريك شود، حالات معنوى روح ضعيف و ضعيف تر شده و به تدريج ميلش به قرائت قران و زيارت ائمه اطهار و نماز و نيايش، كمتر مى‏شود و در واقع آنطور كه بايد و شايد از عبادت و سخن گفتن با خدا لذت نخواهد برد. و چون لذت نمى‏برد به تدريج از عبادت خود مى‏كاهد و اين مسير اگر ادامه يابد خدا مى‏داند به كجا ختم مى‏شود.

    بى حجابى باعث بد آموزى و اشاعه گناه
    شخص بى حجاب يا كم حجاب، با حضورش در جامعه، فرهنگ بد حجابى را رواج مى‏دهد و در مرور زمان در چنين جامعه ترتيب كودك به روش اسلام بسيار مشكل مى‏شود. در واقع بى حجاب چه بخواهد و چه نخواهد، نقش شيطان )گمراه كننده( را بازى مى‏كند.
    بى حجاب مربى خوبى نيست
    شخص بى حجاب، مربى خوبى براى فرزندان و يا شاگردانش نخواهد بود. زيرا فرزندان بطور طبيعى از او الگو گرفته و در نتيجه مطابق دستورات خدا، رشد نخواهند كرد.
    بى حجاب همسر خوبى نيست
    قرآن كريم ازدواج مرد با زن را باعث آرامش دانسته است. لذا يكى از دليل‏هاى مسئله ازدواج ايجاد سكون و آرامش است. و سكون و آرامش وقتى است كه مرد به زن خود عشق بورزد و اين عشق وقتى واقعى مى‏شود كه مرد زن را تنها براى خود ببينند. لذا در دستورات دين مبين اسلام آمده است كه زن بايد براى شوهر خود آرايش و خود نمايى كند. كه اين مسئله دو اثر مهم خواهد داشت:
    يك، مرد را از خواسته‏هاى شهوانى خالى مى‏كند و نتيجه آن اين است كه مرد در بيرون از منزل نگاه آلوده نخواهد داشت و جامعه، جامعه حيوانى و شهوانى نخواهد شد.
    دو، مرد مى‏يابد همسرش تنها او را مى‏بيند و به او اهميت مى‏دهد و عشق و علاقه‏اش تنها متوجه اوست و نتيجه آن جلب محبت مرد و استحكام زندگى و آرامش در محيط خانواده است.از مطالب ياد شده معلوم شد كه بى حجاب نمى‏تواند باعث آرامش در زندگى باشد لذا بى‏حجاب از اين جهت همسر خوبى نيست. از آنجا كه بى حجابى با حكمت ازدواج در تضاد است، ازدواج با افراد بى‏حجاب توصيه نمى‏شود.
    بى حجابى خلاف حجب و حياء
    بسيار واضح است كه نشان دادن اندام بدن، با لباسهاى بدن نما و يا كوتاه و آرايش براى نامحرم با حجب و حياء در تنافى كامل است.
    امام باقر فرمودند ،خداوند كريم است و حيا مى‏كند و خداى تعالى اهل حيا را دوست دارد.
    رسول اكرم‏صلى الله عليه وآله اسوه حيا بودند. در روايت است كه حياى رسول اكرم (29) از دختران نابالغ پشت پرده نيز بيشتر بود.
    امام سجاد صفات مؤمن را برشمرده‏اند و يكى از آن صفات را حيا معرفى نموده‏اند . حضرت امير فرمودند : جبرئيل عقل، حيا و دين را نزد آدم آورد و او را مخير به انتخاب يكى كرد و آدم عقل را برگزيد و جبرئيل به حيا گفت تو برو ولى حيا گفت من مأمورم هر جا عقل باشد من هم باشم. لذا حيا نشان عقل و خرد است.
    حياء نشانه ايمان است . ايمان و حيا هرگز از يكديگر جدا نمى‏شوند و بدين خاطر است كه فرمودند ايمانى نيست براى كسى كه حيا ندارد در روايت است كه هر گاه حيا برود ايمان مى‏رود و هر گاه ايمان برود حيا نيز مى‏رود . بنا بر اين يكى از خطرات جدى بى‏حجابى تضعيف ايمان است زيرا بى¬حجابى باعث تضعف حياء و تضعف حياء باعث تضعيف ايمان مى‏شود.
    حياى حمق و حياى عقل
    حيا دوگونه است حياى عقل و حياى حمق )نادانى . بعضى از موارد حياى حمق و نادانى عبارت‏اند از:
    حياى در ياد گيرى مسائل شرعى.
    حياى در امر به معروف و نهى از منكر.
    حياى در ياد دادن مسائل شرعى.
    حياى زن براى شوهرش .
    حياى در ابراز علاقه به دوستان
    بديهى است از اين نوع حياءهاى جاهلانه بايد سخت پرهيز شود.
    اما حياى از روى علم، دورى از معصيت در محضر پروردگار است و خوف از خداى تعالى است. حضرت امام صادق‏عليه السلام به هشام فرمودند: اى هشام خداوند بيامرزد بنده‏اى را كه از خداوند واقعاً حيا كند. و مواظب خواهشها و شكم خود باشد و ياد مرگ و پوسيده شدن را نمايد. و بداند كه اطراف بهشت را مشكلات گرفته است و اطراف جهنم را شهوات .
    حيا از روى داناى اين است كه انسان دست خود را به سوى مخلوق دراز نكرده و خود سعى در بدست آوردن معيشت خود كند . رسول خداصلى الله عليه وآله فرمودند: سه دست وجود دارد. دست خدا كه بالاى همه دستها است. و دست دهنده كه بعد از دست خداست و دست گيرنده كه پايين‏ترين دستها است. از درخواست كردن تا جايى كه مى‏توانيد دورى كنيد و پرده حياى خود را ندريد.
    از حياى از روى علم است كه انسان خانه خود را مستور از چشم نامحرم كند . امام صادق‏عليه السلام فرمودند، كه حضرت عيسى مى‏فرمود: خانه‏ى خود را با پرده‏اى مستور كنيد كه حيا مانند رزق مقسوم است.
    و نيز از حياى عالمانه آن است كه مرد و زن خود را از نامحرم بپوشانند. و از آنجا كه جنس زن لطيف‏تر و بيشتر مورد نظر است بخاطر مصونيت و حفاظتشان به آنان نه حياء داده شده، در حالى كه به مردها فقط يك حيا داده شده است. امام صادق‏عليه السلام فرمودند: حيا ده جز است كه خداى تعالى به زنان نه جز و به مردها يك جز داده است . لذا بطور طبيعى بايستى پوشيدگى زنان بيشتر باشد.
    بعضى از آثار مثبت حياء
    حياء داراى آثار متعددى است كه اهم آنها عبارت‏اند از:
    1- حيا موجب ترك گناه
    حضرت امير براى آمد و شد در مساجد هشت فايده ذكر نمودند كه از جمله آنها ترك گناه بخاطر حياى از مردم است. زيرا وقتى مردم او را به نيكى بشناسند نمى‏تواند خيلى از كارهاى زشت را علنى انجام دهد. بى شك بنده‏اى كه از مردم حيا مى‏كند و گناه را ترك مى‏كند، از خداوند عالم كه شاهد و ناظر بر افعال اوست حيا كرده و ترك همه گناهان مى‏كند. آيا نگاه خداوند از نگاه مردم خفيف تر است؟!
    2 - حيا موجب مخفى ماندن عيوب
    امير المؤمنين فرمودند : كسى كه جامه حيا بر تن دارد مردم عيبهاى او را نمى‏بينند.
    رسول اكرم اسلام را به تن برهنه‏اى تشبيه نمودند و فرمودند حيا لباس آن است و وفا زينت آن و مروت آن، عمل صالح است و ستون فقرات آن ورع است و براى هر چيزى اساسى است و اساس اسلام حب ما اهل بيت است
    3 - حيا موجب رفع مشكلات
    خداوند در چشم حيا قرار داده است و اين خود باعث مى‏شود مردم از يكديگر حيا كرده و در خواستهاى هم را اجابت كنند. در روايت است كه در روز با مردم معامله كنيد زيرا خداوند حيا را در چشمها قرار داده است و در شب ازدواج كنيد كه شب آرامش است.
    4 - حياء باعث پوشش و حجاب مى‏شود. خود حياء بطور طبيعى باعث پوشش و حجاب است. لذا بسيار بايد در حفظ حياء كوشيد. تربيت غلط والدين، جامعه نا سالم، تفسير غلط از دين و حجاب و از دست دادن عقايد صحيح هر يك مى‏تواند، عاملى براى تخريب حياء باشد.
    
    تاریخ: 13 تیر 1395
       

    حیله های شیطان

    سرنوشتار – حیله های شیطان
    بسم الله الرحمن الرحیم
    برای رسیدن به سرمنزل مقصود - که آن جز کسب رضایت حضرت¬حق نيست – به ناچار باید از دام¬های گستردهی شیطان رهایی یافت.
    سالم ماندن و سالم رسیدن با وجود تحدیدهای مختلف و متعددی که از سوی بدخواهان و دام¬گستران وجود دارد کاری بس دشوار است. بی¬تردید، گذراندنِ کالای گرانبها، از بیابانی که در معرض هجوم غارتگران است، بدون همراه و محافظ امکان¬پذیر نیست. چه کالایی بالاتر از ایمان و چه ارزشی مهم¬تر از تقوا و چه دشمنی حیله¬گر¬تر و با تجربه¬¬تر از شیطان.
    از این رو، لطف مهربانِ بنده¬نواز لبریز شد و نیکان¬آسمانی و عرش¬¬پیمایان¬رحمانی یعنی محمد و آل¬محمد را برای حمایت و ارائه هدایت به فرش فرو فرستاد و به ما نيز امر فرمود؛ پیوسته با آنان باشید.
    وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا
    با كسانى باش كه پروردگار خود را صبح و عصر مى‏خوانند، و تنها رضاى او را مى‏طلبند! و هرگز بخاطر زيورهاى دنيا، چشمان خود را از آنها برمگير! و از كسانى كه قلبشان را از ياد خود غافل ساختيم اطاعت مكن‏! همانها كه از هواى نفس پيروى كردند، و كارهايشان افراطى است‏
    پیمودن این راه پر¬مخاطره بدون یاری معصومين حتی تصور ندارد چه برسد به تصدیق. اما شیطان برخی را فریفته عقل و برخی را دلداده کشف کرد و گمان کردن که با این ابزار، قله حقایق را صعود و پشت بام گردون را فتح خواهند کرد و چنین شد که برخی به دره¬های وحشتناک حلول و برخی از پرتگاه¬های وحدت سر در¬آوردند. و چنان فریفته بافته¬های وهم و اصطلاحات سخت شدند که آن را علم دانسته و دم از فضل و کمال زدند و در نهایت معارف عمیق قرآن و اهل¬بیت را ساده و قشری پنداشتند. غافل از آن كه – چنانچه مرحوم فیض در رساله¬الانصاف بیان داشته¬اند – کوه بلند معرفت بسی بلندتر از آن است که هر پرنده¬ای بتواند به سوی قله¬های آن بال و پربگشاید و سراپرده¬ی بصیرت مستورتر از آن است که هر رهگذری بتواند در حول و حوش آن به گردش در¬آید.
    چه زیبا و روشن، امیر¬مومنان بیان نمود که هر علم و معرفتی در باره خدا که از ناحیه قرآن و سنت پیامبر و اهل-بیت طهارت نباشد از سوی شیطان است:
    هر صفتی از صفات پروردگار که قرآن نشانت داده است تبعیت کن و از نور هدایت قرآن روشنایی به دست¬آور و آنچه را که شیطان تو را به دانستن آن وا¬می¬دارد از مطالبی که نه در قرآن دانستن آن بر تو واجب شده است و نه در سنت پیامبر و ائمه¬ی هدی از آن اثری هست، علم آن را به خداوند سبحان واگذار.
    و نیز فرمود: به همانچه قرآن کریم بیان کرده است اکتفا کن و در باره آنچه که در خور فهم تو نیست و مأمور به دانستن آن نیستی، به اندیشه مپرداز.
    شیطان با ترویج عقل¬باوری و تشویق به ورود به مسائلی که خدا به آن فرمان نداده است زمینه¬ای برای تغییر محتوای دین فراهم ساخت. چه بسیار افرادی که به راهنمایی شیطان، دلفریفته یافته¬های خود شده و بر اساس پیش¬ساخته¬های ذهنی خود قرآن و روایات را توجیه کردند و با این وسوسه که فهم قرآن و روایات نیازمند براهین عقلی است این کار را مشروع و لازم انگاشتند. غافل از این¬که معارف وحیانی عاجز از بیان مطالب خویش نیست و تفسیر مدارک وحیانی با افکار بشری ثمره¬ای جز انحراف ندارد.
    مرحوم میرزا ابوالقاسم قمی در رساله¬رکنیه که در پاسخ به پرسش¬های مولی¬علی¬مازندرانی نوشته است از این کمند شیطانی آگاهی داده است:
    تخلیه و مبرا کردن نفس در اینجا بسیار صعب است چرا که هیچ لذتی در دنیا فوق لذت ادراک نیست و هیچ مایه¬ی دنیایی فریبننده¬تر از علم نیست علم از همه چیز زودتر آدمی را هلاک می¬کند و ادراک هر چه دقیق¬تر و لطیف¬تر باشد فریبنده¬تر است. بسیار مرد بزرگی می¬خواهد که بعد از مجاهده¬ی بسیار مطلبی را بفهمد و منظم کن و به مجرد این که کلامی از معصوم به او برسد از فکر خود دست بردارد و به حقیقت کلام معصوم عمل کند. بلکه چون امر او مردد بین المحذورین می¬شود سعی ما لا کلام مبذول دارد که میانه¬ی آنها جمع کند چون کلام خود را دل نمی¬گذارد که دست بردارد کلام معصوم را تأویل می¬کند. فهم و ذهن و شعور و وقاد مایه¬ی امتحانی است به جهت انسان که در هر زمانی دینی می¬توان به اثبات آورد و با ادله¬ی تمام و سخت شبیه است.... پس هر چند افلاطون را به شاگردی قبول نداشته باشی و ابوعلی را خوشه¬چین خرمن خود ندانی همین که یک حدیث از معصوم به تو رسید و دانی که از معصوم است همان جا بایست و بسیار اجتهاد و سعی کن تا تخلیه¬ی کامل کنی و از خدا بخواه که راهنمایی به حقیقت بکند.
    جریان تبیین معارف الهی با افکار بشری که از حیله های کارآمد شیطانی است باعث و موجب تفرقه مسلمانان و پدیده آمدن فرقه¬ها و احزاب شده است.
    دانشمندان بزرگی چون علامه مجلسی برای حفظ دین از تحریف، همواره مردم را به تأویل¬های نابجای فلاسفه و صوفیه هشدار داده¬اند و همواره تاکید داشتند که باید با تخلیه ذهن از همه اوهام و افکار بشری، سراغ آیات و روایات رفت. مرحوم علامه در کتاب ارزشمند خود « الفرائد¬الطریفه¬فی¬شرح¬الصحیفه» پاره¬ای از این تحریفات را نام برده¬اند و مرحوم فیض در «رساله¬الانصاف» نیز پس از تحقیق در فرقه¬های مختلف به نمونه¬ای از این تحریفات اشاره نموده است، مانند این که طایفه¬ای از پیش خود، خدا را واجب و قومی علت و گروهی وجود گفتند و خدا را به این اصطلاحات بدون هیچ مستند وحیانی تأویل کرده¬اند. مضاف بر این¬که اگر باب تأویل بدون مستند، باز شود هر چیزی را می¬توان تأویل کرد.
    سرگرم کردن مردم با حرف¬های حکیمانه و تحقیقات عارفانه، باعث پر شدن وقت و غفلت از معارف وحیانی و دوری از عمل به دستورات ربانی است. امام سجاد به حسن بصری که با سخنان حکمت آمیز صوفیانه خود مردم را مشغول کرده بود فرمودند؛ چرا مردم را از طواف باز می¬داری.
    ورود به مباحث در حوزه ذات باری حرام است و این امر نه تنها باعث تقویت دین و دفع شبهات معاندین نمی-شود بلکه خود بستر تغییر دین است و استحکام عقاید مردم که مقدمه عمل است با همان اعتقاد اجمالی به معارف¬ربانی حاصل می¬شود و تبلیغ دین نیز با رفتار صحیح و مذهبی حاصل می¬گردد. اگر صد¬ها برهان¬عقلی و نظری اقامه شود ولی مسلمانان از رفتار نیک و ادب و تقوا بدور باشند نافع نخواهد بود.
    کونوا دعاة الناس بغیر السنتکم – مردم را با غیر زبانتان به دین دعوت کنید.
    آیا وقت آن نرسیده است که به این آیه عمل کنیم؟
    وَإِذَا رَأَيْتَ الَّذِينَ يَخُوضُونَ فِي آيَاتِنَا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُواْ فِي حَدِيثٍ غَيْرِهِ وَإِمَّا يُنسِيَنَّكَ الشَّيْطَانُ فَلاَ تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرَى مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ
    هرگاه كسانى را ديدى كه آيات ما را استهزا مى‏كنند، از آنها روى بگردان تا به سخن ديگرى بپردازند! و اگر شيطان از ياد تو ببرد، هرگز پس از يادآمدن با اين جمعيّت ستمگر منشين‏!
    آیا وقت آن نرسیده است به کلام امام باقر عمل کنیم که فرمودند:
    تکلموا فی خلق الله و لا تتکلموا فی الله فان الکلام فی الله لا یزداد صاحبه الا تحیرا
    در مخلوق سخن بگویید ولی در باره خدا سخن مگویید چه آن که سخن در خدا گفتن نتیجه¬ای جز افزودن بر حیرت انسان ندارد.








