Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 62 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 66 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/modules/show.short.php on line 158 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 71 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/index.php on line 105 Deprecated: preg_replace(): The /e modifier is deprecated, use preg_replace_callback instead in /home2/maktabva/domains/jafarfazel.ir/public_html/engine/classes/templates.class.php on line 262 عقاید » صفحه 2 » سایت اطلاع رسانی استاد جعفر فاضل


حدیث روز: امام على(سلام الله علیه): مَنِ استَرشَدَ العِلمَ أرشَدَهُ. آنكه از دانش، راهنمايى خواست، او را ره نمود.       
prev next
Home Contact us Add to Favorites
  • Vote

    
    نظرشما در مورد سیستم؟
    عالی
    خوب
    متوسط
    بد
     
    */

    آمار سایت

    
    آمار مطالب يک ساعت پيش: 0
    امروز: 0
    اين ماه: 0
    کل: 234
    کل نظرات: 16708
    آمار کاربران يک ساعت پيش: 35
    امروز: 1064
    اين ماه: 18120
    کل: 241716
    بن شدگان: 0
    جديدترين عضو: cwnyzkodthl
    /*

    ورود اعضا







  • 
    تاریخ: 30 خرداد 1395
       

    جایگاه رفیع عقل



    جایگاه رفیع عقل





    عقل چراغ پرفروزي كه خداي رب العالمين به بشر عنايت نمود كه بوسيله آن، حق را از باطل تمییز داده و راه از چاه باز شناسد.
    خداوند پس از آن كه عقل را آفريد، به او چنین خطاب نمود:
    « اَما اِنّي اِيّاك آمُرُ وَ اِيّاكَ اَنهي و اِيّاكَ اُعاقِبُ و اِيّاكَ اُثيبُ »
    « ( اي عقل) تو را امر مي كنم و تو را نهي مي كنم و بر اساس تو عقاب مي كنم و پاداش مي دهم ».
    بر اين اساس، هركس به اندازه¬ی عقلش مورد محاسبه قرار مي¬گيرد. در اين مورد، امام باقر عليه السلام فرمود:
    « انَِّما يُداّقُ اللهُ العِبادَ فيِ الْحِسابِ يَومَ القِيامَة عَلي قَدرِ ما آتاهُمْ مِن العْْْقُوُلِ فيِ الدُنيا »
    « همانا خداوند، حساب بندگان را در روز قيامت، به اندازه عقلي كه در دنيا به آنها داده است، مورد محاسبه قرار مي¬دهد .»
    حضرت امير المؤمنين عليه السلام درباره¬ي عقل فرمود:
    «اَلعَقلُ رَسُولُ الحَقّ .»
    « عقل فرستاده ي حضرت حق ، به سوي بندگان است»
    اما عقل، با تمام شرافتش، محدود است. بديهي است رشد بشر با عقل محدود، محدود خواهد بود. لذا خداي تعالي بر اساس لطفش پيامبران را فرستاد تا علاوه بر اين كه عقل ها را فعّال كنند، آنچه لازمه¬ی هدايت بشر است و از حد عقل خارج است به بشر بياموزند؛ تا هدايت بشر، سير صعودي پيدا كند. حضرت امير(علیه السلام) فرمود:
    « العقل شرعٌ من داخل و الشرع عقلٌ من خارج »
    « عقل ، شريعتي است از درون و شريعت ، عقلي از بيرون است».

    چكيده¬ي مطلب:
    1 ـ عقل حجت خداست و بايد تبعيت شود.
    2 ـ عقل معصوم است ولي محدود است و در محدوده¬ي واقعي خود خطا پذير نيست.
    3 ـ عقل جداكننده ي انسان از حيوان است.
    4 ـ هر كس به اندازه عقلش مورد محاسبه قرار مي¬گيرد.
    5 ـ عقل و شرع مويّد يكديگرند.

    عقل بين افراط و تفريط
    مقوله¬ي عقل همواره بين افراط وتفريط شناور بوده است.
    ديدگاه¬هاي مختلفي در باره ي عقل وجود دارد. بعضي چون حنابله به عقل چندان بهايي نمي¬دهند و درباره¬ي عقل راه تفريط را طي كردند. و بعضي چون فلاسفه از عقل انتظار زيادي دارند و در مورد قدرت و محدوده¬ي عقل راه افراط را پيش گرفته¬اند.
    داوري درباره¬ي عقل هرگز به سامان نمي¬رسد مگر اين كه عقل و حوزه كاربرد آن را بشناسيم.
    مستفاد از ادله و نيز حكم خود عقل، اين است كه عقل محدوديت دارد. امام صادق عليه السلام فرمودند: همانطور كه بينايي و شنوايي ما محدود است، عقل ما نيز محدود است.
    البته محدوديت عقل، مورد قبول عموم فلاسفه است، تا حدي كه ملاصدرا مي¬گويد: معارف حق، مقيد به آنچه كه من ترسيم نموده¬ام، نمي¬باشد زيرا حق، وسيع¬تر از آن است كه عقلي به آن احاطه پيدا نمايد ولي در عمل مي¬بينيم وارد عرصه¬ي تفكر در ذات حق شده¬اند كه از حوزه عقل خارج است. آيا پرسش از اين كه حقيقت خدا وجود است یا غير آن، ورود در حوزه¬ي ذات نيست؟
    عَنِ السَجاد (عليه السلام) : سُبْحانَ مَنْ لَم يَجْعَلْ في أَحَدٍ مِنْ مَعْرفَةِ نِعَمِهِ الّا الْمعْرِفَة بِالتَقْصيرِ عَنْ مَعْرِفَتِها ، كَما لَم يَجْعَل في اَحَدٍ مِنْ مَعرِفَةِ ادراكِه أكثَر مِنَ الْعِلْمِ بِاَنَّهُ لا يُدرِكُه .
    منزه است خدايي كه شناخت كنه نعمت¬هايش را براي هيچ كس قرار نداده مگر به اين اندازه كه بفهمند قابل شناخت نيستند همانطور كه دركي بالاتر از اينكه خدا قابل درك نيست براي كسي درباره¬ي خودش قرار نداده است.
    عَن أمير المُؤمِنينَ (عليه السلام) الحَمْدُ للِهِ الذي أَعجَزَ الاَوهامَ أن تَنالَ الاّ وُجودُه وَ حَجَبَ الْعُقوُلْ أََن تَتَخَيَّلَ ذاتِهِ.
    سپاس خدايي را كه گمان¬ها را، جز در فهم بودنش، ناتوان ساخت و عقلها را از تخيّل ذاتش ممنوع و محجوب كرده.
    وَفِي المُناجـاةَ الْخَمْسِ عَشْرـَة المَنسُوبَة الِيَ السّجّادِ علیه السلام ( المناجاة الثانية عشرة، مُناجاةُ العْارِفينَ ): عَجَزتِ العْقُوُلِ عَنْ اِدراكِ كُنْهِ جَمالِكٌ ... وَلَم تَجعَل لِلْخَلْقِ ! طَريقاً الِي مَعْرِفَتِك اِلاّ بِاْلعَجْزِ عَنْ مَعْرِفَتِك.
    عقل¬ها از فهم کنه ذات جمالت ناتوان هستند .... و براي آفريده¬هايت، راهي به معرفتت جز اظهار عجز از شناختت قرار ندادي .
    عَن اَبراهَيم قالَ قالَ اَبُو جَعَفر عليه السلام : تَكَلّمُوا في خَلقِ اللِه وَلا تَتَكلََّمُوا فِي اللِّه ، فَاِنَّ الكَلامَ فِي اللهِ لايَزيدُ اِلاََّ تَحيُّراً.
    درباره¬ي آفریده های خدا، صحبت کنید، ولی در ذات خدا سخن به زبان جاری نکنید که صحبت کردن درباره¬ي ( ذات) خدا چیزی جز تحیر و سرگرداني نياورد.
    عَنِ الباقرعلیه السلام ایّاکُم وَالتَفَکَُّرَ فِی اللهِ وَلکِن اِذا أرَدتُم اَن تَنظُروا اِلی عَظَمِتِه فَانظُرُُُوا الِی عَظیم خلقِه.
    از اندیشیدن در ذات خدا بپرهیزید و لکن هنگامی که اراده کردید به عظمت او بنگرید، پس به عظمت آفرینش نظر کنید (و بیندیشید).
    بعضي از فلاسفه مي¬گويند: اين مباحثي كه ما عنوان كرديم، ورود در حوزه تفكر در ذات، نيست. به اين دسته مي¬گوييم چه بحثي از مباحث در مورد خدا و ذات حق بوده كه شما وارد آن نشده باشيد؟ نشاني آن را به ما بدهيد. آيا طبق نظر شما، غايت فلسفه، ادراك حقايق موجودات نيست؟
    بعضي از فلاسفه چون صاحب الميزان، معتقدند كه تفكر در ذات حق، تنها براي كساني كه تبحّري در مسايل عقلي ندارند، غير مجاز است. بنابراین ايشان پذيرفته¬اند كه مباحث فلسفي موجود، وارد حوزه تفكر در ذات شده است.
    صاحب الميزان در مورد رواياتي كه از تفكر در ذات حق نهي مي¬كند، مي نويسد:
    اَقُولُ وَ فِي النَهيِ عَنِ التَفَكُّر فِي اللهِ سُبحانَهُ رِواياتٌ كَثيرَةٌ اُخَر، مُودَعَةٌ في جَوامِع الفَريقَين، وَ النَهيِ اِرشادِيٌّ مُتَعَلِّقٌ بِمَن لا يَحسُنُ الوُرُود فِي المَسائِل العَقلِيَّةِ العَميقَةِ فَيَكُونَ خَوضُهُ فيها تَعرّضاً لِلهَلاكِ الدائِم.
    « ... و در مورد نهي از تفكر در باره¬ی خداي سبحان مي¬گويم كه روايات زيادي كه در كتاب¬هاي جامع شيعه و سنّي آمده است و نهي در اين روايات ارشادي است و اين نهي در مورد كسي است كه در مسایل عقلي عميق، تبحری ندارد. چه، ورود او در اين مسايل باعث هلاكت دايمي او خواهد بود. »
    به حضرت استاد مي¬گوييم:
    اول: حمل اين روايات با صراحت ويژه¬اي كه در نهي از تفكر در ذات حق دارد، به نهي ارشادي خلاف ظاهر است و علاوه بر اين كه شاهد و قرينه بر آن وجود ندارد.
    دوم: از نقطه نظر عقلي، ذات حضرت حق دست نايافتني است. لذا نهي ارشادي مذكور، حتي محتمل هم نيست.
    سوم: در روايات تصريح شده¬است كه حتي قوي ترين افكار و دقيق ترين بينش به ذات حق تعالي، راهي ندارند، لذا استنباط استاد طباطبايي، از قبيل اجتهاد در مقابل نص است.

    چكيده¬ي مطلب:
    1ـ عقل معصوم است و حجت الهي است.
    2ـ عقل محدود است و در محدوده¬ی خود درست عمل مي¬كند.
    3ـ بي¬توجهي به عقل و نيز انتظار بيش از حد از عقل داشتن، هر دو باعث خروج از راه مستقيم مي¬شود.
    4ـ تفكر در ذات حضرت حق، از نظر عقل و شرع ممنوع است؛ زيرا ذات حضرت حق وراي درك هر مخلوقي است.

    تساوي فلسفه با عقل!
    با توجه به محدوديت عقل، نمي توان از عقل انتظار داشت، در همه¬ي حوزه ها وارد شود و به هدف برسد. ولي باز به اين نكته نيز بايد توجه داشت كه عقل در محدوده¬ي خود ، به طور كامل معصوم است و درست عمل مي¬كند و اشتباه در نتيجه، مربوط به عاقل است نه عقل.
    در اهميت عقل و احكام آن، هيچ شك و شبهه¬اي نيست. با همين عقل به¬صحت ادعاي انبيا رسيديم و بوسيله همين عقل به امامت و حقانيت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام پي برديم. لذا عقل را زير بناي همه¬ي حقايق مي¬دانيم ولي سخن اينجاست وقتي كه به وسيله عقل به وحي رسيديم، آيا كار عقل تمام مي¬شود و بايد عقل را كنار گذاشت؟ و يا باز هم كار عقل ادامه دارد و هرگز عقل از حجيت نمي-افتد؟
    به¬نظر نمي¬رسد صاحب نظري، پيدا شود و بگويد كه عقل قبل از رسيدن به وحي حجت بود و بعد از رسيدن به وحي از حجيت افتاد، اين سخن به طور كامل، غير منطقي است و دليلي بر آن وجود ندارد. حال چنانچه پرسيده شود كه اگر حكم عقل با وحي سازگار نبود، تكليف چيست؟
    به طور اساسي، چنين امري تنها در حد تصوّر است، زيرا ممكن نيست كه حكم عقل با مفاد وحي، تنافي داشته باشد. در بعضي از امور است كه عقل در آن مورد، حكمي ندارد كه مشخص است حكم شريعت بايد اخذ شود. در بعضي موارد ظاهر متن وحي، با عقل سازگار نيست، بديهي است كه به وسيله عقل توجيه مي¬شود، مانند اين كه قرآن مي¬فرمايد: ﴿ يَدُ اللهِ فَوقَ اَيديهِم ﴾ « دست خدا فوق همه¬ی دست¬ها است.» كه مشخص است كه خدا جسم وجسماني نيست، در اين جا مطابق حكم عقل توجيه مي شود، كه مراد از « يد »، قدرت است كه قدرت خدا، ما فوق همه¬ي قدرت¬ها ست. البته در اين قسمت بايد با احتياط كامل، حركت نمود و نمي¬توان به¬سرعت و شتاب حكم كرد،كه اين آيه ظاهرش مخالف حكم عقل است چه، گاه موهومات جاي معقولات را مي¬گيرند. به عبارت ديگر اگر در موردي، عقل حكمي داشته باشد: حكم عقل با شرع، مخالفت ندارد.
    بايد توجه شود، وقتي مي¬گوييم عقل، منظور همين عقلي است كه به-وسيلـه آن، حق را از باطل تمييز مي¬دهيـم، با آن فكــر مي¬كنيم، مي-فهميم و نتيجه مي¬گيريم و صحيح نيست كه گفته شود عقل (تعقل) همان فلسفه است.
    ما در عين حالي كه به عقل و احكام آن بها مي¬دهيم، ولي فلسفه را مساوي تعقل نمي¬دانيم. زيرا در تك تك اهمّ مسايل فلسفه ، سخن و نقد داريم.
    جناب ملاصدرا در آخرين فصل «الهيات اسفار» كه در توفيق بين شريعت و حكمت در دوام فيض باري تعالي و حدوث عالم، عنوان شده است، مي¬نويسد:
    « فَصلٌ في طَريق التَوفيق بيَنَ الشَريَعۀَ وَ الحِكمَۀِ في دَوام فَيضِ الباري و حُدوُثِ العالَمِ، قَد اَشَرنا مِراراً اَنَّ الحِكمَۀَ غَيرُ مُخالِفَۀٍ لِلشَّرائِعِ الحَّقۀِ الالهيَّۀِ ...».
    در واقع ملاصدرا فلسفه را كه از آن تعبير به حكمت مي¬كند را مخالفت شريعت نمي¬داند. زيرا معتقد است كه قوانين فلسفه، همه، احكام عقلي يقيني و ضروري هستند، لذا در جاي ديگر مي¬گويد:
    « وَ حاشَي الشَريعَۀ الحَقّۀ الالهيِِّۀَ البَيضاء اَن تَكُونَ اَحكامُها مُصادِمَۀً لِلمعارِفِ اليَقينيِّۀِ الضَرُورِيَّۀِ »
    « و دور است که احکام دین روشن خداوند با معارف قطعیِ یقینی تعارض داشته¬ باشد. »
    چگونه فلسفه موجود، همان تعقل باشد در حالي كه بسياري از قواعد و قوانين فلسفه، مخالفت روشن با متن شريعت دارد، در حالي كه مشخص است كه حكم عقل بايد مبين شرع باشد و يا آن را توجيه كند، نه آن كه آن را رد كند.
    ابن رشد نيز بر اساس همين فكر، كه فلسفه همان حكم عقل است، رساله¬ي « فَصلُ المَقال في ما بَينَ الحِكمَۀِ وَ الشَريَعۀ مِن الاتّصال» را مي¬نويسد و تلاش فراوان مي¬كند كه اين مطلب را تثبيت كند كه ميان شريعت و حكمت، هيچ گونه جدايي نيست. در حالي كه سخن درست اين است، كه بين حكم عقل و شريعت، هيچ گونه جدايي نيست، نه اين كه بين فلسفه و شريعت جدايي است، زيرا موارد افتراق قطعي بین فلسفه و شریعت ، فراوان است كه نمي¬توان از آن گريزي داشت. به-خصوص كه در اهم مسايل، مثل اصالت وجود يا ماهيت و مثل حركت جوهري بين فلاسفه، اختلاف نظر است، حال كداميك موافق شرع وكدام مخالف است؟!
    و بر اساس همين فكر كه فلسفه همان تعقل است، استاد طباطبايي در ابتدای رساله¬ی «علي و الفلسفة الالهية» مي¬نويسد:
    «حَقّاً اَنّه لَظُلمٌ عَظيمٌ اَن يُفَرََّقَ بَين الدينِ الالهي وَ بَينَ الفَلسَفَۀِ الالهِيَّۀَ »
    « به حق که ظلم بزرگی است که اگر بین دین خدا و فلسفه الهی، فرق گذاشته شود. »
    به حضرت استاد چنين عرض مي¬كنيم كه هيچ كس در اهميت تعقل، بحث و گفتگو ندارد و نيز هيچ كس درصحت فلسفه الهي، كه بر اساس تعقل باشد، نيز شكي ندارد ولي اين فلسفه¬اي كه بر اساس مباني يوناني-ها بنا شده است، آيا همان فلسفه¬ي الهي است؟!
    كاري كه عموم فلاسفه انجام داده¬اند، تا بتوانند فلسفه را با تعقل مساوي كنند، دخل و تصرف در تعاريف كلمات است. فلسفه را طوري تعريف مي¬كنند، تا با عقل هماهنگ شود، و سپس ادعا كنند كه فلسفه همان تعقل است. و هر كس در باره¬ی عقل چيز ديگري بگويد چون مطابق اصطلاحات خود ساخته¬ي آنان، سخن نگفته است، متهم به بي سوادي مي¬شود.
    فلاسفه مي¬گويند: فلسفه علمي است كه در مورد امور كلي و عوارض « مَوجَودٌ بُما هُوَ مَوجُودٌ » بحث مي¬كند و عقل را مدرك همان اموري مي¬دانند كه موضوع مسایل فلسفي را ترتيب مي¬دهد و بدين ترتيب، زير بناي ادعای اتحاد فلسفه با تعقل را بوجود مي¬آورند.
    حال اگر ما همه اين تعاريف را بپذيريم لکن پرسش اينجاست که آيا آنچه، آن را فلاسفه به عنوان مدركات قطعي عقل ارائه داده¬اند، به واقع عقلي است؟
    آيا خدا، وجود است يا خالق وجود است؟
    آيا خدا، عقل است يا خالق عقل است؟
    آيا خدا، علت تامه اصطلاحي است يا خالق قانون عليت است؟
    آيا خدا، هم جنس و هم سنخ موجودات است يا غير از آن است؟
    آيا خدا، مجبور است خلق كند يا قادر مختار است؟
    اگر به سراغ فلسفه صدرايي برويد، به خدايي هم جنس موجودات، مجبور به خلقت و عاري از هر گونه اختيار، مي¬رسيد. ولي خداي قرآن، هم جنس مخلوق نيست و داراي اختيار تـامّ است؛ اگر بخواهد خلق مي-كند و اگر نخواهد خلق نمي¬كند.

