Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 62 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 66 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.full.php on line 289 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 71 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/index.php on line 105 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 262 سلوک در تاریکی » سایت اطلاع رسانی استاد جعفر فاضل


حدیث روز: امام على(سلام الله علیه): مَنِ استَرشَدَ العِلمَ أرشَدَهُ. آنكه از دانش، راهنمايى خواست، او را ره نمود.       
prev next
Home Contact us Add to Favorites
  • Vote

    
    نظرشما در مورد سیستم؟
    عالی
    خوب
    متوسط
    بد
     
    */

    آمار سایت

    
    آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
    امروز: 0
    اين ماه: 0
    کل: 234
    کل نظرات: 16708
    آمار کاربران يک ساعت پيش: 79
    امروز: 853
    اين ماه: 17677
    کل: 198992
    بن شدگان: 0
    جديدترين عضو: nybwwffzjlh
    /*

    ورود اعضا







  • 
    تاریخ: 7 تیر 1395
       

    سلوک در تاریکی

    سلوک در تاریکی
    سرنوشتار
    سرّ اصلی کارهای شگفت¬انگیز برخی از صوفیه و نیز مرتاض¬ها، که سال¬ها در پس پرده بود و زمینه برخی ادعاها را فراهم می¬ساخت دیگر بر همگان معلوم شده ¬است و آن تقویت روح در شعاع تمرکز آن است.
    روح آدمي در كسب توانمندي استعدادي شگرف دارد و خاستگاه آن يكي رياضت‌هاي نفساني و ديگري اِفاضات غيبي است؛ اميال جسماني، شهوات نفساني و حتّي حواسّ پنج‌گانه ظاهري هريك مانعي بر سر راه توانمندشدن روح است و از قدرت آن مي‌كاهند به همین لحاظ اگر پرتوهاي متعدّد روح در يك نقطه متمركز شود منشأ اثر می¬گردد. و تنها در این صورت از انسان کارهای بهت آوری سر می زند.
    نکته قابل توجه که بسیاری از آن غافل بوده و هستند این است که میان تهذیب روح و تقویت روح تفاوت بسیار است، تقویت روح لزوما مرتبط به تقوا و ایمان نیست و با ریاضت و ترک امیال و امثال آن حاصل می¬گردد.
    به هر حال تجربه نشان داده¬است روح آدمی در کسب توانمندی¬هایی مثل احضار اجنه، تصرف در قلب¬ها، تاثیر در آنچه خارج از بدن است و بسیاری از کارهای بهت¬آور دیگر، استعدادی شگرف دارد.
    اما این توانمندی¬های روحی لزوما نه نشانه حقانیت و قرب به مقام ربوبی است و نه دلیل بر کمال، و تحصیل آن بر هر شخصی که تحمل ریاضت¬ها و تمرکز دادن به روح را بنماید میسور است، همانطور که تحصیل قدرت جسم نیز با تحمل مشقات و ورزش و تمرین مداوم امکان¬پذیر است.
    در اینجا لازم است از شخصیتی مشهور که مدت¬ها در مسیر ریاضت قدم برداشت و از قدرت¬های روحی فراوان و بهت¬انگیزی برخوردار شد نام ببریم، او مرحوم وفایی است، که سالهای بسیار در خدمت مرشدان و پیران بود و از هر یک از آنان هرچه را که داشت آموخت و در عین حال همواره می¬دید حال مرشد از مسترشد خراب¬تر و دستش خالی¬تر است ولی از آنجا که مرحوم وفایی روح زلالی داشت و در واقع در پی حقیقت بود نه نفس، به مصداق آیه شریفه «وَالَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا»(العنكبوت:69) شبی در عالم رویا حضرت علی¬ابن¬¬موسی¬الرضا علیه¬السلام را زیارت نمود که حضرت خطاب به او فرمودند: وفایی، به نجف برو که مقصود تو آنجاست.
    مرحوم شوشتری در ابتدا گمان کرد مراد حضرت، میرزا¬ابراهیم¬خان است که در آن زمان سرآمد صوفیه بود و کارهای شگفتی از او ظهور می¬کرد. ولی بعد از ورود به نجف با دلالت سیدی دانست مقصود، مرحوم شیخ¬مرتضی¬انصاری است.
    وفایی با ملازمت شیخ به کسب علوم ربانی بسیار نایل گردید و سودای خدمت مرشدان را برای همیشه از ذهن خود خارج نمود.
    یکی از خدمات بزرگ مرحوم وفایی نامه او به مؤمنین است که به دستور مرحوم شیخ¬جعفر¬شوشتری انجام گرفت. متن کامل نامه «وفائي شوشتري»(ره) كه خود مدّت‌ها اهل ریاضت و عالِم به فنون مُكاشفات بوده از سرّ و راز اين کارهای بهت¬آور پرده برمی¬دارد از كتاب «دیوان¬وفائی» [أ‌] نقل می¬گردد، كه اهل بصيرت در آن به ديده عبرت و اعتبار بنگرند. به نظر می¬رسد آنچه ما بخواهیم بگوییم در این نامه گنجانده شده است.