    منابع ومأخذ
    علاوه بر قرآن¬کریم و نهج¬البلاغه فيض¬الاسلام؛
    مجلسي، محمدباقر، الفرائد¬الطریقه¬في¬شرح¬الصحيفه، چاپ اصفهان کتابخانه¬علامه¬مجلسی.
    كليني، ثقه¬الاسلام، الكافي، ناشر دار¬الكتب¬الاسلاميه طهران، هشت جزئي، سال 1365 ه ش
    قمي، ميرزا¬ابوالقاسم، رساله¬رکنیه¬ - به ضمیمه کتاب¬ قم¬نامه به کوشش سید¬حسین¬مدرسی¬طباطبایی- ناشرکتابخانه آیت¬الله-مرعشی، قم
    قمي، شيخ¬عباس، سفينه¬البحار، چاپ دوم، ناشر دار¬الاسوه سال 1416 ه.ق
    رساله¬الانصاف




    
    تاریخ: 9 تیر 1395
       

    وصیت علامه حلی به فخر المحققین

    حسن ختام وصیت علامه حلی به فخر المحققین
    ابومنصور¬جمال‌الدین، حسن¬بن¬یوسف¬بن¬مطهّر¬حلّی معروف به علامه¬حلّی، از علمای شیعه قرن¬هشتم¬قمری بود. وی در شب جمعه ۲۷¬رمضان¬۶۴۸¬قمری، برابر ۹¬دی¬۶۲۹شمسی، در شهر حله به دنیا آمد. نیاکان او از طرف پدر به اهلِ¬مطهر که خاندانی اهل¬تقوا و دانش بوده‌اند می‌رسد و همچنین از طرف مادر با محقق¬حلی که دایی او بوده پیوند دارد. پس از وفات محقق¬ حلی در سال ۶۷۶¬قمری که مرجعیت شیعیان را برعهده داشت، شاگردان وی و دانشمندان حله پس از جستجوی فردی که شایستگی زعامت و مرجعیت شیعیان را داشته باشد علامه¬حلی را برای این امر مهم مناسب می¬یابند و او با اینکه تنها ۲۸¬سال سن داشت زعامت و مرجعیت¬شیعیان را بر عهده می‌گیرد.
    علامه¬حلی اقيانوس¬مواج، بحر¬بی¬پايان، بزرگ نابغه¬ روزگار و نادره¬ی زمان باعث افتخار بنی نوع انسان آيت¬الله¬علی¬الاطلاق، وجود عزيزی که درعلم و فضيلت، کرامت و شرافت، زهد، ورع وتقوی، دانش و بينش و بصيرت¬، کثرت تأليفات و تصنيفات در جهان بی¬نظير است. آن سرور، ابر فضيلتی بود پر¬باران، بارانی همه¬اش رحمت و برکت که بر جهان¬اسلام و تشيع در اوايل قرن¬هشتم سايه افکند وظلی ممدود گشت و از اقيانوس رحمت خود تشنگان علم و فضيلت را سيراب نمود. در باره-اش نوشته¬اند: «هنوز به سن تکلیف نرسیده بود که به درجه اجتهاد رسید.»
    علّامه، بنا بر نقل مرحوم¬تنكابنی (در¬قصص¬العلما، ص 355) هر¬هفته از حله پیاده به سوی كربلا راه می¬افتاد تا فضیلت زیارت¬امام¬حسین¬¬ علیه¬السّلام را در شب¬جمعه درك نماید. آن بزرگوار، طی سفری از حله به كربلا، به محضر نورانی امام-عصرعجل¬الله¬تعالی¬فرجه می¬رسند، امّا، حضرت را نمی¬شناسند. در طول مسیر، عصا از دست علّامه به زمین می¬افتد. امام-زمان¬ ارواحنا¬فداه عصای علّامه را به دست ایشان می¬دهند. در همین هنگام سوالی در ذهن علّامه القا می¬شود و از محضر امام علیه¬السّلام می¬پرسد: ¬آیا در این عصر و زمان كه غیبت كبراست، می¬توان حضرت¬صاحب¬الامر¬عجل¬الله¬تعالی¬فرجه را دید یا نه؟ حضرت می¬فرمایند: چگونه صاحب الزمان را نمی¬توان دید و حال آن كه دست او هم¬اكنون در دست توست؟! که در این هنگام علّامه از كثرت شوق مدهوش می¬شود.
    آنچه به عنوان حسن¬ختام در این شماره، تقدیم حضور شما می¬گردد وصیت¬نامه چنین مردی است که بی¬شک مطالعه آن روح را جلا¬ و قلب را شفا می¬بخشد، این وصیت¬نامه در انتهای کتاب ارزشمند «قواعد¬الاحکام» آمده است. گرچه مخاطب سخن علامه فرزندش فخر¬المحققین است، ولی متن گویای آن، آن را از انحصار خارج کرده است. سفارش شخصی چون علامه و سفارش شونده¬ای چون فخر¬المحققین که مورد مباهات جامعه شیعه است، به اهمیت آن افزوده است.
    بهر¬ رو مطالعه این وصیت¬نامه بسیار گرانقدر را به همه مؤمنین بخصوص اهل¬علم و ادب توصیه داریم. ترجمه‏ى اين وصيت‏نامه، از روى نسخه‏اى كه آقاى «حامد¬الطائى‏» تصحيح‏كرده و در شماره‏ى «۴۱ ۴۲» مجله‏ى تراثنا چاپ شده است، صورت گرفت.






    متن ترجمه
    بسم¬الله¬الرّحمن¬الرّحيم
    پسركم! خداوند¬تعالى، تو را برانجام دادن ‏فرمان‏هايش استوار بدارد و بر عمل¬خير و ملازمت آن، توفيق‏ات دهد و به سوى آن¬چه ‏دوست مى‏دارد و راضى است، رهنمايت‏ باشد و به آن¬چه از خيرها آرزو دارى وخواهانى، برساندت و در دنيا و آخرت، سعادتمندت كند و هر¬چه كه با آن، چشم، روشن‏مى‏گردد، هديه‏ات كند و عمر نيكو و زندگى آرام و خوش، روزگارت را سپرى سازد و مُهر«صالح است» بر اعمال‏ات بنهد و وسايل رسيدن به سعادت را روزى‏ات كند و ازبركت‏هاى بزرگ و والايش، بر تو بباراند و خداوند، از هر بلا و سختى‏اى، دورت بدارد و بدى‏ها را از تو دفع كند.
    بدان!كه من، دراين‏كتاب (قواعدالاحكام) چكيده و فشرده‏ى احكام را به گونه‏اى‏ موجز، آوردم و پايه‏هاى اسلام را با كلمات كوتاه و عبارت‏هايى روان، روشن ساختم و«راه رشد» و «طريق استوار» را واضح كردم.
    تأليف اين كتاب، به هنگامى است كه پنجاه¬سال از عمر را گذرانده‏ام و وارد دهه‏ى¬شصت زندگى شده‏ام.
    «دهه‏ى¬شصت زندگى‏» آنى است كه «مهترخلايق‏» [جناب رسول¬الله(ص)] فرمودند:
    «آن، آغازگاه هجوم مرگ است‏».
    حال اگر خداوند¬تعالى، [در¬اين دهه] بر من، مرگ را نوشته¬باشد و آن را با «قدر» ش، حتمى كرده باشد، از آن جا كه او، «فرمان¬»اش را بر بندگان، حاضر و مسافر، جارى سازد، پس من هم همان¬گونه كه‏خداوند¬تعالى وصيت را بر من واجب و به خصوص هنگام احساس مرگ، مرا مامور به آن ‏كرده است [تو را مخاطب ساخته] و برایت وصيت مى‏كنم به:
    اينكه همدوش با تقواى¬الهى باشى؛ كه آن، به يقين، «سنت پايدار» و «واجب‏حتمى‏» و «سپر نگه‏دارنده‏» و «توشه‏ى-ماندگار» است. و آن، پرسودتر چيزى است‏ كه انسان براى روزى¬ كه چشم‏ها، از¬هيبت آن روز، گشاده و خيره مى‏ماند و يار و ياورى نيست، خواهد داشت.
    تو و التزام به پيروى اوامر خداوند¬تعالى و انجام دادن آن¬چه او مى‏پسندد و پرهيز از آن¬چه او، ناخوش دارد و دورى از نواهى خداوند¬تعالى.
    زندگى‏ات را در تحصيل كمالات¬نفسانى، سپرى‏ساز و اوقات‏ خود را در «كسب فضايل‏علمى‏» و «عروج از پستى نقص به بالاترين نقطه‏ى¬كمال‏» و «اوج‏گيرى در آسمان‏عرفان و نه سقوط به جايگاه جهال‏» و «گرايش عاشقانه به پسنديده‏ها» و «يارى‏برادران دينى‏» و «پاسخ درشتخو را به سخن¬نيكو گفتن‏» و «نيكو¬ رفتار را باچهره‏ى باز پذيرفتن‏» بگذران!
    تو و پرهيز از رفاقت ‏با انسان‏هاى¬پست و هم‏نشينى‏ با افراد نادان؛ زيرا، رفاقت و هم‏نشينى با آنان، خلق و خوى¬ناپسند و باطن¬پست، بر جا مى‏نهد.
    بلكه تو و التزام به همدوشى با عالمان و نشست و برخاست‏ با فاضلان؛ كه آن، براى ‏كسب كمالات، زمينه‏ى كامل را فراهم مى‏سازد و برایت، توان و مهارت دريافتن پاسخ‏ مجهولات را، به دنبال دارد.


    بايد، امروزت از ديروزت بهتر باشد.
    تو و التزام به صبر و توكل و رضا.
    هر روز و شب، محاسبه‏ى نفس كن!
    از خداوند، بسيار آمرزش بخواه!
    از نفرين‏ مظلوم بترس! به خصوص از نفرين يتيم و پيرزن؛ كه خداوند در مورد شكستن دل¬شكسته، گذشت نمى‏كند.
    تو و التزام به نماز¬شب؛ كه رسول¬الله(ص) بر آن تشويق و دعوت به اقامه‏ى آن ‏كرده و فرموده است:
    مَن خَتَمَ له بِقيام اللّيل، ثُم ماتَ، فَله الجَنّه.
    هر كه آخرين عملش، اقامه‏ى‏ نماز¬شب باشد و بميرد، بهشت‏ براى او باشد.
    تو و التزام به صله‏ى¬رحم؛ كه به يقين، به عمر آدمى مى‏افزايد.
    تو و التزام به خوشرويى. همانا رسول¬الله(ص) فرمودند:
    اِنَّكُم لَن تَسعوا النّاس بِأموالِكُم، فَسعوهُم بِأخلاقِكُم!
    همانا شما را نرسد كه ‏با اموال‏تان، تمامى افراد را در آسايش قرار دهيد؛ لذا، آنان را با اخلاق‏تان ‏خشنود سازيد.
    تو و التزام به توجه و مراقبت از ذريه‏ى¬پيامبر، كه همانا خداوند¬تعالى درسفارش به آنان تاكيد كرده و پاداش رسالت و ارشاد مردم را دوستى و مهرورزى به ‏آنان قرار داده است. خداوند¬تعالى فرموده است:
    «... قُل لا أَسأَلُكم عَليهِ أَجراً إلّا المَوَدَّةَ فِى القُربى...»
    «... بگو: «به‏ازاى آن [رسالت]، پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى در مورد خويشاوندان‏».
    حضرت¬رسول¬الله(ص) فرمودند:
    إِنّى شافِع يَوم¬القِيامَة لِأَربَعة اَصناف وَ لَو جاءوا بِذُنُوبِ اَهلَ¬الدُّنيا: رَجُل‏نَصَرَ ذُرِّيَّتى؛ و رَجُل بَذَلَ مالَهُ لِذرِّيَّتى عِندَ المَضيق؛ وَ رَجُل اَحَبَّ ذُرِّيَّتى بِاللِّسانِ‏ِِِ وَالقَلب؛ وَ رَجُل سَعى فى حَوائِج ذُرِّيَّتى اِذا طَرَدوا وَ شَرَدوا.
    به¬يقين، من، درقيامت، شفاعتگر چهار¬گروه هر چند گناه‏شان به اندازه‏ى تمام گناهان مردم باشد خواهم¬بود: مردى كه ذريه‏ى مرا يارى كند؛ مردى كه به هنگام تنگدستى ذريه‏ام، ازمالش به او ببخشد؛ مردى كه به زبان و قلب، ذريه‏ى مرا دوست داشته باشد؛ مردى كه ‏به هنگام بى‏ سر و سامانى ذريه‏ام، در رسيدگى به حاجت‏هاشان كوشش كند.