    چكيده¬ي مطلب:
    1 ـ عقل حجت الهي است ولي محدود است و تنها در محدوده¬ي خود، معصوم است.
    2 ـ عقل اشتباه نمي¬كند ولي عاقل معصوم نيست و اشتباه مي¬كند.
    3 ـ فلسفه¬ي موجود مساوي، با عقل و تعقل نيست. چون سفسطه فراوان دارد.
    4 ـ مخالفت با فلسفه¬ي موجود مخالفت با عقل و تعقل نيست.
    5 ـ تخالف محصول فلسفه¬ي موجود، با معارف الهي، نشان از عدم تساوي فلسفه با عقل دارد. چه، هرگزعقل با وحي تنافي ندارد.

    در شماره¬ی بعدی درباره¬ی نسبت فلسفه با حکمت مطالبی خواهید خواند.




    
    تاریخ: 29 خرداد 1395
       

    بزرگترین فضیلت امیرالمؤمنین عليه السلام

    بزرگترین فضیلت امیرالمؤمنین عليه السلام

    بزرگترین فضیلت امیرالمؤمنین عليه السلام


    بسمه تعالی
    روزی مأمون به امام رضا عليه السلام گفت: بزرگترین فضیلت امیر مؤمنان علی عليه السلام در قرآن كدام است؟ امام فرمودند:
    فضیلته فی المباهلة و أنّ رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم باهل بعلیّ و فاطمة زوجته و الحسن و الحسین عليهم السلام و جعله منها کنفسه و جعل لعنة الله علی الکاذبین و قد ثبت أنّه لیس أحد من خلق الله یشبه رسول الله صلی الله عليه و آله و سلم فوجب له من الفضل ما وجب له إلّا النبوّة، فأیَّ فضل و شرف و فضیلة أعلی من هذا؟
    برترین فضیلت آن حضرت، در جريان مباهله است. همانا رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم به وسیله علی، فاطمه همسرش، حسن و حسین عليهم السلام (با نصاری نجران) مباهله نمود، و آن حضرت را همانند خویش دانست، و لعنت خدا را بر دروغگویان قرار داد. و البته ثابت است کسی از آفریدگان خدا همانند رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم نبوده، بنابراین، همه فضایلی که رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم داشت، برای علی عليه السلام نیز می باشد جز پیامبری، پس کدامین فضل و برتری بالاتر از این فضل و شرف است؟
    مأمون گفت: شاید رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم با كلمه «انفسنا»، به جان خویش اشاره نموده است!
    امام رضا عليه السلام فرمودند:
    چنین اشاره¬ای جایز نیست، چرا که رسول خدا صلی الله عليه و آله و سلم با همه آنها به سوی نصاری نجران بیرون آمده و با همه آنها به مباهله پرداخته است. اگر جان خویش را اراده فرموده بود، می بایستی علی عليه السلام را از مباهله خارج می نمود، در صورتی که به اتفاق همه مسلمانان، علی عليه السلام جزء آنان بوده است.
    مأمون گفت: در آن هنگام که پاسخ آید، سخن ساقط می¬شود( ).
    و ابن¬حمّاد در شأن وجود مقدس امیرمؤمنان عليه السلام اینگونه سروده است:
    سمّاه ربّ العرش فی الذکر نفسه فحسبک هذا القول إن کنت ذا خبر
    و قـال لهم: هذا وصییّ و وارثـــی و مـن شدّ ربّ العالمیـــن بـه أزری
    عـــلیّ کزرّی من قمیصی إشـــاره بأن لیس یستغنی القمیص عــن الزرّ
    پروردگار عرش، علي را در قرآن، خود پیامبر خواند و این سخن برای تو اگر اهل خبری، بس است.
    پیامبر خدا صلی الله عليه و آله و سلم به آنان فرمودند: این جانشین و وارث من است، و او کسی است که پروردگار جهانیان بوسیله او پشت من را محکم نمود.
    علی عليه السلام نسبت به من، مانند پارچه¬ام نسبت به پیراهن من است اشاره به اینکه هرگز پیراهن از پارچه بی نیاز نیست.



    سردبیر ـ فاضل
    
    تاریخ: 29 خرداد 1395
       

    رؤیای تعقّل

    رؤیای تعقّل


    جعفر فاضل


    با توجه به مطالبی که در شماره¬های قبل تقدیم حضور شما گردید، مشخص شد که عقل، در اسلام جایگاهی بس والا دارد ولی نگاه بسیاری از افراد به آن متعادل نبوده است؛ برخی چون فلاسفه، در مورد عقل راه افراط و برخی چون حنابله راه تفریط را پيموده¬اند. فلاسفه مدعی¬اند که فلسفه همان عقل است این در حالی است که در بسیاری از مبانی، ميان خود آنان اختلاف نظر جدی وجود دارد و در بسیاري از موارد بین محصول فلسفه و وحی تخالف بنیادی وجود دارد. اینک ادامه بحث ...

    با توجه به آنچه گذشت، می¬توان گفت اصولی وجود دارد که قطعی است و حتی فلاسفه نیز به آن اذعان دارند:
    اصل اول: عصمت و حجیت عقل
    اصل دوم: محدودیّت عقل
    اصل سوم: امکان اشتباه از ناحیه¬ عاقل در نتیجه.
    دو اصل اول نشانگر این مطلب است كه نظريات فلاسفه، نمی¬تواند از قطعیت برخوردار باشد، به ويژه که آنان، در اهمّ مسائل زیر بنایی، با یکدیگر اختلاف دارند. البته ملاصدرا محدودیت عقل را پذیرفته است لذا خود اعتراف می¬کند كه تمام مسائل را بيان نكرده و ناگفته¬هاي بسياري مانده، اما با اين وجود به اصل سوم توجه ننموده است؛ زيرا تمام آنچه را كه در كتاب اسفار است، صحيح و بدون اشكال مي¬داند. يعنی ناگفته¬ها فراوان، ولی آنچه گفته شده بطور کامل صحیح است. وی اسفار را به مثابه قرآن می¬ستاید و مدعی است که نگارش آن به الهام الهی آغاز شده است . او تصریح می¬کند دراین کتاب هیچ گونه اعوجاج، کاستی و تزلزلی وجود ندارد، اثری است که در نـهایت رفعت و بلندی، مطالبش قریب الفهم بوده و به عبارت بهتر، سهل و ممتنع می¬باشد:
    فَصَنَّفتُ كِتاباً إلهِيّاً لِلسالِكينَ المُشتَغِلينَ بِتَحصيلِ الكَمالِ و أَبرَزتُ حِكمَةً رَبّانِيَةً لِلطالِبينَ لِأسرارِ حَضرَةِ ذِي الجَمالِ وَ الجَلالِ، كادَ أن يَتَجَلّى الحَقُّ فيهِ بِالنُورِالمُوجِبِ لِلظُهُورِ وَ قَرُبَ أَن يَنكَشِفَ بِها كُلّ مَرمُوزٍ وَ مَستُورٍ. و قَد أَطلَعِني اللهُ فيهِ عَلَى المَعاني المُتَساطِعَةِ أَنوارُها في مَعارِفِ ذاتِهِ وَ صِفاتِهِ، مَعَ تَجوالِ عُقُولِ العُقَلاءِ، حَولَ جَنابِهِ و تَرجاعِهِم حاسِرينَ وَ ألهَمَني بِنَصرِهِ المُؤَيِّدِ بِهِ مَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ، الحَقائِق المُتَعالِيَةِ أسرارُها في اِستِكشافِ مَبدِئِه وَ مَعادِهِ مع تَطوافِ فُهُومِ الفُضَلاءِ حَريم حَماه و تَردادِهِم خاسِرينَ، فَجاءَ بِحَمدِ اللهِ كَلاماً لاعِوَجَ فيهِ وَ لَا ارتِيابَ و لا لِجاجَةَ و لا اِضطِرابَ يَعتَريه، حافِظاً لِلأوضاعِ، رامِزاً مُشبِعاً في مَقامِ الرَمزِ وَ الإشباعِ، قَريباً مِنَ الأفهامِ، في نِهايَةِ عُلُوِّهِ، رَفيعاً عالِياً فِي المَقامِ مَعَ غايَةِ دُنُوِّهِ، إِذ قَدِ اندَمَجَت فيهِ العُلُومِ التَألهيَّةِ فِي الحِكمَةِِِ البَحثِيَّةِ و تَدَرَّعَت فيهِ الحَقائِقُ الكَشفِيَّةِ بِالبَياناتِ التَعليميَّةِ و تَسَربَلَتِ الأسرارُ الرَبّانيَّة، بِالعِباراتِ المَأنُوسَةِ لِلطِباعِ وَ استَعمَلَتِ المَعانِي الغامِضَةِ فِي الألفاظِ القَريبَةِ مِنَ الأسماعِ، فَالبَراهينُ تَتَبَختَراِتّضاحاً وَ شُبَه الجاهِلينَ لِلحَقِّ تَتَضاءَلَ اِفتِضاحاً، اُنظُر بِعَينِ عَقلِكَ إِلى مَعانيهِ هَل تَنظُرَ فيهِ مِن قُصُورٍ ثُمَّ ارْجِعِ الْبَصَرَ كَرَّتَيْنِ إلى ألفاظه هَلْ تَرى‏ فيه مِنْ فُطُور .
    از اين رو كتابي براي رهرواني كه در كار فراگيري كمال¬اند نوشتم و حكمت رباني را براي جويندگان اسرار الهي نمايان ساختم. نزديك است كه حق در اين كتاب به نور نمايانگر نمودار گردد و در پرتو آن، هر راز و نهاني آشكار گردد.
    خداوند مرا در اين كتاب بر حقايقي آگاه ساخت كه انوار آن در معارف ذات و صفات الهي ساطع است، با آنكه خردمندان در گرداگرد جنابش، بسيار گشته¬اند ولي با افسوس و حسرت باز آمده¬اند. خـداوند به هـمان مـددي كـه هر كس از بندگانش را خواهد، ياري مي¬رساند، به من حقائقي الهام نمود كه رازهايش در تحقيق مبدأ و معاد، بلند و ارجمند است، حال آنكه چه بسيار دانشوران هوشمندي كه در پيرامون حريم حرمش گرديده و زيانكار بازگشته¬اند.
    ستايش خدايي را كه آنچه حاصل آمد، سخني است كه كژي ندارد، آشفتگي و پريشاني در آن راه نمي¬يابد. مطالب در جاي خويش گفته شده است. آنجا كه جاي رمز و كنايه است به رمز، و هر جا كه مقام توضيح و تبيين است، به تفصيل سخن گفته شده است. با آنكه مطالبش در نهايت بلندي است ولي الفاظش به فهم نزديك است و با همه سادگي¬اش از مقامي بس بلند و عالي برخوردار است، زيرا در اين كتاب، علوم الهي و حكمت بحثي، سخت درآميخته و حقايق كشفي در لباس بيانات آموزشي درآمده و رازهاي الهي جامه عبارات مأنوس پوشيده است. معاني بسيار مشكل در الفاظ گوش آشنا بكار رفته، به گونه¬اي كه گويي براهين، از فرط وضوح به خود مي¬بالند و شبهات نا آگاهان به حـق، از رسوايي فـرو مي¬كاهند و به زوال مي¬گرايند.
    بـه چشم عـقل در مـعاني آن بنگر، آيا در آن هيچ كوتاهي مي¬بيني؟ پس دوباره به الفاظش، كوتاه نـظر كن، آيـا در آنـها هـيچ گـسيختگي مـي¬يابي ؟
    با توجه به امکان اشتباه عاقل، چگونه می¬توان به این صراحت و قاطعیت این کتاب را عاری از هر نقص و اشتباه دانست. آیا ملاصدرا سخن استاد خود، میرفندرسکی را که می¬گوید: فلاسفه در علم و عمل، گاه خطا کنند( )، باور ندارد.
    عـجيب آن است كـه خـود ملاصدرا به بعضی از متکلمین چنین خدشه مي¬كند:
    ثُمَّ العَجَب اِنَّ اَکثَر ما رَأینا مِنهُم یَخُوضُونَ فِی المَعقُولاتِ و هُم لا یَعرِفُونَ المَحسُوسات، و یَتَکَلَّمُونَ فِی الاِلهیّاتِ و هُم یَجهَلُونَ الطَبیعِیّات .
    جاي تعجب است، بيشتر كساني را كه از ایشان مي¬بينيم، در معقولات غور مي¬كنند حال آنكه با محسوسات آشنايي ندارند و درباره الهيات سخن مي¬گويند در حالي كه نسبت به طبيعيات جاهلند.