    بسم الله الرحمن الرحيم
    الحَمدُ لله الَّذِي مَنَّ عَليَّ بالهدايَةِ بَعد الضَّلالةِ و ألهَمَنِي لِما هُو مَحجُوبٌ عَن أكثرِ النَّاس بَل أوحد الرِّجال، فَأسئلُهُ أن يَمُنَّ عَليَّ بِحُسن الخاتمة و خَير المسائل بحَقِّ محمد و آله صلی الله علیهما تعاقب الایام و اللیالی.
    اما بعد؛ مطلبي لازمُ ¬الْعَرض است كه به حكم «إذا ظَهَرَت الْبِدَعُ فِي أمَّتِي فَلْيَظْهَرَ الْعَالِمُ عِلْمَهُ وَ إلاّ فَعَلَيْهِ لَعْنَةُ الله وَ الْمَلاَئكَةِ وَ النَّاسِ أجْمَعينَ» تحرير و بيانش بر اين بنده هيچ¬مدان، فرض است، هرچند كه نه از اهل علمم و نه از اهل حال و نه از صاحبان فَضْلم و نه از ارباب كمال، امّا چون از عُلَماي ربّاني اَحَدي متعرّض اين مطلب نشده و تحقيق در اين باب نفرموده است، در اظهار ناچارم؛ زيرا كه از مخفي بودن اين امر بسياري از نيكان و پاكان و طالبان حقّ از اهل ايمان كارشان به ضلالت و هلاكت كشيده و سالِكان اين مَسالَك، پر از اشتباه هر يك به غَرَض و مرضي كتمان نموده و امر را بر اشتباه گذاشته و از اَنظار [ب‌] عبادالله پوشيده‌اند و غيرسالكين اين مسلك را اطّلاع و خبري از خرابيِ راه نبوده و نيست كه به طور تحقيق شرح كفر و طريق ضلالت ايشان را نمايد تا اين زمان كه (1294ق) است، خداوند چنين خواست كه بعد از مشاهده و عيان حلّ اين مشكل به دست اين بنده جاهل و ضايع روزگار و بي‌حاصل يعني وفائي-شوشتري شود.
    اولاً مِن باب المقدّمه بر سبيل اِجمال و اختصار عرض مي‌شود در وجود انساني يعني وجود ابتدايي و اصلي انسان چيزي است که او اعظم و اکمل و اجمل و اجل و اتم از جمیع ممکنات است و کمال باری او اقوی دلیل است بر اثبات مدعا که می¬فرماید: «ثُمَّ أَنشَأْنَاهُ خَلْقًا آخَرَ فَتَبَارَكَ اللَّهُ احسن الخالقين» (مؤمنون، 14) و مراد از انسان آن چیزی است که روح و نفس و طبع و ماده و اعضا و جوارح و جمیعا مضافند به سوی او و منسوب به او هستند. همچنان که واضح است و می¬بینی که همه چیز خود را به او نسبت می-دهی و همه را به سوی او مضاف می¬نمایی، حتی روح و جانت را و ما دون او همه منسوب به او هستند و او اجل و اعظم از آن است که فهمیده شود یا اسمی بر او صادق آید و اوست که حضرت قدوۀ¬¬السالکین و امام¬المخلصین علی¬ابن¬ابی¬طالب علیه¬السلام می¬فرمایند: «أ تزعم أنك جرم صغير و فيك انطوي العالم الاكبر» و حکما او را نفس ناطقه خوانند و در کلام¬مجید از او به روح تعبیر شده است همچنان که می¬فرماید: «وَ يَسْأَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّی»(اسراء 85) زیرا که سائلین بالاتر از روح چیزی را تصور می¬کردند مثل اغلبی که حالا بالاتر چیزی¬ را تعقل نمی¬کنند! و به حکم همین آیه شریفه و اخبار اهل¬بیت¬ عصت و طهارت سلام الله علیهم اجمعین این ممکن از عالم امر است و جمیع مضافات و منسوبات او متدرجا و مرتبا همه از عالم خلقند و در آن رتبه که اوست سعادت و شقاوتی نیست. سعید و شقی در آن رتبه هردو یکسانند و طینت که مستلزم سعادت و شقاوتست بعد از آن است و از عالم خلق است و خداي عالَم آن چيز را يعني انسان و انسانيّت را به حكمت بالغه و قدرت قاهره خود به اغشيه و حجب نفس و غبارهاي ماده و طبع محجوب، زنداني و اسير فرموده از براي مصالحي چند كه ذكر آن¬ها دَخْلي به مقام ندارد و يكي از آن¬ها اين است كه تا سركشي نكند و ادّعاي اُلوهيّت و رُبوبيّت ننمايد و خود را هلاك ا‌َبـدي نسازد و جماعت مُرتاضين از مشايخ صوفيّه و عُرَفا «اَلـَّذِين لايَعرِفُونَ اللهَ أبَداً» [ت‌] به رياضات خاصّه و كَسْر نفس هر يك به قدر استعداد تا قريب به آن رتبه و مقام رسيده‌اند