    امام صادق(ع) فرمودند:
    إذا كان يومَ القيامه، نادى مناد: أيها اَلخلائق! أنصِتوا؛ فَإن محمّداً يُكَلِّمُكُم. فَيَنصَتَ اَلخلائِق. فيقومَ النبى(ص) فيقولُ: يا معشرَ الخلائق! من كانت له عندى يَد أومنه أو معروف، فليَقُم حتى اكافئه.
    فيقولون: بآبائنا و امهاتنا! و اى يد و اى منه و اى معروف لنا؟بل اليد و المنه والمعروف لله و لرسوله على جميع الخلائق.
    فيقول: بلى. من آوى احدا من اهل¬ربيتى او برهم او كساهم من عرى او اشبع‏جائعهم، فليقم حتى اكافئه.
    فيقوم اناس قد فعلوا ذلك. فياءتى النداء من عندالله: يا محمد! يا حبيبى! قدجعلت مكافاءتهم اليك; فاسكنهم من الجنه حيث‏شئت.
    فيسكنهم فى «الوسيله‏» حيث لايحجبون عن محمد و اهل بيته:.
    هنگامى¬كه‏ قيامت ‏برپاشد، ندا دهنده‏اى مى‏گويد:
    اى آفريده‏ها! ساكت‏ باشيد تا حضرت¬محمد(ص) با شما سخن گويد.
    مردم ساكت مى‏شوند. جناب نبى(ص) برخاسته، مى‏فرمايد:
    اى همه‏ى آفريده‏ها! هر كس كه براى من كارى انجام داده و منتى دارد و نيكى‏اى‏ رسانده است، برخيزد تا اينك، جبران كنم.
    همه‏ى آفريده‏ها گويند: پدر و مادرمان فدايت! چه كارى و چه منتى و چه نيكى‏اى؟
    خدمت و منت و نيكى، بر همه‏ى¬خلائق، از سوى خدا و رسول¬خدا است.
    حضرت¬رسول¬الله(ص) مى‏فرمايد: بله. حال، هر¬كه، كسى از اهل‏بيت مرا پناه داده، يا نيكى‏اى رسانده، يا با اهداى لباس، آن‏ها را از برهنگى نجات داده، يا گرسنگان‏شان‏را سير كرده است، برخيزد تا اينك جبران كنم.
    دراين لحظه، مردمى كه آن كارها را انجام داده‏اند، برمى‏خيزند. سپس از جانب‏خداوند ندا مى‏آيد: اى¬محمد! اى¬حبيبم! همانا جبران كارهاى آنان را بر عهده‏ى تو گذاشتم؛ آنان را در هر كجاى از بهشت كه خواستى، جاى ده.
    حضرت¬رسول(ص)، آنان را در مكانى به نام «وسيله‏» جا مى‏دهد، تا نسبت ‏به حضرت‏محمد(ص) و اهل‏بيت‏اش در محروميت و حجابى نباشند.
    تو و التزام به بزرگداشت علما و احترام به آنان؛ كه حضرت¬رسول¬الله(ص) فرمودند:
    مَن اكرم فقيها مسلما، لقى الله¬تعالى يوم¬القيامه و هو عنه راض. و من اهان ‏فقيها مسلما لقى الله¬تعالى يوم¬القيامه و هو عليه غضبان.
    هر كه، مسلمان ‏دين‏شناس را، گرامى دارد، در قيامت، خدا را راضى و خوشحال از او خواهد يافت. وهر كه، مسلمان دين‏شناس را، كوچك شمارد و اهانت كند، در قيامت، خدا را، ناراضى وخشمگين از او، خواهد يافت.
    حضرت¬رسول¬الله(ص) نگاه به چهره‏ى ¬عالمان را، از جمله عبادت‏ها شمرده است و نگاه‏ به در خانه‏ى¬عالمان را، عبادت دانسته و رفت وآمد با دانشمندان را عبادت خوانده‏است.
    تو و التزام به كوشش فراوان براى افزودن علمت و ژرف‏نگرى در دين؛ كه حضرت‏اميرالمؤمنين(ع) به فرزندش فرموده است:
    تفقه فى¬الدين؛ فان الفقها ورثة الانبياء. و ان طالب العلم يستغفرله من فى‏السماوات و من فى¬الارض، حتى الطير فى جو السماء و الحوت فى البحر. و ان الملائكه‏ لتضع اجنحتها لطالب العلم رضى به.
    در دين ژرف بنگر! زيرا، دين‏شناسان، جانشينان پيامبران هستند. براى طالب علم، هر چه در آسمان‏ها و هر چه در¬ زمين-‏هست، حتى پرنده‏ى درآسمان و ماهى در دريا، طلب آمرزش مى‏كنند. و فرشتگان به دليل‏ خوشنودى از طالب علم، بال‏هاى خود را، خاك‏فرش آنان مى‏كنند.
    تو و پرهيز از كتمان دانش و بازداشتن شايستگان از فراگيرى علمت؛ زيرا، خداوند¬تعالى مى‏فرمايد:
    ان الذين يكتمون ما انزلنا من البينات و الهدى من بعد ما بيناه للناس فى‏الكتاب اولئك يلعنهم الله و يلعنهم اللاعنون.
    كسانى كه نشانه‏هاى روشن ورهنمودى را كه فرو¬فرستاده‏ايم، بعد از آن¬كه آن را براى مردم، در كتاب توضيح‏ داده‏ايم، نهفته مى‏دارند، آنان را، خدا لعنت مى‏كند و لعنت‏كنندگان لعنت‏شان مى‏كنند.
    و حضرت¬رسول¬الله(ص) فرمودند:
    اذا ظهرت البدع فى امتى، فليظهر العالم علمه. فمن لم يفعل، فعليه لعنة¬الله.
    هنگامى كه در امتم، بدعت‏ها آشكار و فراگير شد، دين‏شناسان بايد علم‏شان را آشكار كنند و در اختيار همه قرار دهند. كسى كه چنين نكند، لعنت و نفرين الهى براو خواهد بود.
    و نيز، حضرت(ع) فرمود:
    ولا تأتوا¬الحكمه غير اهلها، فتظلموها و لا تمنعوها اهلها فتظلموهم. حكمت را در اختيار نااهل، قرار ندهيد! كه [اگر چنين كنيد] به حكمت ظلم‏ كرده‏ايد. و از اهل‏اش، منع مكنيد! كه [اگر چنين كنيد] به «اهل حكمت‏» ظلم‏كرده‏ايد.
    تو و التزام به تلاوت¬قرآن عزيز و تفكر در معانى آن و رعايت اوامر و نواهى‏اش‏ و تتبع در اخبار نبوى و آثار محمدى و جست‏وجو [وفهم] معانى آن‏ها و تامل¬كردن‏ تام در آن‏ها.
    البته من، كتاب‏هاى زيادى در تمامى اين زمينه‏ها، برایت نگاشته‏ام.
    اين، آن‏هايى بود كه وظيفه‏ى تو بود.
    اما آن¬چه به من مربوط است و نفع‏اش به من برمى‏گردد، عبارت است از:
    اين¬كه با طلب رحمت‏ برایم، در بعضى از اوقات، مرا ياد كرده و مورد تفقد قرار¬دهى.
    و اين¬كه ثواب بعضى از طاعت‏هايت را براى من بفرستى.
    و در ياد كردنم، كم نگذار! كه [اگر چنين كنى] اهل¬وفا، تو را جفاكارخوانند. و در ياد كردنم، زياده‏روى مكن! كه [اگر چنين كنى] آنان كه اهل‏نيكى‏اند، تو را به (كوتاهى در حق¬پدر به هنگام زندگانى) نسبت مى‏دهند. بلكه درخلوت‏هايت و پس نمازهايت، يادم كن! و آن¬چه از بدهكارى‏ها و تعهدات¬واجب، برعهده‏ام هست [و خود انجام نداده‏ام] تو، قضا كن! و در حد توانت، بر سر مزارم، به زيارت‏ام بيا و مقدارى از قرآن تلاوت كن! و هر كتابى كه نوشته‏ام، ولى خداوند براى به¬پايان رساندن‏اش، مهلت‏ام نداده است، تكميل كن! و هر¬چه از خلل و نقصان وخطا و نسيان در آن مى‏يابى، اصلاح كن! اين، وصيت من است‏ به تو. خداوند از جانب ‏من، بر تو ناظر است.
    والسَّلام¬عليك¬و¬رحمه‏الله¬و¬بركاته. والله¬اعلم¬بالصواب.

    
    تاریخ: 7 تیر 1395
       

    سلوک در تاریکی

    سلوک در تاریکی
    سرنوشتار
    سرّ اصلی کارهای شگفت¬انگیز برخی از صوفیه و نیز مرتاض¬ها، که سال¬ها در پس پرده بود و زمینه برخی ادعاها را فراهم می¬ساخت دیگر بر همگان معلوم شده ¬است و آن تقویت روح در شعاع تمرکز آن است.
    روح آدمي در كسب توانمندي استعدادي شگرف دارد و خاستگاه آن يكي رياضت‌هاي نفساني و ديگري اِفاضات غيبي است؛ اميال جسماني، شهوات نفساني و حتّي حواسّ پنج‌گانه ظاهري هريك مانعي بر سر راه توانمندشدن روح است و از قدرت آن مي‌كاهند به همین لحاظ اگر پرتوهاي متعدّد روح در يك نقطه متمركز شود منشأ اثر می¬گردد. و تنها در این صورت از انسان کارهای بهت آوری سر می زند.
    نکته قابل توجه که بسیاری از آن غافل بوده و هستند این است که میان تهذیب روح و تقویت روح تفاوت بسیار است، تقویت روح لزوما مرتبط به تقوا و ایمان نیست و با ریاضت و ترک امیال و امثال آن حاصل می¬گردد.
    به هر حال تجربه نشان داده¬است روح آدمی در کسب توانمندی¬هایی مثل احضار اجنه، تصرف در قلب¬ها، تاثیر در آنچه خارج از بدن است و بسیاری از کارهای بهت¬آور دیگر، استعدادی شگرف دارد.
    اما این توانمندی¬های روحی لزوما نه نشانه حقانیت و قرب به مقام ربوبی است و نه دلیل بر کمال، و تحصیل آن بر هر شخصی که تحمل ریاضت¬ها و تمرکز دادن به روح را بنماید میسور است، همانطور که تحصیل قدرت جسم نیز با تحمل مشقات و ورزش و تمرین مداوم امکان¬پذیر است.
    در اینجا لازم است از شخصیتی مشهور که مدت¬ها در مسیر ریاضت قدم برداشت و از قدرت¬های روحی فراوان و بهت¬انگیزی برخوردار شد نام ببریم، او مرحوم وفایی است، که سالهای بسیار در خدمت مرشدان و پیران بود و از هر یک از آنان هرچه را که داشت آموخت و در عین حال همواره می¬دید حال مرشد از مسترشد خراب¬تر و دستش خالی¬تر است ولی از آنجا که مرحوم وفایی روح زلالی داشت و در واقع در پی حقیقت بود نه نفس، به مصداق آیه شریفه «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا»(العنكبوت:69) شبی در عالم رویا حضرت علی¬ابن¬¬موسی¬الرضا علیه¬السلام را زیارت نمود که حضرت خطاب به او فرمودند: وفایی، به نجف برو که مقصود تو آنجاست.
    مرحوم شوشتری در ابتدا گمان کرد مراد حضرت، میرزا¬ابراهیم¬خان است که در آن زمان سرآمد صوفیه بود و کارهای شگفتی از او ظهور می¬کرد. ولی بعد از ورود به نجف با دلالت سیدی دانست مقصود، مرحوم شیخ¬مرتضی¬انصاری است.
    وفایی با ملازمت شیخ به کسب علوم ربانی بسیار نایل گردید و سودای خدمت مرشدان را برای همیشه از ذهن خود خارج نمود.
    یکی از خدمات بزرگ مرحوم وفایی نامه او به مؤمنین است که به دستور مرحوم شیخ¬جعفر¬شوشتری انجام گرفت. متن کامل نامه «وفائي شوشتري»(ره) كه خود مدّت‌ها اهل ریاضت و عالِم به فنون مُكاشفات بوده از سرّ و راز اين کارهای بهت¬آور پرده برمی¬دارد از كتاب «دیوان¬وفائی» [أ‌] نقل می¬گردد، كه اهل بصيرت در آن به ديده عبرت و اعتبار بنگرند. به نظر می¬رسد آنچه ما بخواهیم بگوییم در این نامه گنجانده شده است.