    آیا این سخن در مورد خود فلاسفه بيشتر صدق نمي¬كند؟ آیا نظراتی که فلاسفه قدیم و جدید در باب محسوسات ارائه داده¬اند ( )و بطلان آنها دهها سال است كه ثابت شده است، خود دلیل بر غیر قابل اعتماد بودن اقوال فلاسفه در مسائل مشکل عقلی نیست.
    به قسمتي از اطلاعات فيلسوف معاصر، استاد حسن¬زاده آملي در باب محسوسات و طبيعيات توجه كنيد:
    ... و يا تار مويي كه از دم اسب بطور مثال بر روي آب قرار گيرد و لاي و لجن بر آن نشيند، كم¬كم مزاجي پديد آمده و حياتي گرفته به شكل ماري در مي¬آيد و يا مقداري كاه با آب و گل آميخته گردد و چون گردكاني گرد شود و در چاله¬اي زير خشتي نهاده شود، كم¬كم به صورت كژدمي بدر مي¬آيد. و يا پارچه كهنه¬اي با آب و لجن آميخته شود بر روي خـاكي مـرطوب بـنهند، پس از مدت كمي كرمهاي خراطين از آن پديد مي¬آيد ... .
    با وجود چنين خطاهاي فاحشي چه باید کرد؟ چه ميزان و ملاكي براي تشخيص حق از باطل وجود دارد؟
    مي¬دانيم كه در انتخاب ميزان شناخت، اختلاف عظيمي بين مكاتب وجود دارد. بعضي چون ماديّون ميزان را حسّ، برخي همچون فلاسفه ميزان را عقل و گروهي مانند عرفا، ميزان را شهود دانسته¬اند. ولي خطا پذير بودن حسّ و شهود و محدود بودن عقل، اين موارد را از ميزان بودن خارج مي¬سازد. اساساً اطلاق ميزان به شيءاي كه امكان خطا در آن وجود داشته باشد صحيح نيست، زيرا خود آن نيز، نياز به ميزان ديگري دارد.
    بعضي نيز چون پروتاگوراس و ابن¬سينا، معيار همه چيز را انسان مي¬دانند؛ طرفداران اين نظريه، براي آن، توجيهات مختلف و در عين حال متناقضي ذكر كرده¬اند. بـايد گفت اگر مراد از انسان، فرد فرد انسانها باشد، كسي كه معصوم نيست هرگز نمي¬تواند معيار سنجش حق از باطل قرار گيرد، زيرا جمله «همه چيز»، شامل حق و باطل نيز خواهد شد.
    استاد حسن زاده نیز به این مطلب توجه نموده و در این مورد می¬نویسد:
    مراد از سخن پروتاگوراس و نيز ابن¬سينا كه انسان، مكيال همه اشياء است و همه بدو اندازه گيري مي¬شوند، امير¬المومنين عليه السلام است. كه حق و باطل بر اساس حقيقت وجودي او سنجيده مي¬شود و لذا علي مع الحق و الحق مع علي!!
    بر اين مبنا، بايد تمامي داده¬هاي فلسفي را با كلام وحي سنجيد و آنچه را كه با اين معيار سازگاري ندارد، طرد نمود. اكنون اين سوال مطرح مي¬شود كه آيا فلاسفه مسلمان، سخنان خود را با كلمات وجود مقدس اميرالمومنين عليه السلام به عنوان يك انسان كامل مطابقت داده و يا به عكس، عقايدشان را بر سخنان اهل¬بيت عليهم السلام تحميل كرده¬اند؟!
    كسي كه با انصاف و بدون سرسپردگي، در سخنان و آراي فلاسفه دقت كند به اين حقيقت رهنمون مي¬شود كه محصول فلسفه با مكتب وحي سازگاری ندارد، مگر با توجيهاتي كه آنها نيز منشأ وحياني ندارند. از آنجا كه حصول دو محصول متفاوت از بذر يكسان امكان پذير نيست، وحدت مباني مكتب وحي با مباني فلسفه، چنانكه فلاسفه مدعي¬اند، معقول نيست.
    برای روشن شدن اين مهم، تنها به صورت اجمال، به مواردي از اختلاف محصولات فلسفي با معارف وحياني اشاره مي¬شود:
    1- محصول فلسفه اين است كه خدا به دليل آنكه علت تامّه است، از حيث ذاتش مجبور به خلقت است، ولي مكتب وحي مي¬گويد خدا قادر است خلق كند و قادر است خلق نكند.
    2- فلسفه صدرايي معاد را روحاني مي¬داند. اما مكتب وحي سخن از معاد جسماني دارد. يعني روح با همين بدني خاكي در روز قيامت محشور مي¬شود.
    3- فلسفه از سنخيت خالق و مخلوق سخن مي¬گويد، ولي مكتب وحي مي¬گويد بين خدا و خلق هيچ سنخيتي وجود ندارد.
    4- فلسفه مي¬گويد، خدا عاقل است و آن را با عقل متحد مي¬داند، ولي محصول مكتب وحي اين است كه عقل، مخلوق خداست و لذا قهراً مقهور اوست.
    5- محصول فلسفه ايـن است كه خدا عـلت العلل است ولـي مكتب وحـي مي¬گويد، قانون عليت كه جاري در كائنات است، مخلوق حضرت حق است و لذا درباره خود خدا جاري نيست.
    6- بر پايه محصولات فلسفه، مخلوقات از خداوند صادر شده¬اند، حال آنكه بر اساس تعاليم مكتب وحي، آنچه مطرح است ايجاد و انشاي ابتدايي خلائق است نه صدور.
    7- از لوازم فكر فلسفي، يكي دانستن خدا با كائنات است، ولي مستفاد از مكتب وحي، جدايي خالق از خلق و بالعكس است.
    و موارد بي شمار ديگر ....
    حال آيا صحيح است كه با وجود تضاد¬ها و ناسازگاري¬هاي فلسفه با وحي، كه ما تنها به برخي از آنها اشاره كرديم، این دو را با یکدیگر مساوی دانست؟
    شگفت انگيز اينكه با وجود اين همه تخالف، استاد حسن¬زاده مدعي است:
    پس فلسفه در لسان فلاسفه¬ يونان و حكمت، در زبان حكماي ايراني با مقام محمود در كلام آيات و روايات اهل بيت عصمت و طهارت عليهم السلام، يكي است. و بر اين اساس، امام، فيلسوف كامل در ميان مخلوقات و خدا، فيلسوف كامل در مجموع كائنات خواهد شد.
    و تصریح می¬کنند که: فيلسوف كامل، امام است و فلسفه، علم به حقايق اشياء است و اشياء، اسماء عيني¬اند .
    و نيز مي¬نويسد: پس حكمت و فلسفه علاوه بر اين كه همان مقام محمود است و همان امامت و پيشوايي¬ای كه مطلوب و ممدوح هر بني بشر است در اعلي مراتب آن، حق متعال است که او را، هم به تصريح قرآن كريم مي¬توان حكيم دانست، چرا كه حكمت، علم به اعيان و ذوات موجودات است و خداوند، عالم به جميع مخلوقات و آفريده¬هاي خويش است .
    ايشان بدون ذكر هيچ دليلي مقام محمود را همان ادراك حقايق موجودات دانسته و چون مدعي¬اند غايت فلسفه نيز ادراك حقايق موجودات است فلسفه را همان مقام محمود معرفي كرده¬اند. روشن است كه بايد در ابتدا اثبات كنند «مقام محمود» كه قرآن از آن سخن گفته است: ﴿ وَ مِنَ اللَّيلِ فَتَهَجَّد بِهِ نافِلَةً لَكَ عَسي اَن يَبعَثَكَ رَبُّكَ مَقاماً مَحمُوداً ﴾، و ما آن را از خداوند متعال مسئلت می¬نماييم، ﴿ وَ أَساَلُهُ اَن يُبَّلِغَنِي المَقامَ المَحمُودَ لَكُم عِندَ اللهِ ﴾، همان ادراك حقايق موجودات است. هر کس، تفسیر قرآن را مطابق نظر خود، جایز بداند، بدیهی است که جامعه دچار تشتت آراء خواهد شد و دیگر نمی¬توان به تفسیری اعتماد کرد. اگر كسي مقام محمود را بدون دليل، به ادراك حقايق عالم معنا كند، شخص ديگری، تفسیر مقام محمود را به ادراک خرافه بودن مبانی فلسفي، برای خود جایز خواهد دانست.
    البته اگر چنانچه ايشان از عهده اين مهم نيز خارج شوند بايد در مرحله دوم ثابت كنند كه غايت فلسفه ادراك حقايق موجودات است كه در اين سخن نيز تأمل بسيار است( ).
    آيا براستي مي¬توان رهاورد فلسفه را، شناختِ واقعيتِ اشياء دانست؟ آيا بشري كه ﴿ ما اوتيتم من العلم الا قليلا ﴾ در وصفش نازل شده، مي¬تواند مدعي چنين امري شود؟
    بوعلي¬سينا درباره ناتواني بشر در كشف حقائقِ اشياء مي¬نويسد:
    الوقوفُ علي حقائقِ الأشياء ليس في قدرهِ البشر، و نحنُ لا نَعرِفُ مِن الأشياء إلا الخواصَّ و اللَّوازمَ و الأعراض، و لا نَعرِفُ الفصولَ المُقَوَّمَهَ لِكلِّ واحدٍ منها، الدّالّهَ علي حقيقتِه، بل نَعرِفُ أنّها أشياءُ لها خواصُّ و أعراض : فإنّنا لا نَعرُِف حقيقتهَ الأوّل، و لا العقل، و لا النَّفس، و لا الفَلك، و النّارِ و الهواءِ و الماءِ و الأرض، و لا نَعرِف أيضاً حقائقَ الأعراض ... .
    در توان بشر نيست كه حقائق اشياء را دريابد. ما از چيزها تنها خواص و لوازم و اعراض آنها را مي¬شناسيم و فصل¬هاي مُقَوِّم هر يك را –كه نشان دهنده حقيقت آنها هستند– درك نمي¬كنيم، بلكه همين اندازه مي¬فهميم كه چيزهايي در عالم هست و خواص و اعراضي دارد، وگرنه ما حقيقت مبدأ اول، عقل، نفس، فلك، آتش، هوا، آب و زمين را درك نمي¬كنيم، حتي در مورد اعراض نيز به حقائق آنها نمي¬رسيم ...
    خواجه نصير¬الدين طوسي نيز، درباره ناتواني عقل از فهم همه حقائق و كائنات و نياز حتمي آن به امدادهاي ربّاني و الهامات وَحياني صراحتاً مي¬گويد: إنّ العقلَ لا يَتَطَّرقُ إلي ما يُرشِدُون إليه، عقل نمي¬تواند به آنچه پيامبران بدان ارشاد مي¬كنند (و مي آموزند)، راه ببرد.
    وي پيش از اين سخن نيز يادآوري مي¬كند كه پيامبران تنها براي آموختن آنچه «منقول» شمرده مي¬شود، نيامدند، بلكه آموختن اينگونه مدركات عقلي نيز، جزء وظايف و برنامه هاي آنان بوده است.
    شهاب الدين سهروردي نيز بدست آوردن تعريف حقيقي براي اشياء را در كتابهاي خود مورد اشكال قرار داده است. از جمله در «حكمة الاشراق» ذيل عنوان «قاعده إشراقيه في هَدمِ قاعدهِ المشائين في التعريفات» مي¬نويسد:
    فَتَبَيّنَ أنَّ الاتيانَ علي الحدّ – كَما التزَمَ به المَشّاوُون – غيرُ ممكن للاِنسان، و صاحِبُهُم اعتَرَفَ بصُعُوبَهِ ذلك، فاِذَن ليس عندَنا اِلّا تعريفاتُ باُمور تَخُصُّ بالاجتماع.
    از آنچه گفتيم آشكار گشت كه ارائه «حد» آنگونه كه فيلسوفان مشّائي مي¬گويند - براي انسان ممكن نيست. پيشواي آنان نيز به دشواري آن اعتراف كرده است. بنابراين، تعريفها و حدهايي كه ما داريم شامل چند خصوصيت است كه در چيزي (محدود) جمع شده است.
    جالب¬تر اين كه خود ملاصدرا هم به اين مطلب اعتراف مي¬كند:
    اِعلَم اَنَّ أفاضلَ البشرِ قاصرون عن اِدراك حقائقَ الاُمور السّماويه و الاَرضيّهِ علي وجهِها، و عن الاحاطه بدقائق الصّنعهِ و عجائبِ الفطرة، و آثار العنايه و الحكمه التي فيها، بل الاَكثرونَ عاجزونَ عن ادراكِ حقيقهِ النّفس، التي هي ذات الشّخص ... فاِذا كانت احاطهُ الاِنسان بنفسه و بدنه – علي ما ينبغي – متعذَّرهً، فكيفَ يكونُ الاِحاطهُ بما في العالمِ الجسمانيِّ و الروحاني ممكنهً ؟
    بدان كه فاضلان زبده بشر، از درك حقايق امور آسماني و زميني – بدانسان كه در خور است – و از احاطه به دقايق آفرينش و عجايب فطرت (سرشت خلق) و آثار عنايت و حكمت الهي در آنها دستشان كوتاه است، بلكه بيشتر آنان از شناخت حقيقت نفس، يعني ذات خود، ناتوانند ... پس در صورتي كه اطلاع كامل يافتن انسان از نفس خود و بدن خود – آنچنان كه شايسته است – امكان پذير نباشد، چه سان ممكن خواهد بود كه درباره آنچه در عالم اجسام و عالم ارواح هست و مي¬گذرد، اطلاع كامل بهم رساند؟
    همچنين آلبرت انيشتاين مي¬گويد: در تكامل فكر علمي، حقيقتي به صورتي خيلي روشن، ظاهر و بارز گشته است : هيچ رازي در جهان فيزيكي نيست كه به رازي ديگر – در وراي خـود – مـنتهي نـشود. همه شاهراههاي عقل و همه كوره راه¬هاي علوم نظري و فرضيّات و حدسيّات، سرانجام به فضاي بي پاياني منتهي مي¬گردد كه عقل بشر از درك اندازه آن قاصر است .
    عموم فلاسفه معتقدند غايت فلسفه، وصول به حقايق اشياء و علم به اعيان و ذوات موجودات است و بديهي است كه رسيدن به اين غايت در نزد آنان، باید مقدور نوع بشر محسوب شود، زيرا اگر اينگونه نباشد، فلسفه علمي بيهوده خواهد بود. با اين سخن، فلاسفه خواسته و يا ناخواسته راه را براي اين كه افرادي، ادعاي امامت كرده و يا خود را بي نياز از ائمه اطهار عليهم السلام بدانند، باز كردند( ) ولی چنانچه برخی از خود فلاسفه اذعان کردند وصول به حقایق اشیاء امکان پذیر نیست بنابراین هدف و غایت فلسفه را وصول به حقایق اشیاء دانستند هم از جهت صغری و هم کبری مخدوش است.
    چگونه می¬توان نظر فلاسفه معاصر مبنی بر برابری فلسفه و دین الهی را پذیرفت، حال آنکه در میان خود آنان در اهمّ مسائل( )، اختلاف بنيادي وجود دارد و هر از گاه مسائل آن، با توجیهاتی، دست خوش تغییر مي¬شود( ). اصول و مبانی متغیر و غیر ثابت فلسفی چگونه با اصول متقن و ثابت دین قابل جمع است. تأسف بارتر این که بخواهند با داده¬های غیر ثابت فلسفی عقاید دینی را توجیه و تفسیر کنند که البته نتیجه آن مشخص است.
    دكتر فلاطوري( ) كه عمر خود را در راه تعليم فلسفه و تدريس آن گذرانده است و با فلسفه شرق و غرب نيز آشنايي كامل دارد، دراين مورد مي¬گويد:
    اگر اصول ديني بر پايه¬هاي يك فلسفه يا علم مبتني شد، چون آن پايه¬ها بطور دائم در حال جرح و تعديل هستند و مي¬توانند از بين بروند، در آن صورت آن عقايدي كه بر آن پايه¬ها، استوار شده¬اند، متزلزل خواهند شد .
    و نيز مي¬گويد: آخر كدام عقول عشره؟ كدام افلاك؟ چگونه ما عقايدمان را بر اموري مبتني كنيم كه به هيچ وجه پايه ندارد؟ نتيجه اين امر فقط سست كردن مبناي عقايد ديني¬مان است.
    همچنين مي¬گويد: اگر فلسفه حالت تقدس به خود بگيرد، جمود پيدا مي¬كند، همين طور وقتي كه دين، حالت فلسفي پيدا كند، آن هم اشكال پيدا مي¬كند. در آن صورت دين بر اساس مطالبي پايه گذاري مي¬شود كه متزلزلند، بنابراين در آن صورت هم دين را و هم فلسفه را خراب كرده¬ايم.
    دكتر فلاطوري درباره فلسفه صدرائي، كه مدعي كشف حقايق ديني است، چنين گفته است: ... به واقع بزرگان فلسفه ما، بخصوص مرحوم صدرالمتألهين، فلسفه را ابزار فهم دين مي¬دانستند، يعني فلسفه، ابزاري براي بيان حقيقت ديني شد، حال كيست كه جرأت داشته باشد به چنين فلسفه¬اي اعتراض كند؟ در واقع اگر كسي اعتراضي به اين فلسفه بكند، براي خودش زحمت درست كرده است. اما واقع امر اين است كه اگر نگاه كنيد، مي¬بينيد كه پايه هايي كه فلسفه¬ صدرالمتألهين بر آن اساس بوده، الان فرو ريخته است.
    بنابراین باید به فلسفه به عنوان یک سیستم و ابزار پاسخگویی نگاه کرد نه به عنوان علمی که خود واقعیت باشد یا پرده از واقعیت بردارد.
    آقاي فلاطوري در پاسخ به اين سؤال كه براي خروج از وضعيت فعلي آموزش فلسفه در ايران، چه بايد كرد، چنين مي¬گويد: به نظر من قبل از هر چيز توجه به يك نكته ضروري است و آن نكته اين است كه امروز، ديروز و فردا را كنار بگذاريم، همين طور، اين را هم كنار بگذاريم كه يك حقيقت نفس¬الامري وجود دارد و وظيفه فلسفه اين است كه آن را بشناسد. ما بايد به اين نكته توجه كنيم كه در مـقابل سلسله¬اي از مسائل دنياي امروز قرار گرفته¬ايم و بايد براي آنها راه حلي پيدا كنيم. براي حل اين مسائل، نوعي مباني فكري انتخاب مي¬كنيم و بر اساس آنها پاره¬اي از راه حلها را به بحث مي¬گذاريم. اگر آن راه حلها با آن مباني، متلائم و هماهنگ بود، آن تبيين قابل تحسين است، بنابراين، ما در فلسفه به دنبال حقيقت نفس الامري نیستیم؛ سؤال از حقیقت نفس¬الامری مربوط به حوزه دين است نه فلسفه و اين سؤالات ديني از اول هم در فلسفه مطرح نبوده است و بزرگاني چون افلاطون و ارسطو نيز هرگز چنين داعيه¬اي نداشته¬اند، بنابراين، امروز هم فلسفه افلاطون و ارسطو قابل بحث است و اصلاً مسأله قديم و جديد و برتر و بهتر مطرح نيست. اينكه گفتيد چه كار بكنيم، يكي از كارهاي لازم اين است كه ببينيم فيلسوفان بزرگ از قبيل افلاطون و ارسطو خودشان مدعي چه چيزي هستند و خواسته¬اند چه چيز را بشناسند و چه مقدار به آن خواسته خود، نزديك شده¬اند .
    گر چه اين مصاحبه در سطح وسيعي منتشر شد و بسياري آن را ملاحظه كردند، ولي به نظر مي¬رسد نقطه نظرات ايشان مورد مطالعه دقيق قرار نگرفته است. از مجموع سخنان دکتر فلاطوری، چنين استفاده مي¬شود:
    الف) بايد به منطق ارسطويي كه فلسفه¬ ارسطويي و در نهايت حكمت متعاليه را به بار آورد، نگاه ابزاري داشت.
    بدون شك كار ارسطو در حوزه منطق، قابل تحسين است( ) ولي وظيفه منطق، تبيين وقايع است نه كشف حقايق. نگاه به منطق بايد نگاه ابزاري باشد. يعني ابزاري براي مطرح شدن در دنيا، ابزاري براي دفع شبهات و تبيين وقايع، نه اين كه از فلسفه انتظار كشف حقائق اشياء و تبيین رابطه خلق با خالق را داشته باشيم؛ آنگونه كه پيروان فلسفه¬ صدرايي مي¬گويند.¬ فلسفه مبيّن واقعيت¬ها نيست، بـلكه یـکی از سيستم¬هایي است كه جهان را تبيين مي¬كند و اين سيستم، همين قدر كه بي تعارض و منسجم باشد كافي است.
    ب ) منطق ارسطويي گرچه در ظرف ذهن است ولي آن ذهنيات بر اساس تجربيات او در حوزه طبيعيات آن زمان بوده است، لذا با بروز كشفيّات و حقائق جديد در حوزه طبيعيات، قطعاً استحكام آن زير سؤال مي¬رود.
    ج ) ورود فلسفه¬ ارسطويي به آئين مسيحيت و تقدس يافتن آن، هم به فلسفه صدمه زد و هم به دين مسيحيت، زيرا عقايد ارسطو جزء عقايد رسمي كليسا شد، لذا مخالفت با ارسطو مخالفت با دين محسوب شده و بدين ترتيب، مخالفين وي دچار دين زدگي شدند. بنابراين، بايد فلسفه را از دين جدا نمود. به نظر مرحوم فلاطوري اين مشكلي است كه وارد دين اسلام هم شده است و اگر براي جدا ساختن فلسفه و دين اقدام نكنيم، به هر دو لطمه خواهد خورد.
    د) فلسفه ارسطويي بر اساس تجربيات آن روز بود همانطور كه فلسفه¬ غرب نيز مبتني بر واقعيات موجود در دايره فرهنگ غرب است. زيرا كانت هم مثل ارسطو فيزيكدان بود و مبناي كار خود را فيزيك قرار داده بود. لذا اين فلسفه¬ها، بر فرض صحت، به دليل محدود بودن و عدم جامعيت، با تغيير بنا عوض خواهند شد. بنابراين اگر بخواهيم فلسفه الهي داشته باشيم بايد از بديهيات وحي آغاز كرده و بر پايه آن بديهيات، فلسفه را سامان بخشيم.
    ر) فلسفه ارسطويي و صدرايي، درجامعه بشري، قابل اجرا نبوده و به اصطلاح كاربردي نيست. اين فلسفه آنقدر پيچيده است كه براي فهم آن بايد خط به خطش را نزد يك استاد تلمّذ كرد. بديهي است چنين فلسفه¬اي با سختي و پيچيدگي¬ای كه دارد، قادر نيست حيات بشري را تأمين نمايد.
    ز ) اثبات استحكام آيات قرآن كريم، اين معجزه بزرگ الهي، با استناد به اقوال فيلسوفان، شرم آور است.
    بنابراين گرچه ارسطو با بيان منطق، به خوبی در مقابل سوفسطائي¬ها ايستاد.( ) ولی منطق او چیزی بر هستی نیفزود. او و پيروانش سعي دارند نظام هستي را با نظام ذهنی خود هماهنگ كنند، بعنوان مثال، ارسطو سعـي داشت افـلاك را همان عقول عشره معرفي كند. گويا جهان هستي مي¬بايست خود را هر طور شده با نظمي كه او در عالم تصور می¬کند منطبق سازد. لذا جهاني كه ارسطو تنظيم مي¬كند، لزوماً جهاني نيست كه در متن خارج است بلكه جهاني است كه زائيده نگرش اوست( ).
    در نهایت می¬بایست مجدداً به این نکته اشاره کنیم که عقل دارای جایگاه بلندی است و اساس فهم و رسیدن به حقايق است. ولی آنچه فلاسفه آن را عقل می¬خوانند، به جهت مخالفتش با وحي، عقلانی نیست و البته بوسیله خرد نيز، قابل نقد و انکار است.
    به سخن ديگر، فلاسفه موهومات را در قالب معقولات جا زده و سالهاست كه عده¬اي را سرگرم خود ساخته¬اند. لذا این وظیفه¬ دانشمندان آگاه به تعالیم دینی است که بپا خیزند و معارف وحیانی را از عقاید خرافه پاک نموده و مردم را بسوی سرچشمه زلال وحی رهنمون کنند.
    شکی نیست درک مفاهیم وحی با تفکر، تدبر و تعقل در آیات و روایات است، ولی توضیح معارف دینی بر اساس عقاید فلسفی و مبانی یونانی، به معناي اصالت دادن به افكار بشري است و نتيجه اين كار جز تحمیل عقاید بشري به معارف بلند وحياني نیست و نباید آن را مصداق تفسیر وحی یا هر اصطلاح و نام دیگری دانست.
    فلاسفه مسلمان از ابتدا سعی بر آن داشتند که به فلسفه قداست بخشند و آن را وارد حوزه دین کنند به نحوی که هیچ مقام روحانی نتواند در مقابل آن بایستد، لذا فلسفه را همان حکمت و حکمت را همان فلسفه و یا بالا¬تر از این، امام را یک فـیلسوف کامل معرفی نمودند. بدیهی است هیچ کس نمی¬تواند در مقابل چنین فلسفه¬ای بایستد زیرا ایستادگی در مقابل آن مقابله با دین تلقی می¬شود. ولی به لطف پروردگار، برخی از علما و طلاب و عده¬ای از اهل مطالعه و دقت با توجه به مخالفت نظرات فلاسفه با متون صریح وحی، با سخن و قلم خود در مقابل این هجوم، خاموش نایستادند و با نقد نظریات فلاسفه، مطلب را بر طالبان حقیقت روشن ساختند. بیدارگری¬های بیدارشدگانی چون فیلسوف فلاطوری و سال¬ها پیش از این مرحوم فیض کاشانی رحمة الله و دیگر علما، می¬تواند هشداری باشد به طلاب و دانشجویان جوانی که در اثر تبلیغات غالب، تمایل به فلسفه پیدا کردند.