از بس كه او را عظيم و جليل و جميل و سلطان يافتند و متّصفش به صفات الوهيّت و ربوبيّت ديدند چنين پنداشتند كه او است: «الله تَعَالَي وَ رَبُّ الأرباب لاَ غَيْر، تَعَالَي الله عَمَّا يَقوُلُ الظَّالِموُنَ عُلُوّاً كَبيراً»؛ فلهذا يكي: «لَيْس فِي جُبَّتِي سِوَي الله» گفت و ديگري: «أنـَا الْـحَـقُّ» بر زبان جاري نمود و هر كدام از ايشان به كلامي بيهوده لب گشوده‌اند. و از همين¬جا و مقام است كه همه ايشان «وحدت وجودي» شده‌اند و وجود واجب جَلَّ إسْمُهُ را در هر چيزي جاري و ساري مي‌دانند و اكثري از حكما هم ايشان را در اين باب متابعت نموده‌اند و احدی از مرتاضین مذکورین به کنه و حقیقت این مقام کما¬هو¬حقه نرسیده و نخواهد رسید و حدیث شریف «من عرف نفسه فقد عرف ربه» از تعلیقات محالیه است یعنی چنان که به کنه و حقیقت خود نمی¬توان رسید، همچنین به کنه و حقیقت رب الارباب نمی¬توان رسید.
    همين قدر مقدّمه كافي است از براي مطلب کفری كه در نظر است و آن اين است كه اگر بخواهیم يك نفر كافر يهودي يا مسلمان متّقي هركدام باشد، فرق نمي‌كند؛ زيرا اين مطلب دَخل به كفر و ايمان ندارد. غرض آن يهودي را اوّلا مزاجش را عادت می¬دهم به تَقليل غذا تا چهل روز و تدريجاً غذای او را كم مي‌كنم به حدّ خاصّي كه خود مي‌دانم بعد از آن، چهل روز ديگر او را پرهيز مي‌دهم از خوردن حيواني تا آن‌كه جميع مضافات و منسوبات نفس ناطقه او كه حجاب هستند به اين سبب رقيق و ضعيف گردند و از كدورات نفسانيّه و طبيعيّه و ماديّه به‌كلّي تصفيه شود و از ابتداي امر ذكري به او تعليم مي‌كنم كه بخوانَد آن را ليلاً و نهاراً و او را مشغول به آن ذكر مي‌كنم، كارش به جايي مي‌رسد كه حتّي در خواب مي‌خواند و اگر كسي پهلوي او باشد مي‌شنود و لازم نيست كه آن ذکر اسمی از اسماء¬الله و اسماء¬شريفه باشد، هرچه باشد فرقی نمی¬کند «يا¬عمر» باشد يا آن‌كه «يا¬علي» هرچيزي كه باشد مقصود نه آن ذكر است، بلكه مقصود اشتغال او است به يك چيزي كه از آن چيز آني و زماني خيال خود را خارج نكند تا آن‌كه رفته رفته خيال از همه چيز و از همه جا جمع شود و همّ او همّ واحد گردد، بلكه به جايي مي‌رسد كه همّ واحد او هم نمي‌ماند جميع خيالات و هموم او به كلي برطرف مي‌شود و از اين تشتّت بال و تفرّق خيال كم‌كم فارق گردد و از هر جا خيال او جمع و ساكن شود تا مدّت سه اربعين؛ يك اربعين تقليل و يك اربعين پرهيز و يك اربعين وقوف در انتهاي سير و تعيين به اربعين از اين باب است كه نهايتش اربعين است و أقلّش سبعه به اختلاف استعدادات و حالات عامل، بسته می¬باشد.
    و در این بين، شروط و آدابي هست كه اظهار آن‌ها جايز نيست؛ شرط أعظم آن است كه به اطّلاع و نظر خود بنده مي‌باید چون كه در مدّت رياضت همه روزه مي‌بايد از حالش مطّلع باشم و از مقامي به مقامي او را سير و حركت دهم به دستورالعملي كه ممهد و معهود است؛ آن وقت آن يهودي به حدّي مي‌رسد كه جميع مراتب وجود خود را بر سبيل قهقرا طَيّ مي‌نمايد و سير مي‌كند تا به تمام نفس ناطقه خود برسد. صوفيّه كَفَره اين را سير¬إلَي¬الله گويند و كلام عرفا است كه گفته‌اند: «النّهاية هُوَ الرّجوعُ إلَي الْبِداية» و چون به اين مقام رسيد، به حس و عيان همه چيز را مشاهده كند؛ حتّي ملكوت سماوات و اَرَضين را و احاطه و استيلا و تصرّف در ملك به حسب استعداد خود پيدا مي‌كند و اين مقامي است كه بعضي از ايشان تكليف را ساقط مي‌دانند و خود را واصل مي‌نامند و از براي آيه شريفه: «وَاعْبُد رَبـَّكَ حَتَّي يَأتِيَكَ الْيَقِينُ» معنا مي‌بافند و بعضی از ایشان اگر شنیده باشی از مَناهي و مُحَرّمات اجتناب نمي‌نمايند.