    بسم الله الرحمن الرحيم
    الحَمدُ لله الَّذِي مَنَّ عَليَّ بالهدايَةِ بَعد الضَّلالةِ و ألهَمَنِي لِما هُو مَحجُوبٌ عَن أكثرِ النَّاس بَل أوحد الرِّجال، فَأسئلُهُ أن يَمُنَّ عَليَّ بِحُسن الخاتمة و خَير المسائل بحَقِّ محمد و آله صلی الله علیهما تعاقب الایام و اللیالی.
    اما بعد؛ مطلبي لازمُ ¬الْعَرض است كه به حكم «إذا ظَهَرَت الْبِدَعُ فِي أمَّتِي فَلْيَظْهَرَ الْعَالِمُ عِلْمَهُ وَ إلاّ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ الله وَ الْمَلاَئكَةِ وَ النَّاسِ أجْمَعينَ» تحرير و بيانش بر اين بنده هيچ¬مدان، فرض است، هرچند كه نه از اهل علمم و نه از اهل حال و نه از صاحبان فَضْلم و نه از ارباب كمال، امّا چون از عُلَماي ربّاني اَحَدي متعرّض اين مطلب نشده و تحقيق در اين باب نفرموده است، در اظهار ناچارم؛ زيرا كه از مخفي بودن اين امر بسياري از نيكان و پاكان و طالبان حقّ از اهل ايمان كارشان به ضلالت و هلاكت كشيده و سالِكان اين مَسالَك، پر از اشتباه هر يك به غَرَض و مرضي كتمان نموده و امر را بر اشتباه گذاشته و از اَنظار [ب‌] عبادالله پوشيده‌اند و غيرسالكين اين مسلك را اطّلاع و خبري از خرابيِ راه نبوده و نيست كه به طور تحقيق شرح كفر و طريق ضلالت ايشان را نمايد تا اين زمان كه (1294ق) است، خداوند چنين خواست كه بعد از مشاهده و عيان حلّ اين مشكل به دست اين بنده جاهل و ضايع روزگار و بي‌حاصل يعني وفائي-شوشتري شود.
    اولاً مِن باب المقدّمه بر سبيل اِجمال و اختصار عرض مي‌شود در وجود انساني يعني وجود ابتدايي و اصلي انسان چيزي است که او اعظم و اکمل و اجمل و اجل و اتم از جمیع ممکنات است و کمال باری او اقوی دلیل است بر اثبات مدعا که می¬فرماید: «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ احسن الخالقين» (مؤمنون، 14) و مراد از انسان آن چیزی است که روح و نفس و طبع و ماده و اعضا و جوارح و جمیعا مضافند به سوی او و منسوب به او هستند. همچنان که واضح است و می¬بینی که همه چیز خود را به او نسبت می-دهی و همه را به سوی او مضاف می¬نمایی، حتی روح و جانت را و ما دون او همه منسوب به او هستند و او اجل و اعظم از آن است که فهمیده شود یا اسمی بر او صادق آید و اوست که حضرت قدوۀ¬¬السالکین و امام¬المخلصین علی¬ابن¬ابی¬طالب علیه¬السلام می¬فرمایند: «أ تزعم أنك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر» و حکما او را نفس ناطقه خوانند و در کلام¬مجید از او به روح تعبیر شده است همچنان که می¬فرماید: «وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی»(اسراء 85) زیرا که سائلین بالاتر از روح چیزی را تصور می¬کردند مثل اغلبی که حالا بالاتر چیزی¬ را تعقل نمی¬کنند! و به حکم همین آیه شریفه و اخبار اهل¬بیت¬ عصت و طهارت سلام الله علیهم اجمعین این ممکن از عالم امر است و جمیع مضافات و منسوبات او متدرجا و مرتبا همه از عالم خلقند و در آن رتبه که اوست سعادت و شقاوتی نیست. سعید و شقی در آن رتبه هردو یکسانند و طینت که مستلزم سعادت و شقاوتست بعد از آن است و از عالم خلق است و خداي عالَم آن چيز را يعني انسان و انسانيّت را به حكمت بالغه و قدرت قاهره خود به اغشيه و حجب نفس و غبارهاي ماده و طبع محجوب، زنداني و اسير فرموده از براي مصالحي چند كه ذكر آن¬ها دَخْلي به مقام ندارد و يكي از آن¬ها اين است كه تا سركشي نكند و ادّعاي اُلوهيّت و رُبوبيّت ننمايد و خود را هلاك ا‌َبـدي نسازد و جماعت مُرتاضين از مشايخ صوفيّه و عُرَفا «اَلـَّذِين لايَعرِفُونَ اللهَ أبَداً» [ت‌] به رياضات خاصّه و كَسْر نفس هر يك به قدر استعداد تا قريب به آن رتبه و مقام رسيده‌اند از بس كه او را عظيم و جليل و جميل و سلطان يافتند و متّصفش به صفات الوهيّت و ربوبيّت ديدند چنين پنداشتند كه او است: «الله تَعَالَي وَ رَبُّ الأرباب لاَ غَيْر، تَعَالَي الله عَمَّا يَقوُلُ الظَّالِموُنَ عُلُوّاً كَبيراً»؛ فلهذا يكي: «لَيْس فِي جُبَّتِي سِوَي الله» گفت و ديگري: «أنـَا الْـحَـقُّ» بر زبان جاري نمود و هر كدام از ايشان به كلامي بيهوده لب گشوده‌اند. و از همين¬جا و مقام است كه همه ايشان «وحدت وجودي» شده‌اند و وجود واجب جَلَّ إسْمُهُ را در هر چيزي جاري و ساري مي‌دانند و اكثري از حكما هم ايشان را در اين باب متابعت نموده‌اند و احدی از مرتاضین مذکورین به کنه و حقیقت این مقام کما¬هو¬حقه نرسیده و نخواهد رسید و حدیث شریف «من عرف نفسه فقد عرف ربه» از تعلیقات محالیه است یعنی چنان که به کنه و حقیقت خود نمی¬توان رسید، همچنین به کنه و حقیقت رب الارباب نمی¬توان رسید.
    همين قدر مقدّمه كافي است از براي مطلب کفری كه در نظر است و آن اين است كه اگر بخواهیم يك نفر كافر يهودي يا مسلمان متّقي هركدام باشد، فرق نمي‌كند؛ زيرا اين مطلب دَخل به كفر و ايمان ندارد. غرض آن يهودي را اوّلا مزاجش را عادت می¬دهم به تَقليل غذا تا چهل روز و تدريجاً غذای او را كم مي‌كنم به حدّ خاصّي كه خود مي‌دانم بعد از آن، چهل روز ديگر او را پرهيز مي‌دهم از خوردن حيواني تا آن‌كه جميع مضافات و منسوبات نفس ناطقه او كه حجاب هستند به اين سبب رقيق و ضعيف گردند و از كدورات نفسانيّه و طبيعيّه و ماديّه به‌كلّي تصفيه شود و از ابتداي امر ذكري به او تعليم مي‌كنم كه بخوانَد آن را ليلاً و نهاراً و او را مشغول به آن ذكر مي‌كنم، كارش به جايي مي‌رسد كه حتّي در خواب مي‌خواند و اگر كسي پهلوي او باشد مي‌شنود و لازم نيست كه آن ذکر اسمی از اسماء¬الله و اسماء¬شريفه باشد، هرچه باشد فرقی نمی¬کند «يا¬عمر» باشد يا آن‌كه «يا¬علي» هرچيزي كه باشد مقصود نه آن ذكر است، بلكه مقصود اشتغال او است به يك چيزي كه از آن چيز آني و زماني خيال خود را خارج نكند تا آن‌كه رفته رفته خيال از همه چيز و از همه جا جمع شود و همّ او همّ واحد گردد، بلكه به جايي مي‌رسد كه همّ واحد او هم نمي‌ماند جميع خيالات و هموم او به كلي برطرف مي‌شود و از اين تشتّت بال و تفرّق خيال كم‌كم فارق گردد و از هر جا خيال او جمع و ساكن شود تا مدّت سه اربعين؛ يك اربعين تقليل و يك اربعين پرهيز و يك اربعين وقوف در انتهاي سير و تعيين به اربعين از اين باب است كه نهايتش اربعين است و أقلّش سبعه به اختلاف استعدادات و حالات عامل، بسته می¬باشد.
    و در این بين، شروط و آدابي هست كه اظهار آن‌ها جايز نيست؛ شرط أعظم آن است كه به اطّلاع و نظر خود بنده مي‌باید چون كه در مدّت رياضت همه روزه مي‌بايد از حالش مطّلع باشم و از مقامي به مقامي او را سير و حركت دهم به دستورالعملي كه ممهد و معهود است؛ آن وقت آن يهودي به حدّي مي‌رسد كه جميع مراتب وجود خود را بر سبيل قهقرا طَيّ مي‌نمايد و سير مي‌كند تا به تمام نفس ناطقه خود برسد. صوفيّه كَفَره اين را سير¬إلَي¬الله گويند و كلام عرفا است كه گفته‌اند: «النّهاية هُوَ الرّجوعُ إلَي الْبِداية» و چون به اين مقام رسيد، به حس و عيان همه چيز را مشاهده كند؛ حتّي ملكوت سماوات و اَرَضين را و احاطه و استيلا و تصرّف در ملك به حسب استعداد خود پيدا مي‌كند و اين مقامي است كه بعضي از ايشان تكليف را ساقط مي‌دانند و خود را واصل مي‌نامند و از براي آيه شريفه: «وَاعْبُد رَبـَّكَ حَتَّي يَأتِيَكَ الْيَقِينُ» معنا مي‌بافند و بعضی از ایشان اگر شنیده باشی از مَناهي و مُحَرّمات اجتناب نمي‌نمايند.
    باري، او را در آن مقام كه منتهاي سير است، نگاه مي‌دارم تا هفت روز يا بيشتر إلي اربعين و بعد از مدّت معهود به آداب و شرائطي چند كه خود مي‌دانم تدريجاً برمي‌گردانم تا مقام اول و اين سير را «سير مِن الله إلي الخلق» گويند و بعد ذلك هرگاه بخواهد به آن مقام صعود و عروج كند به رياضت خاصّة جزئي كه چندان طولي ندارد مي‌تواند عروج نموده و گاه باشد كه تصرّف و قاهريّت او به جايي مي‌رسد كه حتّي تصرّف در خيال غير مي‌تواند كرد كه شب را در نظر روز و روز را در نظر و خیال او شب نماید و مي‌شود كه جدار و سقف خانه را در نظر كسي طلا كند و باز به حال اول برگرداند و پاي خود را از زمين بر لب بام گذارد و از نظر غايب گردد و در اطاق بسته داخل شود و از اطاق بسته بيرون آيد و مي‌شود قطعه مسی را به دست بمالد و طلا نمايد و باز به حال خود برگرداند و دوام طلا بودن آن مس به قدر قوّت نفس او است و گاه باشد كه بعضي نفوس مستعدّه با شور و محبّت را كه مايلند به عالَم عرفان و حقيقت آن يهودي به يك نگاه بهم زند و منقلب سازد و او را بي‌خود نمايد و تغيير كلي در حالات او بدهد و با همان اسمي كه در ايّام سير ذكر او بوده است بسياري از كارهاي جزئي را مثل تسكين صداع و درد شكم و عقرب گزيده و باز كردن اَقفال و امثال ذلك مي‌تواند كرد و همان اسم را در منترها داخل مي‌نمايد بعينه يا حروفات آن را در میان منتر درج می¬نمایند و از آن جمله است شيخ ابوسعيد¬ابوالخير خراساني كه اسم¬سير خود را در جميع رباعيات مندرج نموده است و بالاتر از اينها همان است كه در مدّت يك ساعت كسي را سير دو ساله يا سه ساله بدهد يعني تصرّف در خيال او مي‌كند و او را مثلاً به هند بفرستد و در آنجا مدّت‌ها با مردم مخالطه و آميزش نمايد و ليل و نهار بر او بگذرد و چون باز او را برگرداند يك ساعت بيش نگذشته باشد و اين يهودي ما و جماعت عرفا اسم اين را طيّ زمان گذاشته‌اند و اين حرف بسيار غلط و بي‌معنا است بلكه از بابت استيلا و غلبه يهودي است بر آن كس و از بابت مغلوبيّت نفس او است مر يهودي را مثل استيلا و غلبة خواب بر تو كه في¬الجمله نمونه¬ای از آن است كه بعضي از مضافات و منسوبات نفس ناطقه منخلع می¬گردد.
    گاه باشد كه در عالَم خواب سفرهاي طولاني مي‌كنی و عالَم‌ها طي مي‌نمايی و حال مدّت خواب تو يك ساعت بيش¬تر نبوده است. بلي طَيّ زمان و طی زمین مخصوص به پيغمبر و ائمّه معصومين ـ¬سلام الله عليهم أجمعين- است و از براي غير ايشان محال و ممتنع است و البته اين را شنيده‌اي كه راوي مي‌گويد: حضرت در كوفه به من فرمودند: «كُن في المدينة» به خدا قسم كاف «كُن» را در كوفه شنيدم و نونش را در مدينه و اگر در حقّ غير ايشان از بابت طي زمان و طي زمين چيزي شنيده باشي، دروغ و بي‌اصل است و اين يهودي ما خيلي كارها از او ساخته مي‌شود. هرچه از اين چيزها كه عرض شد در حقّ اين طايفه حكايت مي‌كنند غالباً صدق است مگر طي زمان و طي زمين و اين سيري كه به يهودي داده شده و مقامي كه مفصّلاً عرض شد مقامي است كه خداي متعال ـجَلَّ ذِكْرُهُ- مي‌فرمايد: «أطِعْنِي أجَعَلكَ مثلي تَقُولُ لِشَيءٍ كُن فَيَكُونُ» اما اين جماعت يعني عرفا «لاَيَعرِفوُنَ الله» از راه اطاعت نرفته‌اند؛ چون اطاعت را دشوار و مشكل ديدند به رياضات ممنوعه منحوسه كار را بر خود آسان كرده‌اند و از راه مخالفت به قهر و غلبه رفته‌اند؛ زيرا كه اطاعت و بندگی مخالف با هواي ايشان بود اول قدمش خود را به خدا دادن و راضي به قضا بودن و از ماسوي گذشتن است و يهودي ما از بدو امر می¬خواهد که قاهريّت و سلطنت بر ماسوا داشته و تغيير قدر و دفع قضا نمايد و اين راه را بسيار سهل و آسان ديدند؛ زيرا كه هيچ مكروه و حرامي مانع از رفتن و طي نمودن آن نيست. نه ايمان از شرايط آن است و نه اسلام و نه مظالم ناس صاحب و مانع راه است و نه خوردن مال شبهه و حرام، مانند اطاعت و عبوديت صعب و دشوار نيست كه يك نمازش هزار آداب و شرايط خواسته باشد تا معراج¬المؤمن شود و بعد از معراج شدن هفتاد اذان را به عوض يك درهم از مظالم ببرند نه حبطي در آن راه است و نه تكفيري. شرطي كه دارد همان جوع و سكوت است به دستورالعملي مخصوص از جناب مرشد و خاصيّت آن قهري و ذاتي است.
    اگر كسي از غير اهل خبره انكار يا تأمّلي در كرامات و مكاشفات يهودي ما دارد ده روز جوع و سكوت را بر خود قرار دهد و اشتغال به يك چيز را شعار نمايد، اگر تفاوت فاحش در حالات خود ديد بداند هرچه گفته و نوشته‌ايم همه صدق و صحيح است.
    باري، اگرچه اين دو راه در خاصيّت و اثر با هم شبيه‌اند، اما بينهما بَوْن [ث‌] بَعيد و البُـعْـدُ بيّن‌الطريقين كبُـعْـدِ المشرقين هزار نكته باريك‌تر ز مو اين‌جا است. به نشان‌هاي عبادت و علامات عبوديّت كه في‌الجمله در رسالة سِـراجُ المُحتـاج اشاره به آن شده است و اين طايفه بعد از سيری چند كه به دست مي‌آورند، هر كدامي به قدر استعداد اوست و آن هم چيز ناقص معيوبي است كه دوام و ثباتش به قدر قابليت او است نه به اندازه دوام و ثبات «أجْعَلكَ مثلي» ؛ زيرا كه «أجعلك مثلي» مقامي است كه طي آن به ارشاد و جذب خود باري است لا¬غير و آن نمي‌شود إلاّ به اطاعت و عبوديت و اين عارف بیچاره گاه باشد چندين امر واجب از جانب حقّ به او متوجّه است مثل حاصل نمودن برائت ذمّه از مظالم عباد و قضا كردن نمازهاي بي‌تقليد و اجتهاد، همه را گذاشته مشغول به رياضت و خواندن ذكر «یا شنطیا» می¬شود و جمعي طفل طبعان و احمقان مريد او مي‌شوند؛ چرا؟ چون‌كه از خبايا و ضماير گاهي خبر مي‌دهد و حالا كه داراي اين مقام است پس از اولياء خدا و مقربان حقّ است اين مصراع چه قدر مناسب است: «حَفَظْتَ شَيئاً و غابَتْ عَنكَ أشياء» نمي‌دانم اگر آقاي يهودي ما را ببينيد چه خواهند گفت!
    باري، غرض از اين تحرير و سير دادن يهودي فقير و ذكر او به تفصيلي كه عرض شد اين است كه محقَّق و معلوم گردد اين همه آوازه‌ها كه سال‌هاست بلند است، دخلي به عبوديت و بندگي و خداپرستي ندارد. محض صنعت و صنعت محض است و اين صنعتي است از صنايع و سرّي است از اسرار مشايخ و رؤساي صوفيّه كَفَره فَجَره -خَذَلهُمُ الله- و في الجمله نمونه¬ای از آن هم در دست فرق مسلمين بوده و هست به گمان اینکه شاید راه وصول به حق است.
    و الحمد الله مطلب از براي اهل حق آشكار و بديهي شد كه اين راه ابداً دخلي و ربطي به خداپرستي ندارد و مؤمن و كافر هر دو در آن يكسانند و محض صنعت است مثل اينكه مؤمن و كافري هر دو تحصيل علم مي‌نمايند يا هر دو ساعت‌سازي يا خيّاطي ياد گيرند و اگر اين امر چيزي بود كه دخلي به دين و ايمان مي‌داشت، پس مي‌بايست ائمة¬¬طاهرين عليهم¬السَّلام بيش از امور و احكام ديگر اهتمام در اين باب فرموده باشند و دستورالعمل به مردم داده و كتاب تدوين نموده باشند، بلكه منع فرموده‌ و لعن كرده‌اند اشخاصی را كه عامل اين كارها بوده و به اين روش عبادت از براي خود به هم بافته‌اند، بلكه طريقه اطاعت و بندگي همين است كه ابلاغ فرموده و حجّت را بر همه تمام كرده‌اند.
    بلي، چيزي كه از ايشان -سَلامُ الله عَلَيهِم أجْمَعينَ- رسيده و ميزانش معيّن گرديده، تفكّر ساعت است و حضور قلب در صلوات خمس و فراغ بال از خيالات دنيويّه و خلوت كردن از اغيار در آخر شب‌ها از براي مناجات و زاری به درگاه قاضي¬الحاجات و توكّل یا استخاره از براي رفع وسواس و ترديد در امورات؛ زيرا كه وسواس و ترديد قلب را تيره و كدر مي‌نمايد و غذا خوردن به قدر حاجت و كفاف، نه به قدر ميل و اشتها و ذكر موت از براي قطع آرزو و آمال و حرف زدن به قدر ضرورت و معاشرت به قدر حاجت و نظاير اينها بسيار است كه از شارع حكيم و مرشد حقيقي دستورالعمل رسيده، جائي كه آداب تخلّي را از براي عبادالله بيان فرموده باشند، چگونه مي‌شود در چنين امر بزرگي اهمال نموده باشند و اين چيزي كه به اعتقاد آقاي مرشد اصل مطلب و موجب وصول به حق است ابداً در آن بياني نفرمايند و به طالبان حق كما¬هو¬حقه نرسانند حاشا و صنعت بودن اين امر از بابت شدّت مشابهتش به حق بر اغلبي پوشيده و مخفي است خصوصاً در محلي كه ملبّس و ممزوج به دين و ايمان باشد و بعيد نيست كه بر اكثري از خود عرفا هم پوشيده باشد؛ زيرا كه اثر و خاصيّتي بر اين صنعت مترتب است و از خواص قهريّه آن است شباهتي به كارهاي انبياء و اولياء دارد به صورتي كه بر خود عامل و صاحب صنعت هم پوشيده شده¬است و امر بر خودش هم مشتبه است.
    چنين گمان دارد كه اين‌ها از تأثير وجود مبارك است؛ زيرا كه در اين بين در بعضي از اوامر و نواهي اطاعت حكم شارع را هم مي‌كند، نماز و روزه و تهجّد و بعض مستحبات ديگر را به جا مي‌آورد.
    چنين گمان كرده كه از تأثير اين اطاعت‌ها مي‌باشد و همه خرابي كار مريد و مراد از همين جاست. بر فرض اينكه اين اعمال و اوراد و اذكار كه از شارع مقدّس در دست جناب مرشد است خالصاً لوجه الله باشد چيزي است جدا و آن صنعت چيزي است جدا و ابداً دخلي به هم ندارند و چون هر دو با هم ممزوج شده¬است مايه خرابي و اشتباه از براي طالب و مطلوب است و اگر اين چيزي كه از شارع در دست است خالص از براي حق است اثراتي ديگر دارد كه اهل خبره آن مي‌دانند و مي‌شناسند، مثل پاره‌اي از جُهّال فريفته اين ذكر و حال و اِخبار از ماضي و استقبال نمي‌شوند و اگر جناب مرشد معتقد باشد كه اينها از بابت عبوديت و خلوص نيت است، همين اعتقادش دليلي است محكم برخلاف آن چيزي كه اعتقاد فرموده¬است.
    جايي كه عارف سالك يهودي به آن تفصيلي كه عرض شد عامل اين همه صنعت عجيب باشد، جناب مرشد واصل و آقاي عارف كامل ديگر چرا مغرور به مكاشفات و كرامات باشد كه خود را هلاك و بندگان خدا را گمراه نمايد و فرق ميان كرامت و صنعت نگذارد تا كار به جايي رسد كه حتی بر خود مولانا امر مشتبه شود و تمییز میانه کرامت و صنعت را نداند.
    كرامت چيزي را مي‌گويند كه خداوند از براي بنده خاصّ خالص مؤمن خود إكراماً له مي‌كند بدون اراده و ميلي از او بدون خبر و اطّلاع او؛ زيرا كه آن بنده خالص مطيع تماماً خود را به حق داده و قطع جميع آرزوها و خواهش‌ها در راه حق نموده¬است ابداً اراده و ميلي از خود ندارد و اراده و ميل او در اراده حق به كلّي فاني و مضمحلّ است و در مقام رضا و تسليم است و چون قلب منوّر او فارغ از هرچيز است محل نزول و جلوه‌گاه حق است و حضرت حق از براي اعزاز خود در بعضي موارد اموري چند كه جلوه و نمودي داشته¬باشد در آن محل صادر مي‌فرمايد، حتي بعد از مردن و از دنيا رفتنش و مرده را مي‌داني كه ديگر اراده و ميلي نيست و همين است دليل بر اين‌كه در ايّام حيات هم اراده و ميلي از خود نداشته¬است و اين هم يك معني است به اينكه حيات و ممات ايشان يكسان است.
    باري، اينها همه اكرامي هستند از براي بنده مؤمن كه از خود اراده و تمنايي ندارد و اين مقام غير از دعا است و غير از مرحله آرزو و تمنّا است و مقام دعا و خواهش از حق تعالي چيزي ديگر است و در آن خوب و بد يكسان‌اند.
    و امّا سؤال و خواهش نيكان و پاكان از حضرت حق جوري است و سؤال بدان جوري، و اين مطلبي است كه محتاج به تفصيل طويلي است كه در اينجا مقامش نيست. مقصود بيان معني كرامت بود چنان‌كه معروض شد نه مثل جناب مولانا كه صاحب صنعت شده و به هواي نفس و ميل خاطر شريف هرچه بخواهد در هرجا كه بخواهد خودنمائي كند و مردم را فريفته حالات ذكر و فكر خود گرداند.
    امّا تميز اين دو براي طالبان دنيا و تابعان نفس و هوا بسيار مشكل است از بابت مشابهت اينها به هم، مگر كسي كه احاطه كلي بر حالات سلوك و رفتار ائمه معصومين عليهم‌السَّلام داشته باشد حفظ و عصمت خدايي هم شامل احوالش باشد كه اگر عصمت الاهيّه شامل حال نباشد، هرچند كه حضرت فيل هم كه باشد خواهد لغزيد.
    باري، مقصود اصلي از تحرير اين اوراق اثبات نمودن صنعت بودن اين امر است بحمد الله مبيّن و مبرهن شد به نوعي كه ابداً از براي طالبان حق شبهه‌اي باقي نمانده¬است...
    و هرگاه جناب مرشد بفرمايد هرچه گفتي و هرچه نوشتي همه صحيح است و من هم در صنعت بودن اين امر و بطلان اين طريقه با تو هم‌قول و هم‌زبان و در كفر اين طايفه با تو هم‌ داستانم و طريقه من همان طريقه اطاعت و بندگي است كه به آن اشاره نمودي، اما جواب بسيار است و حرف بي‌شمار و اين مختصر گنجايش مُـحاجّـه بي‌معني و لجاج را ندارد و وضع اين رساله، نه از براي هدايت يافتن جناب مرشد است و آن جناب كارش از اين نقل‌ها گذشته و اجلّ از اين است كه هدايت يابد، و نه از براي اشخاصي است كه داخل سلسله شده و به ارشاد جناب مرشد فايز گرديده، و نه از براي اشخاصي است كه ايمان به كرامات و مكاشفات بي‌اصل آن جناب آورده‌اند، و نه از براي اشخاصي است كه از نفس مبارك آقا تمنّاي منصب و جاه دارند كه خون مسلمانان را بخورند، و نه از براي كساني است كه از براي امور دنيويه و اصلاح كارها از وجود شريف مرشد استمداد همّت مي¬طلبند، بلكه وضع اين رساله از براي كساني است كه در حق آن جناب يا غير تحيّر و تردّد داشته¬باشند از ترديد و حيرت بيرون‌ و از براي اتمام حجّت و تميز حق از باطل است به جهت كافّه [ج‌] مردم «لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ و يَحيَي مَن حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ».
    و اينكه فرمودند كه با شما هم‌زبانم بي‌اصل و دروغ است و اگر اين فرمايش صحيح باشد، پس ارشاد و مرشديّت جناب آقا غلط و بي‌جا است؛ زيرا كه ثابت نموديم از براي به دست آوردن اين صنعت و طريقه باطل. البته وجودي كامل مثل جناب آقا ضروري است و اما راه حق منحصر است به ارشاد و جذب مُرشد حقيقي كه حضرت واجب تعالي است به حكم آيات قرآنيّه كه به رسول صلی الله علیه و آله و سلم مي‌فرمايند: «إنَّكَ لاتَهْدِي مَن أحْبَبْتَ و لَكِنَّ الله يَهْدِي مَن يَشَاءُ». و باز مي‌فرمايند: «إنـَّمَا أنْتَ مُنْذِر وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ». و باز مي‌فرمايند: «وَلـوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَيهَا». و باز مي‌فرمايند: «وَلوْلاَ فَضْلُ الله عَلَيْكُم وَ رَحْمَتُه مَا زَكَي مِنْكُم مِن أحَدٍ أبَداً». و باز مي‌فرمايند: «مَن يَهْدِي الله فَهُو الْمُهْتَد و مَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَليّاً مُرشِداً».
    و كسي كه قرآن مي‌خواند مي‌داند كه آيات قرآنيّه همه صريح‌اند بر اين‌كه هدايت مخصوص است به حضرت¬باري¬تعالي و جذب او و همه آيات دليل‌اند بر اثبات مُدّعي.
    و اگر بفرماييد ارسال رُسُل و بَعْث انبيا و نَصْب اوصيا از براي چيست؟ مگر اين‌ها همه از براي هدايت و ارشاد نيست؟ عمده مقصود بنده اين بود كه گفت‌وگو به اين‌جا رسد و حرف به اين‌جا كِشَد تا آن جناب ارشاد انبيا و اوصيا را از براي ارشاد و مُرشد بودن خود دليل و حجّت نمايد كه دليل خودش را بر خودش نقض نماييم. اولاً: انبيا و اوصيا ايشان همه از جانب حق مأمور و منصوبند؛ ثانياً: هرچه مي‌گويند از جانب حق است و از خود بدعتي در دين خدا نمي‌گذارند؛ ثالثاً: تابع نفس و هوا نيستند كه هر كس اظهار ارادت و محبّتي از براي مال و منصب و جاه به ايشان كند، او را مدد كنند و به او عطا فرمايند. و هيچ يك از ايشان از بدع كفار و مخالفين در دين حضرت ربّ العالمين مَـزج و خلط ننموده كه سير مِن الخلق إلي الله و سير مِن الله إلي الخلق به امّت خود بدهد و به ايشان كسوت بپوشد و داخل سلسله و حلقه كند و رياضات منحوسه [ح‌] اهل باطل را به ايشان تعليم كند تا بر خبايا [خ‌] و ضماير مطّلع شوند و خداپرستي را موقوف بپرستيدن مرشد كامل واصل بداند.
    باري، نمي‌دانم كيستي و كجايي؟! هركه هستي و هركجا كه هستي، اگر اهل حقّي و حقيقتاً بنده خدايي، خود را در ميان مردم مخفي نما و پنهان كن و اسباب دكان‌داري و خودنمايي را برچين و در مصداق «اَلَّذِينَ يَمشُونَ عَلي الأرضِ هَوناً» باش و چهره دين حضرت سيدالمرسلين را به ناخن ناداني مخراش و اگر هواي آقايي و خودنمايي تو را مانع است پس خدا و محمّد مصطفي و عليّ مرتضي و اين بنده روسياه را از جناب مولانا خواهش و استدعا چنين است كه دين را ممزوج به صنعت نفرماييد و اسم صنعت را ايمان و تقوا نگذاريد به همين¬طوري كه ميرزا مَلكُم‌خان و يهودي بي‌ايمان ما هستند آن جناب هم سلوك و رفتار فرماييد؛ زيرا كه محض صنعت¬فروشي و خودنمايي ضرري را براي دين و مسلماني ندارد و هرگاه كسي از عُـرفا و مُرشدين به من ايراد كنند و بگويند سرّي را كه سال‌ها بر آن طريق بودي و استادان فن كتمان كرده و مخفي نموده‌اند، تو چرا فاش و اظهار نمودي؟ و از عقوق مشايخ و پدران سلسله احتراز و پروا نكردي؟ عرض مي‌شود، كه:
    اولاً اهل فنّ مي‌دانند كه چقدر ستّاري و پرده‌پوشي نموده‌ام و تعمّد در ساده‌نويسي كرده‌ام به آيات قرآنيّه و كلمات اهل¬بيت معصومين عليهم‌السَّلام ايشان را مُفتَضَح [د‌] ننموده و كلمات خودشان را كه مُشعِر بر كفر ايشان است ننوشته‌ام.
    ثانياً: فرزند ناخَلَف در هر سلسله و قومي بوده است و از آن جمله محمّد¬بن¬أبي‌بكر و هرگاه در اين سلسله هم يكي باشد نقص و عيب نيست؛
    ثالثاً: به حكم المَأمور مَعذور، به امر و فرمايش حجّة الإسلام و المسلمين العالم العامل الموحّد الكامل شيخنا الأكبر الشّيخ جعفرالشّوشتري -اَدَامَ الله ظِلّهُ الْعَالِي عَلَي رُؤوسِ الْمُسْلِمينـ بوده¬است و چون امتثال امرش بر كافّه امّت حضرت سيّدالمرسلين صلی الله علیه و آله و سلم فرض و لازم است، فلهذا معذورم و العُذر عند كِرام النّاس مَقبول وَ كانَ ذَلِكَ فِي أرْضِ الْغَرَي در سال (1294هـ) تحرير شد؛ وَالسَّلاَم.
    حقيقتاً اگر انسان امر ديانت را ملعبه و بازيچه خود قرار نداده ¬باشد، همين اندازه فرمايشات و نصايح وفايي او را كفايت مي‌كند و مي‌فهمد كه طريق معرفت و قرب ¬إلي¬ الله و مجاهده با نفس احتياجي به خدمت اين مرشدان كه سراپا محتاج به حطام دنيا و اسير قواي نفس‌اند، ندارد.
    سردبیر جعفر فاضل