    چكيده¬ مطلب:
    1- عقل در عین عصمت، محدود است.
    2- اشتباهات از ناحیه عاقل است نه عقل.
    3- رسيدن به كنه واقعيات اشياء متعذر است.
    4- تعریف فلسفه به ادراک واقعیات اشیاء تعریفی بدون دلیل و بی پایه است. علاوه بر این که، ادراک واقعیات میسور نیست.
    5- بر اين كه فلسفه همان مقام محمود است دليلي اقامه نشده، بلكه ناسازگاري آن با مفاد وحي، خود نشان دهنده بطلان اين سخن است.
    6- میزان تشخیص حق از باطل، سيره و كلام امیرالمومنین و اهل بیت عصمت عليهم السلام است.
    7- توجیه متون وحی با داده¬های فلسفی از مصادیق تحمیل عقاید به وحی محسوب می¬شود.
    8- ورود فلسفه به دين با توجه به متغير بودن مباني و محصولات آن، دين را از حالت ثبوت خارج كرده و باعث متزلزل شدن آن خواهد شد.
    9- آميختگي فلسفه و دين به هر دوي آنها صدمه خواهد زد.
    10- نگاه انسان به فلسفه باید نگاهی ابزاری باشد نه اعتقادی.
    11- ارسطو و پيروانش با اينكه در مقابل سوفسطائي¬ها ايستادگي كردند ولي با انكار واقعيت ماهيات به دام آنان افتاده و خود سوفسطائي شدند.
    12- مباحث فلسفه كاربردي نيست و براي درمان دردهاي جامعه نمي¬توان از آن بهره جست .
    13- منطق ارسطويي، فلسفه ارسطويي و حكمت صدرايي بر اساس تجربه و حسّ شكل گرفته است و پايه گذاران آنها بر آن بودند كه با دقت و تفكر در محسوسات، اسرار خداوند متعال را كشف نمايند، در حالي كه تمامي قوانين موجود در طبيعت، مخلوق اوست و در¬باره ذات احديت جاري نمي¬شود. لذا بر فرض صحت اين قوانين، آنها فقط در رابطه با مخلوقات و ممكنات جاري مي¬شوند.
    14- بعضی از فلاسفه، فكر سوفسطي را ستوده و مدعی¬اند سخن سوفسطائی¬ها فهمیده نشده است.
    
    تاریخ: 28 خرداد 1395
       

    علم از نگاه فلسفه و نتایج آن

    علم از نگاه فلسفه و نتایج آن

    علم از نگاه فلسفه و نتایج آن


    حجة الاسلام جعفر فاضل





    بحث علم، از مباحث پيچيده و عميقي است كه اذهان بسياري را مشغول ساخته است. آنچه در اين مقاله مي¬خوانيد نظر فلاسفه در¬باره علم انسان است. فلاسفه بر طبق مباني خود در ابتدا علم را تعريف نموده و سپس سعي در آشكار ساختن حقيقت آن نمودند. در اين نوشتار نظر فلاسفه در¬باره علم و كيفيت حصول آن مورد توجه و نقد قرار مي¬گيرد و مشخص مي¬شود كه تعريف علم بر اساس مباني فلسفي منتهي به انكار جميع واقعيات ها مي¬گردد.

    فلاسفه با طرح ادله¬اي، نفس - حقيقت انسان - را مجرد دانسته و بر اين اساس بسياري از مباحث فلسفي را بنا نهاده¬اند. يكي از آن مباحث، مسئله علم انسان است. فلاسفه در توضيح اين پرسش كه علم چيست و چگونه حاصل مي شود، گفته¬اند:
    در ما انسان¬ها، يك موجود مجرد از ماده تحقق دارد كه در واقع حقيقت ماست و آن نفس است ( ). آنگاه مي¬گويند نفس در آغاز وجود خود فاقد هر گونه ادراك كلي است و اين صورت¬ها، بي شك نيازمند علتي است كه آن علت خود نفس نيست. زيرا فاقد شيء نمي¬تواند معطي شيء باشد و نيز امور مادي نمي¬باشد. زيرا بخاطر ضعف وجوديشان نمي¬توانند علت باشند؛ لذا تنها علت اين صور، موجودي است مجرد كه خود واجد آن صورت¬هاست به نام عقل.( )
    بنا¬¬بر¬اين علم در نزد فلاسفه، همان صورت¬هاي موجود در عقل است و نفس به مقدار اتحادش با عقل داراي علم خواهد شد.
    فلاسفه كوشيده¬اند با ترتيب مراحله براي عقل البته از حيث معقولش مسئله اختلاف درجات علم را توضيح دهند. آنان در مرحله اول، نفس را خالي از هر نوع ادراكي دانسته ( ) و در مرحله آخر كاملا متحد با عقل مي¬دانند.( )
    بنا بر¬اين در نزد فلاسفه:
    الف - نفس مجرد است.
    ب – عقل مجرد است.
    ج – عقل از حيث معقولاتش داراي چند مرحله است.
    د – نفس به مقدار اتحادش( ) با عقل، داراي علم خواهد بود.