    باري، او را در آن مقام كه منتهاي سير است، نگاه مي‌دارم تا هفت روز يا بيشتر إلي اربعين و بعد از مدّت معهود به آداب و شرائطي چند كه خود مي‌دانم تدريجاً برمي‌گردانم تا مقام اول و اين سير را «سير مِن الله إلي الخلق» گويند و بعد ذلك هرگاه بخواهد به آن مقام صعود و عروج كند به رياضت خاصّة جزئي كه چندان طولي ندارد مي‌تواند عروج نموده و گاه باشد كه تصرّف و قاهريّت او به جايي مي‌رسد كه حتّي تصرّف در خيال غير مي‌تواند كرد كه شب را در نظر روز و روز را در نظر و خیال او شب نماید و مي‌شود كه جدار و سقف خانه را در نظر كسي طلا كند و باز به حال اول برگرداند و پاي خود را از زمين بر لب بام گذارد و از نظر غايب گردد و در اطاق بسته داخل شود و از اطاق بسته بيرون آيد و مي‌شود قطعه مسی را به دست بمالد و طلا نمايد و باز به حال خود برگرداند و دوام طلا بودن آن مس به قدر قوّت نفس او است و گاه باشد كه بعضي نفوس مستعدّه با شور و محبّت را كه مايلند به عالَم عرفان و حقيقت آن يهودي به يك نگاه بهم زند و منقلب سازد و او را بي‌خود نمايد و تغيير كلي در حالات او بدهد و با همان اسمي كه در ايّام سير ذكر او بوده است بسياري از كارهاي جزئي را مثل تسكين صداع و درد شكم و عقرب گزيده و باز كردن اَقفال و امثال ذلك مي‌تواند كرد و همان اسم را در منترها داخل مي‌نمايد بعينه يا حروفات آن را در میان منتر درج می¬نمایند و از آن جمله است شيخ ابوسعيد¬ابوالخير خراساني كه اسم¬سير خود را در جميع رباعيات مندرج نموده است و بالاتر از اينها همان است كه در مدّت يك ساعت كسي را سير دو ساله يا سه ساله بدهد يعني تصرّف در خيال او مي‌كند و او را مثلاً به هند بفرستد و در آنجا مدّت‌ها با مردم مخالطه و آميزش نمايد و ليل و نهار بر او بگذرد و چون باز او را برگرداند يك ساعت بيش نگذشته باشد و اين يهودي ما و جماعت عرفا اسم اين را طيّ زمان گذاشته‌اند و اين حرف بسيار غلط و بي‌معنا است بلكه از بابت استيلا و غلبه يهودي است بر آن كس و از بابت مغلوبيّت نفس او است مر يهودي را مثل استيلا و غلبة خواب بر تو كه في¬الجمله نمونه¬ای از آن است كه بعضي از مضافات و منسوبات نفس ناطقه منخلع می¬گردد.
    گاه باشد كه در عالَم خواب سفرهاي طولاني مي‌كنی و عالَم‌ها طي مي‌نمايی و حال مدّت خواب تو يك ساعت بيش¬تر نبوده است. بلي طَيّ زمان و طی زمین مخصوص به پيغمبر و ائمّه معصومين ـ¬سلام الله عليهم أجمعين- است و از براي غير ايشان محال و ممتنع است و البته اين را شنيده‌اي كه راوي مي‌گويد: حضرت در كوفه به من فرمودند: «كُن في المدينة» به خدا قسم كاف «كُن» را در كوفه شنيدم و نونش را در مدينه و اگر در حقّ غير ايشان از بابت طي زمان و طي زمين چيزي شنيده باشي، دروغ و بي‌اصل است و اين يهودي ما خيلي كارها از او ساخته مي‌شود. هرچه از اين چيزها كه عرض شد در حقّ اين طايفه حكايت مي‌كنند غالباً صدق است مگر طي زمان و طي زمين و اين سيري كه به يهودي داده شده و مقامي كه مفصّلاً عرض شد مقامي است كه خداي متعال ـجَلَّ ذِكْرُهُ- مي‌فرمايد: «أطِعْنِي أجَعَلكَ مثلي تَقُولُ لِشَيءٍ كُن فَيَكُونُ» اما اين جماعت يعني عرفا «لاَيَعرِفوُنَ الله» از راه اطاعت نرفته‌اند؛ چون اطاعت را دشوار و مشكل ديدند به رياضات ممنوعه منحوسه كار را بر خود آسان كرده‌اند و از راه مخالفت به قهر و غلبه رفته‌اند؛ زيرا كه اطاعت و بندگی مخالف با هواي ايشان بود اول قدمش خود را به خدا دادن و راضي به قضا بودن و از ماسوي گذشتن است و يهودي ما از بدو امر می¬خواهد که قاهريّت و سلطنت بر ماسوا داشته و تغيير قدر و دفع قضا نمايد و اين راه را بسيار سهل و آسان ديدند؛ زيرا كه هيچ مكروه و حرامي مانع از رفتن و طي نمودن آن نيست. نه ايمان از شرايط آن است و نه اسلام و نه مظالم ناس صاحب و مانع راه است و نه خوردن مال شبهه و حرام، مانند اطاعت و عبوديت صعب و دشوار نيست كه يك نمازش هزار آداب و شرايط خواسته باشد تا معراج¬المؤمن شود و بعد از معراج شدن هفتاد اذان را به عوض يك درهم از مظالم ببرند نه حبطي در آن راه است و نه تكفيري. شرطي كه دارد همان جوع و سكوت است به دستورالعملي مخصوص از جناب مرشد و خاصيّت آن قهري و ذاتي است.