    منبع و ماخذ:
    1. ¬شوشتری، مولی¬فتح¬الله، دیوان¬وفایی، انتشارات¬حضرت¬بقیه¬الله، قم.



    ________________________________________
    
    تاریخ: 1 تیر 1395
       

    قانون علیت و توابع آن

    قانون علیت و توابع آن
    رؤوس مطالب
    - معناي لغوي و اصطلاحي سنخيّت
    - قانون علّيّت زمينهساز تفكّر سنخيّت
    - تفاوت مناسبت ميان علّت و معلول در افعال طبيعي و ذات حق
    - رابطه ميان دانش فلسفه و اصل علّيّت
    - رابطه ميان اصل علّيّت و عدل الاهي
    - التزام به اصل علّيّت، جبر آدمي را در افعالش به دنبال دارد.

    درآمد
    نگارنده در نوشتار حاضر با بيان اين مطلب كه يكي از لوازم قانون علّيّت، مفهوم سنخيّت است، اختلاف صاحبنظران در تبيين و توضيح مفهوم سنخيّت را واكاويده است. ايشان در ادامه به بررسي اين مطلب پرداخته كه قانون علّيّت به معناي نيازمندي معلول به علّت، به يك معنا درباره خداي متعال نيز مصداق دارد؛ زیرا همه موجودات معلول ذات اویند و مناسبت لازم میان معلول و علّت همان اراده ذات حق است و به اين معنا كه معلول همان وجود نازله علّت است، تنها مختصّ به فواعل طبيعي است. نگارنده در اين نوشتار بيان ميدارد كه انديشه سنخيّت تنها در صورت پذيرش اصل علّيّت قابل طرح است؛ ولي قبول كردن اصل علّيّت، لزوماً به معناي پذيرش انديشه سنخيَّت نيست. همچنين، با نفي علّيّت به معناي فلسفي آن، قطعاً مجالي براي طرح انديشه سنخيَّت باقي نخواهد ماند.

    معنای لغوی و اصطلاحی « سِنخيَّت»
    «سِنْخ» در لغت به معنای اصل، ريشه و پايه است.1 لذا وقتي گفته ميشود يك شيء با شيئي ديگر سنخيَّت دارد، بدان معناست كه آن دو شيئ در اصل و ريشه با هم شريكند. مراد از «سنخيّت» بين خدا و خلق نيز اين است كه خداوند دارای وجود ساير موجودات بوده و با آنها در حقيقت وجود مشترك است. نگاهی به معنای اصطلاحی این واژه نشان میدهد که میان آن و معنای لغویاش تفاوتی وجود ندارد.
    استاد محمّدتقي مصباح يزدی از فلسفه پژوهان معاصر در تعريف سنخيّت مینويسد: « ترديدی نيست كه هر معلولی از هر علَّتی به وجود نمیآيد و حتّی ميان پديدههاي متعاقب يا متقارن هم هميشه رابطه علّيّت برقرار نيست، بلكه علّيّت رابطه خاصّی است ميان موجودات معيّني و به ديگر سخن بايد ميان علَّت و معلول مناسبت خاصي وجود داشته باشد كه از آن به سنخيَّت علَّت و معلول تعبير میشود».2
    بنابراين، «سنخيَّت» در اصطلاح فلسفی، به معنای وجود نوعی رابطه خاص میان علَّت و معلول است. پرسشی که در این مقام مطرح میشود، اين است که آیا مراد از این رابطه ، همان معنای لغویِ سِنخیَّت یعنی همجنس بودن است؟ آيتالله مصباح يزدي پس از تقسیم علَّتها به دو نوع مادي و اعدادي و علَّتهای هستي بخش، در توضيح و تبيين علّت هستی بخش مینویسد: « چون علّت هستي بخش، وجود معلول را اِفاضه ميكند و به تعبير تسامحی، به معلول خودش ، وجود ميدهد، بايد خودش ، وجود مزبور را داشته باشد تا به معلولش بدهد و اگر آن را نداشته باشد، نميتواند اِعطاء و اِفاضه كند».3 لذا منظور از «سِنخيَّت» در علَّت هستيبخش ، چيزي جز حضور معلول در نزد علَّت نيست؛ امّا چنين رابطهاي ميان علَّت و معلول در علَّتهاي مادي و اعدادي وجود ندارد؛ بلكه در اينجا مراد از سِنخيَّت، همان تأثير علَّت در معلول و ايـجاد تـغييرات در آن است كه البـتـّه بـه طور كلّي از بـحث ما خارج میبـاشد. بـنـابراين ، نـظريّه «سِنخيَّت» به معنای یکیبودنِ جوهره ذات خداست با خلق، و اشتراک آنها در حقیقت و ذات.
    البتّه بايستي براي بررسي عمیق و دقيق این اندیشه، خاستگاه آن مورد توجّه قرار گیرد. دقّت در دلائل مطرح شده برای اثبات این تفکّر نشان میدهد که دو پیشفرضِ اساسیِ آنها عبارت است از : «قانون علّیّت» و «اشتراک معنوی وجود».
    قانون علّيّت، زمينه ساز تفكّر «سنخيّت»
    درباره قانون علّيّت مباحث فراواني از سوي دانشمندان ارائه شده است. برخي مانند ديويد هيوم آن را به طور مطلق انكار کردهاند و برخی همچون اشاعره در دايره علل طبيعي منكر آن شده و تنها به يك علَّت یعنی خداوند معتقدند. عدّهای نیز صراحتاً آن را ردّ نكرده اند، لیکن توضيحی که در رابطه با آن ارائه دادهاند، به انكار علّيّت میانجامد. كساني كه معتقدند حقيقت علّيّت همان تعاقب يا تقارن دو پديده است ، در حقیقت آن را مفهومی ذهني ميدانند كه واقعيّت عيني ندارد و اين به معنای انكار رابطه عيني و خارجي است که به سخن هیوم و اَمثال او باز میگردد. هيوم معتقد است آنچه تجربه ثابت كرده ، اين است كه ما در طول زندگي فقط حوادث را پشت سر یکدیگر میبینیم، مثلاً پس از آتش ، گرمي را حس ميكنيم؛ امّا اينكه حادثه نخست، علَّت حادثه دوّم بوده و ميان آنها رابطهاي عيني و تكويني برقرار باشد ، امری است که تجربه آن را ثابت نکرده است.
    استاد مطهّري در پاسخ به این ادّعا مي نويسد: «اشتباه اين دانشمند انگليسي در اين جاست كه از مكتب تجربهگرايي پيروي ميكند و ميخواهد همه چيز، حتّي وسيعترين قوانين فلسفي را كه دايره آن ، اختصاص به علل طبيعي ندارد، از طريق تجربه اثبات كند. او در صحّت اين اصل مهم و استوار كه يگانه تكيهگاه علوم در نشاندادنِ روابط عينيِ پديدهها است، به شك و ترديد افتاده است، و مسلماً اگر او اين اصل را از طريق براهين فلسفي مورد تجزيه و تحليل قرار ميداد، هرگز دچار چنين اشتباهي نميشد».4
    ابنسينا نيز در این باره مینویسد: «حِسّ فقط موافات و پي در پي بودن را ميرساند و چنين نيست كه اگر دو شيء پي در پي بودند، لازم آيد كه يكي سبب ديگري باشد».5 ملاّصدرا در شرح كلام ابن سينا مينويسد: «اثبات سببيَّت و مُسبِّبيَّت بين دو شيء، به وسيله حِسّ ممكن نيست... مگر به انضمام مقدمه عقلي ديگري به اين نحوه كه امور اكثري و دائمي اتفاقي نيست بلكه داراي سبب ذاتي ميباشد».6