    نقد و بررسي
    كاملا مشخص است كه دايره مجردات در نزد فلاسفه بسيار وسيع است. و اين بدان خاطر است كه مباني فلسفي راه را براي اين موضوع، باز كرده است. پر واضح است كه بر اساس قانون عليت و لزوم سنخيت بين علت و معلول از خداوند مجرد نبايد جز مجرد صادر شود. ولي جريان قانون عليت (مطرح در فلسفه) در حق باري تعالي و نيز مسئـله سنـخيـت بيـن خالق و خلق، داراي ايـرادهـاي بنيادي است كه اينك بـه آن
    نمي¬پردازيم.
    مي¬دانيد مجرد داراي جزء و اندازه نيست لذا از حيث ذات، قابل تعدد نيست و همين كافي است كه در حق باري تعالي كه در تجرد او اتفاق نظر است گفته شود كه غير او مجردي نيست. البته براي اثبات انحصار تجرد در ذات باري از سوي مخلوق نيز مي¬توان آغاز نمود. چه، هر آنچه تحقق يافته بر اساس قاعده الشيء ما لم يتشخص لم يوجد، داراي اندازه است و لذا مجرد نيست. بنا¬بر¬اين ادعاي فلاسفه مبني بر تجرد نفس، عقل و علم و ... پايه استواري ندارد.
    بديهي است در صورت نفي تجرد از غير خدا تعالي، هر موجودي غير از خداوند داراي حد خواهد بود، آنگاه اتحاد نفس با عقل، به جهت استحاله اتحاد دو موجود محدود مستقل، بدون توجيه عقلاني است.
    از اين هم كه بگذريم، مراتبي كه براي نفس از حيث اتحادش با عقل بيان شد، قابل اثبات نبوده بلكه اشكالات فراواني دارد.
    در ابتدا بايد به اين نكته نيز به طور گذرا اشاره كنيم كه اين كه درك، جزء لا ينفك هر موجودي باشد استحاله عقلي نداشته و شواهد نقلي بر آن، صحه مي-گذارند( ).
    بر اين ادعا كه نفس در ابتداي وجودش فاقد هر گونه ادراكي است، اقامه دليل نشده است. مضاف بر اين كه با قواعد فلسفي ديگر در تناقض آشكار است. چه در فلسفه، حقيقت انسان، نفس معرفي شده است كه حيات دارد و چگونه چيزي حيات داشته باشد و فاقد هر گونه ادراكي است؟! مضاف بر اين كه فلاسفه، وجود را مساوق با حيات مي¬دانند و مي¬گويند اگر اثبات شد چيزي وجود دارد كافي است كه اثبات شود كه حيات هم دارد1 و از طرفي مي¬گويند علم و اراده و قدرت از لوازم لاينفك حيات است2 و بر اين اساس اگر اثبات شد چيزي به نام نفس داريم در واقع اثبات شده است كه حيات دارد و از لوازم لاينفك حيات علم است. لذا ادعاي مفارقت نفس – در مرحله ابتدا - از هر گونه ادراكي با قواعد فلسفي ديگر نيز سازگار نيست.
    و از جهت ديگر، چون در نزد فلاسفه عقل فعال به نحوي علت نفس است. از باب عليت و سنخيت، بايستي كه نفس را همان وجود نازله عقل فعال بدانند لذا نمي¬توانند بگويند كه زماني بوده كه نفس خالي از هر نوع درك بوده است.
    خطر بسيار بزرگتري كه اين گونه افكار را تعقيب مي¬كند، سوفسطايي¬گري است. زيرا چنانچه علم را محصول اتحاد نفس با عقل بدانند، مسئله علم حصولي از ريشه منتفي شده و مرجع آن علم حضوري مي¬گردد و نتيجه آن انكار واقعيت هاي خارجي است.
    توضيح بيشتر
    در مباحث فلسفي در ابتدا، علم به دو قسم حصولي و حضوري تقسيم مي¬شود. ولي فيلسوف در نهايت به اين نتيجه مي¬رسد كه علم حصولي منتهي به علم حضوري است و جز علم حضوري علمي وجود ندارد:
    هذا ما يودي اليه النظر البدوي من انقسام العلم الي الحصولي و الحضوري و الذي يهدي اليه النظر العميق ان الحصولي منه ايضا ينتهي الي علم حضوري.3
    يعني در فلسفه صدرايي علاوه بر اين كه علم حصولي مستلزم دور محال دانسته شده است.4 از آنجا كه وجود حقيقي و عيني خارجي اشياء را حضور آنها در ذات عالم دانسته اند و بر اساس اتحاد علم، عالم و معلوم، علم به حضور شيء نزد شيء¬5 معنا شده است يعني علم حضوري.
    و اما نتيجه علم حضوري همان انكار واقعيت¬هاي خارجي و سوفسطي¬گري است. زيرا در فلسفه، حصول معلوم در نزد عالم به حضور معلوم نزد عالم تفسير مي¬شود و لازمه حضور، اتحاد معلوم با عالم دانسته شده است و نام اين حضور معلوم نزد عالم، علم است:
    و لازم حصول المعلوم للعالم و حضوره عنده اتحاد العالم به 6
    كاملا مشخص است كه بايد فلاسفه به اجبار معلوم را موجود مجردي فرض كنند تا بتواند با نفس كه طبق مباني آنان مجرد است، متحد شود:
    ان العاقل في ادراكه للمعقولات يتحد بها و يصير عين تلك الاشياء7
    و لذا خواه نا¬خواه بايد از اعتقاد به عالم خارج و مادي و محسوس دست بردارند كه البته تا حدي دست برداشته اند:
    العلم الحصولي اعتبار عقلي يضطر اليه العقل، مأخوذ من معلوم حضوري هو موجود مثالي او عقلي حاضر بوجوده الخارجي للمدرك و ان كان مدركا من بعيد.8
    به نظر مي¬رسد طبق اين مباني جز انسان و ادراكاتش چيزي ديگر وجود ندارد.
    بنا¬بر¬اين عصاره سخن فلاسفه اين است كه نفس آنگاه واجد صور مي¬شود كه با عقل متحد شود و نفس به مقدار استعداد اتحادش با عقل از علم بهره¬مند مي¬شود. ولي مفاد روايات واقع شدن نور عقل است در قلب، نه متحد شدن با آن.
    بحار الانوار از علل الشرايع نقل مي¬كند:
    ... فيقع في قلب هذا الانسان نور فيفهم الفريضه و السنه و الجيد و الردي الا و مثل العقل في القلب كمثل السراج في وسط البيت
    از مفاد اين روايت چنين استنباط نمود:
    1 – همانطور چراغ غير خانه است. عقل غير از نفس است و با آن متحد نيست.
    2 – همانطور كه نور حاصل از چراغ محدوديت دارد عقل نيز محدوديت دارد.
    3 – همانطور كه همه چيز در خانه به نور ديده مي¬شود و روشن است ولي خود نور به خودش؛ همه چيز به عقل فهميده مي شود ولي فهم عقل به خود عقل است و تنها نياز به توجه دارد.
    مضاف بر اين، كساني كه علم را اتحاد نفس با عقل مي¬دانند بايد به سوالات زيادي پاسخ دهند:
    1- پر واضح است كه اگر تعقل، اتحاد نفس با عقل باشد مسئله غفلت بي معنا خواهد شد در حالي كه گاه انسان از خويش هم غافل مي¬شود.
    2- تعقل، تمييز دادن بين حق و باطل است نه فقط ادارك صور، چه اين ادراك صور، در حيوانات نيز موجود است.
    3- صورتهايي كه براي افراد ديوانه حاصل مي¬شود و طبق آن نتيجه مي¬گيرند و كارهايي را انجام مي¬دهد نيازمند علت است. زيرا كه مطابق نظر فلاسفه نفس خود فاقد هر نوع صورتي است، حال مي¬پرسيم آن علت كدام است؟ هر جوابي داده شود مي¬توان آن را در صورت هاي منطبق در نفوس عاقل همان را تكرار كرد.
    به سخني ديگر از فلاسفه مي¬پرسيم كه صورت¬ها و ادراكات افراد ديوانه را چگونه توجيه مي¬كنيد آيا آن هم اتحاد نفس با عقل است. يا از درون خود نفس است اگر بگويند از اتحاد نفس با عقل است صحيح نيست زيرا عقل معصوم است و اگر بگويند علت اين صورت خود نفس است اين هم با مباني آنان صحيح نيست. زيرا نفس را فاقد هر گونه ادراكي مي¬دانند و فاقد شيء نمي¬تواند معطي شيء باشد.
    4 - كساني كه قدرت تمييز حق از باطل در حوزه دين را ندارند از نظر روايات عاقل محسوب نمي¬شوند ولي از نظر فلاسفه اگر در حوزه¬هاي ديگر قدرت فهم و استنتاج داشته باشد عاقل است از اين معلوم مي¬شود كه عقل مطروح در فلسفه همان عقل مطروح در روايات و آيات نيست.
    كساني كه قدرت تمييز حق و باطل را دارند ولي هواي نفس خود را بر عقل مقدم داشته و مرتكب گناه مي¬شوند از نظر روايات عاقل نيستند (العقل ما عبد به الرحمن و اكتسب به الجنان) ولي از نظر فلاسفه چون آن صورت ادراكي توسط عقل در نفس منطبع شده است عاقل است.
    اشتباه فلاسفه اين است كه معقول يعني تصور و تصديق را عقل معرفي كرده¬اند در حالي كه مفاد روايات اين است كه عقل نوري است كه در قلب واقع مي¬شود كه بوسيله آن مي¬فهمد و تشخيص مي¬دهد.
    ديگر اين كه بسياري از فلاسفه براي تصديق، تصور را لازم مي¬دانند و مي¬گويند كه بدون تصور تصديق نمي¬شود در حالي كه معرفت به نور عقل لزوما نيازمند تصور و تصديق نيست بلكه صرف توجه به نور عقل است.
    مستفاد از روايات و آيات اين است كه كار عقل، فهم و تشخيص حق و باطل است و اين لزوماً از كانال معرفت به حقايق اشياء نيست. ولي فلاسفه كار عقل را كشف و ادارك حقايق اشياء مي دانند.
    و از طرفي منحصر دانستن علم به صورت¬هاي حاصله نزد نفس خود نيازمند برهان است بخصوص كه بخشي از اداركات ما بدون هيچ گونه صورتي است بلكه تنها حالتي است در نفس


    چكيده مطلب
    o علم مطروح در فلسفه همان اتحاد نفس با جوهري مجرد است.
    o دليل¬هاي فلاسفه بر اتحاد نفس با عقل ناتمام است.
    o عقل نوري است كـه در قلب قرار مي¬گيرد كه بـاعث تمييز حق از باطل مي¬شود.
    o بين عقل مطروح در روايات و عقل مطروح در فلسفه تفاوت ماهوي وجود دارد.
    o مباني فلسفي، فلسفه را به سوفسطاگري مي¬رساند.







    پی نوشتها

    1 - فلسفه و كلام ا¬سلامي علامه محمد رضا مظفر ص 185.
    2 - آموزش فلسفه ج 2 استاد محمد تقي مصباح.
    3 - نهايه الحكمه ص 294.
    4 - نهايه ص 47 .
    5 - نهايه ص 297.
    6 -نهايه ص 29 .
    7 - نهايه ص 29 .
    8 - نهايه ص 297.



    فهرست منابع و مأخذ
    1 _ قرآن
    2 - الحکمة المتعالية من الاسفار العقلية الاربعة،صدر الدين محمد شيرازی، شرکة دار المعارف الاسلاميه، 1383 ه، چاپخانه حيدری.
    3 - الحاشيه علی الهيات، الشفاء، موضوع: فلسفه، صدر المتأهلين شيرازی، ناشر: انتشارات بيدار، محل نشر: قم
    
    تاریخ: 27 خرداد 1395
       

    امکان دیدار امام زمان عجّل الله تعالی فرجه در عصر غیبت

    امکان دیدار امام زمان عجّل الله تعالی فرجه در عصر غیبت

    امکان دیدار امام زمان عجّل الله تعالی فرجه در عصر غیبت
    جعفر فاضل

    چندی قبل در روزنامه جمهوری اسلامی مقاله¬ای تحت عنوان مدّعیان دروغگویند چاپ گردید. نویسنده مقاله مدعی شده بود که هر مدعی زیارت امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه ـ در عصر غیبت دروغگوست و بدین ترتیب بسیاری از کسانی که توفیق تشرف خدمت امام زمان یافته بودند را متهم به کذب نموده بود. درج این مقاله غیر کارشناسانه در روزنامه جمهوری اسلامی بدون ذکر نام نویسنده و بدون هیچ گونه تأییدی از ناحیه علما، باعث ایجاد شبهه در اذهان عمومی بخصوص جوانان گردید. برای دفع این شبهات مطالبی از این قرار تحریر گردید که تقدیم حضور شما می¬شود.