    اگر كسي از غير اهل خبره انكار يا تأمّلي در كرامات و مكاشفات يهودي ما دارد ده روز جوع و سكوت را بر خود قرار دهد و اشتغال به يك چيز را شعار نمايد، اگر تفاوت فاحش در حالات خود ديد بداند هرچه گفته و نوشته‌ايم همه صدق و صحيح است.
    باري، اگرچه اين دو راه در خاصيّت و اثر با هم شبيه‌اند، اما بينهما بَوْن [ث‌] بَعيد و البُـعْـدُ بيّن‌الطريقين كبُـعْـدِ المشرقين هزار نكته باريك‌تر ز مو اين‌جا است. به نشان‌هاي عبادت و علامات عبوديّت كه في‌الجمله در رسالة سِـراجُ المُحتـاج اشاره به آن شده است و اين طايفه بعد از سيری چند كه به دست مي‌آورند، هر كدامي به قدر استعداد اوست و آن هم چيز ناقص معيوبي است كه دوام و ثباتش به قدر قابليت او است نه به اندازه دوام و ثبات «أجْعَلكَ مثلي» ؛ زيرا كه «أجعلك مثلي» مقامي است كه طي آن به ارشاد و جذب خود باري است لا¬غير و آن نمي‌شود إلاّ به اطاعت و عبوديت و اين عارف بیچاره گاه باشد چندين امر واجب از جانب حقّ به او متوجّه است مثل حاصل نمودن برائت ذمّه از مظالم عباد و قضا كردن نمازهاي بي‌تقليد و اجتهاد، همه را گذاشته مشغول به رياضت و خواندن ذكر «یا شنطیا» می¬شود و جمعي طفل طبعان و احمقان مريد او مي‌شوند؛ چرا؟ چون‌كه از خبايا و ضماير گاهي خبر مي‌دهد و حالا كه داراي اين مقام است پس از اولياء خدا و مقربان حقّ است اين مصراع چه قدر مناسب است: «حَفَظْتَ شَيئاً و غابَتْ عَنكَ أشياء» نمي‌دانم اگر آقاي يهودي ما را ببينيد چه خواهند گفت!
    باري، غرض از اين تحرير و سير دادن يهودي فقير و ذكر او به تفصيلي كه عرض شد اين است كه محقَّق و معلوم گردد اين همه آوازه‌ها كه سال‌هاست بلند است، دخلي به عبوديت و بندگي و خداپرستي ندارد. محض صنعت و صنعت محض است و اين صنعتي است از صنايع و سرّي است از اسرار مشايخ و رؤساي صوفيّه كَفَره فَجَره -خَذَلهُمُ الله- و في الجمله نمونه¬ای از آن هم در دست فرق مسلمين بوده و هست به گمان اینکه شاید راه وصول به حق است.
    و الحمد الله مطلب از براي اهل حق آشكار و بديهي شد كه اين راه ابداً دخلي و ربطي به خداپرستي ندارد و مؤمن و كافر هر دو در آن يكسانند و محض صنعت است مثل اينكه مؤمن و كافري هر دو تحصيل علم مي‌نمايند يا هر دو ساعت‌سازي يا خيّاطي ياد گيرند و اگر اين امر چيزي بود كه دخلي به دين و ايمان مي‌داشت، پس مي‌بايست ائمة¬¬طاهرين عليهم¬السَّلام بيش از امور و احكام ديگر اهتمام در اين باب فرموده باشند و دستورالعمل به مردم داده و كتاب تدوين نموده باشند، بلكه منع فرموده‌ و لعن كرده‌اند اشخاصی را كه عامل اين كارها بوده و به اين روش عبادت از براي خود به هم بافته‌اند، بلكه طريقه اطاعت و بندگي همين است كه ابلاغ فرموده و حجّت را بر همه تمام كرده‌اند.