    بنابراين، اصل علّيّت تنها مستند به حِسّ نيست، بلكه مبتني بر حكم عقل است ؛ زیرا منكر این اصل يا بايد بپذيرد كه خود شيء اقتضاي وجود داشته و يا بپذيرد آن چيز بدون هيچ سببي يعني به حسب اتّفاق تحقّق يافته است كه بطلان هر دو امر آشکار است. بنابراين، انکار علّيّت نه تنها با حِسّ، بلکه با عقل انسان نيز هماهنگ نيست ؛ زیرا عقل به درك روابط بين پديدهها ميپردازد و با نفی علّیّت طبیعتاً کار آن تعطیل خواهد شد. فهم آدمي از اشياي جهان ، ناشي از فهم و درك علل آنهاست؛ لذا انكار علّيّت سبب عدم دستيابي به علم و يقين خواهد شد و در این صورت تمامی اديان باطل ميشوند. به عنوان مثال، ختم تمامی ادیان و اثبات صدق ادّعای همه پیامبران، به واسطه معجزه صورت میگیرد؛ حال اگر پیامبر خدا علَّت معجزه نباشد، چگونه میتوان به صدق ادِّعای او پی برد؟ بنابراین، یکی از نتایج انکار قانون علّیّت، باطل شدن ادیان است. به هر حال، منكران علّيّت همواره در اقلّيّت هستند و خواهند بود. پرسش اينجاست كه آيا پذیرفتن قانون علّيّت ، مستلزم پذیرش اندیشه سِنخِیَّت نیز هست؟ فلاسفه بر این باورند که لازمه علّـيّت، قطعاً سِنخِـيـَّت است. آنان معتقدند اگر بين علَّت و معلول آن هيچ رابطهاي وجود نداشته باشد، این امکان وجود دارد که هر معلولي از هر علَّتي پديد آيد و هر علَّتي هر معلولي را به وجود آورد و نتيجه این امر آن است كه سببي براي اختصاص معلول معيَّن به علَّتی معيَّن وجود نخواهد داشت و اين به معناي صُدفه و اتّفاق بوده و به بينيازي معلول از علَّت و در نهایت انكار اصل علّيّت میانجامد. بنابراین، انکار سِنخِیَّت به معنای انکار علّـيـَّت خواهد بود. به نظر مي رسد با پذيرش اصل علّيّت، بايد پذيرفت كه بين هر علَّت و معلول معيَّنی می بایست رابطهاي وجود داشته باشد كه میان علَّت و معلولی دیگر وجود ندارد و گر نه لازم میآيد که هر شيئي بتواند از شئ دیگر صادر گردد.
    و امّا اینکه اين رابطه چيست؟ آیا همان سِنخیَّتی است که فلاسفه از آن سخن میگویند و یا مناسبتی است میان علَّت و معلول معیَّن؟ نیاز به توضیح دارد.
    از آنجا که موضوع قاعده سِنخيَّت، فعل و فاعل است، این مناسبت را باید در جهت فاعليّت علَّت جست وجو كرد. در افعال طبيعي، چون معلول از دل علَّت خارج ميشود، مناسبت مذکور به سنخيَّت میانجامد؛ امّا در رابطه با حقّ تعالي چون فاعليّت حضرت حق عين ذات اوست و ذات خدا، فاعل مختار است، لذا این مناسبت همان انتخاب و اراده او خواهد بود؛ بدون اين كه ميان فعل و ذاتش سِنخيَّتي وجود داشته باشد. مطالب يادشده بر اين اساس گفته شد که به اصل علّيّت به عنوان نياز معلول به علَّت بنگریم؛ زیرا در اين صورت در همه موجودات جاري خواهد بود، لیکن مناسبت مذکور، در رابطه با خالق و مخلوق، به معناي سِنخيَّت، یعنی داشتن اشتراك در حقيقت و ذات نیست. امّا اگر به اصل علّيّت به تعبير فلسفي آن بدین معنا که معلول وجود نازله علَّت است، بنگریم، در اين صورت بايد گفت كه خداي متعال موجِد (= پديدآورنده) و خالِق (= آفريننده) همه چيز است و اين اصل به اين معنا در حق او جاري نيست.
    از آنجا كه فلسفه به طور کلی بر پایه اصل علّيّت به معنای دوّمی که گفته شد شکل گرفته، با نفي این اصل، از آن چیزی باقی نخواهد ماند. باید گفت بعضي از بزرگان مانند مرحوم آيتالله ميرزا مهدي اصفهاني7 که علّيّت را نفي كردهاند، مرادشان نفی این اصل به معنای دوّم آن نبوده است، بلکه آنان در واقع سنخيَّت را ردّ کردهاند؛ زيرا تفسير اصل علّيّت به اصطلاح فلسفي آن، ارتباطي تنگاتنگ با معنای سِنخيَّت دارد و در واقع تعبیر دیگری از آن است. بنابراین، کسانی همچون مرحوم آيتالله ميرزامهدي اصفهاني، وجود مناسبت میان علَّت و معلول آن را که مطلبی کاملاً عقلی است ردّ نکردهاند ؛ زیرا در صورت عدم وجود مناسبت، دلیلی برای اختصاص معلول معیَّن به علَّت معیَّن وجود نخواهد داشت؛ به همین دلیل آنان مناسبت مذکور را در رابطه با خداي متعال اراده او میدانند؛ نه وجود سِنخیَّت و اشتراک. البته در این میان، عدّهای نیز هستند که به طور کلّی مناسبت میان واجب و ممکن را ردّ میکنند؛ مانند برخی از بزرگان گروه شیخیّه که معتقدند ربط حادث با قديم و مناسبت ميان واجب و ممكن، در صدور و ايجاد باطل میباشد.8 بنابراین، در مواردی که علّيّت در كلمات مرحوم آيتالله ميرزا مهدي اصفهاني و شاگردانش نفي شده، مراد همان علّيّت مطرح در فلسفه است.9 همچنین در مواردی که اصل علّيّت در رابطه با خالق و مخلوق و یا فواعل طبيعي مورد انکار واقع شده و یا عباراتی نظیر این كه « عادت الله بر اين جريان است»10 به کار رفته است، مراد نفی قانون علّیّت نیست ، بلكه مقصود آن است كه خود اين قانون نيز مخلوق خداي متعال است و او قادر بوده نظم موجود میان حوادث را به گونهای دیگر طرّاحی نماید.



    خوانندگان عزيز همچنين توجّه داشته باشند كه هرگز گمان نكنند معنای تركيب «عادت الله» از دیدگاه مرحوم آيتالله ميرزا مهدي اصفهاني همان افكاری است که اشاعره با این عنوان مطرح کردهاند ؛ زیرا مراد اشاعره از به كار بردن اين تركيب، نفی سبب و مسبّب است. فلذا از آنجا كه قانون سنخيَّت، فرع بر قانون علّيّت مطرح در فلسفه است؛ با نفی این قانون، هرگز مجالی برای طرح مفهوم سِنخِیَّت باقی نخواهد ماند. بنابراین، قانون علّيّت در تمامي گستره گيتي ، اصلی مسلّم و پذیرفته است؛ لیکن در رابطه با خدا و مخلوقات او هرگز قابل طرح نیست ؛ زيرا:
    1)لازمه علّيّت مزبور اين است كه با اِنتفاي معلول، علَّت تامّه نيز منتفي گردد؛ يعني با فرض نابودي مخلوقات، خالق نيز محکوم به نابودی است. مرحوم آيتالله سيّدهاشم حسيني طهراني در كتاب توضيح المراد كه تعليقهاي است بر كشف المراد مينويسد: «لازمه سخن فلاسفه آن است که مخلوقات خطاب به حق تعالی اینگونه عرضه بدارند: لأنَّ فَنائي فَنائكَ وَ فِي إزَالَتِي عَن مَقَامِي زَوَالُكَ وَ أنْتَ لاَبـُدَّ لَكَ فِي شُؤونِكَ مِنّي وَ لاَيَستَقِرُّ أمْرُكَ دوُنـِي : نابودي من نابودي توست ، تو در حفظ شؤون خدايیات نيازمند من هستي و كار تو بدون من قرار و سامان نمیگیرد».11
    2)لازمه علّيّت و عدم إنفِكاك معلول از علَّت، اَبَديَّت عالَم است. در اين صورت ، ذات لايزال اِلاهي كه قادِرعلي الإطلاق نيز هست، نميتواند عالَمي را كه خود آفريده، نابود كند و اين به معنای تحديد قدرت الاهي است. متكلّم معاصر، مرحوم سيّدهاشم حسيني طهراني مينويسد: «یک فیلسوف ناگزیر است از آنکه خطاب به خدا اینگونه عرضه بدارد: وَ إنْ كُنْتُ مِنْ حَيْثِ الوُجوُدِ مِنْكَ وَ أنْتَ أصْلِي فِيهِ؛ لَكِنِّي مُتَحَصِّنٌ فِي حِصْنِ الْوُجوُبِ قَائمٌ فِي مَقَامِ الأمْنِ مِنْ إرَادَتِكَ : اگر من به لحاظ وجودی از تو هستم و تو در آن ، اصل من هستی ، لیکن من در حصن وجوب پناه گرفتهام و به اراده تو در مقام امن ایستادهام».12 مضمون این سخن، چنين است: به سبب آن كه ما مخلوقات، پيوسته حيثيّت وجوديمان را از جانب خالق متعال كسب ميكنيم؛ و نيز خداي سبحان به عنوان علّت تامّه جملگي آفريدگان محسوب ميشود و بنابر ديدگاههاي حكمت متعاليه و عرفان، صدور معلولات از علّت تامّه امري واجب و لابـُدَّ مِنْه است، و آنها هرگز نابود نخواهند شد.


    3)لازمه علّيّت مزبور، اَزَليّت عالَم است و فلاسفه گویا این امر را به نوعی پذیرفتهاند؛ لیکن باید گفت در این صورت ، مسأله خلق و ایجاد و حتی علَّت و معلول بیمعنا خواهد بود. نهایت امر این است که آنان نیز همان چیزی را مطرح میکنند که عرفا معتقدند؛ يعني «مسأله ظهور» که نتیجهای جز نفی قانون علّیّت و بطلان مفهوم سِنخِیَّت ندارد.
    4)مسأله دیگری که پذیرش اصل علّیّت مطرح در فلسفه مستلزم آن است، قدمت ممکنات و در نتیجه تعدّد قُدَماست. فلاسفه ناگزیرند که یا تعدّد قُدَما را بپذیرند و یا هچون عارفان همه موجودات را یک چیز بدانند تا از باب سالبه به انتفای موضوع ، هيچ ممکنی باقی نماند؛ البته هر دوی این راهها در اقوال آنان آمده است. پذیرش امر اوّل، بنابر اَخبار13 و حکم عقل مستلزم شرک است و نتیجه پذیرفتن طریق دوّم آن است که علَّت و معلول از ریشه بیمصداق خواهد شد.
    5)در علّيّت مطرح در فلسفه، طبق اصل« مُعطی شئ فاقد آن نمیتواند باشد»، علَّت، معلول را از ذات خودش محقّق میسازد؛ لیکن جاری ساختن این اصل درباره خداي متعال که موجودات را بدون ترشّح از ذات خود ایجاد میکند، نادرست است. اين مطلب را مرحوم آيتالله سيّدابوالقاسم خويي در مباحث اصول خود چنين تقرير كرده است: «معلول در علّتهاي طبيعي به ذات علَّت مرتبط است و از درون و وجود آن برميخيزد؛ بدينجهت گفتیم که تأثیر علَّت در معلول از نور قانون تناسب نشأت گرفته و بر آن استوار است ، ولی معلول در فاعلهای ارادی، به ذات فاعل و علَّت ارتباط ندارد و از درون وجودش بر نمیخیزد و لذا تأثیر معلول در علَّت بر اساس مسأله تناسب صورت نمیگیرد؛ بلکه معلول در فواعل ارادی ذاتاً به اراده فاعل و اِعمال قدرت او وابسته است، یعنی اِنفکاک معلول از علَّت هم از حیث حدوث و هم به لحاظ بقا محال است و هرگاه مشیّت محقَّق گردد، فعل نیز تحقّق مییابد و آنگاه که مشیّت از بین برود، فعل هم نابود خواهد شد».14