    اما چرا بعضي گمان كرده¬اند كه هر مدعي دروغگو است. ريشه سخن ايشان از چند فرض خارج نيست:
    الف) يا نگران اين هستند كه عده¬اي با ادعاي دروغين با احساسات مردم و مقدسات مذهبي بازي كنند.
    ب ) يا چون براي خودشان، ديدار، اتفاق نيفتاده است، باور نمي¬كنند كسي به اين توفيق نائل شده باشد.
    ج ) يا مستند سخن ايشان، توقيع شريف است كه در آن بيان شده است كه هر مدعي مشاهده دروغگو است.
    جواب هر يك از اين سه فرض، از اين قرار است:
    جواب الف:
    نبايد براي مبارزه با مدعيان دروغين، اصل امكان رؤيت امام زمان را مورد انكار قرار داد. زيرا این امر، علاوه بر اين كه خلاف منطق است، آثار زيان بار متعددي مثل تكذيب بزرگان علماي شيعه، در پي دارد.
    بديهي¬است كه صحيح نيست مثلاً براي انكار مدعيان دروغين نبوت، اصل نبوت را تخريب نمود!
    جواب ب:
    اين كه امري براي ما حاصل نشده و يا ما به آن نرسيده¬ايم دليل بر اين كه ديگران به آن نرسيده باشند نيست. و اگر كسي بگويد من در كمال تقوا هستم چرا امام زمان را نبينم و مثل فلان شخص ببيند؟ جوابش، به طور كامل مشخص است؛ زيرا درست است كه پيش فرض توفيق زيارت حضرت ـ براي كساني كه در اضطرار و مشكلي نباشند ـ تقوا و پرهيزگاري است و يا در اصطلاح، مقتضي ديدار، تقوا است ولي تمام مطلب اين نيست و مصالح و علت¬هاي فراواني ديگري نيز در توفيق زيارت دخيل است. علاوه بر اين كه بايد مانع هم مفقود باشد. ( كه البته توضيح بیشتر اين مطلب فرصت دیگری مي¬طلبد. )
    جواب ج
    تنها دليل نقلي كه بر تكذيب مدعيان ديدار امام زمان وجود دارد، توقيع شريف است كه در آن بيان شده است كه كسي كه ادعاي مشاهده كند دروغ¬گو است. اما توجه به عبارت اين حديث به¬خصوص كلمه مشاهده و قرائن حاليه و مقاليه موجود درتوقيع ، ما را به واقعيت امر، نزديك مي¬كند. آن واقعيت چيست؟
    براي رسيدن به حق مطلب، توجه به مطالب زير ضروري است:
    1 ـ مشاهده غير از رؤيت است. و آنچه در اين روايت، مورد انكار قرار گرفته شده است مشاهده است نه رؤيت.
    مشاهده از باب مفاعله است و در باب مفاعله هر طرف هم فاعل و هم مفعول است. بخلاف باب تفاعل كه يك طرف فاعل است و يك طرف مفعول. بنا بر اين معناي مشاهده اين است كه كسي ادعا كند من مي¬توانم به حضور برسم و اين غير از ادعاي رؤيت است كه بگويد من حضور حضرتش رسيدم. مدعي مشاهده دروغ¬گوست ولي مــدعي رؤيت اگــر عـــادل بــاشد، تصــديق مي¬شود.
    به سخن ديگر آنچه در روايت مورد انكار قرار گرفته شده است، ادعاي نبابت خاصي حضرت است.
    2 ـ جهت صدور روايت، كه براي اعلان اتمام زمان غيبت صغري و شروع شدن غيبت تامه مي¬باشد، نيز خود مؤيدي است كه منظور از ادعاي مشاهده، ادعاي نيابت خاص است.
    3 ـ امام زمان درباره مدعي مشاهده فرمودند فهو كذاب مفترو كلمه مفتر نيز خود شاهدي است كه آنچه مورد نفي قرار گرفته است، نيابت خاص است. و اگر چنانچه نفس رؤيت مورد انكار بود، كلمه كذاب كافي بود.
    4 ـ امام زمان به علي بن محمد سمري فرمودند: « امور زندگي خود را سامان بده و هيچكس را وصي و جانشين خويش قرار مده » و پس از آن فرمودند: « هر كس مدعي مشاهده شود دورغگو است. » به قرينه مقابله به طور كامل مشخص است كه مراد از ادعاي مشاهده، ادعاي نيابت از سوي امام زمان است كه مورد انكار قرار گرفته است.
    5 ـ كلمه شيعتي در اين فراز از توقيع « ... سيأتي من (الي) شيعتي من يدعي المشاهده ... » خود قرينه ديگري است كه مراد از مشاهده ادعاي نيابت و بابيت است نه نفس رؤيت و ديدار.
    اگر منظور روايت، نفي اصل رؤيت باشد، نبايد كلمه « شيعتي » مي¬آمد زيرا چه شيعه و چه سني و چه هر كس ديگر، ادعا كند، بايد مشمول حكم تكذيب مي¬شد. كما اينكه در كتب ما، كساني كه از اهل تسنن در گرفتاري و اضطرار خدمت حضرت رسيده¬اند، كم نيستند. تخصيص به ذكر كلمه « شيعتي » ، خود حامل اين پيام است كه هر كس ادعاي بابيت كرد، او دروغگو است و مشخص است اين نوع ادعا، تنها از سوي شيعه قابليت طرح دارد و امام آن را نفي كردند.
    6 ـ علاوه بر قرائن ذكر شده، شواهدي خارج از متن حديث، موجود است كه نشان مي¬دهد مراد از ادعاي مشاهده، ادعاي نیابت و يا ادعاي اتصال اختياري با حضرت صاحب¬الزمان است. يكي از آن شواهد، دعاهايي است كه از سوي معصومين علیهم السلام به ما رسيده¬است.
    زيارت حضرت در سرداب
    « اللّهم ارنا وجه وليّك الميمون في حياتنا و بعد المنون »
    پروردگارا صورت ولي پر بركت خود را در زندگاني و بعد از مرگ به ما بنمايان.
    دعاي عهد:
    « اللهم ارني الطلعة الرشيدة و الغرة الحميدة و اكحل ناظري بنظرة مني اليه »
    پروردگارا! آن چهره زيبا و سبب چشم روشني دلنشين را به من بنمايان و چشمم را به نگاهي به او، زينت بخش.
    دعاي ندبه:
    « هل اليك يا بن احمد سبيل فتلقي »
    اي پسر احمد آيا راهي براي ملاقات شما هست؟
    چطور ممكن است كه خود معصومين به ما بياموزند كه از خدا بخواهيد امام زمانتان را ببينيد و از طرفي بگويند ديدار حضرت در عصر غيبت ممكن نيست؟
    بنابراين با توجه به اطلاق روايات تقاضاي رؤيت و اباي بعضي از آنها در اختصاص به زمان ظهور، به اين نتيجه مي-رسيم كه مراد از ادعاي مشاهده كه مورد نفي قرار گرفته است، ادعاي نيابت و يا ادعاي رؤيت اختياري است.
    7 ـ بر فرض مفاد توقيع شريف، نفي خود رؤيت باشد و نتيجه روايت اين باشد كه مدعي رؤيت، دروغگو است. ولي در حكم به دروغگو بودن هر مدعي رؤيت كافي نيست؛ زيرا ما آيات و رواياتي داريم كه به ما امر مي¬كند شخص عادل را تصديق كنيد و مقتضاي جمع بين ادله، مطابق روش هاي مدون در اصول فقه، اين خواهد شد كه مدعي رؤيت اگر عادل بود تصديق و اگر غير عادل بود به شدت تكذيب مي شود. و علت اينكه امام اين مطلب واضح را با تأكيد بيان كرده اند، اهميت مطلب است؛ زيرا تصديق دروغگويان اين جريان، صدمات فراوان اعتقادي و عملي دارد.
    ولي به هر حال، اگر كسي به هر علتي، اين جمع را نپذيرد، به او مي¬گوييم: خبر توقيع همانطور كه علامه در بحار گفته است مرسل است و تاب مقاومت در مقابله ادله قطعي الصدور صدق العادل را ندارد. ولي به¬هر حال مي¬گوييم: الجمع مهما امكن اولي من الطرح.
    8 ـ علماي اعلام كه با حال و هواي روايات كاملا آشنا هستند، از اين روايت، انكار اصل رؤيت را استنباط نكرده اند و بعضي كه گفته¬اند راهي براي ديدار حضرت نيست منظور اين است كه كسي جا و مكان حضرت را نمي¬داند و ديدار اختياري، مقدور كسي نيست نه اين كه مراد اين باشد كه با خواست حضرت مهدي هم كسي نتواند به حضور امام شرفياب شود.
    شرح وبيان علما برعبارت توقيع:
    « و سياتي الي شيعتي من يدعي المشاهده،الا فمن ادعي المشاهده...فهو كذاب مفتر »

    آيت الله لطف الله صافي گلپايگاني:
    « اگر از اين تو قيع، محروم بودن كل مردم از تشرف به ديدار حضرت استفاده شود، با حكايات فراواني كه شكي در صحت آنها به خصوص تشرف عده¬اي از بزرگان علما نيست، منافات پيدا مي¬كند و اين قرينه¬اي است بر اينكه مراد از« من يدعي» چنانكه چنين ادعايي براي سفيران خاص حضرت در غيبت صغري محقق بوده، مشاهده از روي نيابت و وساطت بين مردم و امام است.»

    مرحوم سيد عبدالله شبّر:
    « ما قائليم كه اين توقيع حمل مي¬شود به كسي كه ادعاي مشاهده حضرت كند از جهت نيابت و رساندن اخبار از ناحيه حضرت به شيعيان گرامي از موضع سفارت و نيابت باشد و الا اخبار فراوان و آثار پي در پي از جمع كثيري از موثقين نيكو مقام از قدما و معاصرين بر اين دلالت دارد كه كساني حضرت را در عصر غيبت كبري ديده و مشاهده نموده اند.علماي محدث هم در كتابهايشان بويژه علامه مجلسي در كتاب بحار جداگانه بابي را براي تشرف يافتگان اختصاص داده¬اند و به صراحت واين خبر و مانند آن را براي اينكه با ساير اخبار منافات نداشته باشد، حمل بر مشاهده، از روي نيابت و سفارت كرده اند.»

    مرحوم محمد تقي اصفهاني(متوفي 1308 ق):
    « به قرينه صدر كلام حضرت ، شبهه¬اي نيست كه مراد از ادعاي مشاهده ، مشاهده از موضع سفارت چهار نفر نايب خاص حضرت در غيبت صغري است و تصريح كرد كه هر كس مدعي مشاهده اين چنيني در غيبت كبري شود پس او بسيار دروغگو و اهل افترا است و نيرو و قوتي نيست مگر به خداي بزرگ.
    نتيجه اين كه مراد از مشاهده، مشاهده مقيد به بابيت و نيابت خاصه مثل آنچه كه براي نواب خاص در غيبت صغري بود، مي باشد نه مطلق مشاهده.»
    باقر شريف القرشي:
    « در اين توقيع، برخورد مي¬كنيم با عبارت« هر كس ادعاي مشاهده امام در غيبت كبري كند، او دروغگو و اهل افترا است.» با اينكه قطعي است و به تواتر نقل شده كه جمعيت زيادي از علماي بزرگوار و شايستگان شيعه به رؤيت و ملاقات حضرت تشرف يافته اند و اين عبارت را تأويل¬هاي زيادي كرده¬اند كه بهترين آن اين است كه مشاهده از موضع نيابت و سفارت در عصر غيبت كبري توجيه شود و اين را توجيه بهتر يافتم.»
    علامه محمّد باقر مجلسي رحمه الله عليه:
    « و اين خبر به ظاهرش با بسياري از حكايات تشرف كه در بحار گذشت، منافات دارد.جواب از آن به وجوهي است:
    1ـ اين خبر مرسل و غير علمي است لذا با آن حكايات و قصه¬هاي تشرف كه قطعي است و بيانگر كرامات و مفاخر است، تعارض پيدا نمي¬كند. پس چگونه مي¬شود از اين حكايات به خاطر خبر ضعيف، اعراض كرد.
    2ـ شايد حمل شود بركسي كه ادعاي مشاهده از موضع نيابت خاصه نمايد و يا مثل سفيران حضرت ادعاي رساندن اخبار از جانب ايشان به شيعيان نمايد.
    3ـ غيبت حضرت به خاطر ترس از دشمنان و ظالمين اهل بيت بوده كه دست به قتل حضرت نزنند، حال كه دشمنان از يافتن حضرت نوميد شده¬اند و بلاد شيعه از رنج وستمشان در امان است، چه منافاتي دارد كه حضرت آشكار شده وعده¬اي ايشان را مشاهده كرده باشند.
    4ـ توقيع، مشاهده را با ادعا و شناخت حضرت مطرح كرده و حال اينكه بسياري از كساني كه تشرف يافته¬اند ، نه ادعاي مشاهده و مطرح كردن خود داشته اند و نه ايشان را در لحظه تشرف شناخته¬اند.
    5 ـ امتناع مشاهده براي خواص حضرت پذيرفته نيست، زيرا روايت داريم از امام صادق عليه السلام همانطور كه كليني در كافي و نعماني در غيبه و شيخ در الغيبه به سندهاي معتبر روايت كرده اند كه امام عصر ارواحنا فداه در عصر غيبت كبري سي نفر يار خاص دارند كه با حضرت همواره مأنوسند و اگر كسي از آنها مي ميرد حضرت از ميان ساير دوستان خاص خود، جايگزين مي نمايد.
    6ـ شايد منظور اين باشد كه در عصر غيبت كبري، مكان ونشاني حضرت بر مردم مخفي است، لذا مكان و نشاني حضرت را احدي حتي ممكن است فرزندان ايشان، نداشته باشند.»
    الشيخ الفاضل المالكي:
    بين اين توقيع و بين ادعاي رؤيت توجيهات و محملهايي وجود دارد:
    1ـ رؤيت را حمل بر رؤيت از موضع نيابت و سفارت در عصر غيبت كبري كنيم.زيرا در عصر غيبت كبري نيابت شخصيه امكان ندارد...
    2ـ حمل بر رؤيتي شود كه آثار معيني را بر قول مدعي ايجاد كند مثل اينكه بگويد من حضرت را ديدم و فرمودند اينگونه عمل كن... پس شايد منظور امام از « لا تصدقوه» اين باشد كه بر ادعاي او ترتيب اثر ندهيد نه اينكه منظور حضرت اين باشد كه او نديده است.
    3ـ حمل شود به رؤيتي كه از روي شناخت يقيني باشد زيرا شناخت و تشخيص يقيني حضرت در عصر غيبت كبري بطور عادي حاصل نمي شود.
    در نهايت بر دفع شبهات احتمالي و سؤال¬هاي مقدر توجه شما را به چند نكته جلب مي¬كنيم:
    1ـ از نظر عقلي هيچ دليلي بر استحاله ديدار امام زمان وجود ندارد و اين امر خود بخود امر ممكني است.
    2ـ ديدار عده¬اي خاص، با حكمت غيبت امام زمان منافات ندارد.
    3ـ ديدار خوبان با امام زمان، باعث تقويت ايمان و ازدياد هدايت مي شود و اين امر مطلوب است.
    4ـ ديدار عده¬اي خاص با امام زمان و اعلان آن، براي تقويت ايمان مؤمنين بسيار مفيد است.
    5 ـ ديدار عده¬اي خاص، با امام زمان در طول اعصار غيبت خود دليل واضحي بر زنده بودن حضرت مهدي خواهد بود.
    6 ـ گفتار عادل، بايد تصديق شود و گرنه احكام شريعت همه باطل خواهد شد و در واقع، ديني باقي نمي¬ماند زيرا اتصال ما به گذشته بوسيله به وسيله اخبار عدول است.
    7ـ تكذيب مدعيان عادل ديدار امام زمان مخالف نص صريح روايات است كه فرمودند عادل را تصديق كنيد.
    8 ـ تفسيق اهل تقوا گناه بزرگي است. و تكذيب شخص عادل در مورد ديدار حضرت مهدي از مصاديق تفسيق عدول است و خود گناه بزرگي است. بنابراين، اگر كسي بگويد « هر مدعي دروغگو است » در واقع تفسيق بزرگان و اعاظم شيعه مانند علامه حلي و سيد بن طاووس نموده است.
    9ـ عمل مجرب قابل انكار نيست. و به كرات تجربه شده است كساني با بيتوته در مسجد سهله و يا كوفه و يا حائر حسيني به مدت چهل شب يا چهل شب جمعه يا چهل شب چهار شنبه، به حضور امام زمان عليه السلام مشرف شده-اند.
    10ـ در روايات، علت عدم توفيق ديدار امام زمان، گناهان ذكر شده است. و در توقیع خود حضرت فرمودند اگر نبود گناهان شما هر آينه به فوز زيارت ما نائل مي¬شديد. لذا اصل رؤيت، نمي¬تواند منتفي باشد.
    