    بلي، چيزي كه از ايشان -سَلامُ الله عَلَيهِم أجْمَعينَ- رسيده و ميزانش معيّن گرديده، تفكّر ساعت است و حضور قلب در صلوات خمس و فراغ بال از خيالات دنيويّه و خلوت كردن از اغيار در آخر شب‌ها از براي مناجات و زاری به درگاه قاضي¬الحاجات و توكّل یا استخاره از براي رفع وسواس و ترديد در امورات؛ زيرا كه وسواس و ترديد قلب را تيره و كدر مي‌نمايد و غذا خوردن به قدر حاجت و كفاف، نه به قدر ميل و اشتها و ذكر موت از براي قطع آرزو و آمال و حرف زدن به قدر ضرورت و معاشرت به قدر حاجت و نظاير اينها بسيار است كه از شارع حكيم و مرشد حقيقي دستورالعمل رسيده، جائي كه آداب تخلّي را از براي عبادالله بيان فرموده باشند، چگونه مي‌شود در چنين امر بزرگي اهمال نموده باشند و اين چيزي كه به اعتقاد آقاي مرشد اصل مطلب و موجب وصول به حق است ابداً در آن بياني نفرمايند و به طالبان حق كما¬هو¬حقه نرسانند حاشا و صنعت بودن اين امر از بابت شدّت مشابهتش به حق بر اغلبي پوشيده و مخفي است خصوصاً در محلي كه ملبّس و ممزوج به دين و ايمان باشد و بعيد نيست كه بر اكثري از خود عرفا هم پوشيده باشد؛ زيرا كه اثر و خاصيّتي بر اين صنعت مترتب است و از خواص قهريّه آن است شباهتي به كارهاي انبياء و اولياء دارد به صورتي كه بر خود عامل و صاحب صنعت هم پوشيده شده¬است و امر بر خودش هم مشتبه است.
    چنين گمان دارد كه اين‌ها از تأثير وجود مبارك است؛ زيرا كه در اين بين در بعضي از اوامر و نواهي اطاعت حكم شارع را هم مي‌كند، نماز و روزه و تهجّد و بعض مستحبات ديگر را به جا مي‌آورد.
    چنين گمان كرده كه از تأثير اين اطاعت‌ها مي‌باشد و همه خرابي كار مريد و مراد از همين جاست. بر فرض اينكه اين اعمال و اوراد و اذكار كه از شارع مقدّس در دست جناب مرشد است خالصاً لوجه الله باشد چيزي است جدا و آن صنعت چيزي است جدا و ابداً دخلي به هم ندارند و چون هر دو با هم ممزوج شده¬است مايه خرابي و اشتباه از براي طالب و مطلوب است و اگر اين چيزي كه از شارع در دست است خالص از براي حق است اثراتي ديگر دارد كه اهل خبره آن مي‌دانند و مي‌شناسند، مثل پاره‌اي از جُهّال فريفته اين ذكر و حال و اِخبار از ماضي و استقبال نمي‌شوند و اگر جناب مرشد معتقد باشد كه اينها از بابت عبوديت و خلوص نيت است، همين اعتقادش دليلي است محكم برخلاف آن چيزي كه اعتقاد فرموده¬است.
    جايي كه عارف سالك يهودي به آن تفصيلي كه عرض شد عامل اين همه صنعت عجيب باشد، جناب مرشد واصل و آقاي عارف كامل ديگر چرا مغرور به مكاشفات و كرامات باشد كه خود را هلاك و بندگان خدا را گمراه نمايد و فرق ميان كرامت و صنعت نگذارد تا كار به جايي رسد كه حتی بر خود مولانا امر مشتبه شود و تمییز میانه کرامت و صنعت را نداند.
    كرامت چيزي را مي‌گويند كه خداوند از براي بنده خاصّ خالص مؤمن خود إكراماً له مي‌كند بدون اراده و ميلي از او بدون خبر و اطّلاع او؛ زيرا كه آن بنده خالص مطيع تماماً خود را به حق داده و قطع جميع آرزوها و خواهش‌ها در راه حق نموده¬است ابداً اراده و ميلي از خود ندارد و اراده و ميل او در اراده حق به كلّي فاني و مضمحلّ است و در مقام رضا و تسليم است و چون قلب منوّر او فارغ از هرچيز است محل نزول و جلوه‌گاه حق است و حضرت حق از براي اعزاز خود در بعضي موارد اموري چند كه جلوه و نمودي داشته¬باشد در آن محل صادر مي‌فرمايد، حتي بعد از مردن و از دنيا رفتنش و مرده را مي‌داني كه ديگر اراده و ميلي نيست و همين است دليل بر اين‌كه در ايّام حيات هم اراده و ميلي از خود نداشته¬است و اين هم يك معني است به اينكه حيات و ممات ايشان يكسان است.
    باري، اينها همه اكرامي هستند از براي بنده مؤمن كه از خود اراده و تمنايي ندارد و اين مقام غير از دعا است و غير از مرحله آرزو و تمنّا است و مقام دعا و خواهش از حق تعالي چيزي ديگر است و در آن خوب و بد يكسان‌اند.