    6 ) بر اساس اصل علّيّت و بر اساس نظام عِلّي و معلولي مذكور، زمانی که علَّت، تامّه باشد، معلول میبایست از آن صادر گردد و چون خداي متعال علَّت تامّه است، معلول لزوماً باید از او صادر شود و عدم صدور، ممتنع است. لذا بر اين اساس، خداوند در خلقت مجبور خواهد بود و اين به معنای تحديد قدرت اوست. در حقیقت، نتيجه سخن فلاسفه اين است كه ذات اَقدس پروردگار نميتوانست خلق نكند.
    لذا آنان بر اساس قانون عدم امكان انفكاك معلول از علَّت تامّه، خدا را از حيث ذات مجبور بر خلقت ميدانند. شکی نیست که این سخن ، توهین صریحی به ساحت مقدَّس پروردگار است و سخن یهودیان را که میگفتند: « يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَة»15 در ذهن تداعی میکند. اگرچه آنان معتقد بودند که خداوند از اداره دنیا و تدبیر تحوّلات آن کناره گرفته و تنها خلق آن را عهدهدار گشته است، لیکن نقطه تشابه هر دو گروه آن است که قدرت خدا را با عقایدشان تحدید میکنند.
    از جمله اشکالات دیگری که این قول (یعنی مجبور دانستن خدا بر امر خلقت) به دنبال دارد، آن است که هدفمند بودن خلقت جهان ، تبیین این هدف و مسأله عدل الاهی را زیر سؤال میبرد. توضیح این که بدیهی است انسان مجبور در انجام افعال خود ، هدفی را دنبال نمیکند و لکن قرآن کریم اهدافی را برای خلقت جهان و انسانها برمیشمرد. بنابراین، جمع بین مجبور بودن خدا و هدفمند بودن خلقت جهان، ممکن نیست.
    در مسأله عدل الاهي نیز كسي كه خدا را مجبور بداند ، نمیتواند عدالت او را اثبات کند ؛ زیرا در صورت عدم وجود اراده و اختیار، مسأله ظلم و عدل از اصل ، قابل طرح نيست و اگر مطرح گردد، هر دو محتمل خواهد بود. برای توضیح بیشتر باید گفت متكلّمان برای اثبات عدالت خدا چنين گفتهاند:
    « اگر ستم و زشتی از خداوند سر زنَد- كه ذات او منزّه از آن باد این امر از چهار صورت خارج نخواهد بود: يكم: نادان است و نمیداند که زشت است. دوّم: به آن داناست ، ليکن بر انجام آن مجبور و بر ترکش عاجز میباشد. سوّم: به آن داناست و بر انجامش مجبور نیست ولی بدان محتاج است. چهارم: به آن داناست ولی بر انجامش مجبور نیست و به فعل آن احتیاجی ندارد؛ پس امر منحصر میگردد بر اینکه فعل او از روی هوس ، بیهودگی و لَهْو است. و هر یک از این چهار صورت بر خداي متعال محال و مستلزم نقص اوست؛ در حالی که ذات او کمال محض است. پس واجب است اینگونه حکم کنیم که خداي متعال از ستم و انجام هر فعل قبیحی منزّه میباشد. بدیهی است كه اگر خداوند مجبور فرض شود، اين استدلال به خاطر باقيماندن قسمت دوّم آن، برای اثبات عدالت خدا عقيم خواهد ماند و میبایست استدلال ديگری اقامه شود».16
    شاید اینکه فلاسفه اراده خدا را عين ذات او دانسته و آن را «علم به اَصْلَح» معرّفي كردهاند ، برای گریز از اینگونه اشكالها بوده است؛ تا از این طریق بتوانند هدفمندبودنِ دنيا ، علَّت آفرینش و نيز عدالت الاهي را تبيين کنند. ليكن بنابر آیات قرآن و روايات، اراده خدا امري حادث است و نمیتواند عین ذات او باشد. از سوی دیگر، قائل شدن به عینیّت اراده و علم الاهي نیز امکان ندارد؛ زیرا علم خدا عین ذات اوست و نمیتوان آن را از او سلب كرد. توضیح این که عدم تعلّق اراده الاهی بر انجام یک امر در حال حاضر، و اراده او بر انجام آن در لحظهای دیگر ، ممکن است ؛ لیک نمیتوان گفت او به مطلبی جاهل بود و مدّتی بعد به آن علم پیدا کرد. بنابراین، تفسیر «اراده» به «علم»، در واقع نوعی انکار اراده محسوب میشود.
    و امّا توجیه فلاسفه برای حلّ مسأله اين است که به باور ايشان دو نوع اراده وجود دارد: ارادهای که عین علم الاهي است، اراده ذاتی و ارادهای که در آیات و روایات مطرح شده ، اراده فعلی است. ولی باید گفت آنچه آنان با عنوان « اراده ذاتی» مطرح کردهاند ، نه تنها هیچ گونه مُستنَد عقلی يا نقلي ندارد ، بلکه دلایلی وجود دارد که نشاندهنده نفی آن است. براي نمونه به اين روايت توجّه كنيد:
    بُکَیْر بن أعْیَن گوید: به امام صادق  عرض کردم: علم اِلاهي و مشيّت پروردگار دو مفهوماند یا اين كه هر دو یک مفهوم را ميرسانند؟ فرمود : علم اِلاهي با مشيّت پروردگار تفاوت دارد؛ تو در محاورات روزانه اين عبارت را مكرّراً بر زبان ميآوري: «اگر خدا بخواهد يا اگر خدا اراده كند (= إن شاء الله) به زودی این كار را انجام ميدهم»؛ ولي چنين نمیگویی: «به زودی این كار را انجام ميدهم اگر خدا بداند». لذا اين سخن تو، يعني همين «اگر خدا بخواهد يا اگر خدا اراده كند = إن شاء الله » دلیلي بر این است که خدا نخواسته و اراده نفرموده؛ پس زمانی که خدا خواست و اراده فرمود، اراده و مشيَّت او محقَّق میشود. البته علم خدا سابق بر مشيَّت و اراده اوست [ نه عین آن].
    لازمه التزام به علّيّت مطرح در فلسفه، جبر در اَفعال آدمي است. توضیح اینکه اهل عرفان معتقدند خدا دارای اختیار و اراده بوده و به اصطلاح ايشان، فاعِل مُختار است ، ولي خلق هیچگونه اختياري از خود ندارند. براي مثال إبنعربي در فتوحات مكّيـّه مينويسد: «فَسُبْحَانَ مَنْ لاَ فَاعِلَ سِوَاهُ».17 يعني: پاك و منزّه است آن خدايي که فاعِلی جز او نیست.
    در اشعار شيخ محمود شبستري، صاحب مثنوي گلشن راز آمده است:
    كارهـا جملـه آفـريـده اوسـت اگر آن جمـلـه بـد و گـر نـيـكوست
    اختيار تـو، اخـتـيـار وي است بـلـكه كـار تـو، عـيـن كار وي است
    هيچ در كار خـود، بُـدي مُختار فعلت اكنون هـم آنـچـنـان انــگــار
    خالـق نـيـك و بد، همه اوست كي بود خلق و فعل، خود هـمـه اوست
    كارهـا، جمـلـه كـار او انـگـار و نـدر ايـن كـار، هـيــچ كـار مــدار
    همه مـا چو اوست درهمه باب مـا چـه بـاشـيـم در مـيـان در ياب19
    امّا به نظر فلاسفه، خدا فاعل مختار نيست؛ زيرا آنان خدا را علَّت تامّه ميدانند و علَّت تامّه بنابر تعريفي كه از آن ارائه دادهاند، لابُدّ از صدور معلول است. بنابراین، فلاسفه كه بر اساس ادلّه عقلي و نه بر مبنای كشف و شهود به «وحدت وجود» معتقدند، ناگزیرند از این که لوازم هر دو قول را بپذیرند؛ بدین معنا که هم خدا را به دلیل آن که علَّت تامّه است مجبور بدانند و هم بر اساس «وحدت وجود» ، اختیار را از آدميان سلب کنند و این، چیزی جز حاصل خَلْط فلسفه و عرفان نیست.
    در توضيح این مطلب باید گفت: عارفان بر اساس باور خويش به «وحدت وجود» و نفي وجود از مخلوق، فاعليّت خود را نسبت به كارهايي كه انجام ميدهند انكار كرده و تمامی افعال را فعل خدا ميدانند؛ لیکن آنان بر پایه ادلّه خاصّ خود به این امر قائل شدهاند؛ در حالی که فلاسفه بر اساس ادلّه مربوط به اصل علّیّت به آن باور دارند؛ به همین دلیل، بايستي لوازم آن را نیز بپذيرند. اِقتضای علّیّت ، نفی اختیار از ذات حق و اِقتضای وحدت وجود ، نفی اختیار از مخلوق است. حتّی برخی در توجیه حدیث معروف: «لاَجَبْرَ وَ لاَتَفْوِيضَ وَ لَكِنْ أَمْرٌ بَيْنَ الأمْرَيْن» گفتهاند: مراد این است که انسان اختیار دارد، ولی اختیار او از ناحیه اختیار خداست. در پاسخ باید گفت: چگونه ممکن است خدایی که بر پایه مبانی فلاسفه از خود اختیاری ندارد، قادر است آن را به آدمی عطا کند؟!
    مؤلّف کتاب « توحید علمی و عینی» مينويسد : «در مقابل اين هر دو دسته (= جَبريّه و مُفوّضه)، اهل توحيد و قائلين به امر بين الامرين، و منزلت بين المنزلتين ميباشند كه انحصار در مكتب اهل بیت دارد، و بازكننده اين باب، پيشواي يكتاپرستان، اميرمؤمنان علي است و پس از ايشان امام باقر و امام صادق و نیز امام علي بن موسي الرّضا و حضرت امام علي الهادي به این وادی، وارد شدهاند. و اين مذهب در این باب، عقيده هر دو گروه جَبریّه و مُفَوّضه را نفي كرده و آن را ظلم و شرك ميداند؛ ميگويند: نه جبر است و نه تفويض، يعني نه خداوند تبارك و متعال بندگان را مُضطَر و مجبور و مقهور در كارهايشان مينمايد، و اراده و اختيار ايشان را خنثي و به طور مطلق ميكند، و نه آنكه امر اختيار و اراده را به بندگان خود تفويض كرده است و آنها ميتوانند با استقلال ، اراده و اختيار بدون اراده و مشيت خداوندي داشته باشند، بلكه آنها داراي اختيار هستند و اين اختيار عين اختيار خداست و در تحت و تبعيّت اراده و اختيار خداست. « وَ مَا تَشَاؤونَ إلاَّ أن يَشَاءَ الله». از طرفي، اصل اختيار نفي و انكار نشده است، تا جبر لازم گردد و از طرفي ديگر بنده را در اختيار خود استقلال تام نداده تا تفويض گردد. بنده بالوجدان صاحب اراده و اختيار است و اين اختيار براي او حاصل نميشود، مگر به اختيار خداوند؛ پس اختيار در تحت اختيار خدا و مشيّت قاهره حضرت حق تعالي است».20
    بر این اساس ، فلاسفه نمیتوانند بپذیرند که اختیار انسان در تحت اختیار خداست ؛ زیرا این امر، با عقیده آنان مبنی بر جبر ذات اقدس اله منافات دارد.
    نتیجه
    كسي كه قانون علّيّت را به همان معنایي كه فلاسفه مطرح كردهاند درباره خدا جاري كند، ناچار بايد او را از حيث ذات مجبور بداند و نتيجه اين سخن، جبر در افعال بشر خواهد بود ؛ زيرا خدايي كه خود اختيار ندارد، چگونه ميتواند قدرت انتخاب و اختيار را به بشر اعطا نماید؟!
    ذات نايافته از هستی بخش كي تواند كه شود هستی بخش
    پیروان مکتب فلسفی ملاّصدرا که انسان را مُختار میدانند، نمیتوانند خدا را علَّت تامّه بدانند؛ زیرا اختیار انسان میبایست تنها از سوی خدا به او اِعطا گردد و چون مُعطی شئ نمیتواند فاقد آن باشد، لزوماً خداي متعال باید دارای اختیار مطلق باشد و اگر او مختار باشد، نمیتواند تحت قانون علّیّت قرار بگیرد ؛ زیرا طبق این قانون، معلول ناگزیر است از علَّت تامّه صادر گردد و این به معنای سلب اختیار از اوست.
    بنابراين، التزام به قانون علّيّت، مستلزم پذیرش جَبْر در اَفعال و رفتار آدمي است و پُرواضح است که دیدگاه مکتب وحی در رابطه با جبر چیست؟ از عالم آل محمّد حضرت امام رضا نقل شده است که فرمود: « هر کس به تشبیه و جبر قائل باشد، کافر و مشرک است».21
    اساساً باورمندي به عقيده جبر، امور ذیل را در افعال آدمي به دنبال خواهد داشت:
    1- مستلزم بطلان جملگي شرايع خواهد بود؛ زيرا پيامبران براي هدايت آدمي مبعوث شدهاند و اگر او مجبور باشد، موضوع «هدايت» از اساس منتفي ميگردد و مقوله بعثت پيامبران لغو، عبث و بيهوده خواهد بود؛ در حالی که خداي حكيم منزّه از آن است که فعل عَبَثی انجام دهد.
    2 . لازمه باورمندي به عقيده جَبْر، نفي عدالت اِلاهي خواهد بود ؛ زيرا بدیهی است که اجبار آدمي بر ارتکاب معاصی و سپس عذاب کردن او ، ظلمی آشکار ميباشد؛ حال آنکه ذات اقدس اله هرگز بر بندگان خود ظلم روا نميدارد.
    3. سبب ميگردد كه به خداي متعال افعال قبیح نسبت داده شود.
    4 . مستلزم آن است كه حال گناهكاران از حال اهل ثواب نیکوتر باشد؛ زيرا گناهكار به دلیل اعمال زشتي كه بر انجام آنها مجبور بوده، مورد سرزنش قرار ميگيرد و لذا طبیعتاً اجر او میبایست از اهل ثواب بيشتر باشد.
    وجود مقدّس رسول خدا در این باره میفرماید:« در آخرالزّمان گروهی ميآيند که مرتکب گناهان میشوند و در توجیه اعمال نارواي خود میگویند: همانا خداي متعال ارتكاب این معاصی را بر آنها مقدّر فرموده است؛ پس هرکس این گروه را ردّ کند و تأییدشان ننماید، همچون کسی است که در راه خدا شمشیر کشیده است».21


    چكيده مطلب:
    1.حِسّ آدمي بدون برهان و استدلالات عقلي قادر نیست اصل علّیّت را به اثبات برساند.
    2.يكي از لوازم قانون علّيّت، سِنخيَّت است؛ ولي در تبيين و توضيح سِنخيَّت ميان صاحبنظران اختلاف است.
    3.قانون علّيّت به معناي نيازمندي معلول به علَّت، به یک معنا درباره خداي متعال نیز مصداق دارد؛ زيرا همه موجودات معلول ذات اويند و مناسبت لازم ميان معلول و علَّت در اينجا همان اراده حضرت حق است؛ لیکن قانون علّيّت به این معنا که معلول همان وجود نازله علَّت است، تنها به فواعل طبيعي اختصاص دارد.
    4.با نفي علّيّت به معناي فلسفي آن، میتوان به راحتی به بُطلان فلسفه حکم نمود.
    5.اندیشه سِنخيَّت تنها در صورت قبول اصل علّيّت ، مجال طرح دارد؛ ولی پذیرش اصل علّیّت لزوماً به معنای قبول سِنخیَّت نیست.
    6.با نفي علّيّت به معناي فلسفي آن، قطعاً مجالی برای طرح اندیشه سِنخیَّت باقی نخواهد ماند.








    پينوشتها
    1- ابن منظور، لسان العرب، ج6، ص 386 .
    2- مصباح يزدي، محمّدتقي، آموزش فلسفه، ج 2 ،ص 68.
    3- همانجا.
    4- مطهّري، مرتضي، فلسفه اسلامي و اصول ديالكتيك، ص284.
    5- ابن سينا، حسين بن عبدالله، الهيّات شفا، ص8.
    6- تعليقات ملاّصدرا بر شفاء ، ص 6 و 7 .
    7- اصفهاني، ميرزا مهدي، تقريرات ، ص68 .
    8- مجمع الرّسائل، ص51 .
    9- تقريرات، ص 17-24 ؛ مرواريد, ميرزا حسنعلی، تنبيهات حول المبدأ و المعاد، ص 33و 67.
    10- تقريرات، ص180.
    11- حسيني طهراني، سيّدهاشم، توضيح المراد، ص 431.
    12- همانجا.
    13- براي اطّلاع از برخي از اين احاديث، ر.ك: مجلسي، محمّدباقر، بحارالانوار، ج 4، ص 307 و ج5، ص230 و ج54، ص76؛ إبن بابويه(شيخ صدوق)، محمّدبن علي، علل الشَّرائع، ج2، ص607؛ همو، التوحيد، ص67 و445؛ همو، عيون أخبارالرّضا(ع)، ج1، ص145؛ كليني، محمّدبن يعقوب، الکافی، ج8، ص94؛ طبرسي، الاحتجاج، ج2، ص406.
    14- خويي، سيّدابوالقاسم، محاضرات فی اصول الفقه، ج2، ص90 .
    15- مائده/64.
    16- مظفّر، محمّدرضا، عقائدالاماميّة.
    17- إبن عربي، محييالدّين، الفتوحات المكيّة، سفر 1 ، ص 167.
    18- صدرزاده، محمّد، فلسفه و عرفان از نظر اسلام ، ص 146.
    19- مجموعه آثار شيخ شبستري، ص 217.
    20- حسيني طهراني، سيّدمحمّدحسين، توحيد عينی و علمی، ص 269 .
    21- مجلسي، محمّدباقر، بحارالانوار، ج5، ص47.