    تاریخ: 25 خرداد 1395
       

    مخالفان فلسفه

    مخالفان فلسفه

    مخالفان فلسفه


    بسمه تعالی

    جدیداً توسط طلبه¬ای جوان كتابي به چاپ رسیده است که در آن رسم ادب نسبت به برخی از اعاظم حوزه رعایت نشده است که البته باعث تأسف است و لازم است که در این خصوص اساتید به شاگردان خود تذکرات لازم را بدهند.
    در ابتدای این کتاب، مقدمه¬اي در مورد پیشینه طولانی مخالفت با فلسفه آمده است که لازم دیدم مورد توجه و نقد قرار گیرد.
    نگارنده مقدمه، نوشتار خود را با این جمله شروع نموده است:
    مخالفت با فلسفه و منطق پیشینه¬ای طولانی در جهان اسلام دارد تا جایی که ....
    همانطور که مشاهده می¬کنید در این جمله اعترافی است که همواره فلسفه، مورد مخالفت بسیاری از دانشمندان دینی از صدر اسلام تا کنون قرار داشته است. آیا با وجود این حجم از مخالـفت با فلسفه، می¬توان فلسفه را با دیـن یکـسان دانـست؟ آیـا
    می¬توان دانشمندانی که نام برخی از آنان ذیلاً ذکر خواهد شد، تجهیل نمود؟ چه، نسبت جهل به مخالفان فلسفه امری رایج است و هر کس که به مخالفت با فلسفه برخیزد یا مغزش خشک شده و یا فلسفه را نفهمیده است. عجب است این چه کالایی است که هر کس آن را بپذیرد اگر چه فردي كم سواد، فلسفه را فهمیده و هر کس آن را انکار کند و لو قاضی سعید قمی باشد آن را نفهمیده است!
    اینک شماري از بزرگاني كه داراي مباني و عقايدي مخالف با ملاصدرا و هم‏فكران او بوده و با انديشه‏هاي او مخالفت ورزيده‏اند، به عنوان نمونه ذکر می¬کنیم تا همگان بخصوص طلاب جوان، با احتیاط به داده های فلسفی نگاه افکنند: ( )
    1 . ملا مراد بن علي خان تفرشي.
    2 . شمس‏الدين محمد بن نعمة ‏اللّه‏ گيلاني(ملاشمسا).
    3 . محمد ابراهيم بن صدرالدين محمد شيرازي. (پسر ملاصدرا)
    4 . ملا عبدالرزاق لاهيجي قمي ملقب به فياض.
    5 . ملا محمد بن علي رضا استرآبادي.
    6 . ملا محمد باقر بن محمد مؤمن سبزواري.
    7 . ميرزا حسن بن ملا عبدالرزاق لاهيجي قمي.
    8 . ملا محمد ملقب به جمال رضوي.
    9 . ملا محمد صادق اردستاني.
    10 . ملا محمد نعيم بن محمد تقي طالقاني (ملانعيما).
    11 . سيد حسن تفريشي.
    12 . ميرزا حسن كرمانشاهي.
    13 . آقا بزرگ شهيدي.
    14 . شيخ فضل اللّه‏ زنجاني.
    15 . آقا ضياء الدين درّي اصفهاني.
    16 . مولي رجب علي تبريزي.
    17 . مولي محمد رفيع پيرزاده زاهدي.
    18 . قاضي سعيد قمي.
    19 . ميرزا محمد حسين طبيب قمي.
    20 . شيخ علي خان تركماني اصفهاني قمي.
    21 . مولي محمد شفيع اصفهاني.
    22 . مير سيد محمد يوسف طالقاني قزويني.
    23 . ملا حسن لنباني ديلماني گيلاني اصفهاني.
    24 . حكيم ملا عباس مولوي.
    25 . ملا مير محمد اسماعيل خاتون آبادي.
    26 . ملا فريدون شيرازي.
    27 . ملا عبداللّه‏ يزدي.
    28 . لطف علي بيك افشار.
    29 . مير قوام الدين رازي تهراني اصفهاني.
    30 . ملا محمد تنكابني گيلاني (فاضل سرابي).
    31 . آقا جمال خوانساري (جمال المحققين).
    32 . حاج ملا اسماعيل بروجردي حائري.
    33 . شيخ عبدالرحيم حائري.
    34 . حاج ملا علي بن ميرزا خليل طبيب تهراني.
    35 . حاج شيخ علي حائري مازندراني.
    36 . علامه شيخ محمد صالح مازندراني سمناني.
    37 . سيد محمد مير لوحي سبزواري.
    38 . مولي محمد صالح مازندراني.
    39 . مولي محمد طاهر قمي.
    40 . عبدالعظيم بن حسين بيدگلي كاشاني.
    41 . شيخ علي بن محمد عاملي اصفهاني مشهدي.
    42 . علامه محمد باقر بن محمد تقي مجلسي.
    43 . ملا فضل اللّه‏ بن محمد شريف كاشاني.
    44 . ملا محمد سعيد لاهيجي گيلاني.
    45 . ميرمحمد نصير بن محمد معصوم بارفروشي.
    46 . مولي علي بن حسين كربلايي.
    47 . سيد محمد طباطبايي اصفهاني بروجردي.
    48 . ملا اسماعيل مازندراني خواجويي.
    49 . شيخ يوسف بن احمد بحراني.
    50 . ملا فتحعلي بن حسن علي.
    51 . سيد محمد علي طباطبايي شيرازي.
    52 . ميرزا ابوالقاسم قمي (ميرزاي قمي).
    53 . شيخ محمد بن عبد علي آل عبدالجبار قطيفي.
    54 . ميرزا محمد بن سليمان تنكابني.
    55 . آخوند ملا فيض اللّه‏ دربندي شيرواني مجتهد.
    56 . آقا ميرزا محمد هاشم چهار سوقي خوانساري.
    57 . شيخ محمد قاسم اردوبادي بن محمد تقي.
    58 . ملا عبدالعزيز بن احمد مقدس شيرواني.
    59 . مولوي اعجاز حسن حاجي امروهي.
    60 . ميرزا علي اكبر بن محسن اردبيلي.
    61 . حاج شيخ محمد جواد خراساني نجفي.
    62 . علامه محقق فقيه شيخ جعفر كاشف الغطاء.
    63 . شيخ محمد حسن نجفي صاحب جواهر.
    64 . شيخ اعظم انصاري.
    65 . شيخ محمد تقي آملي.
    66 . سيد احمد خوانساري.
    67 . علامه خويي مؤلف "منهاج البراعه".
    68 . شيخ حرّ عاملي.
    69 . سيد يونس اردبيلي موسوي.
    70 . شيخ علي فرزند مرحوم صاحب جواهر.
    71 . سيد اسماعيل طبرسي نوري.
    72 . سيد عبداللّه‏ شبر.
    73 . علامه سيد علي بهبهاني.
    74 . سيد محمد كاظم يزدي.
    75 . سيد ابراهيم اصطهباناتي (ميرزا آقا شيرازي).
    76 . ميرزا محمد حسين نائيني.
    77 . سيد محمود حسيني شاهرودي.
    78 . سيد محسن طباطبايي حكيم.
    79 . شيخ عبداللّه‏ غروي مامقاني.
    80 . سيد محمد حجت كوه كمره‏اي.
    81 . حاج آقا حسين طباطبايي بروجردي.
    82 . سيد ابوالحسن الموسوي اصفهاني.
    83 . حاج آقا حسين طباطبايي قمي.
    84 . سيد ابوالحسن رفيعي.
    85 . شيخ عبد النبي عراقي.
    86 . شيخ عبد الكريم حائري يزدي.
    87 . سيد محمد رضا گلپايگاني.
    88 . سيد شهاب الدين مرعشي نجفي.
    89 . سيد ابوالقاسم موسوي خويي.
    مضاف بر این، رساله هشام در رد ارسطو و فضل بن شاذان بر رد فلاسفه، از موضع شاگردان مکتب وحی در قبال این پدیده پرده بر می¬دارد. علامه مجلسی در مورد هشام می¬نویسد:
    ...و اصحاب، در كتب او، كتاب رد بر اصحاب طبايع را برشمردند و هم كتاب رد بر ارسطو را در توحيد و شيخ منتجب الدين در فهرست خود كتاب «تهافت الفلاسفه» را از كتب قطب الدين راوندي شمرده و نجاشي در كتب فضل بن شاذان كتاب رد بر فلاسفه را بر شمرده و او از جمله اصحا¬ب است. (باب سي و چهارم در معادن و احوال جمادات و طبايع و تأثيرات آنها و انقلابات جواهر و بر-خي نوادر آيات قران مجيد.)
    نگارنده مقدمه در ادامه می¬¬نویسد:
    ... این مخالفت¬ها در هر دو فرقه بزرگ اسلامی – شیعیان و سنیان – دیده
    می¬شود گر چه در اهل سنت بیشتر و پیشتر به چشم می¬خورد ...
    به شهادت تاریخ، مخالفت با فلسفه تنها در میان شیعیان رواج نداشته است بلکه اهل سنت نیز بخاطر تضاد واضح محصولات فلسفی با کتاب خدا همواره با فلسفه مخالفت ورزیده¬اند و نباید مخالفت آنان را با فلسفه امتیازی برای فلسفه دانست. چنانچه مخالفت اهل سنت با صوفی¬گری تقریبا دوشادوش مخالفت شیعیان با صوفی-گری، امتیازی برای صوفیان نیست.
    و از طرفی هیچ سندی بر این که مخالفت اهل سنت با فلسفه بیشتر و پیشتر بوده است ارائه نشده و این نیاز به فحص کامل دارد بخصوص که فلسفه از سوی اهل سنت وارد حوزه اسلام شد. مامون و گروهی که او مؤسس آن بود متصدی این جریان بودند که همگی از اهل تسنن هستند. بنا¬بر¬این فلسفه از سوی شیعه وارد ممالک اسلامی نشده است. علامه مجلسی در این مورد، می¬نویسد:
    اين جنايت بدين و نشر كتب فلسفه ميان مسلمين از بدعتهاي خلفاء جور و معاندان ائمه دين بوده، تا مردم را از آنها و از شرع مبين رو گردان سازند، دليل بر آن نقل صفدي است در شرح لاميه العجم كه چون مامون با يكي از پادشاهان مسيحي – بگمانم، سردار جزيره قبرس بود – پيمان آتش بس امضاء كرد، خزانه كتب يونان را از او خواست كه در کتابخانه¬اي جمع شده بود و كسي را بر آن اطلاعي نبود، پادشاه همه مشاوران خود را انجمن كرد و در اين باره با آنها مشورت كرد و همه راي مخالف دادند جز يك مطران كه راي داد همه اين كتابها را براي آنها بفرست چون اين كتب در هيچ دولت ديني منتشر نشوند جز اينكه آنرا تباه كنند و ميان علماي آنها اختلاف اندازند.
    علامه در ادامه می¬نویسد:
    و دليل بر اينكه خلفاء و پيروانشان رو به فلسفه داشتند و يحيي برمكي دوستدار آنها بود و مذهب آنها را تاييد مي¬كرد روايتي است كه كشي بسند خود از يونس بن عبد الرحمن باز گفته كه يحيي بن خالد برمكي در دل گرفته بود طعن و انتقاد هشام را بر فلاسفه و مي¬خواست هارون را بر او بشوراند و او را بكشتن كشد – سپس داستاني دراز در اين باره دارد كه ما آنرا در باب اصحاب كاظم عليه السلام آورديم - و از آنست كه يحيي هارون را در اتاقي نهان كرد و هشام را دعوت كرد تا با لماء مناظره كند و دنباله سخن را به امامت كشيدند و هشام حق آنرا بيان كرد و هارون خواست او را بكشد و او گريخت و از ترسي كه داشت مرد رحمة الله عليه .
    بخاطر همین طبیعت شک آفرین فلسفه است که برخی از مراجع چون آیت الله العظمی خوئی1 و آیت الله تبریزی2 و آیت الله بروجردی3 و آیت الله صافی گلپایگانی4 و بسیاری دیگر، از ترویج فلسفه و نیز خواندن آن در جایی که احتمال ضلال است منع نمودند.
    بخاطر همین خطر اضلال آفرین فلسفه است که علامه مامقانی (صاحب رجال) خطاب به فرزندش می¬نویسد:
    اولین چیز که بر تو واجب است این است که به اصول دینت بپردازی و با ادله قاطع پایه های اعتقادی و یقین به خالق خودت و انبیاء و اولیائش را محکم کنی .... غرض من این نیست که دنبال علم کلام و فلسفه بروی و به کتاب های این دو علم مراجعه کنی بلکه تو را شدیداً منع می¬کنم ....5
    و مرحوم آقا محمد باقر هزار جریبی غروی در آخر اجازه خود به علامه بحر¬العلوم چنين می¬نویسد:
    توصیه می¬کنم او را (بحرالعلوم را) به تلاش در بدست آوردن مقامات عالی اخروی مخصوصاً تلاش در منتشر نمودن احادیث اهل بیت معصومین عليهم¬السلام و دور انداختن تعلقات و علاقه¬های پست دنیوی و این که مبادا عمر گرانبهای خودش را در علوم فلسفی که زیبا جلوه داده شده صرف نماید زیرا علوم فلسفی مانند سرابی است که به سرعت ناپدید خواهد شد و شخص تشنه آن را آب می پندارد.6
    کاملاً واضح و روشن آیت الله وحید خراسانی در سخنرانی خود به مناسبت شهادت امام صادق عليه¬السلام بیان نمود که:
    ما امام صادق عليه¬السلام را نشناختيم؛ اگر جعفر¬بن¬محمد عليه¬السلام را می¬شناختیم دنبال این و آن نمی¬رفتیم. قی کرده¬های فلاسفه یونان را نشخوار نمی¬کردیم. زباله¬های عرفان اکسلوفان را هضم نمی¬کردیم، خواه ناخواه واماندیم و بیچاره شدیم و از این اقیانوس معرفت محروم شدیم.

    در اینجا تذکر به چند نکته لازم به نظر می رسد:
    الف) مخالفت علمای یاد شده تنها به بعضی از مسائل فلسفی نیست بلکه به کل جریان فلسفه است. این مخالفت چنان عمیق است که صاحب جواهر فقیه نامدار تشیع علت بر انگیخته شدن حضرت رسول صلی الله عليه و آله و سلم را به جهت مخالفت با فلاسفه می¬داند:
    به خدا سوگند حضرت محمد صلی الله عليه و آله و سلم بر انگیخته نگردید مگر برای ابطال فلسفه.7
    ب ) مخالفت برخی از علما به برخی از مسائل فلسفی چنان بنیادی است که به اصل جریان فکر فلسفی سرایت می¬کند. علامه حلی در نفی فاعلیت موجب حضرت حق تعالی از دو¬گانگی اسلام و فلسفه سخن به میان آورده است:
    و هما ان صحا لزم خروج الواجب عن کونه قادرا و يکون موجبا ... و هذا هو الکفر الصريح، اذ الفارق بين الاسلام و الفلسفه هو هذه المسأله.8
    ج) قواعد فلسفی از ابتدا تا انتها به یکدیگر متصل¬اند و لذا نفی بعضی از مسائل به مسائل دیگر سرایت می¬کند. کسی که اصل علیت را نفی می¬کند در واقع قواعد مبتنی بر آن نیز خود بخود نفی می¬شود. و نیز نفی بعضی از محصولات فلسفی به معنای نفی مقدمات آن نیز محسوب می¬شود و در کل به تمام فلسفه سرایت می¬کند به همین خاطر است که علامه حلی در شرح نظرات ابو اسحاق، قول به قدمت عالم که توسط فلاسفه ادعا شده است را در مقابل همه ادیان می¬داند و در واقع فلسفه را در مقابل ادیان قرار می¬دهد.9 بنا¬بر¬این مخالفت با بسیاری از مسائل فلسفی به جهت اتصالش با مسائل دیگر به منزله مخالفت با کل فلسفه موجود خواهد بود.
    به هر حال با وجود این حجم وسیع مخالفت با فلسفه مع¬الاسف نگارنده مقدمه، منشاء مخالفت اصحاب اهل بیت و این دانشمندان و مراجع دینی را با فلسفه، توهمات دانسته و می¬نویسد:
    ... منشأ این مخالفت ها توهماتی است که بررسی تفصیلی همه آنها نوشتاری مستقل می¬طلبد و ما در اینجا به ذکر از آن با پاسخی اجمالی بسنده می¬کنیم: ....
    ولی بجا بود که نویسنده محترم، احترام دانشمندان بی شمار مخالف فلسفه، که بعضی از آنان خود از مدرسین فلسفه بوده¬اند را حفظ مي¬کرد و بجای کلمه توهمات از کلماتی چون ادله استفاده می¬کرد. چنانچه در روایت وارد شده است باید هر کسی قدر و اندازه خود را بشناسد و از حد خود خارج نشود.
    قابل ذكر است آنچه ذكر شد تنها جواب شش خط اول مقدمه بود.