    و امّا سؤال و خواهش نيكان و پاكان از حضرت حق جوري است و سؤال بدان جوري، و اين مطلبي است كه محتاج به تفصيل طويلي است كه در اينجا مقامش نيست. مقصود بيان معني كرامت بود چنان‌كه معروض شد نه مثل جناب مولانا كه صاحب صنعت شده و به هواي نفس و ميل خاطر شريف هرچه بخواهد در هرجا كه بخواهد خودنمائي كند و مردم را فريفته حالات ذكر و فكر خود گرداند.
    امّا تميز اين دو براي طالبان دنيا و تابعان نفس و هوا بسيار مشكل است از بابت مشابهت اينها به هم، مگر كسي كه احاطه كلي بر حالات سلوك و رفتار ائمه معصومين عليهم‌السَّلام داشته باشد حفظ و عصمت خدايي هم شامل احوالش باشد كه اگر عصمت الاهيّه شامل حال نباشد، هرچند كه حضرت فيل هم كه باشد خواهد لغزيد.
    باري، مقصود اصلي از تحرير اين اوراق اثبات نمودن صنعت بودن اين امر است بحمد الله مبيّن و مبرهن شد به نوعي كه ابداً از براي طالبان حق شبهه‌اي باقي نمانده¬است...
    و هرگاه جناب مرشد بفرمايد هرچه گفتي و هرچه نوشتي همه صحيح است و من هم در صنعت بودن اين امر و بطلان اين طريقه با تو هم‌قول و هم‌زبان و در كفر اين طايفه با تو هم‌ داستانم و طريقه من همان طريقه اطاعت و بندگي است كه به آن اشاره نمودي، اما جواب بسيار است و حرف بي‌شمار و اين مختصر گنجايش مُـحاجّـه بي‌معني و لجاج را ندارد و وضع اين رساله، نه از براي هدايت يافتن جناب مرشد است و آن جناب كارش از اين نقل‌ها گذشته و اجلّ از اين است كه هدايت يابد، و نه از براي اشخاصي است كه داخل سلسله شده و به ارشاد جناب مرشد فايز گرديده، و نه از براي اشخاصي است كه ايمان به كرامات و مكاشفات بي‌اصل آن جناب آورده‌اند، و نه از براي اشخاصي است كه از نفس مبارك آقا تمنّاي منصب و جاه دارند كه خون مسلمانان را بخورند، و نه از براي كساني است كه از براي امور دنيويه و اصلاح كارها از وجود شريف مرشد استمداد همّت مي¬طلبند، بلكه وضع اين رساله از براي كساني است كه در حق آن جناب يا غير تحيّر و تردّد داشته¬باشند از ترديد و حيرت بيرون‌ و از براي اتمام حجّت و تميز حق از باطل است به جهت كافّه [ج‌] مردم «لِيَهلِكَ مَن هَلَكَ عَن بَيِّنَةٍ و يَحيَي مَن حَيَّ عَن بَيِّنَةٍ».
    و اينكه فرمودند كه با شما هم‌زبانم بي‌اصل و دروغ است و اگر اين فرمايش صحيح باشد، پس ارشاد و مرشديّت جناب آقا غلط و بي‌جا است؛ زيرا كه ثابت نموديم از براي به دست آوردن اين صنعت و طريقه باطل. البته وجودي كامل مثل جناب آقا ضروري است و اما راه حق منحصر است به ارشاد و جذب مُرشد حقيقي كه حضرت واجب تعالي است به حكم آيات قرآنيّه كه به رسول صلی الله علیه و آله و سلم مي‌فرمايند: «إنَّكَ لاتَهْدِي مَن أحْبَبْتَ و لَكِنَّ الله يَهْدِي مَن يَشَاءُ». و باز مي‌فرمايند: «إنـَّمَا أنْتَ مُنْذِر وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ». و باز مي‌فرمايند: «وَلـوْ شِئْنَا لَآتَيْنَا كُلَّ نَفْسٍ هُدَيهَا». و باز مي‌فرمايند: «وَلوْلاَ فَضْلُ الله عَلَيْكُم وَ رَحْمَتُه مَا زَكَي مِنْكُم مِن أحَدٍ أبَداً». و باز مي‌فرمايند: «مَن يَهْدِي الله فَهُو الْمُهْتَد و مَن يُضْلِلْ فَلَن تَجِدَ لَهُ وَليّاً مُرشِداً».
    و كسي كه قرآن مي‌خواند مي‌داند كه آيات قرآنيّه همه صريح‌اند بر اين‌كه هدايت مخصوص است به حضرت¬باري¬تعالي و جذب او و همه آيات دليل‌اند بر اثبات مُدّعي.