    
    تاریخ: 31 خرداد 1395
       

    تساوی فلسفه با حکمت

    تساوی فلسفه با حکمت


    تساوی فلسفه با حکمت

    عموم فلاسفه معتقدند، فلسفه همان حكمتي است كه قرآن كريم از آن سخن گفته است. ولي براي مدعاي خويش هيچ دليل قانع كننده¬اي ارائه نکرده¬اند.
    صاحب منظومه بر مبناي این فكر سروده¬است:
    نَظَمتُها فِی الحِکمَۀِ التّی سَمَت
    فِی الذِکـر بِالخَیرِ الکَثیـر سُمِّیَت
    ( این منظومه را در فن حکمت به نظم در آوردم، حکمتی که در ذکـر ـ یعنی قرآن کریم ـ از آن با عنوان خیر کثیر ياد شده است. )
    استاد سید محمد جواد ذهنی تهرانی در شرح خود بر منظومه می¬نویسد: « تفسیر حکمت در این آیه به حکمت مورد بحث که حکمت یونانیون می¬باشد، خالی از اعتساف نیست، اگر چه در بعضی از تفاسیر اهل سنت مانند تفسیر کبیر فخر رازی به این معنا منطبق شده، ولی در بسیاری از تفاسیر معتبر، چه از اهل سنت و چه از تفاسیر امامیه اینطور بیان نشده¬است. در تفسیر شریف تبیان تألیف شیخ الطائفه المحقه ابی جعفر محمد بن الحسن الطوسی قدس سره هشت معنا برای آن نقل می¬فرماید و در هیچکدام از آنها خصوص این حکمت گفته نشده است .... و به نظر قاصر حقیر، بهترین معنایی که برای حکمت می¬باشد، همان معنا و تفسیری است که در روایات اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام وارد شده است و به لحاظ آنکه « اهلُ البیت ادَری بِما فِی البَیت » و به اعتبار آنکه تنها، قول ایشان بخصوص در تفسیر آیات و فهم کلمات قرآن حجت و برهان است از این رو به آن قائل شدن و اعتقاد ورزيدن، خالی از هر گونه دغدغه و شائبه شک و تردید است. »
    در تفسیر شریف نور الثلقین روایاتی به این مضمون وارده شده¬اند: « اَلحِکمَۀُ هِیَ طاعۀَ اللهِ و مَعرِفۀُ الاِمامِ »
    1- عَن اَبی بَصیر عَن الصادِق عَلیه السَلام قالَ سَمِعتهُ یَقوُلُ : ﴿ وَمَن یؤتَ الحِکمَۀ فَقَد اوُتِی خَیراً کَثیراً ﴾ قالَ: مَعرِفَۀُ الِامام وَاجتنِابُ الکَبائرِ اَلّتی اَوجَب اللهُ عَلیها النار.
    ابوبصیر از امام صادق علیه السلام نقل می¬کند که از ایشـان شنیدم که در مورد آیه¬ي « و هر کس به او حکمت داده شود ، پس خیر کثیر به او داده شده » فرمود ] منظور، [ شناختِ امام ] معصوم علیه السلام [ و پرهیز از گناهان کبیره¬ای است که خداوند براي آنها آتش را قرار داده است.
    2- عَن ابی بَصیر عَن ابی عَبد الله علیه السلام فی قولِ اللهِ عَزَّوجَلَّ : ﴿ وَمَن یُؤتَ الحِکمَۀ فَقَد اوُتِیَ خَیراً کَثیراً ﴾ فَقالَ : طاعَۀُ اللهِ وَ مَعرُفۀُ الامام.
    ابو بصیر از امام صادق علیه السلام در مورد این کلام الهی که می¬فرماید: « و هر کس به او حکمت داده شود، پس خیر کثیر به او داده شده » نقل می¬کند که حضرت فرمود : منظور، پیروی و اطاعت خدا و شناخت امام می¬باشد.
    بنابراين، حکمت به معنای فرمانبرداری از خداوند و شناختن امام علیه السلام خواهد بود. البته از سوی اهل بیت علیهم السلام معانی و مصادیق دیگری نیز برای حکمت بیـان شده-است که می¬توان تمامی آنها را با معانی مذکور منطبق و متّحد دانست.
    تا كنون به این نتیجه رسیدیم که یکی دانستن فلسفه و حکمت قرآنی، تنها یک ادعا است و روایات، مؤیّد این مطلب نمی¬باشد. استاد حسن¬زاده آملي، در پاسخ به این پرسش که « آيـا فلسفـه همـان حکمت است؟ » . گفته¬اند: « بزرگان علم و دین را در تعریف حکمت که همان تعریف فلسفه است، تعبیراتی شریف و گرانقدر است ما آن تعریفات را در آغاز مفاتیح الاسرار لسُلاّک الاسفار گرد آوردیم ....»
    ایشان پس از بیان تعاریف حکمت و فلسفه از دیدگاه فلاسفه¬ی مشهور و نیز بر اساس تعاریف مطرح شده از جانب خود، حکمت مطرح شده در قرآن کریم را همان فلسفه دانسته-است.
    استاد حسن¬زاده آملی درذیل آیه¬ی ﴿ ادُعُ اِلی سَبیلِ رَبِّکٌ بِالحِکمَۀِ وَ المَوعِظَۀِ الحَسَنَـۀِ وَ جادِلهُــم بِالَتی هِیَ اَحسَنُ ﴾ می¬نویسد: « حکمت، برهان و موعظه¬ي حسنه، خطابه و جادلهم، جدال احسن می¬باشد. »
    لذا ایشان حکمت را به بـرهـان و در صفحه¬ی 14، برهان را به حکم عقل، تفسیر نموده-اند. بنابراین ایشان معتقدند فلسفه همان احکام عقل است و مراد از حکمت نیز همان فلسفه می¬باشد. این در حالی است که اگر حکمت را به برهان معنا کنند، بایستی مطابق آیه¬ی ﴿ یا اَیُّهَا الناسُ قَد جائکُم بُرهانَُ مِن رَبِّکُم وَ اَنزَلنا اِلَیکُم نُوراً مُبینا ﴾ « ای مردم برای شما از جانب خدا برهانی محکم آمد و نوری تابان به شمـا فرستادیم. » مراد از برهان را خود قرآن می¬دانستند. که بر این اساس پیام آیه این مي¬شد: « مردم را با آیات معجزه آسای الهی به راه خدا دعوت کنید. »
    به عبارت دیگر، تفسیر حکمت در قرآن کریم، به برهان، نیاز به اقامه¬ي دلیل دارد و دلیلی بر آن ذکر نشده¬است. و اما تفسیر نمودن برهان به¬طور مطلق به حکم عقل، به دلیل محدودیت عقل و خارج بودن فلسفه¬ی احکام از دسترس آن، امری عجیب است. امام صـادق علیه السلام می¬فرمایند: « اِنَّ دَیـنَ اللهِ لایُقــاسُ بِـالعُقُـولِ » « بدرستی که دین خدا به عقل¬ها قیاس نشود. »
    عده¬ای طرح مطالبی از قبیل اثبات وجود خدا مانند برهان صدیقین ابن سینا و مباحث پیرامون مبدأ و معاد را دلیل بر الهی بودن فلسفه می¬دانند. و بدین ترتیب می¬خواهند به فلسفه¬ي اسلامی¬ای که مولود کندی و منبسط شده توسط ملاصدرا است قداست بخشند. آیا اگر فردی یا مکتبی درباره مبدأ و معاد بحث کرد، دلیل بر الهی بودن او یا آن مکتب است!؟ مگر ادیان و مذاهب منحرف موجود در عالم، از مبدأ و سخن نگفته¬اند؟ آیا اگر کسی وارد عرصه بحث مبدأ و معاد شد، بحث او الهی می¬شود و لو نتیجه بحث او انکار مبدأ و معاد باشد و یا نتیجه بحث او مخالف مدارک وحی باشد؟
    گاه، عده¬ای با مطرح نمودن برخی از فلاسفه گذشته و حال و تعریف از دانش و ایمان ایشان، سعی در قداست بخشیـدن بـه خود فلسفه دارند که متأسفـانه این موضوع در سال-های اخیر تشدید شده است. لاهیجی می¬نویسد : « هرکس را اندک معرفت به احوال علما باشد، داند که علمای اسلام همیشه در علم حکمت مختلف بوده¬اند و در هر زمانی جمع کثیری از علمای معروف که شک و قدح در دانش و ایمان و تشنیح ایشان کمتر از شک در روشنی آفتاب و ماه نیست، اهل حکمت و معروف به آن بوده¬اند. »
    به آقای لاهیجی و کسانی که بجای بررسی مطالب به شخصیت¬ها رو می آورند، عرض می¬کنیم کسی که اندک معرفت به احوال علما از صدر اسلام تا کنون داشته باشد، داند که اکثر علمای اسلام یا به سراغ فلسفه نرفتند و یا در مقابل فلسفه ایستادند. روش عالمانه این نیست که ما به سراغ شخصیت¬ها برویم، زیرا در هر طرف، شخصیت¬هاي مهمّي وجود دارد. بلکه باید حق را شناخت و بوسیله آن اهل حق را پیدا نمود، نه این که افرادی را به عنوان شخصیّت¬های مهم، بپذیریم و آنگاه همه¬ی سخنان آنها را تلقی به قبول نمائیم. در حالي كه حضرت اميرالمؤمنين مي¬فـرمـاينـد:
    « اِعرَفِ الحَـقَّ تَعِرف اهَلَه » « ابتدا حق را بشناس آنگاه اهل حق را بشناش. »
    « الَحَقُّ لا یُعرَفُ باِلرجالِ ، اِعرَفِ الحَقَّ تَعرِف اَهلَهُ » « حق با اشخـاص و شخصيت¬ها شناخته نمي¬شود ابتدا حق را بشناس تا اهل حقيقت را بشناسي. »
    ابو حمزه ثمالی نيز از امام صادق علیه السلام چنين نقل مي¬كند:
    « اِیّاکَ اَن تَنصِبَ رَجلاً دُونَ الحُجَّۀِ فَتُصَدِّقهُ فی کُلِّّ ما قالَ.» « بپرهیز از اين كه به شخصي غير از حجت خدا اعتقاد بورزي و در هر آنچه گفت او را تصديق نمایي. »
    می¬گویند: فلسفه صدرایی فلسفه تکامل یافته است و نه تنها التقاطی نیست، بلکه در بسیاری از موارد، اختلاف بین فلاسفه مشّا و اشراق را حل نموده و میان فلاسفه و متکلمین از یک سو و فلاسفه و عرفان از سوی دیگر آشتی برقرار کرده¬است. ولی با مراجعه به مباحث ملاصدرا در اسفار به خوبی به این نتیجه می¬رسیم که ملاصدرا همه¬ي مباحث را به عرفان ختم نموده که خود نیز در مواردی به این مطلب تصریح کرده است. آيا گسترش مباحث فلسفي لزوماً به معناي تكامل است؟
    و جالب¬تر و عجيب¬تر آن كه مدعي هستند كه فلسفه اسلامي به واسطه¬ی قرآن بارور شده¬است ولي كجا و چگونه، دلیلی بر آن ارائه نشده¬است. آيا استخراج چند صفت از صفات خداوند از قرآن و تفسير آن بر اساس فلسفه¬ي يوناني، تغذيه از قرآن محسوب مي¬شود؟
    آيا توجيه آياتي مثل ﴿ اللهُ نوُرُ السَمواتِ وَ الاَرض ﴾ و آيه¬ي ﴿ هُوَ الاَوَّلُ وَ الاخِرُ وَ الظاهِرُ وَ الباطِن ﴾ و آيه¬ي ﴿ فاينما تولّوا فَثَمّ وَجهُ اللهِ ﴾ بر مذاق فلاسفه¬ي يونان، تغذيه از قرآن است يا تحميل عقايد به آن؟ نکته¬ی جالب دیگر این است که آنان مدعي¬اند فلسفه در خدمت دين قرار گرفته است و بدون آن نمي¬توان به شبهات جديد پاسخ داد. لذا لاهيجي در فايده¬ي فلسفه مي¬نويسد:
    « بِالنَظَر اِلي اصُوُلِ الاِسلامِ و هُوَ حِفظُ عَقائدِ الدينِ عَن اَن يُزلِزلُها شُبَه المُبطِلين» « فلسفه ناظر بر ارکان اسلام است و دين را از اين كه به وسیله¬ی شبهات اهل باطل متزلزل شود، حفظ می¬کند. »
    فلسفه¬اي كه در زمان مأمون به منظور ورود شبهات و تزلزل در دين وارد عرصه¬ي اسلام شد و مشخص است امثال مأمون جز اين هدفی نداشته¬اند، حال چگونه ممکن است در خدمت دين و دفع شبهات باشد؟!
    فلسفه¬اي كه به عقیده¬ی بسياري از علماي اسلام گرفتار انحراف است، چگونه مي¬تواند مدافع این دين مبين باشد؟!
    آیا فلسفه¬اي كه مباني آن مورد اختلاف خود فلاسفه بوده و هر از چندگاه تغييراتي در آن حاصل مي¬شود، مي¬تواند مبين دين قويم و بدون تغيير اسلام باشد؟!
    به نظر شهید ثانی خواندن قسمتی از فلسفه بخاطر ایجاد شک، حرام است.
    « قَال الشَهید الثانی فی منية المريد في الخاتمة في باب القسام العلوم‌ .... و بقي علوم آخر بعضها محرم آخر بعضها محرم مطلقا كالسحر و الشعبدة و بعض الفلسفة و كل ما يترتب عليه آثار الشكوك.
    شهید ثانی در خاتمه¬ي كتاب منیة المرید در باب اقسام علوم گفته است: « ... و باقی ماند علوم دیگری که بعضی از آنها به طور مطلق حرام¬اند. مثل سحر، شعبده و بعضي از فلسفه و هر چه که بر آن شک و تردید مترتب شود »
    و آیت الله خويی این مدعا را که یادگیری فلسفه براي حفاظت از دین و دفع شبهات لازم است، بصراحت رد می¬کنند:
    « سُوال: هَل اَنَّ دِراسَۀَ الفَلسَفَۀِ لازِمَۀٌ لِطالِبِ العُلُومِ الدینِیَّۀِ الَذّی یَضَعُ نَفسَهُ فی مَوضِعِ الاَخذِ وَ الرَدِّّ، بِالنِسبَۀِ الِی سائِرِ العَقائِدِ وَ الاَدیانِ, و هَل هُناکَ وُجُوبٌ کِفائِیٌ عَلی طُلّابِ العُلُوم الدینیِّۀِ فِی القِیامِ بِهذا الدُورِ؟ وَ هَل یُمکِنُ اِدخالُ هذا تَحتَ عُنوانِ کَونِهِ ( اَی الفَلسَفَه) مُقدمِۀً لِلاَمرِ بِالمَعرُوفَ وَ النَهِی عَنِ المُنکَر اوَ کوَنهِ مُقدِّمۀً للحِفاظِ عَلیَ الدینِ اَو کِلَیهِما و اِن لَم تَکنُ لازِمَۀً لِطُلّابِ العلُومُ الدینیّۀِ فَهَل رُجحانٌ اَو لا رُجحانَ فیها اَصَلاً؟ ثُمَّ اِنَّ دِراسَۀَ الفَلسَفَۀِ عَلی مَن تَکُونُ غَیرُ جائِزَۀٍ؟ ( أرَجوُ اَن توُضِحُوا لَنا جَوابُ هذه الفَقَرةِ تَماماً) کانَ مُتَوَقِّفاً عَلَیهِما فَهَل هُنا رُجحانٌ فی دِراسَتِها عُمُوماً، اَو بِقَیدِ اَنَّ هذَا الطالِبُ یَکُونُ لَهُ مُستَقبِلٌ جَیِّدٌ فِی الاِفادَةِ اِنشاءَ اللهُ ...؟
    جواب: لَمُ یَتَّضِحُ لَنا تَوَقُّفُ ما ذُکِرَ عَلی دِراسَةِ الفَلسَفَةِ و قَد تَعَرَّضُوا لِلمِقدارِ اللازِم مِنها فی طِیِّ اُصُولِ الدینِ وَ الفِقهِ، وَ اِذا خافَ مِنَ الضَلالِ اَثَرُ دِراسَتِها حَرُمَ وَ اِلا فَلا مانِعَ مِنهُ فی حَدِّ نَفسِهِ وَ اللهُ العالِمِ »
    آيت الله خوئي در جواب اين سؤال كه آيا آموختن فلسفه براي امر به معروف و نهي از منكـر و نيـز حفظ دين از شبهـات منكرين و فهـم صحيح وحي لازم است، مي¬نويسنـد: « براي ما توقف آنچه ذكر شد بر فلسفه واضح نشده است. براي حصول موارد ذكر شده، آنچه در اصول دين و فقه آمده است، كافي است و اما آموختن فلسفه بخودي خود مانعي ندارد ولي اگر از آموختن آن بيم گمراهي باشد، خواندن آن حرام است.
    اسلام با محتواي بلند خود همواره جوابگوي شبهات بوده و هست و ما در مقابل شبهات با ابزار وحي و عقل، بيمه هستيم. و البته نبايد تصور شود كه همه¬ي سؤالات جواب دارد. بلكه با توجه به محدوديت عقل و مستوريت علت احكام، بايستي روحيه¬ي تعبد در امور غيبي را زنده نگاه داشت كه ارزش، در همين تعبد است.
    بدیهی است که توجه تام، به قرآن و روایات، امری مستحسن است و نباید این امر را با اخباریگری، اشتباه گرفت، چراكه اگر چنانچه اعتماد به آیات و روایات اخبارگری باشد، پس باید ملاصدرا نیز اخباری باشد. ملاصدرا در باب ششم نفس در اسفار، پس از اقامه براهین عقلی بر تجرد نفس، به ادله¬ي سمعیه تمسّک می¬کند.
    بعضي از طرف داران فلسفه مي¬گويند براي رسيدن به سعادت، نياز است خود و دنياي خود و خداي خود را بشناسيم تا بدانيم چگونه زندگي كنيم و فلسفه را متكفل اين مهم مي-دانند. غافل از اين كه كنه اشيا از ما مخفي است و هرگز به آن نمي¬رسيم و آن مقداري از شناخت كه لازمه سعادت است، توسط قرآن كريم و روايات معصومين به ما ارائه شده است. ما با عمل به دستورات دين مبين اسلام به حالت يقين خواهيم رسيد و در این جهت هیچ نیازی به فلسفه دیده نمی¬شود. و حتی بعضي از علما مردم را از صرف عمر خود، در مطالعه فلسفه منع می¬کنند.
    مَن اَعرَضَ عَن مُطالِعَةِ العُلُومِ الدینیَّةِ و صَرفِ اَوقاتِهِ فی اِفادَةِ الفُنُونِ الفَلسَفِیَّةِ فعَن قَریبٍ لسانِ حالِهِ یَقُولُ عِندَ شُرُوعِ شَمسِ عُمرِهِ فِی الاُفولِ.
    «شيخ مي¬گويد هر كس از مطالعه¬ي علوم ديني سر باز زند و وقت خود را صرف مسايل فلسفي كند، پس به زودي زبان حالش در وقت غروب خورشيد عمرش؛ اين خواهد بود:
    تمام عمــر با اســلام در داد و ستد بودم
    کنون می میرم و از من بت و زنار می¬ماند
    علامه بحر العلوم در آخر اجازه خود، مرحوم علامه را نصیحت می¬کنند که عمر خود را صرف فلسفه نکند که علوم موهومی است و آنطور که ادعا می¬شود، معقول نمی¬باشد.
    و اُوصیهِ اَیَّدَهُ الله بِالکَدِّ فی تَحصیلِ المَقاماتِ العالِیَةِ الاُخرَوِیَّةِ سیّمَا الجِدّ فی نَشرِ اَحادیثِ اَهلِ البَیتِ النُبُوَّةِ وَ العِصمَةِ صَلَواتُ اللهِ و سَلامُهُ عَلَیهِم و رَفضِ العَلائِقِ الدَنّیَّةِ الدُنیَوِیَّةِ وَ اِیّاهُ وَ صَرفِ نَقدِ العُمرِ العَزیزِ فِی العُلُومِ المُوهِمَةِ الفَلسَفِیَّةِ فَاِنَّها کَسَرابٍ بَقیعَةٍ یَحسَبُهُ الظَمأنُ ماءً.
    « او را به تلاش در آموختن مقام هاي بلند اُخروي توصيه مي¬كنم: به¬خصوص در نشر سخنان اهل بيت نبوت و عصمت كـه درود و سلام خـدا بر آنـان باد، و دوري از دلبستگي-هاي دنيوي و پرهيز از اين كه عمر گران قدر خود را در علوم وهمي فلسفي صرف كند كه اين علم مثل سرابي است كه انسان تشنه آن را آب مي پندارد »
    ادامه دارد ...
  • Tags

طراحی سایت توسط مجتبی شجاعی