    سردبیر ـ فاضل



















    پی نوشتها
    1- صراط النجاه ج 1، ص 1291.
    2- استفتاء و صراط النجاة س 1291.
    3- ابواب الهدی ص 43.
    4- نگرشی در فلسفه و عرفان، ص 124.
    5- مرآت الرشاد، فصل اول، ص 17، انتشارات مولود کعبه.
    6- سفينة البحار ج 7، ص 152.
    7- قصص العلماء ص 105.
    8- نهج الحق و کشف الصدق ص 125.
    9- انوار الملکوت فی شرح الياقوت ص 28.
    
    تاریخ: 24 خرداد 1395
       

    لزوم وجود حجّت

    لزوم وجود حجّت

    لزوم وجود حجّت


    یونس بن یعقوب می¬گوید: در محضر حضرت صادق عليه¬ السلام بودم که شخصی از اهل شام خدمت آن حضرت رسید و گفت: من مردی آگاه و سخنور هستم و برای مناظره با اصحاب تو آمده¬ام.
    حضرت فرمودند: سخنانت از سوی رسول خداست یا از نزد خویش سخن می¬گویی؟
    گفت: بعضی را از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و بعضی را از نزد خود می¬گویم.
    حضرت فرمودند: پس تو شریک رسول خدا می¬باشی.
    گفت: نه.
    فرمودند: آیا تو وحی خدا را می¬شنوی؟
    گفت: نه.
    فرمودند: آیا اطاعت تو مانند اطاعت رسول خدا عليه السلام واجب است ؟.
    گفت: نه.
    آنگاه آن حضرت رو به اصحاب کرده و فرمودند با او سخن گویید! هر کدام با او سخنی گفتند، تا نوبت به هشام بن حکم رسید که جوان نورسی بود. حضرت فرمودند: ای شامی! با این نوجوان سخن بگو! شامی رو کرد به هشام و گفت امامت این مرد را یعنی حضرت صادق عليه¬ السلام بر من روشن کن! هشام در غضب شد و رو کرد به شامی و گفت: بگو آیا مردم صلاح و مصلحت خود را بهتر می¬دانند یا پروردگار تو ؟
    شامی گفت: پروردگار آگاه تر است.
    هشام گفت: خداوند آنچه را که صلاح بندگان دانسته چگونه به ایشان القا کرده است؟
    شامی گفت: بندگان را مکلف کرده و حجت بر آنها تمام نموده و راهنما قرار داده برآنچه مقرر داشته.
    هشام گفت: چیست آن دلیل و راهنما؟
    شامی گفت: آن رسول خداست.
    هشام گفت: بعد از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم حجت و دلیل چیست؟
    شامی گفت: کتاب و سنت.
    هشام گفت: آیا امروز کتاب و سنت رفع اختلاف ما را می¬کند و می¬تواند اختلاف را از میان ما بر دارد و ما را به اتفاق نظر برساند؟
    شامی گفت: بلی.
    هشام گفت: پس چرا ما و تو اختلاف داریم و از شام برای مخالفت آمدی؟ و تو خیال می¬کنی که رأی، طریق دین است، در صورتی که می¬دانی نظر ما و تو در مطلبی یکی نمی¬شود شامی ساکت بماند.
    حضرت صادق عليه السلام به شامی فرمودند: چرا حرف نمی زنی؟
    شامی در جواب گفت: چه بگویم؟ اگر بگویم اختلاف نداریم، دروغ است و اگر بگویم کتاب و سنت اختلاف را در بر می¬دارد، این هم درست نیست، زیرا کتاب و سنت محتمل الوجوه است ( یعنی هر کسی طوری معنا می کند) لکن من نیز سخنی این چنین دارم.
    حضرت فرمودند: " تو از او سؤال کن! "
    شامی به هشام گفت: چه کسی بصیرتر به صلاح خلق است؛ پروردگار ایشان یا خودشان؟
    هشام گفت: بلکه پروردگار خلق داناتر است
    شامی گفت: آیا پروردگار کسی را بر خلق قرار داده است که اختلاف آنها را بردارد و تمام آنها را به کلمه واحده فرا خواند و حق را از باطل تمیز دهد؟
    هشام گفت: بلی.
    شامی گفت: او کیست؟
    هشام گفت: در ابتدای شریعت، رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم اما بعد از پیغمبر، غیر اوست.
    شامی گفت: کیست آن کسی که در حجت، قائم مقام پیغمبر باشد؟
    هشام گفت: در این زمان یا قبل از این زمان؟
    شامی گفت: بلکه در این وقت.
    هشام گفت: همین کس که در اینجا نشسته است ( و اشاره به حضرت صادق عليه¬ السلام کرد) و مردمان به سوی او می¬آیند و ما را به اخبار آسمان خبر می¬دهد که از پدر و جدش به او ارث رسیده است.
    شامی گفت: از کجا بدانم؟
    هشام گفت: هر چه می¬خواهی از او سؤال کن؟
    شامی گفت: عذر مرا قطع کردی، بر من است که سؤال کنم!
    حضرت فرمودند: اکنون تو را از سؤال کردن راحت می¬کنم. ای شامی! خبر می¬دهم به تو از آنچه در این سفر بر سر تو آمده؛ از روزي كه بیرون آمدی و در راه چه روی داد و چه دیدی و از کجا گذشتی. حضرت تمام آنچه که در سفر دیده و بر او گذشته بود بیان فرمودند.
    شامی گفت: به خدا قسم! همه را به راستی فرمودی اکنون اسلام می¬آورم.
    حضرت فرمودند: بلکه حال ایمان بیاور! زیرا که اسلام قبل از ایمان است. بر اسلام توارث و تناکح است، اما در ایمان بر آن اجر و ثوابست.
    شامی گفت: راست گفتی و من اکنون گواهی می¬دهم به وحدانیت خدا و این که محمد صلی الله علیه وآله وسلم رسول اوست و تو وصی آن هستی.
    
    تاریخ: 21 خرداد 1395
       

    فكر توحيدی در كسب و كار

    فكر توحيدی در كسب و كار

    فكر توحيدی در كسب و كار



    حجة الاسلام جعفر فاضل


    فهرست مطالب

    1. سخني با دوستان خدا
    2. هدف از كسب و كار
    3. رابطه فكر توحيدي با كسب و كار
    4. كسب و كار ، وظيفه شرعي
    5. فكر توحيدي در كسب و كار
    6. كار براي عبادت
    7. حد و مرز تلاش در كسب
    8. كسب، جلسه امتحان
    9. كاسبي و خود سازي
    10. آسيب شناسي كسب
    11. روش برخورد با مشتري در اسلام
    12. مشتري و برخورد خوش
    13. انصاف با مشتري
    14. قيمت يكسان با همه
    15. عدم تعريف از جنس
    16. صداقت در بيع
    17. قبول مرجوعي
    18. آشنايي با عقود اسلامي و مسائل شرعي
    19. عقود جائزه
    20. ايقاعات
    21. اقسام بيع مشروع
    22. بيع هاي غير شرعي
    23. شاخصه هاي عقد بيع
    24. شرايط فروشنده و خريدار
    25. شرايط كالا و قيمت
    26. موارد صحت اكراه بر بيع
    27. فروش هاي ممنوع
    28. انواع خيار
    29. چند دعا براي شروع كسب
    30. نمونه سؤالات
    31. فهرست منابع و مأخذ




    به نام مهربان كار آفرين

    سخني با دوستان خدا
    سخنم با توست ای دوست خدا، تعجب نکن مگر نشنیده¬ای «الکاسب حبيب الله»، تو که با تلاشت، بار قسمتی از جامعه را به دوش می¬کشی و با همت بلندت چرخه اقتصاد کشور را به حرکت در می¬آوری. تو که برای رفع نیاز خود و خانواده ات با توکل به خدا و به فرمان او، وارد عرصه کسب و کار و تجارت شده¬ای و جز رضایت حضرت حق و یاری رساندن به مردم قصد دیگری نداری. پس شایسته است درود و رحمت خدا را بر تو نثار کنیم و بر دستان پرتلاشت بوسه زنیم.
    دوست عزيز آيا مي¬داني كه براي هر كاري و از جمله كسب، راه¬هاي تدوین شده علمی وجود دارد كه دانستن آن، موفقيت در كار را تضمين کرده و سرعت می بخشد؟
    آيا مي¬داني دانش، دقت و مشورت، راه را براي كسب ساده و در عين حال موفق هموار مي سازد؟
    بسياري از افرادي را كه شما امروز در كسب و كار موفق مي دانيد، موفقيت خود را با تحمل زحمات فراوان در طي ساليان دراز بدست آورده¬اند؛ ولي چه بسا اگر از ابتدا با مطالعه و نيز با مشورت اهل دانش، وارد محیط فعالیت و تلاش و كار مي‌شدند، بسيار آسانتر و زودتر به هدف خود مي-رسيدند. بنابراين بر ماست كه اشتباهات ديگران را تكرار نكنيم.
    زندگی در عرصه خانواده و جامعه و در میدان مبارزه و تلاش، زماني هنر خواهد بود که با مطالعه و علم، همراه شود. میدان کسب و کار از میدان‌های پر فراز و نشيب زندگی بشری است که به نوعی همگان را به خود مشغول داشته است. ليكن تدوين اين مساله به صورت يك علم نظري، امري است كه بويژه در كشور ما كمتر بدان پرداخته شده است، به گونه¬اي كه فعالان اين ميدان بسيار اندكند.( )

    هدف از کسب و کار
    اكنون اين سؤال مطرح است كه هدف از كار و تلاش( ) و اساسا هدف از زندگي چيست؟
    شکی نیست که اگر زندگی با مرگ تمام شود و از پس این دنیا، حیات بشر به نحوی دیگر ادامه نیابد، خلقت انسان بیهوده خواهد بود و خدای دانای عادل، هرگز کار بیهوده نمی¬کند. پس خلقت هدفی دارد و آن، جز رسیدن به مقام قرب خدا نمی¬تواند باشد؛ زيرا حقيقتي مستقل و بي نيازي جز او، وجود ندارد. قرآن كريم با بهترین بیان، این واقعيت را روشن ساخته است :«يا ايها الناس انتم الفقراء الي الله و الله هو الغني الحميد».( )
    بدون شك خدای مهربان که به عجز و ناتوانی انسان آگاه است، هرگز او را از یاری خود در رسيدن به اين هدف، محروم نمی¬سازد. خداوند متعال، لطفش گسترده و مهربانی¬اش بی¬حد است. او ياري خود را فرو فرستاده و گوهری به نام عقل را که به تعبیر رسول خدا صلي الله عليه وآله و سلم توسط آن نیک را از زشت باز می¬شناسد و بوسیله او با خدای خود و نعمت-هایش و علت خلقت و هدف آفرینش آشنا می¬شود به انسان عطا كرد. و چون می¬دانست، عقل با تمام ارجمندیش مانند سایر مخلوقات محدود است؛ نمایندگان خود را برای تأیید و تکمیل آن، بسوی ما فرستاد.( )
    سخن را خلاصه کنم. ای دوست خدا، هدف از زندگی جز رسیدن به مقام قرب خدا نیست و برای رسیدن به این مهم باید از دو عنصر مهم عقل( ) و وحی( ) مدد جست.
    چکیده:


    رابطه فكر توحيدي با كسب حلال
    در این نوشتار سعی شده است، قسمتی از معارف بلند اسلام در مورد کسب و کار، به اختصار تقدیم شود که نتیجه آن، فکر توحیدي در کسب و کار خواهد بود. این فکر چنانچه بصورت یک باور قلبی در آید، به انسان نيت خالص و توكلي عميق هديه مي¬كند هدیه ای که ثمره آن آرامش قلبی و دوری از هر نوع هراس و نگرانی از آینده است؛ زيرا يقين پيدا مي¬كند كه سررشته همه امور به دست خداست و خداوند نيز طبق مصلحت بنده خود عمل مي¬كند.
    ثمره فکر توحیدی، تلاش در تحصیل مال حلال خواهد بود؛ زیرا مي‌داند که مال حرام چه عواقب وخیمي ‌برای او و جامعه ببار خواهد آورد.
    پیامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: هر کس مالی را از حرام بدست آورد خداوند در حوادث سخت آن را از بین می¬برد.( )
    از امیرالمومنین عليه السلام نيز نقل شده است كه فرمودند: هر کس مالی را از غیر حلال بدست آورد آن را در غیر حق مصرف خواهد نمود.( )
    امام صادق عليه السلام نيز فرمودند: در آمد حرام، اثرش در فرزندان آشکار می¬شود.( )

    کسب و کار وظیفه شرعی
    قرآن مجید ما را به تلاش براي تحصیل روزي( ) امر نموده است: «فانتشروا فى الارض و ابتغوا من فضل اللّه» در زمین پراکنده شوید و از فضل خدا روزی بخواهید.
    از آنجا كه بدست آوردن روزي حلال، در اكثر موارد آن، تنها با كسب و تجارت ميسوراست، روشن است، قرآن ما را به کسب و کار، امر نموده است . بر همين اساس است كه پیامبر اسلام صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: کسب در آمد حلال بر هر مسلمانی واجب است1.
    اسلام، سستی و تنبلي در تحصیل معیشت را جایز نمي‌داند. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: کسی که در امر دنیایش کسل است در امر آخرت کاهل¬تر است و نيز فرمودند: کسي که توان تحصیل معاش خود را دارد، ولی تلاش نكند و سر بار دیگران ¬شود، مورد لعن خداوند است. از امام صادق عليه السلام نيز نقل شده است: از ما نیست کسی که دنیا را برای آخرت و آخرت را برای دنیا ترک کند.
    در روايت است كه روزي آن حضرت از عمر بن مسلم سراغ گرفتند؟ گفتند: رو به عبادت آورده و تجارت را ترك كرده است. فرمودند: واى بر او آيا نمي‌داند كه هر كه از طلب روزى باز ايستد، عبادتش قبول نمي‌شود؟
    على بن حمزه مي‌گويد: حضرت ابوالحسن عليه السلام را ديدم در ميان زمينى كه متعلق به ايشان بود كار مي‌كرد، در حالى كه پاهايش غرق در عرق بود. عرض كردم: فدايت شوم، كارگران شما كجا هستند؟ فرمودند: على بن حمزه، كسانى كه از من و از پدرم بهتر بودند در زمين خود، كار مي‌كردند. عرض كردم: مقصود شما كيست؟ فرمودند: رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و اميرالمؤ¬منين عليه السلام و همه نياكانم كه به دست خود، كار مي‌كردند. كار كردن، روش انبياء و مرسلين و صالحان است.

    یک هشدار
    گرچه وظیفه ما، تلاش در جهت تحصیل روزی است ولی باید این نکته هم در نظر باشد که این میدان، قتلگاه بسیاری از مردم بوده است. رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمودند: بهوش باشید که درهم و دینار، امت‌های قبل از شما را هلاک کرد و این دو، شما را نیز اگر مراقب نباشيد هلاک مي‌کند.
    میدان کسب و کار، جلسه امتحانی است که بعضی از آن سربلند و بعضی سر افکنده خارج مي‌شوند. ما از کدام دسته¬ایم؟
    آنان که از مسیر شرعی طلب معیشت مي‌کنند، سعادت¬مندان این میدان و کسانی که برای گذران این چند روز زندگی از مسیر‌های حرام وارد مي‌شوند، بی شک سر افکندگان این صحنه‌اند.
  • Tags

طراحی سایت توسط مجتبی شجاعی