    و اگر بفرماييد ارسال رُسُل و بَعْث انبيا و نَصْب اوصيا از براي چيست؟ مگر اين‌ها همه از براي هدايت و ارشاد نيست؟ عمده مقصود بنده اين بود كه گفت‌وگو به اين‌جا رسد و حرف به اين‌جا كِشَد تا آن جناب ارشاد انبيا و اوصيا را از براي ارشاد و مُرشد بودن خود دليل و حجّت نمايد كه دليل خودش را بر خودش نقض نماييم. اولاً: انبيا و اوصيا ايشان همه از جانب حق مأمور و منصوبند؛ ثانياً: هرچه مي‌گويند از جانب حق است و از خود بدعتي در دين خدا نمي‌گذارند؛ ثالثاً: تابع نفس و هوا نيستند كه هر كس اظهار ارادت و محبّتي از براي مال و منصب و جاه به ايشان كند، او را مدد كنند و به او عطا فرمايند. و هيچ يك از ايشان از بدع كفار و مخالفين در دين حضرت ربّ العالمين مَـزج و خلط ننموده كه سير مِن الخلق إلي الله و سير مِن الله إلي الخلق به امّت خود بدهد و به ايشان كسوت بپوشد و داخل سلسله و حلقه كند و رياضات منحوسه [ح‌] اهل باطل را به ايشان تعليم كند تا بر خبايا [خ‌] و ضماير مطّلع شوند و خداپرستي را موقوف بپرستيدن مرشد كامل واصل بداند.
    باري، نمي‌دانم كيستي و كجايي؟! هركه هستي و هركجا كه هستي، اگر اهل حقّي و حقيقتاً بنده خدايي، خود را در ميان مردم مخفي نما و پنهان كن و اسباب دكان‌داري و خودنمايي را برچين و در مصداق «اَلَّذِينَ يَمشُونَ عَلي الأرضِ هَوناً» باش و چهره دين حضرت سيدالمرسلين را به ناخن ناداني مخراش و اگر هواي آقايي و خودنمايي تو را مانع است پس خدا و محمّد مصطفي و عليّ مرتضي و اين بنده روسياه را از جناب مولانا خواهش و استدعا چنين است كه دين را ممزوج به صنعت نفرماييد و اسم صنعت را ايمان و تقوا نگذاريد به همين¬طوري كه ميرزا مَلكُم‌خان و يهودي بي‌ايمان ما هستند آن جناب هم سلوك و رفتار فرماييد؛ زيرا كه محض صنعت¬فروشي و خودنمايي ضرري را براي دين و مسلماني ندارد و هرگاه كسي از عُـرفا و مُرشدين به من ايراد كنند و بگويند سرّي را كه سال‌ها بر آن طريق بودي و استادان فن كتمان كرده و مخفي نموده‌اند، تو چرا فاش و اظهار نمودي؟ و از عقوق مشايخ و پدران سلسله احتراز و پروا نكردي؟ عرض مي‌شود، كه:
    اولاً اهل فنّ مي‌دانند كه چقدر ستّاري و پرده‌پوشي نموده‌ام و تعمّد در ساده‌نويسي كرده‌ام به آيات قرآنيّه و كلمات اهل¬بيت معصومين عليهم‌السَّلام ايشان را مُفتَضَح [د‌] ننموده و كلمات خودشان را كه مُشعِر بر كفر ايشان است ننوشته‌ام.
    ثانياً: فرزند ناخَلَف در هر سلسله و قومي بوده است و از آن جمله محمّد¬بن¬أبي‌بكر و هرگاه در اين سلسله هم يكي باشد نقص و عيب نيست؛
    ثالثاً: به حكم المَأمور مَعذور، به امر و فرمايش حجّة الإسلام و المسلمين العالم العامل الموحّد الكامل شيخنا الأكبر الشّيخ جعفرالشّوشتري -اَدَامَ الله ظِلّهُ الْعَالِي عَلَي رُؤوسِ الْمُسْلِمينـ بوده¬است و چون امتثال امرش بر كافّه امّت حضرت سيّدالمرسلين صلی الله علیه و آله و سلم فرض و لازم است، فلهذا معذورم و العُذر عند كِرام النّاس مَقبول وَ كانَ ذَلِكَ فِي أرْضِ الْغَرَي در سال (1294هـ) تحرير شد؛ وَالسَّلاَم.
    حقيقتاً اگر انسان امر ديانت را ملعبه و بازيچه خود قرار نداده ¬باشد، همين اندازه فرمايشات و نصايح وفايي او را كفايت مي‌كند و مي‌فهمد كه طريق معرفت و قرب ¬إلي¬ الله و مجاهده با نفس احتياجي به خدمت اين مرشدان كه سراپا محتاج به حطام دنيا و اسير قواي نفس‌اند، ندارد.
    سردبیر جعفر فاضل


    منبع و ماخذ:
    1. ¬شوشتری، مولی¬فتح¬الله، دیوان¬وفایی، انتشارات¬حضرت¬بقیه¬الله، قم.



    ________________________________________
  • Tags

طراحی سایت توسط مجتبی شجاعی